|
خیلی زیاد به اندازه ی تموم روزایی که نمیتونم ببینمت و تموم لحظه هایی که اجازه ندارم سرروی شونه هات بذارم به اندازه ی اشکام که هرروز برات میباره و به اندازه ی وسعت دل بیتابم دوست داشتم الان کنارم بودی من سرم و میذاشتم روشونه هات و گریه میکردم اشکام و پاک میکردی و دستت رو تو موهام میکشیدی و قسم همیشگیمون و برام تکرار میکردی بذار بگم تمام حرفهایی که یک عمر نزدم میدونی دلم چقد پره؟ از همه ی اونایی که نمیذارن من تو رو داشته باشم؟اونایی که بی هیچ دلیل خاصی تو رو ازم جدا کردن؟اگه بدونن با این کارا نمیتونن تو رو از من بگیرن جای تو تو قلبه تا وقتی این قلب بزنه عاشقتم...اما اونا نمیفهمن... میگن عشق دروغه من و با جوونای هوس باز اشتباه گرفتن حیف که حقیقت عشقم و نمیبینن...برام مهمه که تو میبینی...وقتی از راه دور بهم فکر میکنی میفهمم بدنم گر میگیره قلبم تند تند میزنه و تمام سلولهای بدنم اسمت و فریاد میزنه اگه هستم از توئه و اگر هم نباشم دلیلش تویی گفتم که تا باشی هستم؟نگفتم؟...دیدی بهت صابت کردم ... عزیزم فاصله ها حریف عشق ما نمیشه واسه من دوری معنا نداره وقتی تو رگهام جاری باشی از نفس بهم نزدیکتر باشی و تموم تپش های قلبم باشی نمیدونم بلدم عشقم و واست توصیف کنم یا نه...هر روز منتظر توام هر لحظه منتظرم صدات و بشنوم تو با چشمای سیاهت خیره بشی تو چشام و... بگی دوستم داری من بلاخرره تو رو به دست میارم به هر قیمتی که شده حتی به قیمت از دست دادن جونم
گلم امروز هم برات دوتا از شعرای خودم و گذاشتم امیدوارم خوشت بیاد
قلم خوبي ندارم وقتي از دلم ميخونم
|
|
*************************************************************
|
|
|
|
با صورت افتادم زمین...پیشونیم خیلی درد گرفت،همینطور که سرمو میمالیدم به این طرف و اون طرف نگاه کردم...هیشکی نبود...پس کی پاهامو گرفت تا بیوفتم؟؟!!! بی خیالش شدم. به دیوار آجری و خیس کنارم تکیه دادم...یه پام رو زمین بودو اون یکی رو دیوار... جیرجیرک غم زده لای آجر غوغا کرده بود... هوا خیلی تاریک بود. به قلبم نگاه کردم،سرتاسرشو خون گرفته بود...سرخ شده بود...باد توی گوشم سوسو میکرد...سلولای خاکستریه مغزم مشکی شده بود.... نور فانوس منو طرف خودش کشوند...دستام توی جیبم خیس شده بود. سرم رو به زمین بود اما نور فانوس چشمو میسوزوند. به طرفش می رفتم. صدای آواز قشنگ کلاغ مویرگای بدنمو میلرزوند... توی اون سرما حتی ناخونامم عرق کرده بود..موهام روی صورتم ریخته بود...فانوس هنوزم میدرخشید. توی آسمون حتی یه ستاره هم نبود..هر چی جلوتر میرفتم فانوس محوتر میشد... بالاخره رسیدم بهش...دیگه فانوسی نبود....به جاش یه گل مریم از لای ترکای آسفالت پیاده رو بیرون اومده بود.... خیلی عجیب بود..اون گل...وسط شهر تنهاییه من... با دست چپم موهامو از روی صورتم کنار زدم...نشستم کنارش، سفیدیه اون گل تمام تاریکیه شب رو تو خودش حل کرده بود... ماشینی با سرعت از کنارم رد شد و آب جمع شده توی گودال خیابون رو پاشید توی صورتم....اشکالی نداره،کاش ماشین دیگه ای باز هم این کارو تکرار میکرد... با نوک زبونم یه کم از اون آب رو مزه مزه کردم...مزه عشق میداد... دستم رو اروم روی گل کشیدم، با سر انگشتام گل رو بوییدم...اون هم بوی عشق میداد...ا ز روی پلکم خون میچکید، انگار باز مژه هام داشتن گریه میکردن...گل رو بغل کردم...قلبم ترکیدو تمام بدنم سرخ شد... خودکار بدون جوهر رو از توی جیبم دراووردم و روی زمین با رنگ نامرئی نوشتم....عشق.... خودکار توی دستم پودر شد... چه گل قشنگی...عاشقش شدم... گل بهم میخندید...تمام وجودمو توی لبام جمع کردمو بوسیدمش... توی اون سرما حتی ناخونامم عرق کرده بود...موهام روی صورتم ریخته بود...فانوس هنوزم میدرخشید... توی شهر تنهاییه خودم قدم میزدم...صدای نفس کشیدن مورچه ها زیر پام،آسفالتو اب میکرد... گل رو بغل کردم...قلبم ترکیدو تمام بدنم سرخ شد... عاشقش شدم.... مژه هام داشتن گریه میکردن... عاشقش شدم.... آره.... عاشق اون
سلام یه سلام خبلی ها تنگ شده واسه مینای عزیزم که الان خیلی وقته ندیدمش... ندیدمش و دلم واسه خر بازی هاش و شیطنت هاش خیلی تنگ شده واسه مادر جونم که خیلی دوسش دارم واسه دایی مهدی که زیاد میومد پیشم اما الان نمیتونه بیاد واسه پسر داییم ارمیا که همش چهار سالشه و عاشق اینه که من باهاش پلی استیشن بازی کنم واسه دختر داییم که قبل از ازدواجش خیلی هم و میدیدیم اما الان به خاطر شغل شوهرش رفته تبریز واسه یکی از دوستام که الان دیگه نیست... آزارم میده و بودنشون تموم دلخوشیمه...دلم واسه مامان بابای آرمین هم خیلی تنگ شده واسه داداشش آرتین وقتی با هم دعوا میکردن و با لنگه دنپایی دنبال هم میکردن واسه روزایی که من و آرمین و مینا و سحر با هم میرفتیم بیرون چهارتایی واسه کافی شاپ شانی و فضای رمانتیکش واسه وقتایی که دوتایی من و بابام زیر بارون باهم راه میرفتیم واسه قصه های مادرجون وقتی بچه بودم و خوابم نمیبرد واسه شیطنت های بچگونه واسه شیشه شکستن واسه بالا رفتن از دیوار راست مدرسه...واسه سر به سر گذاشتن معلمهامون واسه موقع هایی که با بچه های دبیرستانی گچ بر میداشتیم و یواش پشت لباس معلم و گچی میکردیم واسه وقتایی که میرفتیم نمازخونه و آرمین تو کفش آقای حسن زاده پونز میریخت واسه ....همه چیز نمیدونم تا حالا افسوس گذشترو خوردید و دلتون واسه خودتون تنگ شده؟یانه؟ من امروز دلم واسه همه چیز و همه کس و همه جا تنگ شده خیلی دوست دارم میرفتم الان تو حیاط خونمون و مثل قدیما دنبال سگ داداشم میکردم اما حیف ...حیف که هم من بزرگ شدم .هم هوا سرد شده و هم الان نمیتونم بدوم اهههههههههههههههههه دقت کردید با بزرگ شدن چه فرصت هایی از دست میره؟ کاش گذشته همیشه در دسترس بود کاش قدر همدیگرو بدونیم تا از هم نمونیم کاش با هم بودن و یاد بگیریم من بلد نیستم خدا کنه یاد بگیرم خدایا گذشته هام و پسم بده دلم پوسید تو این چهار دیواری اتاقم
|
|
*************************************************************
|
|
|
|
خدا جونم سلام سلام امروز که اصلا قصد آپ کردن نداشتم اینهمه حرف زدم...نمیدونم شاید اقتضای شرایط باشه شایدم نه همیشه زندگی و یه جور دیگه غیر از اینی که حالا میبینم میدیدم...همیشه دوست داشتم دنیا تاریک نباشه دروغ نداشته باشه جنگ نباشه بوش و هیتلر و صدام و آقامحمد خان قاجار نداشته باشه دوست داشتم وقتی کتاب تاریخ و ورق میزنم همش از صلح و صميميت و حرفهای بزرگی مثل حرفهای کروش کبیر باشه پر از همهمه های تفکر شریعتی باشه پر از اعتقاد و ایمان و احساس باشه اما نبود...هیچ وقت نبود...آدما سر هم میپرن به هم آسیب میزنن...و همیشه دنبال هیچ و پوچن من واقعا میترسم که جزئی از همین آدما هستم...بچه ها من اهل شعار دادن نیستم ازکسی هم که شعار میده خیلی بدم میاد اما حیف نمیشه دنیا و عوض کرد...با خودم میگم حالا که با امروز هفت روزه خدا بهم فرصت دوباره زندگی کردن و داده خواسته چی و بهم صابت کنه؟؟؟اگه بازم بهم فرصت دوباره دیدن و داده باید کجارو نگاه کنم که بی ارزه من همونیم که باید باشم یا اونی هستم که میخوام باشم؟اصلا چرا خدا خواست که من بازم باشم؟ که بیام و اینارو اینجا بنویسم؟یا ... سهراب میگه چشمها را باید شست زیر باران باید رفت جور دیگر باید دید.بچه ها عروسکای زشت و دیدید چقد قشنگن...اون صورت سیاه خالدار و اون حس وحشت آوری که تو نگاه اول به آدم میده...بعد به صورتش نگاه کنید ببینید چقد قشنگه...ببینید تو دنیا چقدر چیزهای به ظاهر زشت رو زشت تر تصور کردیم؟ما سطحی بین و تنگ نظر و بی سلیقه نیستیم؟؟؟!!!.. بگذریم خدا به همتون چشم دل بده فقط همین
امروز هم دوتا از شعر های خودم و گذاشتم تقدیم به عشقم امیدوارم هم اون خوشش بیاد هم شما
باز هم كاغذ ودفتر باز هم شعر جديد
يه عشق پاك و قلب شكسته تورو ميخواد و به پات نشسته
|
.jpg)
سلام گلم

































بارها برای دفاع از خویشتن به خشم روی آوردم







































































بسم الله الرحمن الرحیم