|
میخک سرخ قشنگ و زیبا بهر تو کاشتمش تا به تو هدیه دهم گل تنهایی را تا به آن بوسه زند، بوسه های آرام همچو پروانه به گل گر به آن بوسه زنی با تو سخن خواهد گفت این گل میخک من حرف هایی دارد که از آن بی خبری ناله هایی داردهمه از دربه دری به سراغ من گر می آیید این گل میخک را به شما هدیه دهم یادگاری یک گل سرخ قشنگ و زیبا بسپارید به خاطر گل ما را گل میخک تنهاست من سفر خواهم رفت سفری طولانی گل میخک تنهاست
| ||
|
********************************************** |
|
|
|
|
|
به عشق گفتم : تا تو رو دارم تنها نيستم من رو تنها گذاشت و رفت ....
به احساس گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم من رو تنها گذاشت و رفت ....
به وفا گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم اونم من رو تنها گذاشت و رفت....
ولي وقتي به تنهايي گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم ، موندو همدمو مونسم شد... | ||
|
| ||
|
|
|
|
|
نمي دانم محبت را
بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود
بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود
بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود
بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود
وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود | ||
|
| ||
|
غم هجرانی کشیدم که مپرس اوج بهار داغ خزانی چشیدم که مپرس بلبل خوش آواز باغ و بوستان بودم به تیغ کینه زخمی خوردم که مپرس . . . | ||
|
| ||
|
|
||
|
سعی کن همیشه تنها باشی زیرا تنها به دنیا آمدی و تنها از دنیا خواهی رفت بگذار عظمت عشق را درک کنی زیرا آنقدرعظیم است که تو و هستی تو را نابود می کند بگذار خانه ی عشقت خالی از وجود کسی باشد زیرا اگر عشق در آن منزل کند به ویرانه هایش نیز رحم نخواهد کرد... | ||
|
| ||
|
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم | ||
|
| ||
|
|
||
|
هیچکس تنهاییم را حس نکرد
وسعت ویرانیم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
وسعت ویرانیم را حس نکرد
| ||
|
| ||
|
|
|
|
|
عقل بی عاطفه خطرناک است و عاطفه بدون عقل قابل اعتماد نیست، آدم کامل آنست که هم عقل دارد و هم عاطفه | ||
|
| ||
|
|
|
|
|
در زمانی که وفا قصه برف است به تابستان | ||
|
| ||
|
|
||
|
دل من دير زمانی است كه می پندارد : « دوستی » نيز گلی است ؛ مثل نيلوفر و ناز ، ساقه ترد ظريفی دارد . بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد جان اين ساقه نازك را - دانسته- بيازارد ! در زمينی كه ضمير من و توست ، از نخستين ديدار ، هر سخن ، هر رفتار ، دانه هايی است كه می افشانيم . برگ و باری است كه می رويانيم آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ، زندگی را به دلانگيزترين چهره بيارايد . آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ، كه تمنای وجودت همه او باشد و بس . بینيازت سازد ، از همه چيز و همه كس . زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست . در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ، عطر جانپرور عشق گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز دانه ها را بايد از نو كاشت . آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان خرج می بايد كرد . رنج می بايد برد . دوست می بايد داشت ! با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند دست يكديگر را بفشاريم به مهر جام دل هامان را مالامال از ياری ، غمخواری بسپاريم به هم بسراييم به آواز بلند : - شادی روی تو ! ای ديده به ديدار تو شاد باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه ، عطر افشان گلباران باد . | ||
|
| ||
|
|
|
|
|
*ماهی همیشه تشنه ام در زلال لطف بیکران تو، می برد مرا به هر کجا که میل اوست موج دیدگان مهربان تو *زیر بال مرغکان خنده هات زیر آفتاب داغ بوسه هات -ای زلال پاک!- جرعه جرعه می کشم تو را به کام خویش تا که پر شود تمام جان من ز جان تو! *ای همیشه خوب! ای همیشه آشنا! هر طرف که می کم نگاه، تا همه کرانه های دور، عطر و خنده و ترانه می کند شنا در میان بازوان تو! *ماهی همیشه تشنه ام ای زلال تابناک! یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی | ||
|
| ||
|
|
||
|
دیگران از صدمه اعدا همی نالند و من از جفای دوستان گریم چو ابر بهمنی سست عهد و سرد مهرند این رفیقان همچو گل ضایف آن عمری که با این سست عهدان سر کنی دوستان را می نپاید الفت و یاری ولی دشمنان را همچنان بر جاست کید و ریمنی کاش بودند به گیتی استوار دیرپای دوستان در دوستی چون دشمنان در دشمنی | ||
|
| ||
|
شکسپیر: اگر کسی را دوست داری آزادش بگذار،اگر قسمت تو بود به سوی تو بر می گردد،وگرنه از اول هم مال تو نبود. | ||
|
| ||
|
|
|
|
|
از تیرگی شب بردار رنگ غم تا صبح دلپذیر از روشنی بگو آشتی کن تو با سرمستی بهار یاد بر غصه را، از دلخوشی بگو زنگار غصه را از آیینه بگیر با خاطره تو از دلبستگی بگو برخیز و چاره کن، فصلی دوباره کن... | ||
|
************************************ | ||
|
|
|
|
|
"دوستت دارم "را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام این گل سرخ من است دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق که بری خانه دشمن ! که فشانی بر دوست! راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست! در دل مردم عالم -به خدا نور خواهد پاشید روح خواهد پاشید تو هم ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت نه به یکبار و به ده بار که صد بار بگو "دوستم داری" را از من بسیار بپرس "دوستت دارم" را با من بسیار بگو فریدون مشیری | ||
|
| ||
|
|
||
|
و به این پنجره خورشید طلوع خواهد کرد بوته خاطر آن یار گلی خواهد داد یک نفر باز تو را خواهد خواند و تو خواهی فهمید که به آغاز سفر نزدیکی.... کوله بارت بردار دست تنهایی خو را، تو بگیر و از آیینه بپرس برکه روشن خورشید کجاست؟ تو به امید و پر از شوق وصال به بلندای پر از جذبه آن قله، سفر خواهی کرد لب آن برکه نور مهربانی در راه کوزه روشن نوری در دست به تو خواهد خندید و تو احساس عجیبی داری عاشق هجرت از خود و رسیدن به بلندای وصال گوش بسپار به آواز خدا آشنایی که به آن برکه ی نور و رها گشتن از خویش، تو را می خواند با سلامی زیبا جرعه ای نور، تو را خواهد داد. و تو سیراب، از آن خواهی شد اوج پر جذبه و تنها و بلند که دل تنک تو را می خواهد دست در دست یقین، تا نوک قله، تو را می خواند *یک قدم مانده به اوج* از پس قله کوه، پرتو روشن خورشید، تو را خواهد یافت و تو شیدا و صبور، غرق در حیرت زیبایی او خواهی شد و سراسیمه به ره توشه نظر خواهی کرد کوله بارت خالی است همچو دیدار یخی با خورشید چکه، چکه، تو در آن قله فرو خواهی شد شوق وصلی که از آن پنجره آغاز شده است پای آن قله، فنا خواهد شد. "فریدون مشیری" | ||
|
| ||
|
|
||
|
هیچ بارانی نمیبارد، مگر اینکه صفا دهد. هیچ گلی جوانه نمیزند، مگر اینکه هدیه شود. هیچ خاطره ای زنده نمی ماند، مگر شیرین باشد. هیچ لبخندی نیست، مگر شادی بیاورد. و هیچ بهاری نمی آید، مگر سال دیگری در پیش باشد.... پس بگذار باران شوق بر زندگی ات ببارد، تا روحت را صفا دهد. گل های عشق در دلت جوانه زنند، تا آنها را به دیگران هدیه کنی. خاطراتت قشنگ باشند تا همواره به یادشان بیاوری. لبخند بر لبانت نقش ببندد تا شادی را بیفشانی و بهار بیاید تا بدانی باز هم فرصت بودن هست... | ||
|
| ||
|
|
|
|
|
همتی هست اگر، با من و توست تا در این خشک کویر از دل سنگ برآریم آبی کسی از غیب نخواهد آمد در من و توست وگر عمری هست با تو ام، ای دلبر سوی ابری که نخواهد آمد و نخواهد بارید چشم امید مبند | ||
|
| ||
|
|
||
|
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد که خدا با من است ، که فرشته ها برایم دعا می کنند ، که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد. یادم باشد که قاصدکی در راه است ، که بهار نزدیک است ، که فردا منتظرم می ماند ، که من راه رفتن می دانم و دویدن ، و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد. اگر روزی دلم گرفت یادم باشد ، که خدای من اینجاست همین نزدیکی ها، و من، تنها نیستم ..... | ||
|
| ||
|
|
|
|
|
خوشبختی را نمیتوان وام گرفت خوشبختی را نمیتوان برای لحظه ای نیز به عاریت خواست خوشبختی را نمی توان دزدید نمیتوان خرید نمیتوان تکدی کرد....... بر سر سفره خوشبختی دیگران،همچون یک ناخوانده مهمان، حریصانه و شکم پرورانه نمیتوان نشست و لقمه ای برداش که گلو گیر نباشد و گرسنگی را مضاعف نکند. پرنده خوشبختی دیگران را نمی توان به دام انداخت، به خانه خویش آورد و در قفسی محبوس کرد-به امید باطلی، به خیال خامی. به راستی که چه درمانده اند آنها که چشم تنگشان را به پنجره های روشن و آفتابگیر کلبه ی کوچک دیگران دوخته اند.... "نادر ابراهیمی" | ||
|
| ||
|
|
|
|
|
معبود خاموشم در خاموشی سوی تو می آیم سکوت ستایش من است سکوت نیایش من است سکوت آیه های ستایشی هست که برای تو می خوانم تو صدای مرا می شنوی و پاسخ تو، سکوت است. سکوت! سکوت! سکوت! | ||
|
| ||
|
|
||
|
برف میبارد؛ برف می بارد به روی خار و خاراسنگ؛ آنک، آنک، کلبه ای روشن؛ در کنار شعله آتش؛ قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز؛ گفته بودم زندگی زیباست؛ گفته و نا گفته ای بس نکته ها کاین جاست. آسمان باز؛ آفتاب زر، باغ های گل؛ دشت های بی در و پیکر؛ آمدن، رفتن، دویدن؛ در غم انسان نشستن؛ پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛ کار کردن، کار کردن، آرمیدن. آری، آری زندگی زیباست؛ زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست؛ گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست؛ ورنه خاموشست و خاموشی گناه ماست. "زندگانی شعله میخواهد." صدا در داد عمو نوروز: شعله ها را هیمه باید روشنی افروز؛... (سیاوش کسرایی) | ||
|
| ||
|
|
|
|
|
عشق کلید شهر قلب است
به شرط اینکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کلیدی باز شود. | ||
|
| ||
|
کاش ميشد هيچکسي تنها نبود کاش ميشد ديدنت رويا نبود گفته بودي با تو ميمانم ولي رفتي وگفتي که اينجا جا نبود من دعا کردم براي بازگشت دستهاي تو ولي بالا نبود باز گفتي که فرداميرسدُ کاش روز ديدنت فردا نبود | ||
|
| ||
|
بنگر آن ماه روی باده فروش رهی مغیری | ||
|
| ||
|
زیبا مطربیست، مطرب روزگار! تا در توان داری زیبا برقص... | ||
|
| ||
|
ميروم دلمردگيها را ز سر بيرون کنم | ||
|
| ||























