نجوای عاشقانه
با يك سبد
سيب سرخ – بشارت -
در چشم
ميگذري ..........
نجواكنان چون جويبار
و
با خوشه اي عاطفه – در بلور ده انگشت هلالي ات –
ضيافت عشق را معنا مي كني
اي جاري
چون چراغ
– تو-
قهرمان كدامين اسطوره از ياد رفته اي ؟!!!
شباهنگام در كوچه هاي مجهول
من
به آواز تو روشن گشتم .
صبح آدينه
ياد از رفيقي ديرينه كردي روح كويري ؛ سبزينه كردي
عطر كلامت تا كهكشان رفت يك آسمان شعر در سينه كردي
با هر تبسم پرواز كردم گويي دلم را آيينه كردي
عمرم گرو بود در نسيه ء مي ميخانه ام را نقدينه كردي
شد نيزه باران مژگان ماهت نازي كه با من دوشينه كردي
ماييم تنها محروم كويت از ماه و خورشيد كابينه كردي
روح تغزل در من دميدي درسي كه صبح آدينه كردي
در مسلخ عشق با خون نوشتم ويرانه ام را گنجينه كردي
ياران عاشق پرواز كردند ما را اسير پشمينه كردي