سلام گلم امروز میخوام باهات حرف بزنم نه به زبون شعر و قلم به زبون عادی اما

خیلی زیاد به اندازه ی تموم روزایی که نمیتونم ببینمت و تموم لحظه هایی که اجازه

ندارم سرروی شونه هات بذارم به اندازه ی اشکام که هرروز برات میباره و به اندازه ی

وسعت دل بیتابم

دوست داشتم الان کنارم بودی من سرم و میذاشتم روشونه هات و گریه میکردم

اشکام و پاک میکردی و دستت رو تو موهام میکشیدی و قسم همیشگیمون و برام

تکرار میکردی بذار بگم تمام حرفهایی که یک عمر نزدم میدونی دلم چقد پره؟

از همه ی اونایی که نمیذارن من تو رو داشته باشم؟اونایی که بی هیچ دلیل خاصی

تو رو ازم جدا کردن؟اگه بدونن با این کارا نمیتونن تو رو از من بگیرن جای تو تو قلبه

تا وقتی این قلب بزنه عاشقتم...اما اونا نمیفهمن...

میگن عشق دروغه من و با جوونای هوس باز اشتباه گرفتن حیف که حقیقت عشقم

و نمیبینن...برام مهمه که تو میبینی...وقتی از راه دور بهم فکر میکنی میفهمم

بدنم گر میگیره قلبم تند تند میزنه و تمام سلولهای بدنم اسمت و فریاد میزنه

اگه هستم از توئه و اگر هم نباشم دلیلش تویی

گفتم که تا باشی هستم؟نگفتم؟...دیدی بهت صابت کردم ... عزیزم فاصله ها

حریف عشق ما نمیشه واسه من دوری معنا نداره وقتی تو رگهام جاری باشی

از نفس بهم نزدیکتر باشی و تموم تپش های قلبم باشی نمیدونم بلدم عشقم و

واست توصیف کنم یا نه...هر روز منتظر توام هر لحظه منتظرم صدات و بشنوم

تو با چشمای سیاهت خیره بشی تو چشام و... بگی دوستم داری

من بلاخرره تو رو به دست میارم به هر قیمتی که شده حتی به قیمت از دست دادن

جونم

گلم امروز هم برات دوتا از شعرای خودم و گذاشتم امیدوارم خوشت بیاد

قسمت

دوباره برای تو یه عاشق دلتنگم

دوباره از آسمون برای تو میخونم

دل من همیشه با عشق تو هم آوازه

دل من تا دنیا دنیاست واسه تو میبازه

دوباره اشک تو چشام برای تو لبریزه

توی این غربت سنگین واسه تو میریزه

گل دردونه ی من عزیز این گلخونه

نرو که با رفتنت دل گلا میگیره

این ستاره ها شبا به عشق تو میتابن

نرو که با رفتنت اشک چشام می بارن

لحظه ی وداع ما لحظه ی تاریک شبه

این ستاره ی شبم بدون تو میخواد بره

تو بمون ثابت کنیم که عاشق هم بودیم

ما همیشه با هم و همراه هم میمونیم

عاشقی جرم قشنگیه غریب شهر من

تو بمون همیشه همراه من و کنار من

روز و شب به خاطرت به آسمون زل میزنم

واسه ی رسیدنت جاده هارو دور میزنم

حالا که از شوق عشق شدم برات دیوونه

حالا که این قلب خستم واسه تو میخونه

چشمای سیاه شب برای تو می تابه

تو بدون که آسمون بدون تو می بازه

خاک جاده ها چشام و بستن از راه برسی

قربونت برم دیگه چیکار کنم تا برسی

فصل بارون زده ی دلم واست آماده

چشای سیاه تو قشنگ ترین آغازه

تار موهات و به یک دنیا شقایق نمیدم

قسمت دلم تویی من تورو از دست نمیدم 

 

قلم

قلم خوبي ندارم وقتي از دلم ميخونم
روي خط نا منظم پاي كاغذا ميمونم
مينويسم از سر خط با تموم خاطراتم
از همون لحظه كه رفتي چه غروبونه رو خاكم
دست من ميلرزه اما مينويسم روي كاغذ
با جوارح وجودم وصف قصه هاي بي رحم
اولين من تو بودي آخرينمم تو بودي
توي هر نفس نفسهام واژه ي عشقم تو بودي
خط بعد خط جنونه با يه جمله ي خدايي
عزيزم آتيش به من زد واژه ي تلخ جدايي
اين نوشته يادگاري از تموم لحظه هامه
از همون لحظه كه رفتي بغض سردي تو صدامه
اگه يك سال اگه ده سال اگه حتي ديگه صد سال
بازم از چشات ميخونم توي هر نفس نفسهام
از محبت قشنگي كه لياقت چشات بود
از تموم لحظه هايي كه نجابتت باهام بود
از غريب قصه هايي كه دلش شكسته پر زد
از همون فرهاد ومجنون كه روي زنگي خط زد
از همون مردي كه بي تو خاطراتش بي صدا بود
از همون ساده ي پاكي كه نگاهت و بلد بود
از همون كه وقتي بودي توي غربت سياهي
سرت و ميذاشتي آروم روي شونه هاش بخوابي
اون كه وقتي گريه داشتي پابه پاي تو ميمردش
وقتي لبخند رو لبات بود همه ي غم و ميبردش
اون كه تو دلش هميشه جاي زخم خنجراته
رو تموم واژه هاشم گرمي صوت صداته
وقتي رفتي منتظر موند پشت ديواراي سنگي
سوي چشماش و هدر داد توي زندان تباهي
هنوزم به ياد چشمات خيلي شبهارو بيداره
توي شبهاش جاي چشمات هيچ ستاره اي نداره


*************************************************************
 


دلم پوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــيد ديگه

 

عشق...

با صورت افتادم زمین...پیشونیم خیلی درد گرفت،همینطور که سرمو میمالیدم به این طرف و

 اون طرف نگاه کردم...هیشکی نبود...پس کی پاهامو گرفت تا بیوفتم؟؟!!!

بی خیالش شدم. به دیوار آجری و خیس کنارم تکیه دادم...یه پام رو زمین بودو اون یکی رو دیوار...

جیرجیرک غم زده لای آجر غوغا کرده بود...

هوا خیلی تاریک بود. به قلبم نگاه کردم،سرتاسرشو خون گرفته بود...سرخ شده بود...باد توی

 گوشم سوسو میکرد...سلولای خاکستریه مغزم مشکی شده بود....

نور فانوس منو طرف خودش کشوند...دستام توی جیبم خیس شده بود. سرم رو به زمین بود

 اما نور فانوس چشمو میسوزوند. به طرفش می رفتم. صدای آواز قشنگ کلاغ مویرگای بدنمو میلرزوند...

توی اون سرما حتی ناخونامم عرق کرده بود..موهام روی صورتم ریخته بود...فانوس هنوزم

 میدرخشید. توی آسمون حتی یه ستاره هم نبود..هر چی جلوتر میرفتم فانوس محوتر میشد...

بالاخره رسیدم بهش...دیگه فانوسی نبود....به جاش یه گل مریم از لای ترکای آسفالت پیاده

 رو بیرون اومده بود....

خیلی عجیب بود..اون گل...وسط شهر تنهاییه من...

با دست چپم موهامو از روی صورتم کنار زدم...نشستم کنارش، سفیدیه اون گل تمام تاریکیه

 شب رو تو خودش حل کرده بود...

ماشینی با سرعت از کنارم رد شد و آب جمع شده توی گودال خیابون رو پاشید توی

 صورتم....اشکالی نداره،کاش ماشین دیگه ای باز هم این کارو تکرار میکرد...

با نوک زبونم یه کم از اون آب رو مزه مزه کردم...مزه عشق میداد...

دستم رو اروم روی گل کشیدم، با سر انگشتام گل رو بوییدم...اون هم بوی عشق میداد...ا

ز روی پلکم خون میچکید، انگار باز مژه هام داشتن گریه میکردن...گل رو بغل کردم...قلبم

ترکیدو تمام بدنم سرخ شد...

خودکار بدون جوهر رو از توی جیبم دراووردم و روی زمین با رنگ نامرئی نوشتم....عشق....

خودکار توی دستم پودر شد...

چه گل قشنگی...عاشقش شدم...

گل بهم میخندید...تمام وجودمو توی لبام جمع کردمو بوسیدمش...

توی اون سرما حتی ناخونامم عرق کرده بود...موهام روی صورتم ریخته بود...فانوس هنوزم میدرخشید...

توی شهر تنهاییه خودم قدم میزدم...صدای نفس کشیدن مورچه ها زیر پام،آسفالتو اب میکرد...

گل رو بغل کردم...قلبم ترکیدو تمام بدنم سرخ شد...

عاشقش شدم....

مژه هام داشتن گریه میکردن...

عاشقش شدم....

آره....

عاشق اون.

سلام یه سلام مخصوص هم به عزیز دلمامروز حرفی برای گفتن ندارم با این که دلم واسه

 خبلی ها تنگ شده واسه مینای عزیزم که الان خیلی وقته ندیدمش...واسه آرمین که دوسه روزه

 ندیدمش و دلم واسه خر بازی هاش و شیطنت هاش خیلی تنگ شده واسه مادر جونم

که خیلی دوسش دارم واسه دایی مهدی که زیاد میومد پیشم اما الان نمیتونه بیاد واسه پسر

داییم ارمیا که همش چهار سالشه و عاشق اینه که من باهاش پلی استیشن بازی کنم

واسه دختر داییم که قبل از ازدواجش خیلی هم و میدیدیم اما الان به خاطر شغل شوهرش رفته تبریز

واسه یکی از دوستام که الان دیگه نیست...واسه خیلی ها ...واسه...همه ی اونایی که نبودشون

آزارم میده و بودنشون تموم دلخوشیمه...دلم واسه مامان بابای آرمین هم خیلی تنگ شده

واسه داداشش آرتین وقتی با هم دعوا میکردن و با لنگه دنپایی دنبال هم میکردن

واسه روزایی که من و آرمین و مینا و سحر با هم میرفتیم بیرون چهارتایی واسه کافی شاپ شانی

و فضای رمانتیکش واسه وقتایی که دوتایی من و بابام زیر بارون باهم راه میرفتیم واسه قصه های

مادرجون وقتی بچه بودم و خوابم نمیبرد واسه شیطنت های بچگونه واسه شیشه شکستن

واسه بالا رفتن از دیوار راست مدرسه...واسه سر به سر گذاشتن معلمهامون واسه موقع هایی

که با بچه های دبیرستانی گچ بر میداشتیم و یواش پشت لباس معلم و گچی میکردیم

واسه وقتایی که میرفتیم نمازخونه و آرمین تو کفش آقای حسن زاده پونز میریخت واسه ....همه چیز

نمیدونم تا حالا افسوس گذشترو خوردید و دلتون واسه خودتون تنگ شده؟یانه؟

من امروز دلم واسه همه چیز و همه کس و همه جا تنگ شده

خیلی دوست دارم میرفتم الان تو حیاط خونمون و مثل قدیما دنبال سگ داداشم میکردم.

اما حیف ...حیف که هم من بزرگ شدم .هم هوا سرد شده و هم الان نمیتونم بدوم.

اهههههههههههههههههه دقت کردید با بزرگ شدن چه فرصت هایی از دست میره؟.

کاش گذشته همیشه در دسترس بود کاش قدر همدیگرو بدونیم تا از هم نمونیم

کاش با هم بودن و یاد بگیریم من بلد نیستم خدا کنه یاد بگیرم 

خدایا گذشته هام و پسم بده دلم پوسید تو این چهار دیواری اتاقم.


*************************************************************
 


آخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه دل من دل ساده ي مـــــــــــــــن

 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com

خدا جونم سلام
خدا امروز برات حرف دارم با زبون بچگي هام ساده ولي محكم و استوار.خدا دلم گرفته...از همه چي از همه جا...از همه كس.خدا دلم واسه دل مظلومم ميسوزه.دلم واسه خودم كبابه. دلم واسه اون بچه ي شيطون و بازي گوش تنگه.اون بچه حالا تبديل شده به يه تنهاي دلگير.به يكي كه حالش حتي از خودشم بهم ميخوره.خدا جونم يادته بچه كه بودم نميذاشتم اشكام و كسي ببينه؟يادته دلم كه ميشكست ميدويدم يه جا كه كسي نبينه دارم گريه ميكنم .اون درخت شمشاد حياط خونمون و يادته؟يه سنگ  بزرگ كنارش بود؟يادته هميشه كه دلم ميشكست ميومدم اونجا پشت اون درخته باهات حرف ميزدم.خدا جون الان خيلي وقته اون درخت و اون سنگ نيستن.خدا آدما عوض شدن.درخت شمشادم و بريدن.خدا ....دارم گريه ميكنم بازم تو پنهوني بازم يه جاي دنج كه كسي اشكام و نبينه.اون وقتا بزرگترا ميگفتن اين بچه چقد غده چقد  كه نميذاره اشكاش و كسي ببينه.اما خدا جونم من غد نبودم.مغرور هم نبودم. من با همه ي بچگيم فهميده بودم جز تو كسي معني اشكام و نميفهمه واسه همينم پنهوني جوري كه فقط خودت ببيني اشك ميريختم وقتي بارون ميومد يادته يه ضرف ميذاشتم زير بارون تا پر بشه از قطره هاي آب زلال آسمونت؟من هميشه دوست داشتم مثل بارون از آسمون ميومدم.خدا من ميگفتم دلم كه ميگيره سر روشونه هاي تو ميذارم و تو سرم و نوازش ميكني و واسم لالايي ميخوني.اما بزرگترا باور نميكردن.ميگفتن خدا كه شونه نداره.خدا كه دست نداره.خدا كه لالايي نميخونه.اما...خدا جونم بهشون بگو چه شبايي سر رو شونه هات فقط خودت دست رو سرم ميكشيدي.بگو كه برام لالايي ميخوندي.بگو كه اشكام و پاك ميكردي. خدا بگو....دوسم داري....من هنوزم مثل بچگي هام اصرار دارم بگم كه تو دوسم داشتي.خدا من عوض نشدم. من همون كوچولوي دلگيرم. همون كه باهات خيلي حرف ميزد. ازت سوال ميپرسيد تو جواب ميدادي.همون كوچولوي بازيگوش همون پر غصه اما تو دار.بگو هنوزم مثل بچگي هام دست رو سرم ميكشي.خدا بزرگ شدم بيست سالم شده هنوز همون جوري بچگونه نوكرتم.هنوزم همون جوري با زبون بي زبوني عاشقتم.خدا همه تنهام گذاشتن...همه ي اونايي كه فكر ميكردم رفيق راه منن ديگه نيستن...ولي تو موندي تو هنوزم سر قولت هستي...خدا اشكام و پاك كن. خدا دوست دارم...خدا از آدماي دنيا ازت شكايت دارم. نميدونم چرا دلم انقد ازشون پره....خدا جونم دلم و از كينشون پاك كن...ميخوام دوسشون داشته باشم.حتي اگه اونا ندارن.من هميشه واسشون ارزش قائل بودم اما...دلم و شكستن. پا رو غرورم گذاشتن ولي آخه من مگه بد بودم؟خدا من كه هميشه قدرشون و دونستم من كه هميشه بهشون افتخار كردم. خدا من كه هيچوقت بدياشونم نميديدم من هميشه خوبياشون و چند برابر ميكردم و پسشون ميدادم. خدا من كينه ازشون نداشتم...چرا من و نميبينن؟؟؟ تو هميشه پاي درد دل من نشستي خدا دست رو سرم بكش اشكام و پاك كن.من همون كوچولوي دلنازكم.بذار سر رو شونه هات بذارم. بذار بخوابم...   .

 

سلام یه سلام مخصوص هم به عزیز دلمامیدوارم مثل همیشه امروزم شاد و سرحال باشید

امروز که اصلا قصد آپ کردن نداشتم اینهمه حرف زدم...نمیدونم شاید اقتضای شرایط باشه شایدم نه

همیشه زندگی و یه جور دیگه غیر از اینی که حالا میبینم میدیدم...همیشه دوست داشتم

دنیا تاریک نباشه دروغ نداشته باشه جنگ نباشه بوش و هیتلر و صدام و آقامحمد خان قاجار نداشته

باشه دوست داشتم وقتی کتاب تاریخ و ورق میزنم همش از صلح و صميميت و حرفهای بزرگی مثل

حرفهای کروش کبیر باشه پر از همهمه های تفکر شریعتی باشه پر از اعتقاد و ایمان و احساس باشه

اما نبود...هیچ وقت نبود...آدما سر هم میپرن به هم آسیب میزنن...و همیشه دنبال هیچ و پوچن

من واقعا میترسم که جزئی از همین آدما هستم...بچه ها من اهل شعار دادن نیستم ازکسی هم که

شعار میده خیلی بدم میاد اما حیف نمیشه دنیا و عوض کرد...با خودم میگم حالا که با امروز هفت روزه

خدا بهم فرصت دوباره زندگی کردن و داده

خواسته چی و بهم صابت کنه؟؟؟اگه بازم بهم فرصت دوباره دیدن و داده باید کجارو نگاه کنم که بی ارزه

من همونیم که باید باشم یا اونی هستم که میخوام باشم؟اصلا چرا خدا خواست که من بازم باشم؟

که بیام و اینارو اینجا بنویسم؟یا ... سهراب میگه چشمها را باید شست  زیر باران باید رفت جور دیگر باید

 دید.بچه ها عروسکای زشت و دیدید چقد قشنگن...اون صورت سیاه خالدار و اون حس وحشت آوری که

تو نگاه اول به آدم میده...بعد به صورتش نگاه کنید ببینید چقد قشنگه...ببینید تو دنیا چقدر چیزهای

به ظاهر زشت رو زشت تر تصور کردیم؟ما سطحی بین و تنگ نظر و بی سلیقه نیستیم؟؟؟!!!..

بگذریم خدا به همتون چشم دل بده فقط همین

امروز هم دوتا از شعر های خودم و گذاشتم تقدیم به عشقم امیدوارم هم اون خوشش بیاد هم شما

باز هم كاغذ  ودفتر باز هم شعر جديد
باز هم داد زدم صوت دلم را نشنيد
باز هم گريه و غوقا باز هم حس غريب
باز هم بودن با تو باز هم درد عجيب
باز نيلوفر و زنبق باز هم لاله ي سرخ
باز هم دلبري از تو باز هم چهره به رخ
باز عاشق لب دريا باز هم خلد برين
باز هم چلچله ها كافر يك آيه ي دين
باز هم دست محبت سر عاشق غوقا
باز هم حرف دلم در غزلم شد پيدا
باز بودن به تو نزديك شد يك خنده
باز هم تيشه به ريشه زدنت  هر لحظه
باز بودن سر راه دل و ديوانه شدن از اول
باز هم در به در و عاشق و مجنون شدنم از اول

يه عشق پاك و قلب شكسته تورو ميخواد و به پات نشسته
وقتي نباشي ازش جداشي ميبيني اون همه دراش و بسته
صداي سوزش نسيم وحشت تو كوچه هاي خاكي غربت
دستاي سردش از تو جدا بود دربه در راز گنگ حكمت
از تو ميخوند و برات ميموند و تو نميديدي برات ميمرد و
سختشه بي تو سردشه بي تو دستات و اما جدا ميديد و
وقتي نبودي جدا ميموندي عكست و آروم نگاه ميكرد و
يه شاخه ي گل تو دست اون بود برات هميشه دعا ميكردو
اما چه آروم دلش شكست و ذره به ذره آهسته مرد و
وقتي نديدي چشاش به در بود لحظه به لحظه گذشت عمر و
غريب و بيكس غمگين و تنها  سرش رو شونت چشاش به دريا
كاشكي ميگفتي وقتشه رفتي ندا ميدادي غريب دنيا
شب شد و بازم ستاره رفته ماه و نديدش دلش شكسته
اشك روي گونه دونه  به دونه باور نداره چشماش و بسته
اشكاش و پاك كن بهش نگاه كن بگو ميموني براش دعا كن
نذار بميره نذار بسوزه بارون و بفرست ابر و صدا كن
 ------------------------------

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاي


.

.

.

 

 

.

.

.

.

.

یه دونه بزن تو سرش برگرد بیا با هم بهش بخندیم

 

.

.

.

.

.

.

.

شستت حال اومد؟؟؟؟

  ====================

 ترکه می ره دانشگاه به 2 دلیل می فهمن ترکه

۱:سامسونتش رو می ذاشت تو زنبیل

2:وقتی استاد تخته رو پاک می کرد اونم دفترش رو پاک می کرد

 ====================

یه روز یکی می خواسته سوار آسانسور بشه میبینه اونجا نوشته: ظرفیت 12 نفر.
میگه: ای وای خدا! حالا اون 11 نفر رو از کجا بیارم!؟

 ====================

یارو به شاگردش میگه: قربون دستت، برو عقب ماشین ببین چراغ راهنما ماشین کار میکنه یا نه.
شاگرد میره عقب ماشین، میگه: کار میکنه، کار نَمیکنه، کار میکنه، کار نَمیکنه...!

 ====================

معلم تاریخ: آهای… تو که با اون قد بلندت ته کلاس وایسادی و بر و بر منو نگاه میکنی بگو ببینم اسکندر مقدونی کی بود؟
طرف: نمیدونم.
معلم تاریخ: کی ناصرالدین شاه را کشت؟
طرف: نمیدونم.
معلم تاریخ: پس تو با این وضعت چطوری میخوای امتحان تاریخ بدی؟
طرف: من که نمیخوام امتحان بدم من اومدم بخاری کلاس را تعمیر کنم.

 ====================

یکی: راستی راستی این دفعه رفتم تست بازیگری دادم و قبول شدم میگین چجوری . کارگردان گفت:نقشش خیلی کوتاهه ها فقط همین صحنه.
گفتم:عیبی نداره!
گفت:پول نمیدیما!
گفتم:عیبی نداره!
گفتم:دیالوگ چی؟
گفت: خودتو نشون نمیدیم!
تو میری پشت یه دیوار بعد یک گلدون میوفته اونور و تو میگی:آخ.
گفتم: بلند بگم.
گفت:مهم نیست صدات هم بعدآ دوبله میشه!!!

 ====================

از زرنگی می پرسن دو دوتا میگه چهارتا برای جایزه بهش چهارتا گردو می دن.
یه روز دیگه ازش می پرسن دو دو تا می گه یه گونی.

 ====================

از آقای خیابانی میپرسن: به نظر شما اگه آمریکا افغانستان و عربستان رو بگیره، به کره و چین هم حمله کنه تکلیف ایران چی میشه؟
خیابانی میگه: چی میشه نداره که، ایران میره جام جهانی!

 ====================

اولی:به نظر تو موقع تشیع جنازه جلوی تابوت باشی بهتر است یا پشت تابوت؟
دومی:فرقی نمی کند فقط باید سعی بکنی داخل تابوت نباشی.

 ====================

به یکی میگن: چرا همش داری دور میدوون با ماشینت میچرخی؟
می گه: راهنمام گیر کرده!!

 ====================

یکی دکتر آزمایشگاه بود و روی یه مگس داشته آزمایش میکرده یه روز بالهای مگس رو ازش جدا میکنه بعد به مگسه میگه بپر! مگسه نمیپره برای بار دوم و سوم تکرار میکنه که بپر! ولی مگسه نمی پریده ! در آخر نتیجه آزمایش رو اعلام میکنه: که اگر بالهای مگس را از تنش جدا کنید گوشهایش نیز کر میشود !

 ====================

یکی میفته تو جزیره آدم خورا، آدم خورا می‌گیرنش، رئیسشون میگه: اینا رو پوستشون رو میکنیم باهاش قایق درست میکنیم. اون هم یه چاقو ور میداره می‌گذاره رو شکمش، میگه: جلو نیاید وگرنه ‌قایقتونو سوراخ میکنم!

 ====================

یکی تو کلیسا نشسته بوده، یهو می‌بینه یه دختر میاد تو. میدوه میره پشتِ یه مجسمه قایم میشه. دختره میاد میشینه جلوی محراب و میگه: ای خدا! تو به من همه چی دادی، پول دادی، قیافه دادی، خانواده خوب دادی...فقط ازت یه چیز دیگه میخوام..اونم یه شوهر خوبه ...یا حضرت مسیح‌! خودت کمکم کن! یکی از پشت مجسمه میاد بیرون میگه: عیسی هل نده!‌ خودم میرم!

 ====================

عزيزم يلدات مبارك

عشقولانه



 
 
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::  سمیه  ::::::::::::::::::::::::::::::::


آي دنيـــــــــــــــــــــــــــــــــــا بيزارم ازت...!!!ا

 

 

 

با بغض گذر ایامم نا شکیبا بد هیبره و نا جوانمردانه گذشت سوزش قلبم ... سوختم سوختم از این

 غربت

با عشق با شبنم با تقاضا با نفرت با وداع و با دلی شکسته رهگذر شدم و کسی راهی ام نکرد

گشتم نیافتم خواستم نمردم ماندم نرفتم برای هیچ ... و اکنون مانده ام بدون هیچ

تهی حتی از خودم و لبریز حتی از تهی...من صد ها بار نقش دلم را کشیدم و پاک کردم

جنون است میدانم تازه نیست میدانم حقم است میدانم زمزمه میگوید خودم کردم که لعنت بر خودم

 باد چه سخت چه بد چه ناجوانمردانه چه غریبانه چه بی رحمانه لگدم کردی غریبه...!!!ا

نقش بر زمینم کردی به ریشم نخند ساده لوحانه خیال عقل داشتم

حق با توست من لیاقت زندگی نداشتم

بالم را سوزاندی در قفسم کردی در قفس را هم بستی دانه ندادی تشنه ام کردی خدایا با من چه

کردی؟ تو درست کاری را با من کردی که زندانبان با زندانی اش میکند...!!!ابکش مرا تا خیالت

آسوده تر شود خداااااااااایااااااااا سهم من پس چه بود از این دنیای خشک بد ملاحظه ات جهنم؟؟؟

میتوانم سکوت کنم...؟؟؟؟چند بار تو که خدایی چرا؟؟؟؟تو که میدانی چرا؟؟؟شکایتم را پیش

چه کسی جز تو میتوانم ببرم من جوانم...باید سرزنده باشم...بخندم...ببینم...حس کنم...

عاشق شوم...زندگی کنم...من جوااااااااااااانم آرزو دارم من هنوز نفس دارم چرا با من مانند مرده ها

تا میکنی؟؟؟؟؟؟؟ من دوستت دارم...خیانتم نکن غصه دارم به آدمیانت بگو بس است آزار من

من مگر چه قدر فرصت زنده ماندن دارم بگووووووو بس است رهایم کنند بگو رهایم کنند رهایم کنند

رهایم کنند رهایم کنند....بگووووووووووووو بگو خسته ام کرده اند دیوانه ام کرده اند بگو

بگو پایشان را از روی قلبم بردارند قلبم هنوز تپش دارد قلبم هنوز تلاش برای زندگی دارد

بگو چوب نیستم سنگ نیستم آهن نیستم خار نیستم انسانم بگو من انسانم احساس دارم عشق

 دارم من آدمم حق لذت بردن از زندگی دارم ... بس است جنگ با من مگر من چقدر نای جنگیدن دارم

بگوووووو بس است شاید حرف تویی که خدای منی را قبول کردند

بگو

بگو

بگو که انسانم

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::  سمیه  ::::::::::::::::::::::::::::::::

 


پسرک تنهااااااااااااااااااااااااااااا

 

پسرك تنها

my god create peace among us & unite our hearts;& guide us to the safe & peaceful paths;& save us from dark ness by light; & keep us away from indecent deeds whether open or hidden;
my god bestow your blessing on our ears;our eyes;our hearts; our wives & our children;& accept our repentance; verily you are the merciful repentance accepter
my god help me while standing against of death
my god i take reuge in you from a heavy debt;the over coming of my enemy & the reproach of the oppanents
my god you are our creator & nurturer grant us good in this world & in the hereafter;& secure us from the hell fire

 

خاطراتم سوخت چه کسی سوزاند راستی؟؟؟نمیدانم فقط میدانم سوخته شد

پنهان شدنم از بهر چیست عذاب ندیدنت هم سرم را به باد داد خرده خرده تا پخش دیوار شدن...!!ا

صدای زنگ این ساده لوح احمق کلافه ام کرد ... ساعت رومیزی زشت مقابلم را میگویم

اه ه ه ه گلایه ها خفه ام کردند خورشید هم که نوری ندارد این روزها شبها روشن تر از روز است

قهر است انگار با من هرچه روز است...!!!اتراکم ابر دریچه چشمانم را نیز بسته

با من قایم باشک بازی میکنی...؟؟؟هوس کودکی داری ///////؟میدانم مثل همان روزها

همان روزهایی که میدویدی و مرا دنبال خودت میکشاندی پیدایت نمیکردم و همیشه ...میباختم ...همین

است حس تهوع آور .... حالت بهم نخورد؟...!!!ا مال من خورد بد هم خورد

خسته شدم خفه ام کردی یکی گذر زمان را خفه کند صدای زنگش کلافه ام کرد

کجایی پس شاید پشت حصار های خشک سیم خاردار ی به ریشم میخندی...!!شاید هم

 ...بغضم...ترکید

اه اه از اول هم نباید مشق شبم را جلوی چشم تو مینوشتم... دستم را خط زدی ... پاک کن هم ندارم

اه اه بد قدم مدادم شکست...ترک تحصیل میکنم...همه اش تقصیر توست

چپ چپ نگاهم نکن گفتم که نباید پیش چشم تو نوشت بد قدمی...!!!ا

عرقم روی پیشانی سرد است تب دارم خوابم میآید راحتم بگذار...!!!....امشب هم مشقم را ننوشتم

هر شب اینجایی و نمیگذاری بنویسم دفترم خالی ماند دریغ از یک کلمه

همه اش زیر سر توست ... تو بی محل خروس بد صدا

غصه برایم بد است با توام.... بد قدم...تب دارم.... راحتم بگذار...میخواهم بخوابم...!!!ا

 


 

يلداي همتون مبارك

یلدا یعنی یادمان باشد که زنگی آنقدر کوتاه است، که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت

====================

دختر: مامان! شاهزاده رویاها با اسب سفید یعنی چی؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مامان: یعنی یه خری مثل بابات! خوشمزه

 ====================

لره میخواسته آتش نشان بشه توی آزمون استخدامی ازش میپرسند اگر جنگل آتش بگیره و اون اطراف آب نباشه چه کار میکنی؟ لره میگه: هیچی تیمّم می کنیم

====================

غضنفر میره جنگل داد میزنه میگه خرس میخوریم ببر میخوریم شیر میخورم یهو میبینه یه شیر پشته سرش هست بعد میگه گاهی اوقات هم گوه اضافی میخوریم

====================

میدونی این چیه؟
<-*-*-*-*-*--
یه سیخ گوجه هست که جیگرش داره اس ام اس میخونه

====================

تو حوضی که ماهی نباشه قورباغه سالاره
...
...
...
چاکرتیم سالار

====================

یه بوس واست فرستادم باطعم لیموشیرین،زودبگیرش میترسم تلخ بشه

====================

عراق 8 سال جنگید تا اسیر گرفت
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ما نجنگیده اسیرتیم

====================

خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که تصور می کنی به آخر دنیا رسیده ای، درست در نقطه آغاز هستی...

====================

کلاغ و طوطی هر دو زشت و سیاه آفریده شدند. طوطی اعتراض کرد و زیبا شد، کلاغ هم راضی به رضای خدابود. اکنون طوطی در قفس است و کلاغ آزاد

====================

به سه دلیل دوستت دارم دو تاشو نمیدونم یکیشم یادم نیست

====================میدونی فرق تو با آهن چیه ؟

 

.

 

.

 

.

 

آهن زنگ میزنه ولی توی گدا اس ام اس هم به زور میزنی !

====================سلام ! دیشب خواب دیدم تویه باغ سرسبز داشتی برای خودت قدم می زدی ، منم اونجا بودم کنار دریاچه ، دیدم یه گل قرمز بین لباته ، داشتی به من نزدیک می شدی می خواستم بهت یه چیزی بگم اما

.

.

.

یه دفعه چوپونت اومد و بردت طویله

 ====================میدونی شباهت تو با باغچه چیه ؟

 

جفتتون کرم دارید

 ====================گفتی تو دلم اول و آخر خودتی...

 

از هر چه که دارم بهترینش خودتی...

خندیدم و زیر لب مکرر گفتم...

 

شاهزاده ی قصه های من ؛ خر خودتی !

 ====================رشتیه از دخترش میپرسه: ببینم شبا میری صبح میای، کجا میری؟

 دختر: میرم خونه دوست پسرم، مسئله ایه!؟ رشتیه: نه، فقط

میخواستم بگم به درس ات لطمه نزنه

 ====================

نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی

 ====================

هر وقت پیشم نیستی دلم برات تنگ می شه... هر وقت هم که پیشم هستی دلم برات تنگ می شه...
ای مردشورتو ببرن که بود و نبودت یکیه!

 ====================

اگه دیدی کسی محکم بهت لگد زد ناراحت نشو، چون خیلی توپی!

 ====================

به <@> من تو ><( ( ( > ..........................نفهمیدی؟ میگم به چشم من تو ماهی!! 

 ====================

روش دفع انگل: 3 روز فقط چایی و بیسکویت میخوری،‌ روز 4 فقط چایی میخوری در این موقع کرم میاد بیرون و میپرسه پس بیسکویت کو؟ میگیریش

 ====================

به لره میگن چرا درس میخونی؟ میگه درس میخونم دکتر بشم، مطب بزنم، پول در بیارم، نیسان بخرم کار کنم

 ====================

ترکه کلاس رقص میزاره، ورشکست میکنه. تحقیق میکنن، میبینن سره کلاس شاباش میداده

 ====================

چندین ساله که دوستت دارم و همیشه دوستت داشتم. ولی هر وقت خواستم به لب هات نزدیک بشم منو با نفرت زمین زدی
 امضا: آب دماغ

 ====================

ویکتور هوگو میگه : اگه همه ی اون چیزایی که تو سرمه بگم 10 کتابه اما اون چیزی که تو دلمه بگم دو کلمه هست : "دوستت دارم

====================

ويكتور هوگو ميگه اگه كسي و دوست داري نيايد بهش بگي

.

.

.

.

ويكتور هوگو گوه خورده ...دوست دارم دوست دارم دوست دارم

 ====================

قاب عکستو زدم جای ساعت دیواری .از اون به بعد شدی همه لحظه هام!!

 ====================

5 راه برای فراموش کردن اونی که خیلی دوستش داری:...............................................دنبال چی میگردی؟؟؟ .......میکشمت اگه بخوای فراموشم کنی!!!

====================


ترکه داشت گریه می کرد. باباش پرسید چی شده؟ گفت: عاشق شدم! باباش گفت حالا عاشق کی هستی؟ گفت: هر کسی که شما صلاح بدونی ...

====================

عسل
شیرینی
آبنبات
هلو
اگه با هم بخوری دل درد می گیری!

====================

 

سه تا فرشته مهربون تو دنیا هست،    

اولیش به کبوترهای عاشق دونه می ده،   

  دومیش به آدمای عاشق کمک می کنه،  

  و سومیش که من عاشقشم داره این SMS رومی خونه! 

  ====================

می گن شیشه عمر آدما اگه خیس بشه عمرشون کم می شه! 

می دونستی چشات شیشه عمر منه؟ 

 ====================

آدما سرشون روبالا می کنن تا ماه رو ببینن    

  ولی نمی دونن ماه سرشو پایین کرده داره SMS می خونه!

 ====================

هیچ می دونستی هربار که تو پلک می زنی من نفس می کشم؟ 

پس مواظب باش به کسی خیره نشی که من خفه می شم!

 ====================

لره و ترکه شطرنج بازی میکردن - شاه دغ مرگ میشه !!!

 ====================

 ای اس ام اس برو پیش اونی که دارم بهش فکر می کنم

.

.

نمیدانم...برای لحظاتی باز مثل دخترک قصه هایم...با موهای پریشان در باد میخواهم رها در اسمان بدوم....همان که در دفتر قهوه ای ام درباره اش نوشته ام...همان که مابین مزرعه ی گندم با موهای طلایی اش رها میدود و چرخ میزند و صدای خنده هایش به گوش ستاره ها میرسد....همانکه موهایش هوا را خط خطی میکند و مینویسد ع ش ق ..اما به خط دل ..با الفبای رمز گونه...

کس نمیداند چه در من است...شراب؟می؟غوغا؟چه؟چه؟چه؟خود نیز نمیدانم...

 

من عاشق این ترکها هستم...این ترک ها که بر دیواره هایم نقش میبندد و نمیدانی چه سوزی دارد نمیدانی چه دردی دارد گاه ...اما اگر نباشد من چه کنم؟؟؟

 

چه کنم...چه کنم که عاشق آن دخترکم که بر راه چشمه در سرما اسیر است....و  باید آب را تا خانه برساند...

چه کنم که دوست دارم شهریار را...و چین و چروک صورتشان مرا عاشق میکند....

چه کنم که ...چه کنم ... 

 

کاش میشد نقاشی کنم اینجا آن حال را...همانکه سبزه ها پایم را بوسه میزند و من با دلی نمیدانم چه حال رها میشوم روی لباس سبز طبیعت و ...

 

بهار نارنج...!!!عطر تو مرا از من میرهاند...و اینجا غربتم را زیبا میکند ...بهار نارنج تو مرا شیدا میکنی..همچون اردیبهشت...همچون دوست...همچون پدر..همچون مادر....همچون آرامش...همچون لحظه های ناب  و عاشقانه....

 

 

پشت پنجره ی اتاقم زیبایی تو و عطر تو نمیدانی مرا گونه زیبا میکند......نمیدانم.....زندگی من هم اینگونه است....من اینگونه عاشق میشوم....

 

و چه ساده میشکند ساقه ام...و چه ساده ترمیم میشود تنها با لبخند....

 

میدانم دلهای آمیخته با ماشین سخت است بفهمند این دختر خاکی و گل آلود و سفالی را..........

 

 

هووووووووووووووووووووووووووووووو برکت باشد

 

 


دل انگیزترین جاده های دنیا

 

Road


 

Road

 
 
 

 
Road

 

 


Road


 

Road
 


Road

Road

Road

Road

Road

Road

Road

Road

Road

Road

Road

Road


درس زندگي (داستان)

آموخته ام ...... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست .
آ‌موخته ام ...... وقتي كه عاشق هستيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود.
آموخته ام ...... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : تومرا . شاد كردي .
آموخته ام ...... داشتن كودكي كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسي است كه در دنيا وجود دارد .


آموخته ام ...... كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت .
آموخته ام ...... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم .
آموخته ام ...... كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .

آموخته ام ...... كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند .
آموخته ام ...... كه پول شخصيت نمي خرد .
آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي كند

آموخته ام ...... كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .
آموخته ام ...... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .
آموخته ام ...... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .
آموخته ام ...... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم.
آموخته ام ...... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ...... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ،‌ بلكه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد.
آموخته ام ...... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ...... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم.
آموخته ام ...... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيد .


آموخته ام ...... بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است : وقتي كه از شما خواسته مي شود ،‌ و زماني كه درس زندگي دادن فرا مي رسد .

آموخته ام ...... كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست اوست و قلبي است براي فهميدن وي


 

 

 

 نازنین

آفرینش یک خاطره
 
 

ما درآن زندانی

قفل آن را بشکن

در آنرا بگشای

و برون آی ازین

دخمه ظلمانی

نگشایی گل من

خویش را حبس در آن خواهی کرد

همدم جهل در آن خواهی شد

همدم دانش و دانایی محدوده خویش

و در این ویرانی

همچنان تنگ نظر می مانی

هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است

ذهن بی پنجره بی پیغام است

ذهن بی پنجره دود آلود است

ذهن بی پنجره بی فرجام است

بگشاییم در این تاریکی روزنه ای

و بسازیم در آن پنجره ای

بگذاریم زهر دشت نسیمی بوزد

بگذاریم زهر موج خروشی بدمد

بگذاریم که هرکوه طنینی فکند

بگذاریم ز هر سوی پیامی برسد

بگاشییم کمی پنجره را

بفرستیم که اندیشه هوایی بخورد

و به مهمانی عالم برود

گاه عالم را در خود به ضیافت ببریم

بگذاریم به آبادی عالم قدمی

و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی

طعم احساس جهان را بچشیم

و ببخشیم به احساس جهان خاطره ای

ما به افكار جهان درس دهيم

و ز افكار جهان مشق كنيم

و به ميراث بشر

دين خود را بدهيم

سهم خود را ببريم

خبري خوش باشيم

و خروسي باشيم

كه سحر را  به جهان مژده دهيم

نور را هديه كنيم

و بكوشيم جهان

به طراوت و ترنم

تسكين و تسلي برسد

و برويد گل بيداري ،دانايي،آبادي

در ذهن زمان

و برويد گل بينايي،صلح ،آزادي ،عشق

بر روي زمين

ذهن ما باغچه است

گل در آن بايد كاشت

و نكاري گل من

علف هرز در آن مي رويد

زحمت كاشتن يك گل سرخ

كمتر از زحمت بر داشتن هرزگي آن علف است

گل بكاريم بيا

تا مجال علف هرز فراهم نشود

بي گل آرايي ذهن

نازنين

نازنين

هرگز

آدم

آدم نشود

 

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 
 
 

 

بارها برای دفاع از خویشتن به خشم روی آوردم

اما اگر توانمندتر بودم هرگز به این وسیله پناه نمی بردم.

دانا کسی است که نگاه خشم آلودش را با لبخندی بر دهان پیوند زند.

و من را تنها کسانی که از من فروترند به خشم می آورند.

اما دریافتم که من فراتر از کسی نیستم،

زیرا هیچ کسی از من خشمگین نشده است!

جبران خلیل جبران

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 

 
 

خانه ام می گوید : ترک ام مکن که گذشته ات در من نهفته است.

راه نیز می گوید: در پی من بیا که آینده ات منم .

اما من به خانه و راه می گویم : مرا گذشته و آینده ای نیست .اگر بمانم ، در ماندنم رفتن است و اگربروم ، در رفتنم ماندن،

که تنها محبت و مرگ ، همه چیز را دگرگون توانند کرد.

جبران خلیل جبران (ماسه و کف)

 
 
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 

خدا کسب و کار من است
 
 

 او را می‌خرم و به بهای تبسمی ژرف که بر لبان‌تان می‌نشانم

 به شما می‌فروشم و اینچنین است که همیشه سود می‌کنم

عشق مخاطب خاصی ندارد فقط دلی سرشار از عشق داشته باش

 عشق باید خاصیت تو باشد

 عشق ربطی به رابطه ندارد

 عشق به رایحه ی گل می ماند

 برای گل تفاوتی نمی کند که کسی رایحه اش را استشمام کند یا نکند

 حتی در دورترین و متروکترین نقاط جهان نیز گل هائی خوش رنگ و خوش بو می رویند

 آنها بی آنکه منتظر نگاهی باشند شکوفا می شوند 

 گل ها برای رنگ و بوی خود از کسی توقعی ندارند

 خاصیت گل آن است که خوش ببوید و رنگ های بدیع خود را در آفتاب پهن کند

 همچون گل باش در دوست داشتن گل ها نگران این نیستند که مبادا دیده نشوند

 آنها مسرور شکوفائی و رایحه خویشتن اند عشق باید خاصیت تو باشد

عاشق باش چیزی نخواهد گذشت که عین عشق خواهی شد

 و این لحظه ای ست که

 قطره به دریا می رسد و دریا می شود

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 
 

 
 

 وقتي که دل تنگ ميشمو ...

همراه تنهايي ميرم...

داغ دلم تازه ميشه... زمزمه هاي خوندنم...

 وسوسه هاي موندنم...

 با تو هم اندازه ميشه ... 

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 

 
 
 
دست‌هايم را مي‌بيني؟ آن‌ها زمين را پيموده‌اند
خاك و سنگ را جدا كرده‌اند
جنگ و صلح را بنا كرده‌اند
فاصله‌ها
از درياها و رودخانه‌ها برگرفته‌اند
و باز،
آنگاه كه بر تن تو مي‌گذرند،
محبوب كوچكم،
دانه‌ي گندمم، پرستويم،
نمي‌توانند تو را در بر گيرند
از تاب و توان افتاده‌
در پي كبوتراني توأمان‌اند
كه در سينه‌ات مي‌ارمند يا پرواز مي‌كنند
آن‌ها دور دست‌ةاي پاهايت را مي‌پيمايند
در روشناي كمرگاه تو مي‌آسايند
براي من گنجي هستي تو
سرشار از بي‌كرانگي‌ها تا دريا و شاخه‌هايش
سپيد و گسترده و نيلگوني
چون زمين به فصل انگور چينان
در اين سرزمين
از پاها تا پيشانيت
پياده،پياده،پياده،
زندگيمرا سپري خواهم كرد...
 
 
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 
 

 

I Crave Your Mouth, Your Voice, Your Hair



DON'T GO FAR OFF, NOT EVEN FOR A DAY
Don't go far off, not even for a day, because --
because -- I don't know how to say it: a day is long
and I will be waiting for you, as in an empty station
when the trains are parked off somewhere else, asleep.

Don't leave me, even for an hour, because
then the little drops of anguish will all run together,
the smoke that roams looking for a home will drift
into me, choking my lost heart.

Oh, may your silhouette never dissolve on the beach;
may your eyelids never flutter into the empty distance.
Don't leave me for a second, my dearest,

because in that moment you'll have gone so far
I'll wander mazily over all the earth, asking,
Will you come back? Will you leave me here, dying?





من آرزومند دهانت هستم ، صدايت ، مويت

دور نشو
حتي براي يك روز
زيرا كه …
زيرا كه …
- چگونه بگويم –
يك روز زماني طولاني ست
براي انتظار من
چونان انتظار در ايستگاهي خالي
در حالي كه قطارها در جايي ديگر به خواب رفته اند !

تركم نكن
حتي براي ساعتی
چرا كه قطره هاي كوچك دلتنگي
به سوي هم خواهند دويد
و دود
به جستجوي آشيانه اي
در اندرون من انباشته مي شود
تا نفس بر قلب شكست خورده ام ببندد !

آه !
خدا نكند كه رد پايت بر ساحل محو شود
و پلكانت در خلا پرپر زنند !

حتي ثانيه اي تركم نكن ، دلبندترين !
چرا كه همان دم
آنقدر دور مي شوي
كه آواره جهان شوم ، سرگشته
تا بپرسم كه باز خواهي آمد
يا اينكه رهايم مي كني
تا بميرم !

 


 
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 
 

 
 

 گريه شايد زبان ضعف باشد شايد خيلي کودکانه شايد بي غرور.........

 اما هر وقت گونه هايم خيس ميشه مي فهمم نه ضعيفم نه يک کودکم بلکه پر از احساسم....

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 
 

تو اگردر تپش باغ خدا را ديدي
همت کن
و بگو
ماهی ها
حوضشان بی آب است.

سهراب سپهری

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 


وقتی که در ایوان دلتنگی هایت می نشینی 
وقتی که پشت یک پنجره بارونی، بی هوا شره می شوی
وقتی دیگر کسی برای شنیدن جمله هایت
به اندازه ای فرصت نمی گذارد
کسی هست که می شود به او پناه برد
کسی که شب دلتنگی ها را با او می توان قسمت کرد
یک نفر هست، یک نفر که تا خواب دوباره ی چشم هایت با توست
شب دلتنگی هایت را با او قسمت کن ، تنها با او...

 

 


 

غمگینم

نمی دانم چرا عطر گل ها را نمی بویم

چرا زیبایی گل را نمی بینم

بهناز


 
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

در بوسه های مادر
خورشيد نور باران
آغاز روز تازه
لبخند بامدادان

در خنده های مادر
عطر خوش گلستان
زيبایی طبيعت
شادابی بهاران
 
مادر تو روح و جانی
مادر تو جاودانی
با من تو مهربانی
با من تو همزبانی
 
مادر هميشه خوش قلب
مادر هميشه دل سوز
مادر هميشه روشن
خورشيد عالم افروز

 در اشك های مادر
پاکی آب باران
رنگين كمان روشن
آوای چشمه ساران

مادر چراغ خانه
گرمای آشيانه
مهرش درون قلبم
ماناست جاودانه

بخشنده‌ی جوانی‌ست
معنا‌ی زندگانی‌ست
لبخندش آسمانی‌ست
شادی جاودانی‌ست

آرامش نسيم است
بخشنده و كريم است
در بوستان هستي
چون گل پر از شميم است

مادر تو صبح پاکی
برتر ز آب و خاکی
در مشرق محبت
خورشيد تابناکی

مریم عزیزم سنگینی غمت رو با همه وجودم درک می کنم

وصمیمانه بهت تسلیت می گم

منم تو غمت شریک بدون


::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 
 
!اینم از رویای امروز من

 

براي داشتنت بهانه نمي خواهم

تو خود ، بهانه اي براي وجود من

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 
 
 

دلم تنگ می شود

 

گرچه اينجا نيستي

اما هر جا که مي روم

صورت تو را در خيال مي بينم

و دلم برايت تنگ مي شود

دلم براي همه چيز گفتن با تو

 براي چشم هايمان كه

 پنهاني به هم دل مي دهند

برای خنده های بی پایانمان

 براي هيجاني كه با هم داریم

 براي همه چيزهايي كه با هم سهيم هستیم

تنگ می شود


دلتنگي براي تو را دوست دارم

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 



 
 

خیال تو

 

چه کنم خیال تو من و رها نمی کنه

 اما دلت به وعده هاش یه کم وفا نمی کنه

 من ندیدیم کسی رو که مثل تو موندگار باشه

 !آدم خودش رو که تو دل اینجوری جا نمی کنه

 

 


::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 
 

تا کجا؟

 

کدوم ستاره دنبال تو باشم

تا کجا بی خبر از حال تو باشم

مگه میشه از تو دل برید و دل کند

بگو می خوام تا ابد مال تو باشم

از کسی نیس که نشونی تو نگیرم

به تو روزی میرسم من که بمیرم

هنوزم جای دو دستات خالی مونده

تا قیامت توی دستای حقیرم

خاک هر جاده نشسته روی دوشم

کی میاد روزی که با تو روبرو شم

من که از اول قصه گفته بودم

...غیر تو با سایه م نمی جوشم

 

 


::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 
 

من بدون تو میمیرم

 

سلام ای تنها بهونه واسه ی نفس کشیدن
 هنوزم پر می کشه دل برای به تو رسیدن
 عزیزم بگو ببینم که چه رنگه روزگارت
 خیلی دوست دارم تو مهتاب بشینم یه شب کنارت
بد جوری به هم می ریزه من و گاهی ،اتفاقی
تو اگه نباشی از من نمی مونه چیزی باقی
می دونی که دست من نیست بازیای سرنوشته
 رو قشنگا خط کشیده زشتا رو برام نوشته
 باز که ابری شد نگاهت بغضتم واسم عزیزه
اما اشکات رو نگه دار نذار اینجوری بریزه
حال من خیلی عجیبه دوست دارم پیشم بشینی
من نگاهت بکنم تو، تو چشام عشق رو ببینی
یادته من و تو داشتیم ساده زندگی می کردیم؟
 از همین چشمه ی شفاف رفع تشنگی می کردیم  
 تو بازم طاقت آوردی مث پونه ها تو پاییز
 سرنوشت تو سفیده ماجرای من غم انگیز
بد جوری دیوونتم من فکر نکن این اعترافه
همیشه نبودن تو کرده این دل و کلافه
روح من مثه یه دریاست پره از موج و تلاطم
 ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم
 تو که چشمای قشنگت خونه ی صد تا ستاره س
تو که لبخند طلاییت واسه من عمر دوباره س
بیا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن
من بدون تو می میرم بیا و بهم کمک کن

 

 



 

 

گوشه ی زندون غم

 

 

چشمای من میل به گریه داره

می خواد بباره

دل نمی دونی چه حالی داره

چه حالی داره

از در و دیوار واسه دل می باره

خدا می باره

غصه به جز گریه دوا نداره

زندگی آی زندگی خسته ام خسته ام

گوشه ی زندون غم دستو پامو بسته ام

هر چی تو دنیا غم مال منه

روزی هزار بار دل من می شکنه

دل دیگه اون طاقتا رو نداره

خدا نداره پشت سر هم داره بد می یاره

خدا می یاره

از در و دیوار واسه دل می باره

خدا می باره

 

 


"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 

بمیرم واسه بغض تو ، فکر منو نکن برو

 

سرتو بالا بگیــــــــر تاهنوز دیر نشده

تا دلم زیر فشار غصه هات پیر نشده

سرتو بالا بگیــــــــر من تحملم کمه

تو دلم به حد کافی پُر ِغصه و غمه

 

 سرتو بالا بگیــــــــر من کنارتم هنوز

چی آوردن به سرت که می نالی شب و روز

 

من خودم اینجا غریبم جز تو هیچکی رو ندارم

گل من تحملم کن که یه کم دووم بیارم

توی لحظه های دلگیـــر،این تو خاطرت بمونه

که همون یه قطره اشکت زندگیــــــمو می سوزونه

 

سرتو بالا بگیــــــــر من کنارتم هنوز

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


 
 
 
 
اکه سراغمو گرفت این نامه رو بهش بدین

من بشکنــــــم برنجــــــم فدای تار موهات

مهم تویی نرنجی ، برس به آرزوهات

مواظب خودت باش، با قلب من چه کردن

دلواپست نباشم به اشک کی بخندن

 

فدات بشم فدات بشم فدات بشم بذار برو

محاله باورش که من دیگه نمی بینم تورو

 

 

 


"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 
 
 
 

کی میگه تنهایی سخت نیست؟

 

من خيلي غصه دارم ، هيچ مونسي ندارم

تو آسمون ستاره است ، حتي اونم ندارم

تا كي بايد بهت بگم بساز بساز، بسوز بسوز

تا كي بايد بهت بگم كه چشماتو به من بدوز

تا كي بايد گريه كنم از دست کار روزگار

تا كي بايد بباره چشمام مثل ابر بهار

كي مي گه تنهايي سخت نيست

به خدا تنهايي سخته

الهي بي كس نشي

به خدا بي كسي سخته

اينم از بخت بد ماست

راضييم هر چي خدا خواست

اي خدا برس به دادم اي خدا تنهايي سخته

 

 


"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 

...غم

 

فرانه


"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 

....من زیبایی را دوست دارم اما

 

غمگینم

نمی دانم چرا عطر گل ها را نمی بویم

چرا زیبایی گل را نمی بینم

 

 

 

 

 

 

هیچ کجا

نمی پرسند

هیچ کس را

چگونه می شود

که احساس یک شاعر می میرد!

نمی پرسند

هیچ کجا

هیج کس را...

منوچهر زال پور

 

 


 

 

 

درحریق باد

 

درآخرین لحظه ی یک یاد

 

آینه در شط شب

 

                      گریه سر داد.

 

ومن،

 

در گرداب

 

در آخرین لحظه ی نقطه ی خط سراب

 

                                 -آخرین یاد-

 

مرگ را پرسه زدم؛

 

بی آن که پیش از این

 

در کوچه ی زندگی

 

                          کسی را دیده باشم.

 

 

 

 

 

 

رو به آغازی

 

تقدیری

 

یا که وهمی دگر ایستاده ام

 

با ساغری از خون سرخ رنگ غروب.

 

سپیداری

 

آن سوی ترک

 

                      ]آن جا که مشاطه ی خیال

 

                       نقش هزار رنگ آرزو می زند[

 

کورسوی راه رفتنی تازه است.

 

هراسانم از نقش سرخ شفق:

 

                                      صبح کاذبی

 

                                                   اگر ره زنی کند؟...

 

در هراسم ازغروب

 

ازستیز بغض دُژ خوی در گلو

 

ازغریو زخم های ناسور گُرده ام.

 

درهراسم؛

 

              هراس!...

 

 

 


 

 

 

 

گفتم:

 

       بیا!...

 

انتهای سطر بودم

 

نقطه گذاشتم.

 

سرسطر؛

 

وسوسه بود و غوغایی

 

وصدایی که می گفت:

 

                            هیس!

 

نگاهم به تل خاکستر سیگار افتاد؛

 

 چنان سنگری می نمود

 

                               روی میز.

 

فنجان چای،

 

دَمَر شد روی کاغذ.

 

سطر،

 

شیاری شد.

 

چای رفت تا تل خاکستر...

 

هیچ کس نبود!

 

کاغذی مچاله در دستم بود

 

سطل کاغذ باطله ها

 

هنوزاشتهایی داشت.

 

هیچ کس نبود؛

 

نه کسی گفت:

 

                 هیس!

 

ونه من،

 

کسی را صدا کردم.

 

 

تاوان چه چیز را باید بدهم؟

وامدار هیچ کس نیستم!

                               [هنگام که درزیر شولای خود خزیده ام

                               [بی هیچ برگی و آبی...

درکهکشان من؛

                     - که شاعری خدایی می کند-

واژه های رستگار

نه دردانه اند و نه برسر سجاده ی نمازی پیشانی ساییده اند

سرکش اند و بی باک

چندان که شاعر را

اگر بر نشیند بر مسندی

یا که گسترده خوانی

از قفا سر می بُرند.

در کهکشان من؛

شاعری خدایی می کند

که  رزق هر روزه اش را

از لبانی می گیرد

که عشق را جار می زند

در گوش کوچه های هرزه گی.

آیا در میان شما نادره ای هست؟

آن که قرنی  است گوش خوابانده بر دریچه ی حسرت!

آیا هست؟

آن که به ادراک خدای کهکشان من، مُدرِک شود؟

آیا هست کسی در میان تان؟

که درک شهد عسل کند در غوغای شوکران؟

درکهکشان من؛

شاعری خدایی می کند

برمسند واژگان سرکش و بی باک

در زیر شولای خود خزیده

بی هیچ نازی و نیازی

بی هیچ برگی و آبی.

 

سیامک

 

 

تاریخ :

۱۳/۹/۸۷

 

ساعت۴:۱۰

 

 

 

 

 

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com   بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

 

                                            بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


 

 

                              

 
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


 

 

 
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


 

 

     

                    مادرم  که رفت و مرا با دنیایی از عشق تنها گذاشت

                                     یادش را گرامی میدارم.

 

شبي غمگين شبي  باراني و سرد

مرا در غربت فردا رها كرد  

دلم در حسرت ديــدار او ماند  

مرا چشم انتظار كوچه ها  كرد 

به من ميگفت تنها وغريب است 

ببين باغربتش بامن چه ها كرد

تمام هستي ام بود وندانست

كه در قلبم چه آشوبي به پا كرد

واوهرگز شكستم را نفهميد

اگرچه تا ته دنيا صدا كرد

 

 

 
 

 

روزي روزگاري نه در زمان هاي دور، در همين حوالي مردي زندگي مي كرد كه هميشه از زندگي خود گله مند بود و ادعا ميكرد "بخت با من يار نيست" و تا وقتي بخت من خواب است زندگي من بهبود نمي يابد.
پير خردمندي وي را پند داد تا براي بيدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگري توانا برود.
او رفت و رفت تا در جنگلي سرسبز به گرگي رسيد. گرگ پرسيد: "اي مرد كجا مي روي؟"
مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري بس تواناست!"
گرگ گفت : "ميشود از او بپرسي كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهاي وحشتناك مي شوم؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه اي وسيع رسيد كه دهقاناني بسيار در آن سخت كار مي كردند.
يكي از كشاورزها جلو آمد و گفت : "اي مرد كجا مي روي ؟"
مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري بس تواناست!"
كشاورز گفت : "مي شود از او بپرسي كه چرا پدرم وصيت كرده است من اين زمين را از دست ندهم زيرا ثروتي بسيار در انتظارم خواهد بود، در صورتي كه در اين زمين هيچ گياهي رشد نميكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگي و بدهكاري است ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به شهري رسيد كه مردم آن همگي در هيئت نظاميان بودند و گويا هميشه آماده براي جنگ.
شاه آن شهر او را خواست و پرسيد : "اي مرد به كجا مي روي ؟"
مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري بس تواناست!"
شاه گفت : " آيا مي شود از او بپرسي كه چرا من هميشه در وحشت دشمنان بسر مي برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسيار و سربازان شجاع تاكنون در هيچ جنگي پيروز نگرديده ام ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
پس از راهپيمايي بسيار بالاخره جادوگري را كه در پي اش راه ها پيموده بود را يافت و ماجراهاي سفر را برايش تعريف كرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتي نگريست سپس رازها را با وي در ميان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بيدار شده است برو و از آن لذت ببر!"
و مرد با بختي بيدار باز گشت...

به شاه شهر نظاميان گفت : "تو رازي داري كه وحشت برملا شدنش آزارت مي دهد، با مردم خود يك رنگ نبوده اي، در هيچ جنگي شركت نمي كني، از جنگيدن هيچ نمي داني، زيرا تو يك زن هستي و چون مردم تو زنان را به پادشاهي نمي شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را مي آزارد.
و اما چاره كار تو ازدواج است، تو بايد با مردي ازدواج كني تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردي كه در جنگ ها فرماندهي كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد."
شاه انديشيد و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نياز مرا دانستي با من ازدواج كن تا با هم كشوري آباد بسازيم."
مرد خنده اي كرد و گفت : "بخت من تازه بيدار شده است، نمي توانم خود را اسير تو نمايم، من بايد بروم و بخت خود را بيازمايم، مي خواهم ببينم چه چيز برايم جفت و جور كرده است!"
و رفت...

به دهقان گفت : "وصيت پدرت درست بوده است، شما بايد در زير زمين بدنبال ثروت باشي نه بر روي آن، در زير اين زمين گنجي نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زيست."
كشاورز گفت: "پس اگر چنين است تو را هم از اين گنج نصيبي است، بيا باهم شريك شويم كه نصف اين گنج از آن تو مي باشد."
مرد خنده اي كرد و گفت : "بخت من تازه بيدار شده است، نمي توانم خود را اسير گنج نمايم، من بايد بروم و بخت خود را بيازمايم، مي خواهم ببينم چه چيز برايم جفت و جور كرده است!"
و رفت...

سپس به گرگ رسيد و تمام ماجرا را برايش تعريف كرد و سپس گفت: "سردردهاي تو از يكنواختي خوراك است اگر بتواني مغز يك انسان كودن و تهي مغز را بخوري ديگر سر درد نخواهي داشت!"
شما اگر جاي گرگ بوديد چكار مي كرديد ؟
بله. درست است! گرگ هم همان كاري را كرد كه شايد شما هم مي كرديد، مرد بيدار بخت قصه ي ما را به جرم غفلت از بخت بيدارش دريد و مغز او را خورد.
 


ديوانگي است قصه‌ي تقدير و بخت نيست
از نام سرنگون شدن و گفتن اين قضاست

در آسمان علم، عمل برترين پر است
در كشور وجود هنر بهترين غناست

ميجوي گرچه عزم تو ز انديشه برتر است
ميپوي گرچه راه تو در كام اژدهاست

 

 


شب مهتاب ، شبی پاک ، شبی ناب
شب عشق و شب جوی ، گذر آب
شب مهتاب كز آن صد دل آشفته سفر كرد
و همه پرده اسرار درافتاد
شب پاکی که از روح گرفتند
همه پاكان و نجيبان كه رفتند
شب ناب آشنایی ، اولین عشق ، آخرین اشک
من تو را بر سر جوي مهرباني،حس عشق جاوداني
می نشانم تا کنی تکیه به گرمای حضورم
تا شدي شمع دل آراي وجودم
من از پیش ز توهیچ نخواهم
بنشينم كه همان جا بر سر جوي كنارت

 

 

 

یک شب گرم و تب آلـــــــــود

آمدی از شهــــــر بـــــــــــاران

ناگهان از هر جـــــــــــــــــوانه

گل برآمد چون بهـــــــــــــاران

ای تـــــــو از نسل بهـــــــاران

ای امیـــــــــــــد سبـــزه زاران

ای صدایت پاک و معصـــــــوم

چون سرود چشمه ســــاران

ای نگـاه تو همیشـــــــــــــــه

مثل دریــــــا بی کــــــــــــرانه

ای بلنـد گیســــــــــــــــــوانت

خوش درین شعـر شبـــــــانه

ای که نامت در زمــــــــــــــانه

گشته در خوبی فســــــــــانه

کـــــــرده اینــــک دردل مـــــن

آتش عشــــــــق تو خــــــــانه

ای که نــــــــــــامت بر لب من

معنی خـــــوب ســـــــــــرودن

خوش درین ایـــــــــــام عمرم

لحظه های با تـــــــــــــو بودن

 

koorosh

 

 

 
 
 
 
 
برگ
 

وقتیکه برگی رو زمین میفته

حس میکنم گریه بی صداشو

حس میکنم چی میگذره تو قلبش

وقتی میبینه مرگ لحظه هاشو

آخه منم یه برگ خشک و زردم!

که بی صدا یه عمره گریه کردم!

وقتی با چشمام میبینم که یک برگ

سیلی بی جا میخوره ازتگرگ

پا میذاره خزون به باغ دلم

باز کلاغا سرمیدن آوازمرگ

یخ میزنه تو سینه قلب خونم

آخه من از تبار این خزونم

وقتیکه پرپر میشه گل تو گلدون

خالی از کبوترا آسمون

حباب بغضم تو گلو میشکنه

ابر چشام دوباره میشه بارون

کبوتر دلم به فکر کوچه

برای من زندگی سردو پوچه

 

 
 
 
 
 
آغاز ترانه
 
 


در من هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته
هزاران هزار دریا هر لحظه در تپیدن و طغیانند
در من هزار آهوی تشنه
در خشکسال دشت پریشانند
در من پرندگان مهاجر
ترانه های سفر را
در باغ های سوخته می خوانند
با من که در بهار خزانم قصه های فراوانی ست
با من که زخم های فراوانی
بر گرده ام به طعنه دهان باز کرده اند
هر قصه یک ترانه
هر ترانه خاطره ای دیگر
هر عشق یک ترانه ی بیدار است
در خامشی حضورم ، حرف مرا بفهم
یا برای عشق ، زبانی تازه پیدا کن
تا درد مشترک
زبان مشترکمان باشد
حرف مرا بفهم و مرابشنو
این من نه ،‌ آن من دیگر
آنکس که پنجره ی چشم های من او را
کهنه ترین قاب است
از پشت پنجره ی زندان
حرف مرا بفهم
که فریاد تمامی زندانیان
در تمامی اعصار است
در گیر و دار قتل عام کبوترها
در سوگ شاخه های تکه تکه ی زیتون
وقتی که از دل جوان ترین جوانه های عاشق باغ ماه
بر مسلخ همیشگی انسان
در لحظه ی شکفتن فریاد
باران سرخی از ستاره سرازیر است
آن سان که هر ستاره دلیل شرمساری خورشید های بسیاری
از برآمدنشان است
تو گریه می کنی
از عمق آشنای جنگل چشمانت
از عمق جنگلی که در آن پاییز ، در غروب به بغض نشسته
باران بی دریغ اشک تو می بارد
تا عطر خیس جنگل پاییز
در من هوای گریه برانگیزد
آنگاه از چشم ذهن من
شعری بسان گریه فرو ریزد
من شعر می نویسم
تو با ترانه های عاشق من ، عاشق
تو با ترانه های تشنه ی من دریا
بر پنج خط ساز سفر ،‌ زخمه می شوی
تو گریه می کنی
تو لحظه های شعر مرا ،‌ در خویش تجربه کرده
یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی
یا با ترانآهای من بر لب
به رویا رویی جلادان به مسلخ خویش می شتابی
یعنی که با منی
دیروز
امروز
تا هنوز و همیشه
ایا زبان متشرک این نیست ؟
آن زبان تازه که می گفتم ؟
ایا زبان مشترک این نیست ؟

اردلان سرافراز
در خشکسال دشت پریشانند
در من پرندگان مهاجر
ترانه های سفر را
در باغ های سوخته می خوانند
با من که در بهار خزانم قصه های فراوانی ست
با من که زخم های فراوانی
بر گرده ام به طعنه دهان باز کرده اند
هر قصه یک ترانه
هر ترانه خاطره ای دیگر
هر عشق یک ترانه ی بیدار است
در خامشی حضورم ، حرف مرا بفهم
یا برای عشق ، زبانی تازه پیدا کن
تا درد مشترک
زبان مشترکمان باشد
حرف مرا بفهم و مرابشنو
این من نه ،‌ آن من دیگر
آنکس که پنجره ی چشم های من او را
کهنه ترین قاب است
از پشت پنجره ی زندان
حرف مرا بفهم
که فریاد تمامی زندانیان
در تمامی اعصار است
در گیر و دار قتل عام کبوترها
در سوگ شاخه های تکه تکه ی زیتون
وقتی که از دل جوان ترین جوانه های عاشق باغ ماه
بر مسلخ همیشگی انسان
در لحظه ی شکفتن فریاد
باران سرخی از ستاره سرازیر است
آن سان که هر ستاره دلیل شرمساری خورشید های بسیاری
از برآمدنشان است
تو گریه می کنی
از عمق آشنای جنگل چشمانت
از عمق جنگلی که در آن پاییز ، در غروب به بغض نشسته
باران بی دریغ اشک تو می بارد
تا عطر خیس جنگل پاییز
در من هوای گریه برانگیزد
آنگاه از چشم ذهن من
شعری بسان گریه فرو ریزد
من شعر می نویسم
تو با ترانه های عاشق من ، عاشق
تو با ترانه های تشنه ی من دریا
بر پنج خط ساز سفر ،‌ زخمه می شوی
تو گریه می کنی
تو لحظه های شعر مرا ،‌ در خویش تجربه کرده
یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی
یا با ترانآهای من بر لب
به رویا رویی جلادان به مسلخ خویش می شتابی
یعنی که با منی
دیروز
امروز
تا هنوز و همیشه
ایا زبان متشرک این نیست ؟
آن زبان تازه که می گفتم ؟
ایا زبان مشترک این نیست ؟

 

 
 
نفرين دل "ستار و فردمنش"

 

بریز ای اشک ناکامی


بریز از بی سرانجامی


که نفرین دلی قلبی شکسته


پس این بی سرانجامی نشسته


دلم رنجیده از زخم زبون ها


به ظاهر مهربونی دیدن از نامهربون ها



بریز ای اشک ناکامی


بریز از بی سرانجامی


که نفرین دلی قلبی شکسته


پس این بی سرانجامی نشسته


که اه سینه سوز مهربونی


سر راه مرا از پیش بسته


دلم رنجیده از زخم زبون ها


به ظاهر مهربونی دیدن از نامهربون ها



خیال کردم یکی دلسوزمونه


برای گریه هام دل می سوزونه


خیال کردم یکی داره هوای کار ما رو


اگه موندیم تو این کار زمونه


دلم رنجیده از زخم زبون ها


به ظاهر مهربونی دیدن از نامهربون ها




بریز ای اشک ناکامی


بریز از بی سرانجامی


که نفرین دلی قلبی شکسته


پس این بی سرانجامی نشسته


که اه سینه سوز مهربونی


سر راه مرا از پیش بسته


دلم رنجیده از زخم زبون ها


به ظاهر مهربونی دیدن از نامهربون ها

 

 

 
 
 
 
غریبه آشنا
 

خیلی عزیزی واسه من

ای که به قلبم جون دادی

وقتی اسیر شب بودم

صبح رو به من نشون دادی

کدوم غروب نشونی داد

شب از کدوم جاده بیای

از عاشقای رهگذر

نشونی منو بخوای

وقتی صدای من نبود 

کدوم صدا در تو نشست

کدوم ستاره پر کشید

تو چشمای تو نطفه بست

غریبه ای اما دلم برای تو پر می زنه

از شوق پیدا کردنت اسمتو فریاد می زنه

ای غریبه خوش اومدی به جشن ساده دلم

بیا که من به لحظه هات یه رنگ تازه می زنم

ای غریبه... 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                باري تو كه خودت ميدوني بهترين بودي

 

 

 
 
 
 

اي واي چي شد اون جوونيامون
اوم قصه مهربونيامون
اي واي مگه ما يکي نبوديم
ديوونه زندگي نبوديم

صداي گريه هاي
من و تو مي شنفتي
دلم شکست و اي واي
چرا يه آخ نگفتي
تو مثله يه لاله
يه قاصد از بهاري
تو خنده گرم
ترانه هاي بارون
تو به داد قلبم
چه مهربون رسيدي
واي از لب بومم
چه بي وفا پريدي
صداي گريه هاي
من و تو مي شنفتي
دلم شکست و اي واي
چرا يه آخ نگفتي
باز نگاهت اگه
عاشق و مستم
من چه کنم با غمت
واي خدايا نمي تونم
شب که مستي مياد
باز دل تنگم مي خواد
عاشقه چشمات بشم
واي خدايا نمي تونم
صداي گريه هاي
من و تو مي شنفتي
دلم شکست و اي واي
چرا يه آخ نگفتي
صداي گريه هاي
من و تو مي شنفتي
دلم شکست و اي واي
چرا يه آخ نگفتي
باز نگاهت اگه
عاشق و مستم
من چه کنم با غمت
واي خدايا نمي تونم
شب که مستي مياد
باز دل تنگم مي خواد
عاشقه چشمات بشم
واي خدايا نمي تونم
شب که مستي مياد
باز دل تنگم مي خواد
عاشقه چشمات بشم
واي خدايا نمي تونم
صداي گريه هاي
من و تو مي شنفتي
دلم شکست و اي واي
چرا يه آخ نگفتي
صداي گريه هاي
من و تو مي شنفتي
دلم شکست و اي واي
چرا يه آخ نگفتي
اي واي چي شد اون جوونيامون
اوم قصه مهربونيامون
اي واي مگه ما يکي نبوديم
ديوونه زندگي نبوديم

 

 
 
 
بي همگان به سر شود بي تو به سر نميشود

 

بي همگان به سر شود بي تو به سر نشود

داغ تو دارد اين دلم جاي د گر نمي شود

بي تو براي شاعري واژه خبر نمي شود

بغض دوباره ديدن ات هست و بدر نمي شود

فكر رسيدن به تو فكررسيدن به من

از تو به خود رسيده ام اين كه سفر نمي شود

بي همگان به سر شود بي تو به سر نشود

داغ تو دارد اين دلم جاي د گر نمي شود

دلم اگر به دست تو به نيزه اي نشان شود

براي زخم نيزه ات سينه سپر نمي شود

صبوري و تحمل ات هميشه پشت شيشه ها

پنجره جز به بغض تو ابري و تر نمي شود

بي همگان به سر شود بي تو به سر نشود

داغ تو دارد اين دلم جاي د گر نمي شود

صبور خوب خانگي شريك ضجه هاي من

خنده ي خسته بودنم زنگ خطر نمي شود

حادثه ي يكي شدن حادثه يي ساده نبود

مرد تو جز تو از كسي زير و زبر نمي شود

بي همگان به سر شود بي تو به سر نشود

داغ تو دارد اين دلم جاي د گر نمي شود

به فكر سر سپردن ام به اعتماد شانه ات

گريه يي بخشايش من كه بي ثمر نمي شود

هميشگي ترين من لاله ي نازنين من

ا كه جز به رنگ تو دگر سحر نمي شود

بي همگان به سر شود بي تو به سر نشود

داغ تو دارد اين دلم جاي د گر نمي شود


 
 
"گل یخ" كوروش يغمايي
 
 
غم میون دوتا چشمون قشنگت لونـــــــــه کرده

شب تو موهای سیاهت،خونه کــــــــــــــــــــرده

دوتاچشمون سیـــــــــاهت،مثه شبهــــــای منه

سیاهیای دوچشمت،مثه لبهـــــــــــــــــــای منه

وقتی بغض از مژه هام پایین میاد،بارون میشـــه

سیل غم آبادیمــــــــــــــــــو ویرونـــــــــــــه کرده

وقتی بــــــا من میمونی تنهاییمو باد میبـــــــــره

دوتا چشمــــــــــــام بارون شبونــــــــــــــه کرده

بهــــــــــــار از دستـــــــــــــــــای من پر زدو رفت

گــــــــــــــــل یخ توی دلم جوونـــــــــــــــــه کرده

تو اتــــــــاقم دارم از تنهایـــــــــــی آتیش میگیرم 

ای شکوفــــــــــــــــه توی این زمونـــــــــــه کرده

چی بخونم؟جوونیم رفته،صدام رفته دیگــــــــــه!

گل یخ توی دلــــــــــــم جوونــــــــــــــــــــه کرده!

 

 
 
 
سقف "فرهاد"
 
تو فکــــر یک سقفــــــــــــم یک سقف بـــــی روزن

یک سقف پا برجــــــــــــــــــــــــــــا محکمتر از آهن

سقفی که تنپوش هـــــــــــــراس ما باشــــــــــــه

تو سردی شبهــــا لبـــــــــــــــــــاس ما باشــــــــه

سقفــــــــی اندازه قلب منــــــــــو تــــــــــــــــــــــو

واســــــــه لمس تپش دلـــــــــــــــــــــــــــــواپسی

برای شـــــــــــــــــرم لطیف آینـــــــــــــــــــــه هـــــا

واسـه پیچیدن بــــــــــــوی اطلســـــــــــــــــــــــــی

زیر این سقف با تو از گل از شب و ستـاره میگـــــم

از تو و از خواستن تو میگم و دوباره میگـــــــــــــــــم

زندگیمـــــــو زیر این سقف با تو اندازه میگیــــــــــرم

گم میشم تو معنی تــــــــــــــو معنی تـازه میگیــرم

سقفمون افسوس و افسوس تن ابـر آسمونــــــــه

یه افق یه بــــــی نهایت کمترین فـــــــــــــاصلمونه

زیر این سقف اگـــه باشـه میپیچه عطر تن تـــــــــو

لختــی پنجره هـاشو میپوشونه پیرهن تــــــــــــــــو

زیر این سقف خوبـه عطر خود فراموشــــی بپاشیم

آخر قصه بخوابیـــــــــــــم اول ترانــــــــــــــــه پاشیم

سقفمون افسوس و افسوس تن ابر آسمونـــــــــه

یه افق یه بی نهــــــایت کمترین فـــــــــــــاصلمونـه

 

farhad

 

 

 

حالا كه غربت نشين شدم

 

ديگه شعر گفتن برام آسون شده

 

حالا كه در اوج حوادث ناگواري ام

 

حالا كه ديگر از اصالتم دورشدم

 

حالا كه نه مادري و نه همخوني برام باقي مونده

 

خودم قطعه و غزلي از شعر شدم

 

حالا كه بهترين حالاتم بغض سنگين سكوت شده

 

حالا كه ديگه مرگ را با آغوشي باز و رويي گشاده مي پذيرم

 

حالا كه ديگر از فرو ريختن در خودم واهمه اي ندارم

 

شعر گفتنم آسون شده

 

به آسوني يك تولد

 

به آسوني دل بستن به يك آشنا

 

حتي نا آشنا

 

با اينهمه فشار اندوه و رنج دروني

 

شايد مسخره باشد كه بگويم :

 

ديگه شعر نگفتن برام دشواره

 

آره ديگه اگه شعر نگم ميميرم

 

تحمل شعر نگفتن براي من

 

همچو وحشت جان دادن و قبول لحظه مرگ و وداع شده

 

با وجوديكه با اين اوضاع وخيم

 

دلخوشي به نوشتن هم ديوانگيست

 

با وجوديكه نوشتن هام هرگز به شعرو مثنوي شبيه نبوده و نيست

 

مينويسم تا شعر شود

 

مينويسم تا شوم

 

هرگز نمي نويسم كه شاعر شوم

 

شاعري ترسيم تصوير دردهاست

 

شاعري نهايت  درد و الم است

 

شاعري مرگ تدريجي خاموش است

 

شاعري علامت بزرگيست

 

شاعري در كمال سير كردن است

 

شاعري به وصال رسيدن خيال دل است

 

شاعري فهم و شعور سرشار شاعر است

 

شاعر درك مي كند

 

احساس دارد

 

مي فهمد

 

پس من شعر ميشوم كه شاعر مرا بفهمد

 

 تا تنها نمانم .

 

 

تحرير خلوت  بهروز يگانه

 


همه كس كشيده محمل به جناب كبريايت

من و خجلت سجودي كه نكرده ام برايت

نفس از تو صبح خرمن‏‏‎، نگه از تو گل به دامن

تويي آنكه در بر من تهي از من است جايت

نه به خاك در بسودم نه به سنگش آزمودم

به كجا برم سري را كه نكرده ام فدايت

به بهار نكته سازم ز بهشت بي نيازم

چمن آفرين نازم به تصور لقايت

هوس خيال شاهي چه خيال باشد اينجا

به فلك فرو نيايد سركاسه گدايت

نتوان كشيد دامن ز غبار مستمندان

بخرام و نازها كن سر ما و خاك پايت

ز وصال بي حضورم، به پيام ناصبورم

چقدر ز خويش دورم كه به من رسد صدایت

 

 

 

برای بهترینم ... 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

اگه تا روز قیامت
داشتنت نباشه قسمت
چشم براه تو میمونم
با دلی پر از صداقت

اگه با اشکای گرمم
دل سنگ برام بسوزه
اگه جسم من بپوسه
بعد دنیای دو روزه

اگه نقش قصه هاشی
مه روی قله هاشی
بری و از من جداشی
اگه باشی و نباشی

نه فقط عاشقت هستم
مرحمی رو قلب خستم
اين تويی که می پرستم
سر سپرده تو هستم

اگه جای تو به این دل
همه دنیا رو ببخشن
می گذرم از هر چه دارم
اگه باشی عاشق من

اگه زنجیر به پاهام اگه
قفل و اگه صد بند
میرسم هرجا که هستی
به تو و عشق تو سوگند

اگه باشی تاجی بر سر
یا که از ذره ای کمتر
دل من داغ تو داره
تا ابد تا روزه آخر

نه فقط عاشقت هستم
مرحمی رو قلب خستم
اين تويی که می پرستم
سر سپرده تو هستم

اگه با یک قلب تبدار
بشم از عشق تو بیمار
یا وجود عاشقم رو
ببرن تا چوبه دار

اگه زندگیم فناشه
طعمه خشم خداشه
یا که در حسرت عشقت
روحم از بدن جداشه

اگه قلبم و شکستی
رفتی و از من گسستی
مهربون یا خودپرستی
هر چه هستی هر که هستی

نه فقط عاشقت هستم
مرحمی رو قلب خستم
اين تويی که می پرستم
تو بتی من بت پرستم

 

 
 



 

 

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com 

 
 



 

امشب یه شبه مثل همه ی شبهای دیگه ولی برا خیلیاخاطره انگیزو متفاوت میتونه باشه!

مثل دختر دایی من که امشب داره میره خونه بخت

دختر دایی عزیزم بهت تبریک میگم و امیدوارم این یکی شدن واین همدلی تاابد ادامه داشته باشه

ساقي به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو كه كار جهان شد به كام ما

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جريده عالم دوام ما  

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

-------------------------------------------------------------------------------------




 

 

 اینگرید برگمن

 

تاابدبه عنوان بازیگردرخشان کازابلانکادریادهاخواهدماند.

 

 

 

 

زندگی مثل دوچرخه سواری می مونه ..واسه

 حفظ تعادلت همیشه باید در حركت باشی

آلبرت انیشتین

------------------------------------------

اگر كسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها

معمولاً با كلماتی كه ناگفته می‌مانند، می‌شكنند

جرج آلن

-------------------------------------------

میان انسان و شرافت رشته باریکی وجود دارد و

اسم آن قول است

توماس براس

--------------------------------------------

همه دوست دارند به بهشت بروند,اما كسی

دوست ندارد بمیرد .بهشت رفتن جرأت مردن

میخواهد

شریف ترین دلها دلی است که اندیشه ی آزار کسان درآن نباشد

زرتشت

--------------------------------------------------

خوشبختی فاصله این بدبختی است تا بدبختی

دیگر

چارلی چاپلین

001-8.jpg?et=NU778qmIMNSTSWgcRQooCw&nmid=0

---------------------------------------------------

 ملاصدرا  می گوید

خداوند بی نهایت است و لامكان و بی زمان اما

به قدر فهم تو كوچك می شود و به قدر نیاز تو

فرود می آید و به قدرآرزوی تو گسترده می شود و

 به قدر ایمان تو كارگشا می شود

 
 



 

 

قدرت اندیشه

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد :

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

       

در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت.

 
 
 



 

بدون شرح!

 
 



 

کاغذ دیواری

 

 

 

 

 

آینده
یـك زن تــا زمانیكه ازدواج نكرده نگران آینده است. یك مرد تا زمانیـكـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آینده نخواهد بود.

موفقیت
یــك مرد موفق كسی است كه بیشتر از آنچه هـمــسرش خرج میكند درآمد داشته باشد. یك زن موفق كسی است كه بتواند چنین مردی را پیدا كند.

ازدواج
یك زن به امید اینكه شوهرش تغییر كند با او ازدواج میكند، ولی تغییر نمیكند. یك مــرد به این امید با همسرش ازدواج میكند كه تغییر نكند، ولی تغییر میكند.

روابط
اول از همه، یك مرد یك رابطه را یك رابطه بحساب نمی آورد. وقتی رابطه ای تمام میشود، زن شروع به گریه نموده و سفره دلش را برای دوستان دخترش میگشاید و نیز شعری با عنوان ''همه مردها نادانند'' می سراید. سپس به ادامه زندگیش میپردازد. مرد هنگام جدایی اندكی مشكلاتش بیشتر است. 6 ماه پس از جدایی ساعت 3 نیمه شب یك پنجشنبه، تلفن میزند و میگوید: ''فقط میخواستم بدونی كه زندگیمو از بین بردی، هیچوت نمی بخشمت، ازت متنفرم، تو یه دیوانه ای، ولی میخوام بدونی باز هم یه فرصتی برامون باقی مونده.
'' نام این كار تماس تلفنی ''ازت متنفرم/عاشقتم'' است كه 99 درصد مردان حداقل یك بار آنرا انجام میدهند. برخی كلاسهای مشاوره ای مخصوص مردان برای رها شدن از این نیاز تشكیل میشود كه معمولا تاثیری در بر ندارند.

بلوغ
زنان بسیار سریعتر از مردان بالغ میشوند. اغلب دختران 17 ساله میتوانند مانند یك انسان بالغ رفتار كنند. اغلب پسران 17 ساله هنوز در عالم كودكانه بسر برده و رفتارهای ناپخته دارند. به همین دلیل است كه اكثر دوستی های دوران دبیرستان به ندرت سرانجام پیدا میكنند.

فیلم كمدی
فرض كنید چند زن و مرد در اتاقی نشته اند و ناگهان سریال نقطه چین شروع می شود. مردها فورا هیجان زده شده و شروع به خنده و همهمه میكنند، و حتی ممكن است ادای بامشاد را نیز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شكایت منتظر تمام شدنش میشوند.

دست خط
مردها زیاد به دكوراسیون دست خطشان اهمیت نمیدهند. آنها از روش ''خرچنگ قورباغه'' استفاده میكنند. زنان از قلم های خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به ''ی'' ها و ''ن'' ها قوس زیبایی میدهند. خواندن متنی كه توسط یك زن نوشته شده، رنجی شاهانه است. حتی وقتی می خواهد تركتان كند، در انتهای یادداشت یك شكلك در انتها آن میكشد.

حمام
یك مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود داد - مسواك، خمیر دندان، خمیر اصلاح، خود تراش، یك قالب صابون و یك حوله. در حمام متعلق به یك زن معمولی بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. یك مرد قادر نخواهد بود اغلب این اقلام را شناسایی كند.

خواروبار
یك زن لیستی از جنسهای مورد نیازش را تهیه نموده و برای خریدن آنها به فروشگاه میرود. یك مرد آنقدر صبر میكند تا محتویات یخچال ته بكشد و سیب زمینی ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خرید میرود. او هر چیزی را كه خوب بنظر برسر می خرد.

بیرون رفتن
وقتی مردی میگوید كه برای بیرون رفتن حاظر است، یعنی برای بیرون رفتن حاظر است. وقتی زنی میگوید كه برای بیرون رفتن حاظر است، یعنی 4 ساعت بعد وقتی آرایشش تمام شد، آماده خواهد بود.

گربه
زنان عاشق گربه هستند. مردان میگویند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بیرون پرتاب میكنند.

آینه
مردها خودبین و مغرور هستند، آنها خودشان را در آینه چك میكنند. زنان بامزه اند، آنها تصویر خود را در هر سطح صیقلی بازدید میكنند -- آینه، قاشق، پنجره های فروشگاه، برشته كننده ها، سر طاس آقای زلفیان...

تلفن
مردان تلفن را به عنوان یك وسیله ارتباطی برای ارسال پیامهای كوتاه و ضروری به دیگران در نظر میگیرند. یك زن و دوستش می توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسیدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت دیگر با هم شروع به صحبت كنند.

یافتن یک نشانی
وقتی یك زن در حال رانندگی احساس میكند كه راه را گم كرده، كنار یك فروشگاه توقف كرده و از كسی كه وارد است آدرس صحیح را میپرسد. مردان این را به نشانه ضعف میدانند. آنها هرگز برای پرسیدن آدرس نمی ایستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان میچرخند و چیزهایی شبیه این میگویند: ''فكر كنم یه راه بهتر پیدا كردم،'' و ''میدونم كه باید همین نزدیكی باشه، اون مغازه طلا فروشی رو میشناسم.''

پذیرش اشتباه
زنان بعضی اوقات قبول میكنند كه اشتباه كردند. آخرین مردی كه اشتباهش را پذیرفته 25 قرن پیش از دنیا رفته است.

فرزند
یك زن همه چیز را در مورد فرزندش می داند: قرارهای دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزدیك و صمیمی، قرارهای رمانتیك، غذاهای مورد علاقه، اسرار، آرزوها و رویاها. یك مرد بطور سربسته و مبهم فقط میداند برخی افراد كم سن و سال هم در خانه زندگی میكنند.

جامه شیك پوشیدن
یك زن برای رفتن به خرید، آب دادن به گلهای باغچه، بیرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستی لباس شیك می پوشد. یك مرد فقط هنگام رفتن به عروسی و یا مراسم ترحیم لباس رسمی برتن میكند.

شستن لباسها
زنان هر چند روز یك بار لباسهایشان را میشویند. مردها تك تك لباس های موجود در كمد، حتی روپوش و اونیفرم جراحی هشت سال پیش خود را می پوشند و هنگامیكه لباس تمیزی باقی نماند، یك لباس كثیف بر تن نموده و كوه ایجاد شده از لباسهای چرك خود را با آژانس به خشك شویی منتقل میكنند.

عروسی
هنگام یاد كردن از عروسی ها، زنان در مورد ''مراسم جشن'' صحبت میكنند، مردان درباره ''میهمانی های دوران مجردی.''

اسباب بازی
دختران كوچك عاشق عروسك بازی هستند و وقتی به سن 11 یا 12 سالگی میرسند علاقه شان را از دست میدهند. مردان هیچگاه از فكر اسباب بازی رها نمیشوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازی هایشان نیز گران قیمت تر و پیچیده تر میشوند. نمونه های از اسباب بازیهای مردان: تلویزیون های مینیاتوری و كوچك، تلفنهای اتومبیل، مخلوط كن و آب میوه گیری، اكولایزرهای گرافیكی، آدم آهنی های كنترلی، گیمهای ویدئویی، هر چیزی كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و حداقل برای كار كردن به شش باتری نیاز داشته باشد.

گل و گیاه
یك زن از شوهرش میخواهد وقتی مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب میدهد. زن پنج روز بعد به خانه ای پر از گلها و گیاهان پژمرده برمیگردد. كسی نمیداند چرا این اتفاق افتاده است.

سبیل
بعضی از مردان مانند هركول پوآرو با سیبیل خوش تیپ میشوند. هیچ زنی وجود ندارد كه با سبیل زیبا بنظر برسد.

نام مستعار
اگر سارا، نازنین، عسل و رویا با هم بیرون بروند، همدیگر را سارا، نازنین، عسل و رویا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بیرون بروند، همدیگر را گودزیلا، بادام زمینی، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.

پرداخت صورتحساب میز
وقتی صورتحساب را می آورند، با اینكه كلا 15هزار تومان شده، بابك، سامان، آرش و مهرداد هر كدام 10 هزار تومان روی میز میگذارند. وقتی دختران صورتحساب را دریافت میكنند، ماشین حسابهای جیبی خود را بیرون می آورند.

پول
یك مرد 2000 هزار تومان برای یك جنس 1000 تومانی مورد نیازش می پردازد. یك زن 1000 تومان برای یك جنس 2000 تومانی كه نیازی به آن ندارد می پردازد.

بگو مگوها
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان میزنند. هر چیزی كه یك مرد بعد از آن بگوید، شروع یك بگو مگوی دیگر خواهد بود

 

 

 

 

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگي هاي زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت كنم و اگر نتوانستم دليلي براي ادامه ي زندگيم بيابم به آن نيز خاتمه دهم !
به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟
پاسخ دادم : بلی.
خداوند فرمود: هنگامیكه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم.
در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من از آنها قطع امید نكردم.
در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.
5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می كردند.
خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمام این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات خودت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی ؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر كدام به نوبه خود به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی !
از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.
در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.
گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی. هر اندازه كه بتوانی.
ولي به یاد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد. و در هر زمان پشتيبان تو خواهم بود !
پس هرگز نا امید نشو !


آنچه امروز یک درخت را تنومند، سایه گستر و پر ثمر ساخته است، ریشه دواندن دیروز بذر آن در تاریکی های خاک بوده است. در هنگامه ی رنج های بزرگ، ملال های طاقت فرسا، شکست ها و مصیبت های خورد کننده، فرصتهای بزرگی برای تغییر، گام نهادن به جلو و تصوري براي خلق آینده ایجاد می شود. ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست، بلكه با انگیزه زیستن و اميدوار زيستن است ...

پس زندگی را باور کن همانگونه که هست، با همه دردها و رنجهایش، با همه شادیها و غمهایش، با همه ملال ها و دلفریبی هایش، باهمه شکستها و پیروزی هایش و با همه خاطرات تلخی ها و شیرینی هایش، و زندگی را دوست بدار و به سرنوشت امیدوار باش، هر روز را با امید و ایمان به خدا و فردايی بهتر به شب برسان، اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیبا تر شود، یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند و همواره از مراقبت و همراهي او نيز بي بهره نخواهي ماند ...

 

 

 

 

 

داستان طنز « خواستگاري »

 

اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.

خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند!

بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سولا ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير!

در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم!

بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!

 

 

 

 

 

صبا بيار ز ياران رفته ام پيغام
كه دركشاكش دوران چه گشت شان فرجام
مرامصاحب وهمدرد وهمسفربودند
به همرهان من آمد چه اندر اين ايام
ز طائران خوش آواز بزم ديروزم
خبر رسان كه نشستند بر كدامين بام
ز شهد خاطرشان كام من بود شيرين
كجا شدند و ز شهد كه اند شيرين كام
خبر زحال من خسته دل نمي گيرند
نمي برند چرا زين به ره فتاده نام؟
پريدگان ز قفس را ببر سلام از من
بگو كه ياد شمايم خوش است صبح و شام
خوشا شما كه ز قيدجهان شديد آزاد
گشوده خوش پر وبال ورها شديد از دام
دريده پرده مكررو رياي اين فرتوت
شكسته دام و كشيديد دامن از اوهام
هر آنكه از سر غفلت سپرد دل اينجا
همي بداند و گويم بود خيالي خام
از اين عروس بزك كرده كس نشد محفوظ
نخورده است كسي از خم وفايش جام
همان خوش است كه همچون شما كنم پرواز
رسيده نامه به حكاك هم ز بار عام

 

 

 

 

 

اندر فواید سیگار کشیدن !!!



گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


1- سیگار كشیدن باعث میشه شما هرچه سریعتر از شر سلامتی و زندگی به امید خدا خلاص بشید و بتونید پا به عرصه های جدیدتری از جمله جهان آخرت بگذارید و تجربه های جدیدي رو كسب كنید.

2- وقتی سیگار بكشین یه سرفه هایی میكنین به خدا همچین سر تون حال میاد انگار قولنج ریه تون رو گرفته باشن یعنی ششتون حال میاد.

3- اونایی كه سیگاری هستن بعد از یه مدت متوجه میشن كه روابط عاطفی عمیقی با چای و نسكافه پیدا كردن.

4- اگه سیگاری بشین برای مواقع بیكاری، بیعاری، بیخوابی، بیداری، بیزاری، بیذاتی، بیماری، سیرابی، لیوانی، خوشحالي، ناراحتي و سایر مواقع بهترین امكان رو در اختیار دارین.

5- اگه سیگاری بشین دارای روابط اجتماعی درخشان میشین و میتونین دوستان جدید و زیادی از نوع خفن پیدا كنین.

6- وقتی شما جزء خریداران سیگار باشین دوستانی رو پیدا میكنین كه از بس دوستتون دارن شما رو به شكل شیرینی میبینن و درك نوع دوستی به شما بسیار عمیقتر خواهد بود.

7- اگه سیگاری بشین توی محیط های سربسته و عمومی از دست سیگاری ها حرص نمیخورین و این خودش باعث میشه آرامش اعصاب داشته باشین.

8- وقتی سیگاری بشین، میتونین توی مسابقه جهانی ترك سیگار شركت كنین و كلی پول به جیب بزنین.

9- اگه سیگاری بشین، وقتی با اقوام و دوستان به پیك نیك میرین موقع روشن كردن آتیش میتونین روش روشن كردن كبریت در میان باد و بوران رو به اونا نشون بدین و خودتون رو به عنوان یك قهرمان ملی معرفی كنید.

10- اگه سیگاری بشین با سوپری سر كوچتون بیشتر رفیق میشین طوری كه اگه یه روز نرین سراغش دلش براتون تنگ میشه.

11- اگه مخفیانه سیگار بكشین میتونید با كوچه پس كوچه های اطراف خونه، پشت بام، زیر زمین و دیگر جاهایی كه تا حالا زیاد بهشون توجه نكردین يا لازم نيست اسمي ازش برده بشه بیشتر آشنا بشین.

12- وقتی مخفیانه سیگار میكشین با ادوكلن، عطر و دئودورانت های ارزون قیمت و همچنین انواع آدامسهای p.k، خروس نشان، relax و غیره آشناتر میشین و احساس مي كنيد (البته خودتون) به آدمی خوشبو با دندونای سفید مبدل شدين.

13- هرچه بیشتر سیگار بكشین راحت تر میتونین از شر پولهایی كه توی جیبتون سنگینی میكنه راحت بشین.

14- اگه سیگاری بشین توی شهرای بزرگ كه هوای آلوده دارن راحتتر میتونین زندگی كنین و مشكل آلودگي هوا آنچنان آزارتون نميده.

اميدوارم قضيه رو زياد جدي نگرفته باشيد چون در اين مقوله (سيگار كشيدن) نه تنها اصلا فوايدي يافت نميشه بلكه جز انواع و اقسام مضرات چيزي ديگه عايد نخواهد شد. يه نگاهي به تصاوير زير بندازيد و تو رو خدا با چشم باز نگاه کنيد و بخاطر داشته باشيد كه :
 

ادعای بزرگی، به بزرگ منشی و كام گرفتن
از لحظات ناب و ارزشمند زندگيست... نه کام گرفتن از سیگار بينوا !

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
 

 

 

کار کوچک نتایج بزرگ

 
مردی در کنار ساحل دورافتاده­ای قدم می­زد. مردی را در فاصله دور می­بیند که مدام خم می­شود و چیزی را از روی زمین بر می­دارد و توی اقیانوس پرت می­کند. نزدیک­تر می­شود، می­بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می­اندازد.

 -         صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟

-         این صدفها را در داخل اقیانوس می­اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف­ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

-         دوست من! حرف تو را می­فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی­توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی­بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:

((برای این یکی اوضاع فرق کرد.))

 نتیجه: ما نمی­توانیم کارهای بزرگی را روی این کره خاکی انجام دهیم، اما می­توانیم کارهای کوچک را با عشق­های بزرگ انجام دهیم و کارهای کوچکی که با عشق بزرگ صورت می­گیرد دیگر یک کار کوچک نیست، کاری بزرگ است و کارهای بزرگ نتایجی بزرگ در پی دارند.

اگر کار کوچکی با دقت و به طور مداوم و از روی محبت انجام شود دیگر کار کوچکی نیست.

 

 

دوستتون دارم

 

 

سیامک

 

 

 

 

 

عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است. میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است.

در تصویر اول پرنده زخمی روی زمین افتاده و منتظر جفت خود می باشد


Iran Eshgh Group !


در تصویر دوم پرنده برای جفت خود غذا می آورد


Iran Eshgh Group !



در تصویر سوم پرنده مجددا برای جفت خود غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد


Iran Eshgh Group !


در تصویر چهارم لحظه ای که متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن و گریه می کند

Iran Eshgh Group !



در تصویر پنجم کنار جنازه جفتش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد


Iran Eshgh Group !
 

در تصویر آخر مطمئن می شود که عشقش پیش او باز نمی گردد لذا با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد

 

 


 قرار کردم با خودم ، با تو ، با خاطره هایت که تا ۴۰روز از تو بنویسم . تا چهل روز وبلاگم با نام تو بالا بیاید  و با یاد تو هر روز باشم و باشم و باشم...

خیلی روز است که چهل گرفتن من تمام شده ولی دلم باز هم برای تو می نویسد...

سلام ای غروب غریبانه ی دل

سلام ای طلوع سحر گاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شب های روشن

************************************

خداحافظ ای هم نشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دل های خسته

***********************************

تورا می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا

*********************************

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

 به دل می سپارم تو را تا نمیرد

 اگر چشمه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

*********************************

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافط ای سایه سار همیشه

 اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نو بهار همیشه

 

 

 

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 

کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام

کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام

کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام

کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام

 


 

                         30 واقعیت پنهان در مورد مردها
 
- چرا مردها دارای وجدان پاکی هستند؟
به این دلیل که هیچ گاه از آن استفاده نمی کنند
2- چرا مردها همیشه خوشحالند؟
چون آدم های بي خيال فقط می خندند

3- چرا روانکاوی مردها خیلی سریع تر نسبت به خانم ها انجام می پذیرد؟
زیرا هنگامیکه زمان بازگشت به دوران کودکی فرا می رسد، مردها همان جا قرار دارند

4- اگر یک مرد و یک زن با هم از یک ساختمان 10 طبقه به پایین بیفتند کدامیک زودتر به زمین میرسد؟
خانم، چرا که آقا راه را گم می کند

5- شباهت آقایون با آگهی های بازرگانی چیست؟
شما نمی توانید یک کلمه از حرف های آنها را باور کنید و هیچ چیز برای زمانی بیش از 60 ثانیه دوام نمی آورد

6- ورزش کنار دریای آقایون چیست؟
هر موقع خانمی را در بیکینی می بینند شکم هایشان را تو می دهند

7- به یک مرد با نصف مغز چه می گویند؟
با استعداد

8- فرق بین نرخ اوراق بهادار با مردها در چیست؟
نرخ اوراق بهادار رشد می کند

9- خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟
من می تونم کارمو بهتر از این انجام بدم

10- 2 دلیلی که مردها به مسائل کاری خود فکر نمی کنند
1- فکري ندارند 2- کاری ندارند

11- در آمریکا به یک مرد باهوش و با استعداد چه می گویند؟
توریست

12- اگر آقایون هم باردار می شدند آنوقت
خدمات پزشکی در مغازه های خواروبار فروشی هم ارائه می شد

13- آیا شنیده اید که مردی مدال طلای المپیک را از آن خود ساخت؟
او بعدا آنرا برنز رنگ کرد

14- یک وضعيت غير قابل كنترل چیست؟
144 مرد در یک اتاق

15- برای درست کردن پاپ كُرن به چند مرد نیاز است؟
3 تا، یک نفر ماهیتابه را بر روی گاز نگه میدارد و دو نفر دیگر گاز را تکان میدهند تا گرما به تمام سطح ماهیتابه برسد

16- آقایون لباس هایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟
''کثیف'' و '' کثیف اما قابل پوشیدن''

17- تنها یک مرد می تواند یک ماشین ارزان قیمت 2 ميليون توماني بخرد و
یک سیستم صوتی 4 ميليون توماني بر روی آن نصب کند

18- زمان با ارزش مردها در کنار همسرانشان چگونه می گذرد؟
ملافه را روی سرشان می کشند و می گویند ''تو خیلی نازی عزیزم''

19- یک خانم 35 ساله به بچه دار شدن فکر می کند، یک مرد 35 ساله به چیزی فکر می کند؟
به قرار گذاشتن با بچه ها

20- شما به مردی که همه چیز دارد چه میدهید؟
زنی که به او نشان دهد چگونه می تواند از آنها استفاده کند

21- چرا عنکبوت های سیاه پس از جفت گیری، جفت خود را می کشند؟
به این خاطر که می خواهند قبل از شروع خرخر جلوی آنرا بگیرند

22- چرا مردان تنها در نیمی از زندگی خود با بحران مواجه هستند؟
زیرا آنها در تمام طول زندگی خود در دوران نوجوانی به سر می برند

23- آینده نگری یک مرد چگونه مشخص می شود؟
به جای یک بطری 2 بطری مشروب بخرد

24- رفتن به بار مجردها چه فرقی با رفتن به سیرک دارد؟
در سیرک كسي صحبت نمی کند

25- چرا مردها به دنبال خانمهایی هستند که هیچ گاه قصد ازدواج با آنها را ندارند؟
به همان دلیلی که آدمها ماشینی را دنبال می کنند که هیچ گاه نمی توانند در آن رانندگی کنند

26- شما با مرد مجردی که تصور می کند بهترین هدیه خدا نصیب او شده چه می کنید؟
او را مبادله می کنیم

27- چرا آقایون مجرد جذب خانم های با هوش می شوند؟
دو چیز مخالف نسبت به هم کشش دارند

28- شباهت آقایون با ماشین چمن زنی در چیست؟
هر دو خیلی سخت به کار می افتند، در هنگام کار سر و صداي زياد ايجاد می کنند و حتی نیمی از وقت را هم نمی توانند به درستی کار کنند

29- فرق یک شوهر جدید با یک هاپوي جدید در چیست؟
بعد از یک سال هاپو هنوز هم از دیدن شما به هیجان می آید

30- نازکترین کتاب دنیا چه نام دارد؟
چیزهایی که مردان در مورد زنان می دانند


 

 

چنان سکوت کرده ام

که اگر لب باز کنم

دریای طوفان زده خواهم شد.


؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تمام کالبدم بی حس می شود

خط اشک هایت خشک می شود

نفست قفل می شود

دیگر نه می بینی

نه می شنوی

ضربان قلبم گم می شوند

عمق فریادم نیز

 قلمم ناخودآگاه می افتد

و چند ثانیه بعد

سرد می شوم برای همیشه.


؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو مرا نیافته بودی

دزدیده بودی

وقتی صورتک را کنار زدی

و پشت کوه اخم ها مرا دیده بودی

و دست هایت روی چشم هایم  لیز خورده بود

 نقابم را دزدیده بودی

لب هایم را رنگ کرده بودی

و سیب ....

سیب را گاز نزده

دزدیده بودی

و بعد ذره ذره همه چیز را

.

.

.

چقدر پشت بام می روی

و به ماه می نگری

تا قد بکشی

موهایم را باز کنی

                            از پیچ آغوشت.

مرا با خودت همراه کنی

مشتت را بگیری

دیگر فرصتت تمام می شود

برای همیشه.

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

من همیشه شنبه ها تب دارم

انگار

چشم های دختری تمام نیروی من را می گیرد

حالا هم تب دارم و تمام تنم درد می کند

 شنبه ها مردی که من نمی بینمش بامن است

تمام

عصر شنبه را

و ان قدر نگاهش می ماند روی صورتم

که نمی توانم حرف بزنم

مرد شنبه ها تنهاست

دخترک هم تنها است

نگاهش به روی مرد ا ست

که با چشم های من پلک می زند

او عاشق مرد شنبه ها ست

امروز هم بلندگفت

اما مرد شنبه ها باز نشنید

هواسش باز پیش من بود

چقدر تنم درد می کند

 نگاه نفرت بار دخترک هنوز توی اتاق بال می زند

مرد شنبه ها هواسش جای دیگری است.

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

می دانم،برآنی که کار به پایان بری،
شاید دیریاب باشد و بسیار دشوار،
شاید بفرسایی و بخواهی رها کنی،
گاه تردید کنی که به این همه می ارزد؟
اما به تو ایمان دارم،
و ندارم هیچ تردیدی،
که پیروز خواهی شد،
اگر بکوشی.

 آماندا پیرس

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
 


من وقت را تلف كردم و اینك ،‌وقت مرا تلف می كند .( شكسپیر )


؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

هر روز صبح در آفریقا
وقتی خورشید طلوع می کند....
یک غرال شروع به دویدن میکند
و می داند سرعتش باید از یک شیر بیشتر باشد تا کشته نشود....
هر روز صبح در آفریقا
وقتی خورشید طلوع می کند....
یک شیر شروع به دویدن می کند
و می داند که باید سریع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد ....
مهم نیست غزال هستی یا شیر
با طلوع خورشید دویدن را آغاز کن.
" آنتونی رابینز2

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

بی چرا

تنها سکوت

و بعد

یک عمر بی چرا ماندن

نپرس

نگو چرا؟؟؟

بی چرا

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 


چهار نقطه سیاه روی دیوار

من

پنجمین نقطه سیاه

و بعد تو ششمین

و شمارش آغاز شد بعد از تو

شمارش تمام نقطه ها

سیاهی تمام دیوار را گرفته

نقطه ها تمام دیوار را

چیزی باید حذف شود

من یا تو

پاکنی می باید.

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

سلام ای شب معصوم!

میان پنجره و دیدن

همیشه فاصله ایست.


؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مذهب در غرب تا حدی ارزش دارد که انسان را به سوی خوب بودن سوق دهد.گوته هیچ وقت پا در کلیسا نگذاشت . می گفت : هنوز ان قدر دروغ گو نشده ام که به این کارها نیازی داشته باشم.

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

کوه ها باز رنگ شدن

هزار تا رنگ

باز ابره ها آمدن

چه خوبه که بعد یک سال بالاخره آمدن

باز بد جوری دلم هوای کوه رو کرده

بد جوری هوای بارون رو کرده

دویدن زیر بارون

خیس شدن پی در پی

باز خیلی دلم هوای این رو کرده که راه بروم

زیر درخت های چنار

و خش خش برگ ها من رو باز یاد هزار تا خاطره بندازه.

یاد سال قبل

همین روزها

که ۵تایی رفته بودیم کوه

همه چیز یه جور دیگه بود

حالا از آن سه تا فقط ۲ تا مون مونده

هر کی رفته به راه خودش

اما هنوز ۵تامون تو یه عکس باهمیم

هنوز هیچی نتونسته ما ۵ تا رو از پشت آن کوه تکون بده

بعضی وقتا دلم می خواست

می شد

همیشه

با هم بودیم

باز آتش روشن می کردم

باز شعر می خواندم

باز

........

چه زود همه چیز تمام شد

چه زود

 


؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هستند کسانی که بیهوده می خواهند

تمام اجسام را

آدم ها را

اما تو بیهوده نیستی

تو تنها هستی

و این زندگی توست

با هوده بودن

و باور داشتن

ایستادن

و گریستن

چرا اشک دیگر کارگر نیست

تمام احساست زیر سوال می رود

و تو به خودت نگاه می کنی

و دیگر ادامه نمی دهی.


؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

just these ebony girls

in shabby dresses and with disheveled hair

have _at least _ real bone and flesh

and can fish from this wretched sea a fish

and hant a heart from you if you have one

 hafez mousavi 

 

همین دختران سیاه سوخته

با لباس چرک و موهای شانه نخورده

لاقل گوشت و پوست و استخوانشان واقعی است

و می توانند از همین دریای نفرین شده

ماهی

و از تو

اگر داشتی

دلی صید کنند.

حافظ موسوی

 
 

                                                                              

                   

                                           

 

دستت را به من بده تا از تاریکی نترسیم

دستم را بگیر تا از آتش بگذریم

آنان که سوختند

همه تنها بودند!

******************  سمیه
 
خدایا مزه عشق را به هرکه چشاندی

 

لذتش را هیچ گاه با گرفتن معشوقش از او نگیر.

 

خواهش من از خدا برای عاشقا<<<<.


 

 
 

تو عشق و عاشقی

 من دیگه اخرشم
 
 
 

 

******************  سمیه

 

 

 
خاکم نکنید بزارید عشقم برسه

 

 مشخصات متولدین ماهها


 

فروردین

سمبل : قوچ
عنصر: آتش
سیاره : مریخ
عضو آسیب پذیر :سر
روز اقبال : سه شنبه
اعدادخوش یمن : الماس
رنگ : قرمز
فروردینی ها در پی عشق آتشین و پر شورترین عشق ممكن اند
او خود به خود جنس مخالف را جذب می كند . لذتهای جسمانی برای او
بسیار اهمیت دارد و گاه احساس مالكیت شدیدی نسبت به معشوق خود
را دارد
 


اردیبهشت

سمبل : گاو نر
عنصر : خاك
سیاره : ناهید
عضو آسیب پذیر : گردن
روز اقبال : جمعه
اعداد شانس : 4و6
سنگ خوش یمن : زمرد سبز
رنگ : آبی روشن
گل : خشخاش
حیوان : گاو
جذاب است و عشقش تا حدی نفسانی.برای او عشق اهمیت زیادی
دارد و اگر عاشق شود عاشقی فداكار خواهد بودمعمولا صبر میكند
ابتدا طرف مقابل تعهد خود را ثابت كند و سپس خود را در این
تعهد شریك میكند
 


خرداد

سمبل : دو قلوها
عنصر : هوا
سیاره : عطارد
عضو آسیب پذیر : دست و شانه
روز اقبال :چهارشنبه
اعداد شانس : 5و9
سنگ خوش یمن : عقیق
رنگ : زرد
گل : زنبق
حیوان : پروانه
چه راحت میتوان عاشق او شد. جذابیت و شیرینی كلام او به خوبی
بر این مدعاست.او عاشق شادی و خوش بودن است و اگر نتوانی
او را شاد كنی جذابیت خود را از دست می دهی
 

تیر

سمبل : خرچنگ
عنصر : آب
سیاره : ماه
عضو آسیب پذیر : سینه و شكم
روز اقبال : دوشنبه
اعداد شانس :3و7
سنگ خوش یمن : مروارید
رنگ : نقره ایی
حیوان : حیوانات صدفدار
او مانند سیاره خود ، ماه در حال تغییر است اگر به او اطمینان كامل
نداشته باشی هرگز رابطه ی عاشقانه با اونخواهید داشتاو از عشق ورزیدن
لذت می برد و در عوض میخواد آن را دریافت كند
 


مرداد

سمبل : شیر
عنصر :آتش
سیاره : خورشید
عضو آسیب پذیر : قلب و پشت بدن
روز اقبال : یكشنبه
اعداد شانس : 8و9
سنگ خوش یمن : یاقوت
رنگ : زرد
گل : آفتابگردان
حیوان : گربه سانان
عاشق عاشق شدن است و معشوق خود را غرق هدایای خود می كند
تلاش می كند تا رابطه ی عاشقانه ی بی نقصی را خلق كند


شهریور
 
 
سمبل : باكره
عنصر : خاك
سیاره : عطارد
عضو آسیب پذیر : سیستم عصبی
روز اقبال : چهارشنبه
اعداد شانس : 3و5
سنگ خوش یمن : یاقئت كبود
رنگ : سبز
گل : بنفشه
حیوان : سگ كوچك – گربه
می تواند چنان تودار باشد كه به نظر برسد كه از برخورد با دیگران
منع شده .ولی آن گاه كه به عشق واقعی خود دست پیدا كند دیگر این ویژگی او
را نخواهید دید.برای چنین انسان فداكارومهربان تحمل سختی بسیار با ارزش است
او به آسانی در عشق گول نمی خورد چون می داند در پی چیست



مهر
 

سمبل : ترازو
عنصر : هوا
سیاره : ونوس
عضو آسیب پذیر : كمر و كلیه ها
روز اقبال : جمعه
اعداد شانس : 6و9
سنگ خوش یمن : الماس
رنگ : آبی و بنفش
گل : سرخ
حیوان : خزندگان
او می تواند دوست خوب و میزبانی عالی باشد او در سیاست
دومی ندارد.


آبان
 

سمبل : عقرب
عنصر : آب
سیاره : پلوتون
روز اقبال : سه شنبه
اعداد شانس : 2و4
سنگ خوش یمن : یاقوت زرد
رنگ : قرمز
حیوان : حشرات
مرموز است ولی میتواند عاشق باشد.از حمایت دیگران لذت می برد
او می تواند حسود و تودار باشد.با كسی كه حس كند قابل اطمینان است
كنار می آید


آذر
 

سمبل : كمان دار
عنصر : آتش
سیاره : ژوپیتر
عضو آسیب پذیر : كبد
روز اقبال : پنج شنبه
اعداد شانس : 5و7
سنگ خوش یمن : فیروزه
رنگ : ارغوانی
گل : نرگس
حیوان : اسب
اگر شخص مورد علاقه اش را پیدا كند وفادار است.مشكل اینجاست
كه خواسته اش را بیان نمی كند و صبر میكند تا خودتان حدس بزنید


دی
 

سمبل : بز
عنصر : خاك
سیاره : زحل
عضو آسیب پذیر : زانو- استخوان
روز اقبال : شنبه
اعداد شانس :8و9
سنگ خوش یمن : عقیق رنگارنگ
رنگ : سیاه و قهوه ایی
عجله ایی در عشق ندارد.نه به سرعت عاشق می شود نه به
سادگی راز دل خود را می گوید او همواره در حركت است ولی
نمی داند چرا.فقط می داند باید موفق شود اگر فكر میكنید می توانید
او را از رسیدن به هدفش باز داریر و به سمت خود جذب
كنید سخت در اشتباهید


بهمن
 

سمبل : آب گیر
عنصر : هوا
سیاره : زهره
عضو آسیب پذیر : مچ و ساق پاها
روز اقبال : چهارشنبه
اعداد شانس : 1و7
سنگ خوش یمن : یاقوت ارغوانی
رنگ : آبی
حیوان : پرندگان درشت اندام
اگر عاشق متولد بهمن باشید با تمام وجود عاشق شما خواهد شد
تنها نكته ایی كه باید از آن دوری جویید این است كه بر سر راه
پیشرفت او قرار نگیرید. او عاشقی صادق است. دیر عصبانی
می شود. آزار دهنده نیست .برنامه های خودش را دارد .هرگز تغییر
نخواهد كرد.اگر نتوانید خود را با ایده های گوناگون مذهبی ،فرهنگی
و اجتماعی او هماهنگ كنید هرگز شانسی برای دستیابی به عشق پایدار
او نخواهید داشت


اسفند
 

سمبل : دو ماهی كه خلاف جهت هم شنا می كنند
عنصر : آب
سیاره : نپتون
عضو آسیب پذیر : پاها
روز اقبال : جمعه
اعداد شانس : 2و6
سنگ خوش یمن : یاقوت كبود
رنگ : سبز روشن
گل : نسرین
حیوان : ماهی
اگر عاشق شماست واقعا خوشبختید.او به پای معشوق فدكاری های
بسیار می كندبرای حفظ این رابطه از هیچ كاری رویگردان نیست
مادامی كه به او وفادار باشید از آن شما خواهد بود
 
 

 

 

 

معادله جالب:


از سن خودت 20 سال کم کن. باقيمانده رو با 7 جمع کن. اگه عدد زوج بود با 1 جمع و اگه فرد بود از يک کم کن. اگه رنگ تيره رو دوس داري ضرب در 3 کن و اگه رنگ روشن رو دوس داري ضربدر 3.5 کن. نتيجه نهايي رو ول کن سر کار بودنت رو حال کن

صداقت خواستم داشتی ,مهربای خواستم داشتی ,عشق خواستم داشتی , قور قوری جون گل کاشتی هر چی که خواستم داشتی تقدیم به قورباغه ی زندگی من

 

 

 

ستاره دنباله دار

 

  گهي نهان و گهي آشكار مي آيي                   مگر براي كمين و شكار مي آيي ؟!

   شكوفه مي زنم ، از آن تبسم نازت                       براي فصل خزانم ؛   بهار مي آيي

      مرا به كوچه چشمت ،كنون تعلق هاست       شبي به زمزمه ي يك سه تار مي آيي

به قطره قطره سرشكم سرشته اي جانا          و جمع مي شوي  و  آبشار   مي آيي

"از اين حديث قيامت شود به پا دانم "                     كنار   سفره ي  ما روزه دار مي آیی

تمام چشم تو در چشم هاي من جاري است      چرا به  اسم گلي   مستعار   مي آيي؟

 

هنوز هم كه هنوز است چشم به راهم 

تو آن ستاره ي دنبا له دار مي آيي

 
 
 
 

 
 
 
 

مهر آيينه دلان

 

در بيابان طلب رهگذري ديرينم

از غروب غزل عاطفه ها غمگينم

 

گرچه از خنجر خونين خزان مي مويم

يادگاري كهن از نغمه فروردينم

 

صد بغل عاطفه را هديه بكن با لبخند

" حاليا مصلحت وقت در آن مي بينم "

 

گر بيايي غزل عشق بخوانم پيشت

مهر آيينه دلان است فقط آيينم

 

چلچراغ دل مارا تو به شوخي كشتي

هر شبي سيل سرشكي ببرد بالينم

 

زاهدان از خطرچشم تو مي پرهيزند

مرغ سر مستم و هر شب به پي شاهينم

 

راز جانان سر بازار نگويي امشب

دير وقت است بيا دام سخن در چينم

 

 

 

 

نجوای عاشقانه

 

با يك سبد

سيب سرخ – بشارت -

در چشم

ميگذري ..........

 

نجواكنان چون جويبار

و

 

با خوشه اي عاطفه – در بلور ده انگشت هلالي ات –

ضيافت عشق را معنا مي كني

اي جاري

 

چون چراغ

 

–       تو-

 قهرمان كدامين اسطوره از ياد رفته اي ؟!!!

 

شباهنگام در كوچه هاي مجهول

 

من

 

به آواز تو روشن گشتم .

 
 
 
 

 

صبح آدينه

 

ياد از رفيقي ديرينه كردي                   روح كويري ؛ سبزينه كردي

 

عطر كلامت تا كهكشان رفت                  يك آسمان شعر در سينه كردي

 

با هر تبسم پرواز كردم                               گويي دلم را آيينه كردي

                                                          

عمرم گرو بود در نسيه ء مي                          ميخانه ام را نقدينه كردي

 

شد نيزه باران مژگان ماهت                       نازي كه با من دوشينه كردي

 

ماييم تنها محروم كويت                             از ماه و خورشيد كابينه كردي

 

روح تغزل در من دميدي                               درسي كه صبح آدينه كردي

 

در مسلخ عشق با خون نوشتم                       ويرانه ام را گنجينه كردي

 

ياران عاشق پرواز كردند                                   ما را اسير پشمينه كردي

 

 


 

ارید ان احبک

می خواهم تورا دوست بدارم

قبل ان بصدرمرسوم فاشستی

پیش از آن که دستورالعملی فاشیستی صادر شود

با قفال حدائق الحب

که در بوستان های عشق بسته شود

و ارید ان اتناول فنجانا من القهوه معک

                 می خواهم با تو یک فنجان قهوه بنوشم

قبل ان یصادروا البن  و.... و الفنجانین

                     پیش از آنکه قهوه را...و فنجانها را مصادره کنند.

و ارید ان اجلس معک ... لدقیقتین

                         می خواهم با تو دو دقیقه بنشینم

قبل ان تسحب الشرطه  السریه من تحتحنا الکراسی

                 پیش از آنکه پلیس مخفی ما را از جا بلند کند ...

و ارید ان اعانقک

می خواهم تو را به بر گیرم

قبل ان یلقوا تاقبض علی فمی ... و ذراعی

                 پیش از آنکه  دهانم و بازوانم را بازداشت کنند .

و ارید ان ابکی بین یدیک

              می خواهم در پیشگاه تو گریه کنم

قبل ان یفرضوا ضریبه جمرکیه علی دموعی .....

                     پیش از آنکه بر اشک های من گمرک ببندند

 

نزار قبانی – تا سبز شوم از عشق  -  ص  251 انتشارات سخن 1382
+ نوشته شده در شنبه 1387/08/25ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط ولی محمد پور | نظر بدهید

Enough of science and of art

Clos up those barren leaves

Come forth with a clean heart

That watches and perceives

 

" كافي است اين همه علم ، اين همه فن ، آن كتاب هاي عقيم را ببنديد ، در عوض دلي پاك بياوريد كه بفهمد و ببيند "

 

ويليام وردزورث

 

   ترجمه ناقص به يك دو بيتي :                       

فنون و علم را يك شب رها كن

كتاب و درس در خاك فنا كن

دلي آور كه باشد پاك جانا

ببيند هم بفهمد پس صفا كن

 
 
 

 

مه رويت اگر آوازه دارد

كدامين شهر تودروازه دارد؟

جواني رفت و من در حيرتم سخت

عزيزم ناز هم اندازه دارد

 

 

ززلف تار تو شب دارم امشب

از اين دوري فقط تب دارم امشب

چنان دامن كشان از ما گذشتي

ز اشك خود كواكب دارم امشب

  

 

منار آشنايي را چراغي

كوير خشك رامانند باغي

براي خاطر چشم انتظاران

نمي گيري ز غمگينان سراغي

                                                                

 

 هزاران قطره از رخسار من چيد

هزاران زخم از ديدار من چيد

اگر چه باغ ما اندر كوير هست

زلطفش ميوه از اشعار من چيد

 

 

نگاهت مثل فانوس خيال است

شبيه چشمه ها پاك و زلال است

اگر چه رهزن ما گشته زلفت

براي عاقلان درس و سوال است

                                                        

 

تو اي آبي تر از دريا  كجايي

         تو اي مجنون تر از ليلا كجايي       

تو اي شيرين تر از درس محبت

براي واژه ها معنا كجايي

 

  

دو بيتي ها مرا ديوانه كردند

به يك جرعه چنين مستانه كردند

چنان شوريده وار از ديدن دوست

مرا هم ساكن ميخانه كردند

                                                                

 

شود آيا شوم محرم به كويت

شود آيا نشينم روبرويت

      فقط يك شب نشينم تا سحر گاه   

شوم مست از نگاه و گفتگويت

  

نشستي مثل گل در گلشن غيب

سرا سرحكمتي اي معدن غيب

شبيه بلبلي شوريده وارم

به ياد قصه هاي مكمن غيب

 

 

 

 

 

آتش و طوفان و غزل

 

امشب از آتش و طوفان وغزل لبریزم                زخــــــــم خونین قلم های شب پاییزم

به طواف حرم سبز نگاهت ، ای گل                    آتشی می کشم از جان به پر پرهیزم

چشمه طبــــع من از چشم تو جان می گیرد         گرچه هرشب گهری برگذری می ریزم

خورده ام جام قسم گر قلمم نیز کنند                که قـــلم گیرم و با شب زدگان بستیزم

 ﷼﷼﷼

یک سبد نسترن از باغ نــــــــگاهش چیدم             ازهمان روزچنین زخمی شورانگیزم

 

                                           نیمه شب رفت ولی دیده تنــها می گفت

                                              گر نگاه تو نـــــــــباشد به که دستاویزم

 

 

 
 
 
 

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

 ( دکتر علی شریعتی )

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی)

 

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

(دکتر علی شریعتی) .

 

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری

(دکتر علی شریعتی)

 
 
 

تويي باطن تويي ظاهرنگارا

تويي رحمان تويي قاهر نگارا

قلم از لطف سرشارت چه مست است

تويي واژه تويي شاعر نگارا

 

به خوابم دوش خورشيد ي خروشيد

مرا تا ديد رخسارش بپوشيد

چنان مدهوش طنازش شدم من

كه ناگه صد غزل از دل بجوشيد

 

مه رويت اگرگل مي كند شب

حديث درد بلبل مي كند شب

شب است و آه دل هاي شكسته

حضورم را تحمل  مي كند شب

 

اگر گفتي بميرم خوب گفتي

سراسر نازنين محبوب گفتي

اگر من زنده ام تقصير من چيست ؟

چراآهسته و محجوب گفتي ؟!!!

 

 

اگر دل داده  اي پا پيش ما نه

اگر آزاده  اي  پا پيش ما نه

در اين ويران سراي وحشت آباد

جليس باده اي پا پيش ما نه

 

 

 

تو تمثيل بهاري مثل چشمت

تو تفسير خماري مثل چشمت

دو چشمانت همان درهاي جنت

تو مانندي نداري مثل چشمت

 

          

تو رفتي ، از جهان مهر و صفا رفت

وفا كردم ولي آن  بي وفا رفت

سر آغاز م سرانجامم تو بودي

بيا از زندگي نور خدا رفت

 

 

كجا رفتي حديث سبزايمان

كجارفتي نسيم ناب عرفان

دل بشكسته ام منزلگه توست

قسم دادم تو را بر شاه مردان

 

 

اشارتهاي تو راز حيات است

كلام پاك تو عين نبات است

چو حلاجم وضو با خون گرفته

رفيق راه من عين القضات است

  

 

تو مي خندي وعاشق مي شوم هان

پر از باغ شقايق مي شوم هان

نشيمن گاه من بالاي قاف است

به درگاهت چه لايق مي شوم هان

 

 

صدايت ساز درهاي بهشت است

حضورخلوت ارديبهشت است

نميدانم كجا ها مي برد عشق

سرشتم را كه با غم هاسرشت است

 

 

قسم بر عشوه عرفاني تو

تمام چشم ها باراني تو

مرا غم هاي تو فربه نمودند

سراپا مي شوم قرباني تو

 

 

 

 

تمام ضرب المثل ها ، همراه با معنی

 

 • حرف آ ، ا

• آب از آب تکان نمی خورد : همه چیز در نهایت آرامی است

• آب از دستش نمی چکد : بسیار خسیس است

• آب از دهان سرازیر شدن : بی نهایت شیفته چیزی شدن

• آب از سرچشمه گل آلود است : کار از بالا خراب است

• آب از سرش گذشت : بدبختی به منتهی رسیده ، کارش اصلاح شدنی نیست

• آب به غربال پیمودن : کار بیهوده کردن

• آب بر آتش ریختن : فتنه را نشاندن ، غمی را تسلا دادن

• آب برای من ندارد نان که برای تو دارد : گویند وقتی حاج میرزا آقاسی به حفر قنات امر داده بود . روزی که برای بازدید چاهها رفت ، مقنی اظهار داشت که کندن قنات در این جا بی حاصل است چون این زمین آب ندارد . حاجی جواب داد : بله ! اگر برای من آب ندارد برای تو که نان دارد .

• آب به سوراخ مورچه ریخته اند : عده زیادی ناگهان از جایی بیرون آمده اند

• آب در هاون کوبیدن : به کار بدون نتیجه مشغول شدن

• آب پاکی روی دست کسی ریختن : کسی را به کلی نا امید کردن

• آب در دست داری نخور : ( یا همون آب دستته بزار زمین ) بسیار شتاب کن

• آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم : مقصود و مراد در کنار ماست و از آن بی خبر هستیم

• آب دست یزید افتاده : کالای فراوان و ارزان قیمت در دست محتکری گران فروش است

• آب دهان مرده است : مرکبی کم رنگ است

• آب را گل آلود می کند تا ماهی بگیرد : اشاره به کسی است که به کدورت میان دوستان و خویشاوندان دامن میزند تا خود از دشمنی آنان فایده ببرد

• آب زیر پوستش رفته : چاق و سر حال شده

• آب زیر کاه : مکار ، بد جنس

• آبشان از یک جو نمی رود : ( یا همون آبشون تو یه جوب نمیره ) به دلیل اختلافی که دارند ، نمی توانند با هم همراه باشند .

• آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب : کار از کار گذشته ، دیگر امیدی به اصلاح کار نیست

• آب که سر بالا می رود ، قرباغه ابوعطا می خواند : جاهلی را گویند که با گفتاری اظهار فضل کند

• آب نطلبیده مراد است : وقتی ناخاسته برای کسی آب بیاورند به فال نیک است

• آب نمی بیند و گرنه شناگر قابلی است : ذاتا شرور است ، اگر خطا و شرارتی مرتکب نمی شود ، وسیله و دسترس ندارد

• آدم از کوچکی بزرگ می شود : برای رسیدن به مقام عالی و فرماندهی ، باید از اطاعت و فرمانبرداری آغاز کرد

• آدم بد حساب دو دفعه می دهد : بد حساب غالبا بدهی را با خسارت می پردازد

• آدم به کیسه اش نگاه می کند : آدمی باید به اندازه درآمدش خرج کند

• آدم چرا روزه شک دار بگیرد : کاری که احتمال ضرر و زیان در آن است نباید مرتکب شد

• آدم حسابش را پیش خودش می کند : قبل از آنکه صاحب حق مطالبه کند ، باید حق او را ادا کرد

• آدم خوش معامله شریک مال مردم است : مردم از شراکت و همکاری با آدم خوش حساب و با انصاف استقبال می کنند

• آدم دست پاچه کار را دوبار می کند : با عجله کارد کردن غالبا باعث خراب شدن کارها می شود

• آدم دو دفعه نمی میرد : ترس از مرگ نباید مانع دفاع از حق شود

• آدم زنده زندگی می خواهد : آدمی برای زندگی کردن به اسباب و لوازم آن نیازمند است

• آدم گرسنه سنگ را هم می خورد : به کسی می گویند که به بهانه خوشمزه نبودن غذا از خوردن آن امتناع می کند

• آدم هزار پیشه کم مایه است : کسی که به کارهای گوناگون بپردازد از نتیجه همه آنها باز می ماند

• آدمی جایز الخطاست : هر انسانی ممکن است خطایی مرتکب شود

• آدم یک بار پایش به چاله می رود : از آسیب و ضررها باید عبرت گرفت

• آرزو بر جوانان عیب نیست : آرزوهای بزرگ برای جوانان ناپسندیده نیست

• آستین بالا زدن : با عزم و اراده محکم کار را آغاز کردن

• آسمان که به زمین نمی آید : کار بزرگ و خطیری نیست ، پیش آمد غیر قابل جبرانی پیش نمی آید

• آسمان و ریسمان : دوچیز نامتناسب

• آسیا به نوبت : در همه کارها باید نوبت را رعایت کرد

• آشپز که دو تا شد ، آش یا شور می شود یا بی نمک : در هر کاری باید یک نفر مسئول و تصمیم گیرنده باشد

• آش دهان سوزی نیست : آنقدر که می گویند دوست داشتنی و مطلوب نیست .

• آش نخورده و دهان سوخته : به گناه نکرده مجازات شدن

• آشی برایت بپزم که یک وجب روغن داشته باشد : هنگام تهدید می گویند ، یعنی ، آنچه از کارهای بد تو می دانم بیان می کنم

• در آفتاب بگذاری راه می افتد : خطش خیلی بد است

• آفتاب در ملکش غروب نمی کند : شرق و غرب زمین در تصرف اوست

• آفتاب لب بام است : پیر است و مرگش نزدیک

• آفتابه خرج لحیم است : به تعمیر نمی ارزد

• آفتابه لگن به شش دست ، شام و نهار هیچ چیز : کار پر سر و صداست اما نتیجه ای در بر ندارد

• آمدم ثواب کنم کباب شدم : در عوض کار یا نیت خوب دچار ضرر و زیان شدم

• آنجا رفت که عرب نی انداخت : دیگر بر نمی گردد ، از دست رفته را باز نخواهد یافت

• آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند : خیر خواه مردم باش

• آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری : همه زیبایی های ظاهری و خصلت های نیک در شما جمع است

• آنچه در آینه جوان بیند ، پیر در خشت خام آن بیند : ÷یران به واسطه تجربه خود روشن بینتر از جوانان هستند .

• آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است : آدم درستکار را از بازرسی باکی نیست

• آن را که عیان است چه حاجت به بیان است : مطلب آنقدر واضح و روشن است که به توضیح و تذکر نیاز ندارد

• آن روی ورق را نخوانده است : فقط یک طرف کار را می بیند و بدین خاطر غلط حکم می کند

• آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت : انتظار منفعت ، همچون گذشته حالا بیجاست

• آنقدر بایست تا علف زیر پایت سبز شود : انتظارت بی نتیجه است

• آنقدر سمن هست که یاسمن گم است : شخص او در میان دیگران اهمیت چندانی ندارد ، با وجود این همه خواهنده به او چیزی نمی رسد

• آنقدر مار خورده ، افعی شده : آنقدر مرتکب کار بد و اعمال زشت شده که به آسانی به نیات بد دیگران پی می برد و آن را دفع می کند

• آن که شیران را کند رو مزاج ، احتیاج است احتیاج است احتیاج : نیازمندی ، آدمی را به فروتنی و تملق وا می دارد .

• آواز دهل شنیدن از دور خوش است : بسا چیز یا کس که از دور مهیب و خطیر می نماید ، از نزدیک به دیده حقیر و ناچیز می آید

• آه از نهاد کسی بر آمدن : بسیار غمگین یا پشیمان شدن

• آه در بساط ندارد : مفلس و بینواست

• ابلهی گفت و احمقی باور کرد : گوینده و شنونده هر دو ساده لوح و خوش باور هستند

• اجاره نشین خوش نشین است : مستاجر ، تحمل بدرفتاری همسایگان و خرابی خانه و بدی آب و هوا را نمی کند !

• ادب از که آموختی ؟ از بی ادبان : لقمان را گفتند : ادب از که آموختی ؟ گفت از بی ادبان که هر چه در کار ایشان در نظرم ناپسند آمد ، از آن پرهیز کردم

• ارزان خری ، انبان خری : چیز خوب را ارزان نمی فروشند

• از آب و گل در آمدن : به حد مردان رسیدن

• از آنجا مانده ، از اینجا رانده : از هر دو طرف زیان دیده

• از الف تا یا دانستن : از سر تا ته کاری آگاه بودن

• از این شاخ به آن شاخ پریدن : پراکنده سخن گفتن

• از این گوش می گیرد از آن گوش در می کند : حرف نشنو و بی توجه است

• از بی کفنی زنده است : فقیر و بی چیز است

• از پارو بالا رفتن : وافر و بسیار بودن

• از تو حرکت از خدا برکت : خداوند به آنکه بکوشد روی می دهد

• از چاله در آمد به چاه افتاد : دچار زیان و خطر سخت تری شد

• از خر شیطان پیاده شو : جنگ و فتنه درست نکن

• از دماغ فیل افتاده : بسیار متکبر است

• از دور دل می برد از نزدیک زهره : از دور زیبا و فریبنده است و از نزدیک زشت و ترسناک

• از دوست یک اشارت ، از ما به سر دویدن : آماده اجرای اوامر شما هستیم

• از دیوار راست بالا می رود : بسیار شیطان است

• از سر ما هم زیاد است : بخشش او کافی است

• از سیر تا پیاز چیزی خبر داشتن : از جزئیات چیزی کاملا آگاه بودن

• از شیر مادرت حلال تر : بسیار مباح و روا

• از کوزه همان برون تراود که در اوست : بیش از این نباید از او انتظار داشت ، آنچه در ظاهر است نشان از باطن دارد

• از کیسه خلیفه می بخشد : از مال دیگری عطا می کند

• از گل نازکتر به کسی نگفتن : در نهایت مهربانی و ادب با کسی گفتگو کردن

• از ما اصرار ، از او انکار : هر چه پا فشاری کردیم نپذیرفت

• از ماست که بر ماست : آنچه بر سر آدمی می رود ، نتیجه اعمال خود اوست

• از هول حلیم درون دیگ افتاد : حریص و شتاب زده است

• استخوان خرد کردن : برای تحصیل و دانش رنج و سختی کشیدن

• استخوان لای زخم گذاشتن : کاری را به عمد طول دادن ، بر رنج و محنت کسی افزودن

• اشتها زیر دندان است : به کسی گویند که اظهار بی میلی به خوردن کند ، یعنی اگر کمی بخورید میل زیاد می شود

• اشکش در آستین است : با اندکی ناملایمی می گرید

• اگر به دریا برود ، دریا خشک می شود : نا مبارک و شوم است ( یعنی خیلی بدشانسه )

• اگر دیر آمدم شیر آمدم : هر چند به طول انجامید لیکن به مقصود رسیدم

• اگر دیر گفتی گل گفتی : هرچند پس از دیگران عقیده خود را اظهار کردی لیکن بسیار پسندیده گفتی

• انگشت به دهان ماندن : بسیار متعجب شدن

• انگشت نمای خلق شدن : به بدی مشهور شدن

• ایراد بنی اسرائیلی گرفتن : خرده گیری های بسیار و نابجا کردن


• این به آن در : آنچه عوض دارد گله ندارد ( البته تو کتاب اینطوری نوشته بود منم دست توش نبردم اما معنی این ضرب المثل خودش یه ضرب المثل دیگه اس ولی معنی هر دوتاش یکیه )

• این ره که تو میروی به ترکستان است : راه و روشی که در پیش داری ، عاقبت خوبی ندارد

• این قافله تا به حشر ، لنگ است : هر روز در این کار مشکلی نو ظاهر می شود

• حرف ب

• به باد هم نگو : این راز را سخت پوشیده نگه دار

• با پنبه سر بریدن : با نرمی و لطف به کسی آسیب و ضرر رساندن

• باد آورده را باد می برد : هر چه آسان به دست آید ، آسان هم از دست خواهد رفت

• باد به پشت کسی خوردن : پس از مدتی کاهلی و بیکاری ، شروع کار بر کسی دشوار بودن

• باد در آستین کسی کردن : کسی را با تعریف و تمجید فریفتن

• با دمش گردو می شکند : از پیش آمد حاضر بسیار شاد و خرسند است

• بادنجان بم آفت ندارد : خاطر جمع باش به او آسیبی نمی رسد

• بادنجان دور قاب چین : چاپلوس و متملق

• بار کج به منزل نمی رسد : کار از پایه خراب ، نتیجه ای در بر ندارد

• بازی اشکنک دارد ، سر شکستنک دارد : مثلی است متداول میان اطفال ، برای تسلا به کودکی می گویند که در بازی به او آسیب رسیده است

• با سیلی صورت خود را سرخ نگه داشتن : با وجود فقر و بی بضاعتی صورت ظاهر را حفظ می کند

• با شاخ گاو سر را به جنگ انداختن : خود را به مهلکه انداختن

• با طناب پوسیده کسی به چاه رفتن : به واسطه امید و اعتقاد نابجا در بلا گرفتار آمدن

• بالای سیاهی که رنگی نیست : بدتر از این نخواهد شد

• باید گذاشت در کوزه آبش را خورد : این وعده وفا نخواهد داشت

• با یک دست دو هندوانه نمی توان برداشت : به انجام رساندن دو کار خطیر همزمان دشوار است

• با یک گل بهار نمی شود : از یک مورد نتیجه کلی نمی شود گرفت

• ببینیم و تعریف کنیم : در پاسخ آن که ادعا کند چنین و چنان کنم گویند

• بد را باید بد گفت ، خوب را خوب : اگر پیش از این کارهای بدی کرده است ، این یک کارش خوب بوده

• برای کسی بمیر که برای تو تب کند : غم کسی را بخور که بر غم تو اندوهگین شود

• برای همه مادر است برای من زن بابا : با همگان مهربان است و با من بی مهری می کند

• بر یخ نوشتن : قطع امید کردن

• بزک نمیر بهار میاد ، کنبزه با خیار میاد : وفای این وعده بسیار دور است

• بوی حلواش می آید : پیر است و مرگش نزدیک

• به روباه گفتند : شاهدت کیست ؟ گفت : دمم : شاهد مغرض است و با این شهادت به او منفعتی می رسد

• به گمانش علی آباد شهری است : به غلط گمان نیک روزی می برد

• به مرگ می گیرد تا به تب راضی شود : زیاده طلب می کند تا طرف به اندازه کافی تن بدهد

• به نام ما به کام تو : به ظاهر از آن ماست اما نفعش به دیگری می رسد

• یک تیر و دو نشان زدن : از امکانات موجود نهایت بهره را بردن

• بی رگ است : غیور نیست

 

 

 
 
قال رسول الله ص : مامن مسلم یمرض مرضا الا حط الله به خطایاه کماتحط الشجره ورقها

هیچ مسلمانی بیمارنمی شودمگرخداوند گناهانش را همانند ریزش برگ درختان می ریزد.

 

 

 

 

همیشه تنها بود درست مثل من..................................بهار دلها بود درست مثل من...................................با دلی زخمی چو غنچه وا میشد..............................امید فردا بود درست مثل من ..................................برای برگشتن دوبارهاز غربت.................................به فکر فردا بود درست مثل من.....................................

 

 

****************************************

 


بهترین

یه روزی واسه تو من بهترین بودم

 

 

****************************************

 


بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com     

 

     دوستت دارم

 

 

****************************************


بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

شعار من اینه :

 

چرا همش غم کمی هم بخندیم

 

****************************************


bahar-20.com bahar-20.com - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج جوک خنده دار bahar-20.com bahar-20.com - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

 

تركه توي كوپه قطار با يك خانم قريبه همسفر بوده. شب خانمه ميره تخت بالايي ميخوابه و تركه تخت پاييني. نصفه شب خانمه ميگه سردمه، كاش شما ميتونستي ميرفتي از مأمور قطار برام پتو ميگرفتي. تركه ميگه ميخوايي خانم امشب فرض كنيم زن و شوهر هستيم تا هردومون گرم شيم؟ خانمه كه همچين بگي نگي از پيشنهاد بدش نيومده بوده ميگه باشه حاضرم. تركه ميگه پس پاشو خودت برو پتو

بگير، براي منم يه چايي بیار  

 

 

 جوک خنده دار bahar-20.com bahar-20.com - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

 

تركه داشته زنش رو به زور ميكرده تو يخچال، ازش ميپرسن داري چي كار ميكني؟ ميگه: ميخوام فاسد نشه

 

اس ام اس فارسی جدید bahar-20.com

 

bahar-20.com bahar-20.com - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج جوک جالب bahar-20.com bahar-20.com - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

 

اصفهانيه قله اورست را فتح ميكنه خبر نگارا ميگن چه ارادهاي داشتي...... ميگه اي خدا لعنتش كنه اون كه گفت اينجا نذري ميدن

 

 

 

 

شروع:

 


نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن
به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن
و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم
ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود
بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم
به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون
دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم
قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .
من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم
اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب
مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ... ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره
خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم
دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر خودخواهم
یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بده
ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اس
دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه
یه مرد واقعی ...
به خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود
دیگه بلااستثنا همه نگاهم می کردن , شاید ته دلشون می گفتن بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکی
گور بابای همه , فقط اون ,
بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ نبود
دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطور
مطمئن بودم که وقتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه و می پره توی بغلم
ولی خب اینجا برای مطرح کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بود
باید می بردمش یه جای خلوت
خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز ,
وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم , روزای پر از عشق , لبخند و آرامش
عشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش , امنیت , شادی و مهم تر از همه امید به زندگی .
بیا دیگه پرنده خوشگل من ..
امتداد نگاهم از بین آدمای سرگردون توی پیاده رو خودشو رسوند به چشمای اون .
خودش بود ... با همون لبخند دیوونه کنندش و نگاه مهربونش
از همون دور با نگاهش سلام می کرد
بلند گفتم : - سلاممممم ...
چند نفر برگشتن و نگاهم کردن وزیر لب غرولند کردن .... هه , نمی دونستن که .
توی دلم یه نفر می خوند :
گل کو , گلاب کو , اون تنگ شراب کو ,
گل کو , شیشه گلاب کو , شیشه گلاب کو, کو , کو
آخه عزیزترین عزیزا , خوب ترین خوبا... مهمونه ... حس می کنم که دنیا مال منه ...خب آره دیگه دنیا مال من می شه ...
برام دست تکون داد
من دستمو تکون دادم و همراه دستم همه تنم تکون خورد .
- سلام .
سلام عروسک من .
لبخند زد ... لبخند ... همینطور نگاش می کردم .
- میشه از اینجا بریم ؟ همه دارن نگاهمون می کنن .
به خودم اومدم ..
- باشه .. بریم ... چه به موقع اومدی ...
دسته گلو دادم بهش ...
- وایییییی ... چقد اینا خوشگله ...
سرشو بین گلا فرو کرد و نفس عمیق کشید .
حس می کردم که اگه چند لحظه دیگه سرشو لابه لای گلا نگه داره اون وسط گمش می کنم
- آی ... من حسودیم میشه ها ... بیا بیرون ازون وسط , گلی خانوم من .
خندید .
- ازت خیلی ممنونم ... به خاطر این دسته گل , به خاطر اینهمه عشق و به خاطر همه چیز .انگشتمو گذاشتم روی نوک بینیش و گفتم :
- هرچی که دارم و می دارم , مال خود خودته .
و دوباره خندید و اینبار اشک توی چشاش جمع شد .
- دنیا ... نبینم اشکاتو .
- یعنی خوشحالم نباشم ؟
- چرا دیوونه ... تو باش .. همه جوره بودنتو دوست دارم .
دل توی دلم نبود ... کوچه ای که توش قدم می زدیم خلوت بود و جای مناسبی برای صحبت کردن در مورد ...
- راستی گفتی یه چیز مهم می خوای بهم بگی ؟ ... می گی الان نه
؟
یه لحظه شوکه شدم ..
- آهان .. آره ... یه چیز خیلی مهم ... بریم اونجا ...
یه ایستگاه اتوبوس با نیمکتای خالی کمی پایینتر منتظر من و دنیا بود ..
هردو نشستیم ...
دنیا شاخه گلو توی آغوشش گرفته بود و با همون نگاه دوست داشتنی و دیوونه کنندش بهم نگاه می کرد .
- خب ؟
اممم راستش ...
حالا که موقع گفتنش رسیده بود نمی دونستم چطور شروع کنم .
گرچه برام سخت نبود ولی چطور شروع کردنش برام مهم بود
من دنیا رو از مدت ها قبل شریک زندگی خودم می دونستم و حالا فقط می خواستم اینو صریحا بهش بگم
- چیزی شده ؟
نه ... فقط ...
چشامو خیره به چشاش دوختم و بعد از یه مکث کوتاه نمی دونم کی بود که از دهن من حرف زد :
- با من ازدواج می کنی ؟
رنگش پرید ... این اولین و قابل لمس ترین احساسی بود که بروز داد و بعد ,
لبای قشنگ و عنابیش شروع کرد به لرزیدن
نگاهشو ازم دزدید و صورتشو بین دوتا دستاش قایم کرد . 
- دنیا.. ناراحتت کردم؟
توی ذهن آشفتم دنبال یه دلیل خوب برای این واکنش دنیا می گشتم .
دسته گلی که چند ساعت پیش با تموم عشق دونه دونه گلاشو انتخاب کرده بودم و با تموم عشقم به دنیا دادم از دستش افتاد توی جوی آب کثیف کنار خیابون .
احساس خوبی نداشتم ...
- دنیا خواهش می کنم حرف بزن ... حرف بدی زدم ؟
دنیا بی وقفه و به شدت گریه می کرد و در مقابل تلاش من که سعی می کردم دستاشو از جلوی صورت قشنگش کنار بزنم به شدت مقاومت می کرد .
کلافه شدم ... فکرم اصلا کار نمی کرد
با خودم گفتم خدایا باز می خوای چیکارم بکنی ؟ باز این سرنوشت چی داره واسم رقم می زنه ؟
نتونستم طاقت بیارم ... فکر می کنم داد زدم :
- دنیا ... خواهش می کنم بس کن .. خواهش می کنم .
دنیا سرشو بلند کرد
چشاش سرخ شده بود و صورتش خیس از اشک بود
هیچوقت اونو اینطوری ندیده بودم
توی چشام نگاه کرد
توی چشاش پراز یه جور حس خاص ... شبیه التماس بود
- منو ببخش ... خواهش می .. کنم ...
یکه خوردم
- تو رو ببخشم ؟ چرا باید ببخشمت ... چی شده .. چرا حرف نمی زنی ؟
دوباره بغضش ترکید
دیگه داشتم دیوونه می شدم
- من .. من ....
- تو چی؟ خواهش می کنم بگو ... تو چی ؟؟؟؟
دنیا در حالی که به شدت گریه می کرد گفت :
- من یه چیزایی رو ... یه چیزایی رو به تو نگفتم ...
سرم داغ شده بود
احساس سنگینی و ضعف می کردم
از روی نیمکت بلند شدم و دو قدم از دنیا دور شدم
می ترسیدم
گاهی آدم دوس داره فرسنگ ها از واقعیت های زندگیش فاصله بگیره
سعی کردم به هیچی فکر نکنم
صدای گریه دنیا مثل خنده تلخ سرنوشت ... یه سرنوشت شوم ... توی گوشم پیچ و تاب می خورد
کاش همه اینا کابوس بود
کاش می شد همونجا مثه آدمی که از خواب می پره و با خوردن یه لیوان آب همه خوابای بدشو فراموش می کنه می شد از خواب بپرم
ولی همه چیز واقعی بود
واقعی و تلخبا من ازدواج می کنی ؟

نشستم کنارش
- به من نگاه کن...
در هم ریخته و شکسته شده بود
اصلا شبیه دنیا یه ساعت پیش , یه روز پیش و دوماه پیش نبود
مدام زیر لب تکرار می کرد ... منو ببخش .. منو ببخش
- بگو ... بگو چیارو به من نگفتی .. هر چی باشه مهم نیست
تیکه آخر رو با تردید گفتم ... ولی ... ته دلم از خدا خواستم واقعا چیز مهمی نباشه
- نمی تونم ... نمی تونم ...
صورتوشو بین دو تا دستام گرفتم و اینبار با تحکم گفتم :
- بگو ... می تونی بفهمی من دارم چی می کشم ؟ .. بگو چیه که اینقد اذیتت می کنه
....

نمی دونم ...

هیچی یادم نیست...

تا چند لحظه بعد از چند جمله ای که دنیا پشت سرهم و بین گریه های شدیدش گفت
هیچی نمی فهمیدم
انگار تموم بدنم .. اعصابم و تموم احساساتم همه با هم فلج شده بود
قدرت تحمل اونهمه ضربه ... اونم به اون شدت برای من .. برای من غیر قابل تصور بود
تموم مدتی که دنیا همون سه تا جمله رو بریده بریده برای من گفت صورتش بین دو تا دستام بود
حرفش که تموم شد احساس یه مرد مرده رو داشتم
آدمی که بی خود زنده بوده
و کاش مرده بودم
- من .. من شوهر دارم ... و یه بچه .. می خواستم بهت بگم .. ولی .... ولی می ترسیدم .. ..
سرم گیج رفت و همه چیز جلوی چشام سیاه شد
دستام مثه دستای آدمی که یهو فلج می شه از دو طرف صورتش آویزون شد
نمی دونم چطور تونستم پاشم و تلو تلو خوران دستمو به درخت خشک کنار ایستگاه بگیرم
نمی تونستم حرف بزنم
احساس تهوع داشتم
تصویر لحظه های خلوت من و دنیا ... عشقبازیهامون ... خنده های دنیا .و..و..و... مثل یه فیلم .. بیرحمانه از جلوش چشای بستم رد می شد
چطور تونست این کارو با من بکنه؟
صدای دنیا از پشت سرم می اومد:
- من اونا رو دوست ندارم ... هیچکدومشونو .... قبل از اینکه با تو آشنا بشم ... دو بار ... دو بار خودکشی کردم ... تو .. به خاطر تو تا الان زنده ام ... من هیچ دلخوشی به جز تو ندارم ... دوستت دارم ... و ...
زیر لب گفتم :
- خفه شو ...

صدام ضعیف و مرده بود ... و سرد ... صدای خودمو نمی شناختم ... و دنیا هم صدامو نشنید ...
- اون منو طلاق نمی ده ... می گه دوستم داره .. ولی من ازش متنفرم ... من تو رو دوست دارم ...
داد زدم .. با تموم نفرت و خشم :

- خفه شو لعنتی
یهو ساکت شد ... خشکش زد
دستام می لرزید
- تو .. تو .. تو چطور تونستی ؟ تو ...
نمی تونستم حرف بزنم
دنیا دیگه گریه نمی کرد
شاید دیگه احساس گناه هم نمی کرد
از جای خودش بلند شد و روبروم ایستاد
- من دوستت داشتم .. دوستت دارم ... هیچ چیز دیگه هم مهم نیست
در یک لحظه که خیلی سریع اتفاق افتاد .. دستمو بالا بردم و با تموم قدرتی که از احساسات له شده و نفرتم برام مونده بود کوبیدم توی گوشش
- تو لایق هیچی نیستی ... حتی لایق زنده بودن
افتادروی زمین
ولی نه اونطوری که منو به زمین کوبونده بود
من له شده بودم
دوست داشتم ازش فرار کنم ... گم بشم .. قاطی آدمای دیگه ... بوی تعفن می دادم .. بویی که ازون گرفته بودم
خیانت ... کثیف ترین کاری که توی ذهنم تصور می کردم
و من ... تموم مدت .. با اون ...
تصویر تیره یه مرد با یه بچه جلوی چشام ثابت مونده بود
از همه چیز فرار می کردم و اشک و نفرت بدجوری توی گلوم گره خورده بود
...
دیگه ندیدمش
حتی یه بار
تنها چیزی که مثه لکه ننگ برام گذاشت
یه احساس ترس دایمی بود
ترس از تموم آدما
از تموم دوست داشتنا
و احساس نفرت از این دنیای لجنزار که همه فکر می کنیم بهشت موعود , همینجاست
دنیایی که
به هیچ کس رحم نمی کنه
پر از دروغهای قشنگ
و واقعیت های تلخه
دنیایی که
بهتر دیگه هیچی نگم .. یه مرد مرده خوب , مرد مرده ایه که حرف نزنه .
احساس شما بعد از خواندن این داستان من چیست ؟ ( مهم )
در قسمت نظرات منتظر حرف های
قلب و دلتون هستم

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 


دلتنگی

 

خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم ....

 به فکرتم....

     به یادتم

                               زنده به انتظارتم ....

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . 

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

 به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .        

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .          

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 


دیدی اونم رفت

 

خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir  دیدی اونم رفت  خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند

 

 

 

 

 

سپردمت به روزگار

تقدیم به عزیزی که بی وفایی نمیدانست ولی حالا .........

چرا این چنین شده ای کاش سرما مرا میکشت ولی سردی را به چشمانت

به قلبت به حرفهایت هدیه نمیداد چرا سرما باید جای ان همه گرمی را بگیرد

چرا امروز ارام نمیشوم چرا دیگر نشانی از من نمیگیری تو که میدانی چقدر دلتنگم

پس چرا؟هیچ گاه مرا دوست جلوه نمیدهی چرا؟

تا کی اسمان ابری چشمانم جای تو را بگیرد

کجاست دستهایت که ارامم کند

ان روز تو سرا پا شوق بودی برای رفتن وبه دیگری رسیدن

واین من بودم که پا به پای تو میدویدم اما چه شد دیروز چه شدکه تو رفتی برای

همیشه ومن ماندم تا بمانم وتو رفتی که بروی

تو دلتنگ من نیستی کاش عمر عشقمان بی نهایت بود  چرا صداییم نمیکنی

بخدا دلم هزار پاره است ولی تو باز در این دل پاره پاره جا داری

این پاره های دلم زخمه های تواندچه کردی با من ؟چه کردی با من

ای مردمان بگویید آرام جان من کو؟

من مهربان ندارم نا مهربان من کو؟

 

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 


بارون

 

 

 

 

 بارون خیلی زیبا بود بارونو دوست داشتم چون احساس میکردم

 زیر بارون تو هم داری با من خیس میشی ومن همیشه خودمو برات

چترمیکردم  نمیدونستم  واسه یکی دیگه چتر بودی حالا وقتی بارون

میباره دلم میمیره انگاری اسمون هم دلش واسم میگیره

 

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 


 

اي مردمان بگوييد آرام جان من كو!؟

راحت رسان هركس محنت رسان من كو!؟

نامش همي نيارم بردن به پيش هركس

كه گه به ناز گويم سرو روان من كو!؟

دربوستان شادي هركس گلي بچيند

آن گل كه نشكنندش دربوستان من كو!؟

خدايا...خدايا جانان من سفر كردبا اوبرفت جانم

بازآمدي از ايشان پيداست آن من كو!؟

اي مردمان بگوييد نامهربان من كو!؟

من مهربان ندارم نامهربان من كو

 

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 


آخه چه جور دلت اومدتنهام بزاري وبري !

آخه مگه حرفي زدم زخم زبوني من زدم!؟

آره همش بهونه بود مسئله يار ديگه بود

دلت هوايي شده بود كارم از كار گذشته بود

برو با يارت عزيزم رها كن اين تن منو

الهي صد ساله بشه عشق قشنگت عزيزم

اما يه قول بهم بده يارتو تنها نذاري

كه مثل من اسير بشه اواره از دنيا بشه

منم يه قول بهت ميدم يه روز فراموشت كنم

دلمو سنگيش بكنم قلبم وخاكستر كنم

اگه يه روز خواستي گلم كسي رو نفرين بكني

بگو كه مثل من بشه درد جدايي بكشه

 

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 



هیچ کس تنهاییم را حس نکرد..وسعت ویرانیم را حس نکرد

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 


 

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 


اون روز بهم گفت که براش با یه دوست معمولی فرقی ندارم گفت که اندازه یه دوست معمولی دوسم داره وفقط گاهی دلش برام تنگ میشه بهش گفتم واسه پیشرفتت من یه مانع هستم گفت نه موقع ای که بیکارم وحوصله ام سر میره باهات حرف میزنم  اون اینا رو گفت ومن به روی خودم نیوردم که خرد شدم همون جا تمام وجودم مرد وای باورم نمیشد کسی رو که به اندازه تمام دوست داشتنها دوست داشتم کسی رو که از فکرش مریض شدم کسی که شبها از غصه اش خوابم نمیبره میگه با ..........دلم میخواد بمیرم چون تمام امید من به زندگی عشق به اون بود ولی حالا چی تمام عشقم مثل اوار رو سرم خراب شد

 

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 


دنیا غروب ارزوهاست

 

 

 
 
بهترين و جديد ترين جملات عاشقانه
 
خواب ناز بودم شبي.... ديديم كسي در ميزند.... در را گشودم روي او ...ديدم غم است در مي زند... اي دوستان بي وفا...از غم بياموزيد وفا..غم با آن همه بيگانگي..... هر شب به من سر مي زند

======================

هزار دستگاه ريو، صد دستگاه آپارتمان، هزار سكه طلا و ميلياردها ريال اسكناس دو هزارتوماني فداي يه تار موي گلي مثل تو

======================

هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند


بيا با پاک ترين سلام عشق آشتي کنيم *بيا با بنفشه هاي لب جوب آشتي کنيم * بيا ازحسرت و غم ديگه باهم حرف نزنيم * بيا برخنده ي اين صبح بهار خنده کنيم

=======================

خوشبختي مثل يه پروانه است . وقتي دنبالش مي‌دوي پرواز مي‌كنه اما وقتي وايسي مياد رو سرت ميشينه

=======================

من همه ي قصه هام قصه ي توست اگه غمگينه اونم از غصه ي توست

=======================

سهم من از دوري تو چيزي جز دلتنگي به اندازه درياها ،نگاهي تاريك همچون شب هاي بدون مهتاب و لحظه هايي كه ثانيه به ثانيه ميگذرند نيست .پس اي دوست بشنو صداي دلتنگي مرا

=======================

تو باراني من باران پرستم تودريايي من امواج تو هستم اگرروزي بپرسي باز گويم: تو من هستي و من نقش تو هستم

=======================

طبق قانون بقاي شادي هيچ شادي از بين نميره؛ بلكه فقط از دلي به دلي ديگه جابه جا مي‌شه

=======================

اگرکسي واقعا کسي رو دوست داشته باشد بيشتر از اينکه بهت بگه دوست دارم ميگه مواظب خودت باش...پس مواظب خودت باش

=======================

وقتي برگ هاي پاييز رو زير پات له مي كني يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي كردن

=======================

عيب جامعه اين است كه همه مي خواهند آدم مهمي باشند و هيچ كس نمي خواهد فرد مفيدي باشد

=======================

اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را/ اينگونه به خاك ره ميفكن ما را/ ما در تو به چشم دوستي مي بينيم/ اي دوست مبين به چشم دشمن ما را

رسم زمونه : تو چشم ميذاري من قايم ميشم .........اما تو يكي ديگه رو پيدا ميكني

======================

تکيه بر دوست مکن محرم اسرار کسي نيست ما تجربه کرديم کسي يار کسي نيست

======================

عشق کليد شهر قلب است به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کليدي باز شود

======================

مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم

======================
می خوام روی تمام سنگ های دنیا بنویسم دلم واست تنگ شده و آرزو میکنم یکی از اون سنگ ها به سرت بخوره تا بفهمی دل تنگی چه دردی

=====================

غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر شادم كه جز اين نيست مرا همدم ديگر

=====================

زدرد عشق توبا كس حكايتي كه نكردم چرا جفاي تو كم شد؟شكايتي كه نكردم !!!

ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت9:25توسط صولت | كليك كن و حرف دلت رو بزن
دوبيتي هاي عاشقانه و جالب
سحرگاه در چمن خوشرنگ شد گل نگاهش کردم و دلتنگ شد گل
به دل گفتم که ناز است اين مينديش چو دستي پيش بردم سنگ شد گل
 .__________.
کاش در سينه مرا اين دل ديوانه نبود يا اگر بود اسير غم جانانه نبود
رخ گل مايه سودا و گرفتاري شد ورنه مرغ دل ما را هوس دانه نبود
 .__________.
جان غمگين،تن سوزان،دل شيدا دارم آنچه شايسته عشق است مهيا دارم
سوزدل،خون جگر،آتش غم،درد فراق چه بلاها که زعشقت من تنها دارم
 .__________.
اي روي تو گلگون زمي ناب شده وز خون دلم چو لاله سيراب شده
بر چشم ترم ببخش کز سوز درون اشکي است چو آتش آب شده
 .__________.
دل جزره عشق تو نپويد هرگز جز محنت و درد تو نجويد هرگز
صحراي دلم عشق تو شورستان کرد تا مهر کسي در آن نرويد هرگز
 .__________.
بردامن تو دست نيازم بادا پيوسته غم تو دلنوازم بادا
همواره خيالت که در آغوش من است آگاه زمن و سوزوگدازم بادا
 .__________.
شب نيست که آهم به ثريا نرسد از چشم ترم آب به دريا نرسد
 ميميرم از اين غصه که آيا روزي ديدار به ديدار رسد يا نرسد
 .__________.
سال ها پرسيدم از خود کيستم؟  آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چيستم؟
ديدمش امروز و دانستم کنون او به جز من ، من به جز او نيستم
  .__________.
تو را بر کوه خواندم آب مي شد به دريا گفتمت بي تاب مي شد
چو بر شب نام پاکت را سرودم ز خورشيد رخت سيراب مي شد
 .__________.
گر زبي صبري بگويم راز دل با سنگ و روي روي را تن آب گردد،سنگ را دل خون شود
هر زمان از عشقت اي دلبر دل من خون شود قطره ها گردد ز راه ديدگان بيرون شود
 
 

                                            
 
                                                         یه نظر یه نفر
 
 
 
بسم الله الرحمن الرحیم

یه نظر یه نفر گذاشت و رفت

نمی دونه که عاقبت این نظر

باعث دل شکستگی یه نفر.

یه نفر با یه نظر خواست بفهمونه

که دیگه عاشقا تویه این زمون

 ندارن جایی واسه مردن.

یه نظر به یه نفر فهموند

که نه عشقی واسه لیلیست

و نه فکری به حال مجنون.

یه نفر به یه نظر تنید و گفت :

هی... نه تباری داریم از یوسف و نه تباری از زلیخا

هی.... همه شدن نامهربون و قلب های همه هست کبود

هی ... همه خیانتگرند و محال است که برگردند

هی ... نه سلاله ی آبی داریم . نه کرانه ای ازآسمان آبی

هی .... عاشق نشو ٬ عاشق نباش ٬ چون همه بی محابا شدند

و یه نفر مثل من می گه:

اگه افسوس ها در باد جاری شدن

اگه فسانه شدن

عشق لیلی و مجنون

اگه بر زبانم مذاب قیامت نشانن

با تمام بی زبانی ام خواهم گفت

دوستت دارم ای خانومی

کاش بدونی و بمونی

و  خواهم گفت :

تو رو خدا بگو و بمون

به من بگو وعده دیدارمون.

دیگه انتظار ٬ خسته شده از این مهمون

پس بیا تنظیم کنیم ساعت قلبمون

 

 

 

 

بیا کنارم عزیز و یارم بی تو می میرم
وقت موندن با تو بودن رو نمی دونم
از کدوم احساس نو باز واست بخونم
از تو می خونم تا وقتی که می تونم
با من بمون تو عشقم بمون تو ای تک ستارم
توی دنیا بهترینی جز تو ندارم
با مرور لحظه ها من از تو می خونم
تا که دنیا دنیا باشه با تو می مونم