1-خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود،
بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟


۲- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس هایی در کمد داشتی ،
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟

۳- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود،
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟

۴- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می کردی،
بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟

۵- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی،
بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟

۶- خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود،
بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقیری را دستگیری نمودی؟

۷- خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود،
بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودی وآن را به بهترین نحو انجام دادی؟

۸- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می شدی،
بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟

۹- خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی،
بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.

۱۰- خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی،
بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می کردی؟



::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 

همه ما پنهانی و در نهان ، دل گفته هایی با خدا داریم

کسی از آن خبر ندارد و خود می گوییم و خدا شنونده است

آنچه در این پست می خوانید بخشی هایی از گفتگوهای “من و شما” با خداست:

همان خدا، همان خدای فراموش شده ای که به گاه بی کسی و درماندگی

سراغش را می گیریم … همان که هیچگاه ما را از یاد نمی‌برد . . .

گفتم: خسته‌ام

گفت: “لاتقنطوا من رحمة الله” از رحمت خدا ناامید نشید (زمر/۵۳)

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای!

گفت: “فاذکرونی اذکرکم” منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/۱۵۲)

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟

گفت: “و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا” تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/۶۳)

گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟

گفت: “واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله” کارهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/۱۰۹)

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است… یک اشاره‌ کنی تمامه!

گفت: “عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم” شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/۲۱۶)

گفتم: “انا عبدک الضعیف الذلیل…” اصلا چطور دلت میاد؟

گفت: “ان الله بالناس لرئوف رحیم” خدا نسبت به همه‌ی مردم (نسبت به همه) مهربان است (بقره/۱۴۳)

گفتم: دلم گرفته

گفت: “بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا” (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس/۵۸)

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله

گفت: “ان الله یحب المتوکلین” خدا آنهایی را که توکل می‌کنند دوست دارد (آل عمران/۱۵۹)

گفتم: خیلی چاکریم! ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن!

گفت: “و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره” بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت می‌کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنند (حج/۱۱)

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم؛

گفت: “فانی قریب” من که نزدیکم (بقره/۱۸۶)

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می‌شد به تو نزدیک بشوم

گفت: “و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال” هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵)

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

گفت: “ألا تحبون ان یغفرالله لکم” دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/۲۲)

گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی

گفت: “و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه” پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/۹۰)

گفتم: با این همه گناه… آخر چه کاری می‌توانم بکنم؟

گفت: “الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده” مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بنده‌هایش قبول می‌کند؟! (توبه/۱۰۴)

گفتم: دیگر روی توبه ندارم

گفت: “الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب”(ولی) خدا عزیز و دانا است، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۳)

گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟

گفت: “ان الله یغفر الذنوب جمیعا” خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد (زمر/۵۳)

گفتم: یعنی اگر باز هم بیابم؟ بازهم مرا می‌بخشی؟

گفت: “و من یغفر الذنوب الا الله” [چرا که نه!] به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵)

گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم می‌زند؛ ذوبم می‌کند؛ عاشق می‌شوم! … توبه می‌کنم

گفت: “ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین” [این را بدان که] خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲)

ناخواسته گفتم: “الهی و ربی من لی غیرک” ای خدا و پروردگار من! [آخر] من جز تو که را دارم؟

گفت: “الیس الله بکاف عبده” خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶)

گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌توانم بکنم؟

گفت: “یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما” ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. ( احزاب/۴۲)

گفتم: هیچ کسی نمی‌داند تو دلم چه می‌گذرد

گفت: “ان الله یحول بین المرء و قلبه” خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/۲۴)

گفتم: غیر از تو کسی را ندارم

گفت: “نحن اقرب الیه من حبل الورید” ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/۱۶)

با خودم گفتم:

خداوند!… خالق هستی!… با فرشته‌هایش!… به ما درود می‌فرستند تا هدایت شویم؟!

پس باید ثابت کنم که شایسته‌ی سلام و درود عرشیانم

باید گوهر درونم را از هرچه زنگار پاک کنم


:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
آنکه ثروت خود را باخت، زیاد باخته است ولی آنکه شهامت خود را باخت پاک باخته است". سروانتس



"افراد منطقی خودشان را با دنیا تطبیق می‌دهند. افراد غیر منطقی سعی می‌کنند دنیا را با خودشان تطبیق دهند. پیشرفت بستگی به افراد غیرمنطقی دارد".
جرج برنارد شاو



" آنچه را می‌شنوم، فراموش می‌کنم. آنچه را می‌بینم، به خاطر می‌سپارم. آنچه را انجام می‌دهم، درک می‌کنم". کنفوسیوس



"«موانع» آن چیزهای وحشتناکی هستند که وقتی چشمتان را از روی هدف بر می‌دارید، به نظرتان می‌رسند". هنری فورد



"تمام حقایق سه مرحله را پشت سرگذاشته‌اند: اول، مورد تمسخر واقع شده‌اند. دوم، به شدت با آنها مخالفت شده است. سوم، به عنوان یک چیز بدیهی پذیرفته شده‌اند". آرتور شوینهاور



"مدام برای انجام وظایف و کارهای اصلی خود وقت ایجاد کنید. هر روز برای انجام کارهای فردا برنامه ریزی کنید. چند کار کوچک را که باید حتما انجام شوند همان اول صبح انجام دهید. سپس بلافاصله به سراغ وظایف اصلی و مهم بروید و کار را تا به اتمام رساندن آنها ادامه دهید". بردروم ریپورتس



"آنکه پیاپی سخنتان را می برد، دلخوش به شنیدن سخن شما نیست". ارد بزرگ


"کسی که با من متفاوت است، نه تنها به من صدمه ای نمی زند بلکه باعث پیشرفت من می شود".
آنتوان دوسنت اگزوپری



"محبوب کسی نبودن فقط یک بدشانسی ست، درحالی که عاشق نبودن،یک بدبختی ست". آلبرکامو



" علاقه همه چیزرا شکوفا و تصاحب آنها را پژمرده می‌کند". مارسل پروست



"اگر دست تقدیر و سرنوشت را فراموش کنیم پس از پیشرفت نیز افسرده و رنجور خواهیم شد". ارد بزرگ



"وظیفه هنر، تقلید از طبیعت نیست، بلکه بیان آن است". بالزاک



"بزرگترین آثارهنری فقط به این خاطر بزرگند که دست یافتنی و قابل فهم هستند". تولستوی



"اگر بخواهی بر عالم فرمانروا باشی باید عقل بر تو حاكم باشد". سه نه ك


"اگر سزاوار آن است که دوست با جزر زندگی‌ات آشنا شود، بگذار تا با مد آن نیز آشنا گردد، زیرا چه امیدی است به دوستی که می‌خواهی در کنارش باشی، تنها برای ساعات و یا قلمرو مشخصی؟".
جبران خلیل جبران



"یك انسان خردمند فرصتها و شانس ها را می سازد، نه اینكه در انتظار آنها بنشیند". فرانسیس بیكن



"شجاعت داشته باش تا با حقیقت رو به رو شوی". استون


"برای آدم بهانه گیر همیشه بهانه وجود دارد".
ضرب المثل آلمانی


 
 
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 
*افزایش اتباع خارجه در دانشکده ی پرستاری:

    از اون بالا کفتر می آیه        یکدانه دختر می آیه

    سیا کجک جان جان              تو منو دیوانه کردی!      (شهاب تیام)

*التماس نمره از استاد: 

     دیگه گریه نکن         آخه اشک تو باعث شادی اونه

     دیگه به پاش نیافت      آخه واسه تو دیگه دل نمی سوزونه     (محسن یگانه)  

*غربت بچه های خوابگاه: 

     واسه بوی کوچه مون تنگه دلم     واسه ی محلمون تنگه دلم    (اندی)

**تقدیم به دانشجویی به نام نیلوفر:

    آهای تو که این همه دوری از من       این روزا در حال عبوری ازمن

    فکر نکنم بشه با صد تا دریا              این همه نفرت رو بشوری از من!   

  (محسن چاوشی)

*انصراف از تحصیل:

   نمی خوام دربدر پیچ و خم این جاده شم     واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

   وایسا دنیا    وایسا دنیا         من می خوام پیاده شم     (رضا صادقی)  

*صندلی های قرازه ی دانشکده!:

   من ازاین دنیا چی میخوام      دوتا صندلی چوبی 

    که من وتو رو بنشونه         واسه ی صحبت خوبی      (معین)

*قبولی در یک رشته ی آب دوغ خیار(!) پس از انتخاب رشته:

   یه دل میگه برم برم      یه دل هم میگه نرم نرم

   طاقت نداره دلم دلم       خدایا چه کنم؟!         (عارف)

*بعد از فارغ التحصیلی...

     رو می کنم به آینه     رو به خودم داد می زنم

     ببین چقدرحقیر شده     اوج بلند بودنم!!         (داریوش)  



 
 
 

 

 

 

باز آمــــدم به طــوس، به شهـر و ديار دوست
شهر شهــــادت و حــــرم مشــــكبار دوست

شهــرى كه هســـت قبــــله‌ي عشــاق و عارفان
شهرى كه هست مشتهـــر از اشتـــهار دوسـت

شهـــر وفـــا و طــور لــــقا مشهـــد رضـــا
دارد شرافـــت از شـــــرف و اعتبـــار دوست

ز آن طـــوس گشتــه شهـــره آفــاق كاندر آن
گرديـده دفــــن، پيــكر پر افتـــخار دوســت

 

 

گنبد زردش همه ی دلایِ عاشقو زیر پرچمش جا داده

صحن قدس

 

یادش بخیر زیارتنامه های قدیمی حرم که حالا کمتر به چشم میخورن

 

صحن عتیق یا سقاخونه اسماعیل طلایی پر طرفدارترین صحن حرمه

 

یه روز که بعد از نماز صبح توی حرم مونده بودیم، شاهد برگزاری مراسم مخصوص جاروکشی خدام بودیم

 مسجد گوهرشاد

 

صحن جامع رضوی بعد از نماز ظهر و عصر

 

 بر مزار بعضی از علمای مدفون در حرم هم فاتحه ای خوندیم. بقعه ای که بالای سر کبوترها میبینید، آرامگاه مرحوم طبرسی است

این هم سنگ نشان مزار مرحوم آیت الله حاج شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی که حتما کرامات ایشون رو شنیدید. پیدا کردنش هم خیلی راحته. توی صحن سقاخونه جایی که عده زیادی از زنها جمع میشن و قرآن و مفاتیح به دست مجال نزدیک شدن مردها به اون محل رو نمیدن. ما که رفتیم چون کلّه ی صبح بود اندکی خلوت تر بود و الّا به این راحتی ها نمیشه از سد خانمها گذشت و دستی به این سنگ کشید 

و این، سنگ نشان مقبره مرحوم علامه محمد تقی جعفری رحمة الله علیه، واقع در دارالزهد

 

 

 
 
 
 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

 


همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم


شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،


شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

 

 ***

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد


باغ صد خاطره خنديد


عطر صد خاطره پيچيد


 ***


يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم


پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم


ساعتي بر لب آن جوي نشستيم


تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت


من همه محو تماشاي نگاهت


 ***


آسمان صاف و شب آرام


بخت خندان و زمان رام


خوشه ماه فرو ريخته در آب


شاخه ها دست برآورده به مهتاب


شب و صحرا و گل و سنگ


همه دل داده به آواز شباهنگ


 ***


يادم آيد : تو به من گفتي :


از اين عشق حذر كن!


لحظه اي چند بر اين آب نظر كن


آب ، آئينه عشق گذران است


تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است


باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!


تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!


 ***


با تو گفتم :‌


"حذر از عشق؟


ندانم!


سفر از پيش تو؟‌


هرگز نتوانم!


روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد


چون كبوتر لب بام تو نشستم،


تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"


باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم


تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم


سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!


 ***


اشكي ازشاخه فرو ريخت


مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!


اشك در چشم تو لرزيد


ماه بر عشق تو خنديد،


يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم


پاي در دامن اندوه كشيدم


نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم


نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم


نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!


بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!


*********************************************

عشق مارمولک!!!!؟؟؟

شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند.

اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !

اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده !

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !

مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ !

 
 
 
*********************************************
 



بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

                                                   سارا به سين سفره مان ايمان ندارد

بعد از همان تصميم کبری ابرها هم

                                                      يا سيل می بارد و يا باران ندارد

بابا انارو سيب و نان را می نويسد

                                                      حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست

                                                     هی می نويسد اين ندارد آن ندارد

بنويس کی آن مرد در باران ميايد

                                                        اين انتظار خيسمان پايان ندارد

ايمان برادر گوش کن نقطه سر خط
                                                    بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد 

 

*********************************************

 

 
 

زن سردش شد. چشم باز كرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش كنارش نخوابيده بود. از رخت‌خواب بيرون رفت.
 باد پرده‌ها را آهسته و بي‌صدا تكان مي‌داد. پرده را كنار زد. خواست در بالكن را ببندد. بوي سيگار را حس كرد. به بالكن رفت. شوهرش را ديد. در بالكن روي زمين نشسته بود و سيگاري به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچاله‌تر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در اين بيست سالي كه با او زندگي مي‌كرد، مردش را چنين آشفته و غمگين نديده بود. كنارش نشست.

- چيزي شده؟

جوابي نشنيد.

-با توام. سرد است بيا بريم تو. چرا پكري؟

 باز پرسيد. اين بار مرد به او نگاهي كرد و بعد از مكثي گفت.

- مي‌داني فردا چه روزي است؟

-نه. يك روز مثل بقيه‌ي روزها.

-بيست سال پيش يادت هست.

مرد گفت.

زن ادامه داد.

- تازه با هم آشنا شده بوديم.

-مرد گفت: بله.

سيگارش را روي زمين خاموش كرد و ادامه داد.

-اما بيست سال پيش، پدرت به ماجراي من و تو پي برد. مرا خواست.

- آره، يادم هست، دو ساعتي با هم حرف زديد و تو تصميم گرفتي با من ازدواج كني.

- مي‌داني چه گفت؟

-نه. آنقدر از پيشنهاد ازدواجت شوكه شدم كه به هيچ چيز ديگري فكر نمي‌كردم.

 مرد سيگار ديگري روشن كرد و گفت.

-به من گفت يا دخترم را بگير يا كاري مي‌كنم كه بيست سال آب‌خنك بخوري؟

- و تو هم ترسيدي و با من ازدواج كردي؟

زن با خنده گفت.

-اما پدرت قاضي شهر بود. حتما اين كار را مي‌كرد.

 زن بلند شد.

 گفت من سردم است مي‌روم تو.

به مرد نگاهي كرد و پرسيد:

-حالا پشيماني؟

 مرد گفت. نه.

 زن ادامه نداد و داخل اتاق شد.

 مرد زيرلب ادامه داد. فردا بيست سال تمام مي‌شد و من آزاد مي‌شدم. آزادِ آزاد

 
 
*********************************************
 
 

 
 
 
((کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ، آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد .و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت...! 
چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم))
 
 
*********************************************
 

 
 
 
کرایگ هایپر؛ نویسنده، محقق، مقاله نویس، مجری رادیو و تلویزیون و یک سخنران حرفه ای است. در ۲۵ سال گذشته، او با کارهایش به عنوان یک کارشناس حرفه ای موفقیت در حوزه های شخصی و اجتماعی معرفی شده. هاپیر یک سایت هم درباره سخنرانی موثر دارد که در آن نوشته:

«من خواسته ام بخش های مهم کتاب های کمکی که تا به حال خوانده ام و تجربه هایی که در زندگی ام داشته ام را به صورت ۴۰ نکته کلیدی فشرده کنم و در اختیار دیگران بگذارم تا در هر زمان بتوانند آن را بخوانند. مطمئنا کتاب هایی که در سطح جهانی فروخته می شوند و درباره خودیاری هستند ممکن است برای بعضی ها قابل استفاده باشند ولی من مایلم چیزی بنویسم که برای همه مفید واقع شود.آ» حالا این شما و این هم ۴۰ توصیه کرایگ هایپر. بخوانید و قضاوت کنید

 

 
 
*********************************************

 
 
 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
 
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم حیوانی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم
 
 
*********************************************
 
 

 
 

يك قلب خسته از ضربان ايستاده است                                                                

من مرده‌ام ، نشان كه زمان ايستاده است

و قلب من كه از ضربان ايستاده است

مانيتور كنار جسد را نگاه كن

 يك خط سبز از نوسان ايستاده است

چون لخته‌يی حقير نشان غمی بزرگ

 در پيچ و تاب يك شريان ايستاده است

من روی تخت نيست ، من اين‌جاست زير سقف

   چيزی شبيه روح و روان ايستاده است

شايد هنوز من بشود زنده‌گی كنم

  روحم هنوز دل‌نگران ايستاده است

اورژانس كو؟ اتاق عمل كو؟ پزشك كو؟

 لعنت به بخت من كه زبان ايستاده است

اصلا نيامدند ببينند مرده‌ام

 شوك الكتريكی‌شان ايستاده است

فرياد می‌زنم و به جايی نمی‌رسد

  فريادهام توی دهان ايستاده است

اشك كسی به خاطر من در نيامده

 جز اين سِرُم كه چكه‌كنان ايستاده است

شايد برای زل زدن‌ام گريه می‌كند

 چون چشم‌هام در هيجان ايستاده است

ای وای دير شد بدن‌ام سرد روی تخت

 تا سردخانه يك دو خزان ايستاده است

آقای روح! رسمی شد دادگاه‌تان

 حالا نكير و منكرتان ايستاده است

آقای روح! وقت خداحافظي رسيد

 دست جسد به جای تكان ايستاده است

 مرگ‌ام به رنگ دفتر شعرم غريب بود

 راوی قلم به دست زمان ايستاده است:

يك روز زاده شد و حدودی غزل سرود

 يادش هميشه در دل‌مان ايستاده است

يك اتفاق ساده و معمولی‌ست اين

 يك قلب خسته از ضربان ايستاده است
 
*********************************************
 
 

 
 
 

بنويسيد که دل داشت .....ولي ميل نداشت

من که رفتم بنويسيد دمش گرم نبود
بنويسيد صدا بود.... ولي نرم نبود

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشايي بود
بنويسيد.... دو خط مانده به تنهايي بود


بنويسيد که با ماه ،کبوتر مي چيد
از لب زاغچه ها بوسه ي باور مي چيد

بنويسيد که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت

دلش از زمزمهء نور عطش مي باريد
ريشه در ماه ، ولي روي زمين مي جوشيد

بنويسيد زبان داشت ولي لال نشد
بنويسيد که پوسيد ولي کال نشد

پُرِ طوفان غزل بود ولي سيل نداشت
بنويسيد که دل داشت ولي ميل نداشت

پنجه بر پنجرهء روشن فردا مي زد
وسعت حوصله اش..... طعنه به دريا مي زد

بنويسيد به قانونِ عطش ، آب نداد
و کسي کودک احساسش را تاب نداد

سرد و سرما زده ....از سمت کوير آمده بود
کودکي بود..... که در هياتِ پير آمده بود

تا صداي دل خود.... چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء عشق کمي مسئله داشت
من که رفتم...بنويسيد...که دل داشت...ولي ميل نداشت

 
*********************************************
 
 

 
 
 

چقدر اینجا هراسانم
از لرزش نگاهت
از تکانهای دستانت
می ترسم از سکوت مسخره ام
می ترسم از اینکه
بشکند عادت نگاهم

می ترسم از این نان و نمک
که مرا به حرمتش به تو گره زده
می ترسم من از قسمهای نیلوفرانه مان
از بی خوابی های شبانه مان
از تیغ تیز تردید و اضطراب
می ترسم از گریز جاده ها
این دلهره ی جاده بی برگشت
این خیال یک طرفه
این تابلوی "ایست زندگی" می کُشدم

من از اینکه شعر هایم بی تو
چگونه آغاز میشود
از اینکه غزلهایم در پایان
بی تو چگونه به خواب می رود
من از اینکه دو بیتی زندگیم
بدون تو یک بیت بماند، می ترسم

من می ترسم اگر شب چشمانم
بی درخشش تو تاریک شود
می ترسم اگر پای رفتنم بلرزد
می ترسم اگر دست خوشبخت مرگ
بر ترس من بخندد

می ترسم اگر شاهزاده قصه قاصدک ها
از کنار جادوی دستان باد رد شود
می ترسم اگر خاک بگیرد عادتت
مرگ من شود سعادتت
می ترسم اگر دریای مواج این دل
عادت کند به این سکون
خاموش شود اگر این نَفَس
در شمعی آرمیده در بستر خون

من می ترسم اگر، از زخم زبان مردم است
که آیینه نازک تو بشکند
که فرو بریزد این دلم
هر چند که احساسم گم است
می ترسم اگر بدزدند نامت را
جنس دستفروش زبان مردم شود

می ترسم من از خدا
که بگیرد تورا ز من
به حکم سرنوشت زور
به حکم صلاح و مصلحت
تکرار شود این مکررات
"شاید قسمت تو نبود !"

دلهره دارم از خودم
که نگیرد دلم به تیغ نگاهت
نگیرد سکوت گوش تورا
نشنود حنجره ات صدای مرا
می ترسم اگر ردپایت خالی بماند
می ترسم اگر کلاغی پیر
غزل خداحافظی را بخواند
می ترسم
می ترسم...

*********************************************
 
 
 

 
 

من پر از خاطره هاتم

 

                    خاطره های موندنی

 

هنوز برام زمزمه قشنگ دل سپردنی

 

                     تو بهترین بهانه و ترانه رسیدنی

 

حتی برای گریه هام بغضی تو احساس منی

 

 

عشق منی عشق منی تو ارزوی این دل دیوونمی

 

جای دستای صمیمیت خالی تو دستم ای یار

 

            فاصله یار قدیمی شده جادو طلسم دوریه ما

 

تو رویاهای رنگیم عکس چشماتو میبینم

 

             تا که میفهمم تو نیستی با نبودنت میمیرم

 

 

میمیرم

 

عشق منی عشق منیتو ارزوی این دل دیوونمی
 
 










 

 

  فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت


        دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت


          شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ 


           زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت




        از پیش و پس قافله ی عمر میانديش


           گه پیشروی پی شد و گه باز پسی رفت


                رفتی و فراموش شدی از دل دنیا 


                چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت



                   رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد 


                       بیدادگری آمد و فریادرسی رفت 


           این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست 


                 دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت



                     ...دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت

 
 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
  فرمان دادم بدنم را بدون

     تابوت و مومیایی به خاک بسپارند...

    تا اجزاء بدنم خاک ایران را تشکیل دهند...

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 
دارم از تو مینویسم...
 
 
  با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم
   تک و تنها بودم اما تورو تنها نمیذاشتم
   چه سفرها با تو کردم چه سفرها تورو بردم
    دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم
 


     دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم
     از تو که با یک نگاهت زیرو رو شد روزگارم
    دارم از تو مینویسم ... دارم از تو مینویسم
     موقع نوشتنو.... وقت اسم گذاشتنو
     کسی رو جز تو نداشتم .... اسمی جز تو نمیذاشتم
    من تموم قصه هام قصه توست
      اگه غمگینه اون از غصه توست

    با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم
    حتی من به آرزوهات تورو آخر میرسوندم
     میرسیدی تو من اما آرزو به دل میموندم
       هی میخواستم که بگم که بدونی حالمو
      اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو
        توی گفتن و نگفتن از چه روزهایی گذشتم
      اینقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم
     من تموم قصه هام قصه توست
      اگه غمگینه اون از غصه توست

     هرچی شعرعاشقونس من برای تو نوشتم
      تو جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتم
    اگه عاشقونه خوندم تو بدون چه کسی باعثه شه
      اگه مردم تو بدون چه کسی باعثه شه

      یکدفعه مثل یک آهو توی صحراها رمیدی
     بس که چشم تو قشنگه گله گرگ رو ندیدی
    دل نبود توی دلم ... تورو گرگها نبینن
     اونا با دندون تیز به کمینت نشینن
ا    لهی من فدای تو... چیکارکنم برای تو؟
     اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو

    یکدفعه مثل پرنده قفس عشقو شکستی
     پر زدی تو آسمونها رفتی اون دورها نشستی
    دل نبود توی دلم... گم نشی تو کوچه باغها
     غروبها که تاریکه ... نریزن سرت کلاغها
     نخوره سنگی به بالت ... پرت نشه فکرو خیالت

     یکدفعه مثل یک گل... رفتی تو دست خزون
      سیل بارون و تگرگ از آسمون
     بردمت تو گلخونه... که نریزه روی سرت
     که یکوقت خیس نشه ... یخ کنه بال و پرت
     نشکنی زیر تگرگ ... نریزه از تو یه بر

      یکدفعه مثل یک شمع... داشتی خاموش میشدی
       اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی
       اره پروانه شدم... تا پرام سوخته بشه
        که آتیش دل تو... به دلم دوخته بشه
       که بسوزه پروبالم ... که راحت بشه خیالم

        دارم از تو مینویسم... تو که غم داره نگاهت
       اگه دوست داشتی بگو...تا بازم بگم برات
       
اینقده میگم تا خسته شم
      با عشق تو شکسته شم...

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 
 
بوسه...
   درشیرینی بوسه غرق بودیم …

 


که ناگهان شوری اشک رابر لبانم احساس کردم

 

   وفهمیدم که

 

 این بوسه.بوسه ی  جدایی است...

 

 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 
پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
 
 
 خواهر کوچکم از من پرسید:"پنج وارانه چه معنا دارد ؟!"

 من به او خندیدم...

 کمی آزرده و حیرت زده گفت:"روی دیوار و درختان دیدم"

 باز هم خندیدم ...

 گفت:"دیروز خودم دیدم پسر همسایه پنج وارونه به مریم میداد"

 آ نقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسید...
 
 بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم:
 
  بعدها وقتی غََم. سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان می فهمی:
 
 " پنج وارونه چه معنا دارد "
 
 
 
 
 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 
عشق ابدی

 نا خواسته است...دست خودم نیست.

 

شاید این تردید ها ناشی از عشق بی حد من است

...نمیدانم!

ولی آنچه میدانم آن است که همین

 

 سایه ی نا خواسته بر تمامی زندگیم چیره شد.

 

 و وقتی با غرور به هم آمیختشد آنچه نبایدمیشد...

 

و من سالهاست درد شیرین این عشق را

 

 به جان میخرم...

 

 

      






 
     

 

          

 

           

  

       

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

سلام به همه ی دوستان گلم...

خوبین؟ میدونین چقدر دلم واستون تنگ شده؟

می دونم خیلی هاتون  ازمون ناراحت هستین ولی واقعا شرمنده همتون هستیم...

ممنون از این همه نظر های که دادین

انشاالله سر فرصت همه رو جواب میدیم

زودی میایممواظب خودتون باشین

 
 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
درخت...
یه روزی از کنار تخته سنگی عبور می کردم دیدم روش نوشته:

 

اگه کسی عاشق بشه چیکار کنه؟!...

 

منم زیر نوشت ی اون نوشتم:

 

باید صبر داشته باشه...

 

روز بعد که از اونجا گذشتم دیدم زیر نوشته ی من نوشته:

 

اگه صبر نداشت چی؟!...

 

منم نوشتم:

 

باید خودشو بکشه...

 

روز بعد که رد شدم دیدم زیر نوشته ی من چیزی ننوشته بود...

 

ولی...ولی جوانی پای تخته سنگ افتاده بود...

 

مرده بود....