.

نمیدانم...برای لحظاتی باز مثل دخترک قصه هایم...با موهای پریشان در باد میخواهم رها در اسمان بدوم....همان که در دفتر قهوه ای ام درباره اش نوشته ام...همان که مابین مزرعه ی گندم با موهای طلایی اش رها میدود و چرخ میزند و صدای خنده هایش به گوش ستاره ها میرسد....همانکه موهایش هوا را خط خطی میکند و مینویسد ع ش ق ..اما به خط دل ..با الفبای رمز گونه...

کس نمیداند چه در من است...شراب؟می؟غوغا؟چه؟چه؟چه؟خود نیز نمیدانم...

 

من عاشق این ترکها هستم...این ترک ها که بر دیواره هایم نقش میبندد و نمیدانی چه سوزی دارد نمیدانی چه دردی دارد گاه ...اما اگر نباشد من چه کنم؟؟؟

 

چه کنم...چه کنم که عاشق آن دخترکم که بر راه چشمه در سرما اسیر است....و  باید آب را تا خانه برساند...

چه کنم که دوست دارم شهریار را...و چین و چروک صورتشان مرا عاشق میکند....

چه کنم که ...چه کنم ... 

 

کاش میشد نقاشی کنم اینجا آن حال را...همانکه سبزه ها پایم را بوسه میزند و من با دلی نمیدانم چه حال رها میشوم روی لباس سبز طبیعت و ...

 

بهار نارنج...!!!عطر تو مرا از من میرهاند...و اینجا غربتم را زیبا میکند ...بهار نارنج تو مرا شیدا میکنی..همچون اردیبهشت...همچون دوست...همچون پدر..همچون مادر....همچون آرامش...همچون لحظه های ناب  و عاشقانه....

 

 

پشت پنجره ی اتاقم زیبایی تو و عطر تو نمیدانی مرا گونه زیبا میکند......نمیدانم.....زندگی من هم اینگونه است....من اینگونه عاشق میشوم....

 

و چه ساده میشکند ساقه ام...و چه ساده ترمیم میشود تنها با لبخند....

 

میدانم دلهای آمیخته با ماشین سخت است بفهمند این دختر خاکی و گل آلود و سفالی را..........

 

 

هووووووووووووووووووووووووووووووو برکت باشد