رنگ یعنی:روحیه عشق به زندگی،هنروخلاقیت،زیبایی،بهداشت وپاکیزگی،آرامش و آسایش. درزندگی پرتلاطم امروزی آرامش یکی از نیازهای ضروری است وهمه برای لحظاتی آرام وبدون دغدغه در تلاش هستند دراین دنیای پرتحرک که هرروز در حا ل تحول است برای ایجاد آرامش درانسان، نیازمند بوجود آمدن تفکر واند یشه جدید درخانه ومحیط زندگی وشغلی وبه دنبال آسایش وتمرکز فکری هستیم که برای بد ست آوردن چنین تفکری وآرامش،رنگ یکی از مهمترین ضروریات است که با استفاده ازآن در فضای زندگی می توان محیطی دلنشین وآرام به دست آورد.اکنون که در فصل تابستان هستیم به خواص چند رنگ تابستانی می پردازیم :
رنگ زرد:
نشانگرآینده نگری وتوسعه طلبی واهل تحقیق وپژوهش تغییر پذیری،پر توقع وداشتن اصالت ونیروی ابتکر می باشد وجذابیت آن به علت قدرت آن در روشن کردن فضایتاریک است وعلاقه به آن نشانه ی خلاقیت ومیل به ایجاد ارتباط با دیگران است استفاده برای قسمت های تاریک مثل راهروها و ورودی خانه وبزرگتر جلوه دادن موثر است فضایی که در آن نور زرد استفاده شودباعث رفع خستگی در بیننده وتمرکز می شود.
رنگ قرمز:
باعث بوجود آمدن حالتی صمیمی همراه با عشق ومحبت می شود ،قدرت پشتکار واستقامت وعشق وعلاقه دارد،اشتها آوراست بیشتر در سالن های غذاخوری استفاده می شود .درزندگی جذبه وجوش وخروش بوجود می آورد واحساس بر می انگیزد وتاثیری شادی آفرین در بردارد.
سفید:
قدرت تحلیل راافزایش داده واحساس آزادی دارد ،مظهر خوش بینی وشادی وپاکی است وسلامتی وتندرستی وشفافیت وتمیزی وسادگی رادر بردارد.
تمامی طیف نوری را به انسان منقل می کندودر بسیاری از جوامع مظهر بی گناهی است ومی تواند پیام آور نظافت وخلوص و پاکی باشد.
نارنجی :
احساس شهامت وبی باکی دارد ومظهر نشاط وامید است ،توانایی ساز گاری با محیط را دارد ورنگ گرم وصمیمی است وباعث رفع خستگی می شود اشتها آور است به مردم حس خوش آمد گویی می دهدوعشق و انرژی در بردارد.
آیا شما میدانید چرا این روز را به عنوان روز پدر انتخاب کرده اند؟؟چون حضرت علی (ع) یک الگوی شایسته برای همه ی پدران دنیاست .
و اما پدر:
پدره دلسوز هر کاری میکند
تا پچه هاش هیچ کمبودی احساس نکنند ، از هر نظر .
پدر دلسوز مثل یک خورشید می مونه که به تموم سیاره ها نور و گرما میبخشد بدون این که از اونا چیزی بخواد . ولی آرزوی هر پدر برای بچه هاش اینه که در آینده پیروز و سربلند شوند.
ولی کسایی هم هستند که از نعمت داشتن پدر برخوردار نیستند. اونایی که پدرشونا از دست دادن قدر این نعمت را میدانند. اما اونایی که از زمان باز کردن چشماشون تا به حال پدرشونا ندیدند چیکار کنند ؟؟
امام حسین (ع) در صحرای کربلا برای سیراب کردن طفل شیرخواره اش (علی اصغر) دلیرانه درخواست
آب کرد ولی به جای آب نیزه ای بر گلوی او فرو بردند و او را تشنه لب شهید کردند.
حالا می فهمیم که چه مردان و پدران بزرگواری در این دنیا داشتیم و داریم.
امیدوارم به حرف پدرامون گوش بدیم و باعث ناراحتی اونا نشیم.
در آخر به آیه ای از کلام الله مجید اشاره می کنیم که می گوید: به پدر و مادر خود نیکی کنید.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 10:6 توسط سیامک و الهام جون
|
تو بال هايت را به من بده ، تا پرواز كنم. در دريايي كه آن بالاست، بالاتر از دريا. من باله هايم را به تو خواهم داد تا دريا را ببيني. آسماني كه بر زمين افتاده. . .
دوباره به گوشه ي سمت راست كتابخانه ام تكيه مي دهم. گوشه اي كه چند كتاب كودكانه دارد و چند نقاشي و سه چهار تا كتاب عكس. دلم به "آهوي گردن دراز" خوش است و "افسانه ي چهار دختر مهربان" در "بهار خرگوش سفيد را يافتم " قصه هاي مونيا ، سفيد برفي ، دريا و ماهي ، باد شمال و خورشيد ، هديه ي طاووس كوچك و ...
گاهي كه دلم ساده مي گيرد. گاهي كه مي خواهم در خودم بپيچم مي روم سراغ كتاب هايي كه بسیار کوچکند ، گاهي مجله هايم را هم ورق مي زنم.
بال های من باله های تو. نمي دانم چرا دستم به گوشه ي سمت راست، قفسه ي دوم رفت و چند لحظه به بالهاي زرد و باله هاي آبي خيره شد. اولين بار اين را كي خواندم ؟ 7 سالم بود؟ 8 سال؟ كوچكتر؟ خيلي وقت بود سراغش نرفته بودم .
در يك صبح زيبا، هنگامي كه نسيم ، برگ درختان را به آرامي تكان مي داد ، يك ماهي كوچك شنا كنان خودش را به سطح اب رساند و سرش را از آب بيرون آورد. خورشيد مثل يك توپ زرد در آسمان مي درخشيد و ابرهاي سفيد دور تا دورش را فرا گرفته بود. ماهي كوچك همانطور كه به آسمان آبي خيره شده بود، با خودش فكر كرد: چه خوب مي شد اگر مي توانستم آن بالا، در آن درياي آبي شنا كنم!
پرنده هم با خودش اين فكر ها را مي كرد . او هم دلش مي خواست در آسماني كه ماهي در آن شنا مي كرد پرواز كند. پرنده به باله هاي ماهي نياز داشت و ماهي به بال هاي پرنده. من هم با خودم فكر مي كردم كاش بال داشتم. كاش دست هايم را مي دادم به جاي بال. اگر نمي دانستم ماه چقدر چاله و سنگ و خطر دارد، آنوقت آرزو مي كردم بروم ماه ، بروم به انعكاس ماه در آب. يا بروم به جايي كه اينجا نباشم. چرا مي خواستم اينجا نباشم؟
ماهي گفت: خيلي خوب! پس من باله هايم را به تو مي دهم، تو هم بالهاي را به من بده. پرندهي كوچك قبول كرد و بال هايش را به ماهي داد. ماهي هم بالهايش را به پرنده داد.. ماهي با بال هاي پرنده به آسمان پرواز كرد... پرنده ي كوچك هم احساس تازه اي داشت.
چرا اگر هزار بار كتاب ها ي قفسه ي اول و سومم را بخوانم ، اين طور جواب سوال هايم را پيدا نمي كنم كه كتاب هاي طبقه ي دوم به من پاسخ مي دهند ؟ چرا بزرگترها آنقدر بزرگند كه كتاب هاي جلد رنگي را كوچك مي بينند.
چرا كسي ديگر بال نمي خواهد؟
ماهي كوچك ، همانطور كه پرواز مي كرد ، يك چيز تعجب آور ديد. چيزي كه دنباله ي دراز داشت و در باد مي رقصيد. آن چيز بادبادك بود در دست يك بچه كه با آن بازي مي كرد. ماهي كوچك با خودش فكر كرد: حالا اين بچه به خانه اش مي رود و مي گويد من امروز يك ماهي ديدم كه پرواز مي كرد!
من امروز يك ماهي ديدم كه پرواز مي كرد. من امروز يك فيل ديدم كه در آسمان مي دويد. يك بشقاب پرنده از فضا به حياط خانه مان آمده بود و من الان يك عالمه دوست هاي فضايي دارم . و يك خرگوش سفيد كه هر بهار به ديدنم مي آيد.
خانه ي ماهي آسمان نيست. هر چند بودن در آسمان برايش لذت بخش است. پرنده هم براي دريا نيست. همانطور كه او از دريا خوشش امده باشد. ماهي بال هايش را پرنده مي دهد و پرنده باله ها را به ماهي. ماهي به دريا باز مي گردد و پرنده به آسمان. گاهي آن چيز هايي كه دوست دارم را از ياد مي برم. فراموش مي كنم من با" بودن" اين ها هستم و اين ها بال هاي من اند. گاهي يادم مي رود بايد نشست و به هر چيز كه دوست دارم فكر كنم و كمتر اداي بزرگتر ها را در بياورم . هر چند كه با چشم هاي درشت و ابروهاي در هم رفته به خيال هاي من نگاه كنند. و تعجب كنند. من بال هاي كودكي ام را با دست هاي شاخه هاي هيچ درختي عوض نمي كنم.
از آن روز به بعد، پرنده ي كوچك ، بعضي وقت ها طور ديگري پرواز مي كرد. بالهايش را مثل باله هاي ماهي حركت مي داد و در آسمان شنا مي كرد. و پرندگان ديگر با تعجب به او نگاه مي كردند.
ماهي هم همينطور شده بود! بعضي وقت ها خودش را از آب بيرون مي انداخت و روي آب مي پريد! مثل وقتي كه در آسمان پرواز كرده بود. و ماهي هاي ديگر با تعجب به او نگاه مي كردند.
كاش هيچ وقت هيچ بچه اي كفش آدم بزرگ ها را پايش نكند. چون انوقت خيلي زود قدشان بلند مي شود و كلمه ي زشت : اعصاب ندارم! يا سرم درد مي كنه! مي افتد ورد زبانشان. خيلي بد نیست كه يك بچه نخواهد توي كوچه لي لي بازي كند؟
و يا كارتون ببيند و فكر كند كتاب بچگانه خواندن كار مسخره ايست. خب تقصير بزرگترهاست كه براي بچه ها كفش پاشنه بلند مي خرند و حرف هاي گنده گنده يادشان مي دهند. حرف هايي به اندازه گنده ترين پاي دنيا.
شايد هيچ وقت براي هيچ ادم بزرگي كتاب كودك نوشته نشود و شايد هيچ وقت هيچ آدم بزرگي دلش نخواهد بال داشته باشد يا باله. كافي است شاخه هاي سبز تبديل به تنه هاي قطور شوند، انوقت بايد به تنه ها تكيه كرد و زير لب قصه گفت.
فقط، خود ماهي و پرنده بودند كه راز اين كار را مي دانستند. انها با اين كار ، به ياد روزي مي افتادند كه دلشان مي خواست جاي هم باشند.... و حالا خوب مي دانستند كه هر كس بايد جاي خودش باشد
او رابعه است، او که شبانه روزی هزار رکعت نماز می گزارد. روزها همه به روزه است و شب ها بیدار و سر به سجده. او رابعه است وقتی چراغ در خانه ندارد انگشتش را چراغی می کند و تا صبح دستش روشن است. او همان است که سجاده بر هوا می اندازد و به کوه که می رود، آهوان و نخجیران و گوران به او تقرب می جویند.
حالا تو می خواهی به خواستگاری او بروی، به خواستگاری رابعه! هرگز، هرگز، تن نخواهد داد. که هزار سال او را گفتند چرا شوهر نکنی؟ گفت: سه چیز از شما بپرسم مرا جواب دهید تا فرمان شما کنم. اول آن که در وقت مرگ، ایمان به سلامت خواهم برد، یا نه؟ دوم آن که در آن وقت که نامه ها به دست بندگان دهند، نامه ام را به دست راست خواهند داد، یا نه؟ و سوم آن که در آن ساعت که جماعتی را از دست راست می برند و جماعتی را از دست چپ، مرا از کدام سو خواهند برد؟ گفتند: ما نمی دانیم. گفت: اکنون این چنین کسی که این ماتم در پیش دارد، چگونه پروای عروس شدن دارد!
اما او به خواستگاری رابعه رفت و رابعه گفت: آری، آری، شوهر می کنم.
- اما، ای وای رابعه! چه می کنی؟ زهد و ریاضتت چه می شود؟ گوشه گیری هزار ساله ات؟ دامنتبه زندگی می گیرد و آلوده می شوی.
رابعه گفت: هزار سال خدا را در حاشیه می جستم، در کنج، در خلوت؛ تا این که دانستم خدا در میان است، در میان زندگی.
- رابعه! اما آیا تو نبودی که می گفتی: دل آدمی جای دو معشوق نیست! خدا که در دلم آمد هیچ کس را راه نخواهم داد؟
- گفتم و امروز هم می گویم. پس دلم را به دلی دیگر پیوند می زنم، تا فراخ تر شود و هر دو را جای او می کنم، هر دو دل را.
- رابعه، رابعه، رابعه! اما زندگی جنگ است، به میدان می آیی و مجبور می شوی با وسوسه بجنگی، با هزار شیطان که در تن زندگی جاری ست. آن گوشه که تو بودی، آن خلوت که تو داشتی، امن بود و تو بی آن که بجنگی و زخم برداری و کشته شوی، پیروز بودی.
رابعه گفت: اما خدا غنیمت است. غنیمتی که با جنگیدن باید به دستش بیاوری. آن که نمی جنگد و در کناری می ماند، سهمی از خدا نمی برد. و هر کس بیشتر مبارزه کند، خدای بیشتری نصیبش می شود!
رابعه عروس شد، رابعه رفت و من دیگر رابعه را ندیدم و دیگر ندیدم که سجاده بر هوا بیندازد و با انگشت آتش روشن کند.
اما شاید او رابعه بود، آن زن که از آن کوچه دست در دست دخترش لبخند زنان می گذشت.
شاید او رابعه بود و داشت خدا را از لابه لای زندگی ریزه ریزه به در می کشید.
شاید او رابعه بود... .
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 16:13 توسط سیامک و الهام جون
|
دیدی گذشت دیگه از سر من روزائی که عاشق تو بودم نه نمی خوام دیگه ساده بشم دلم رو دیگه به تو نمیدم فکر می کردی یه عمری فقط به پای عشق تو میشینم حالا دیگه نوبت منه تورو توی تنهائی ببینم میرم بدون تو نگو نرو تنها می مونم شکست قلبم نمی تونم که یه لحظه با تو بمونم هر شب تو میای توی خوابم همیشه هرکاری میکنم اما باز نمیشه آخه دل نمی خواد تورو باز ببینه
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست، و برخی دوستدار که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
انگار که بايد بمونم.من نميخواهم اما قلم.امان از دست اين قلم.نمي گذارد که چند روز تو حال خودم باشم.ميخواد با خط خطي هاش دل پاره پاره منو هم برنجونه.چه کنم؟؟انگار که او هم دل پري داره که ميخواد بنويسه.اما!نمي توانم.يعني بنويسم.پس دل چه مي شود.اگر ببيند که مي نويسم و رازهايش را فاش مي کنم مي شکند.نابود مي شود.اما!مي مانم.مي مانم چون که بايد بمانم.بايد در مقابل اين جماعت بي رحم بايستم و کم نياورم.انقدر مي نويسم و مي بارم تا ديگر چيزي برايم نماند.مهم نيست چه ميشود.شايد تو را هم به باريدن وادار کنم.اگر يک نفر هم در اين دنيا مرا بخواهد مي مانم.پس قلم برقص و سکوت دل مرا بر سفيدي کاغذ نقش ببند.شايد دلي بتواند سکوت هايم را بخواند
نمیخواهم شادی کنم...نمی دانم چندوقت هست که آهنگ شادی گوش نداده ام..نمی دانم چند وقت هست که از ته دل نخندیده ام...نمی دانم چند وقت هست که دلم تنگه..بدجوری تنگه...انقدرتنگ که حتی جای برای یه لحظه خوشی ندارد..چه انگیزه ای مانده؟؟ میخواهم خود را در این خلوت دل غرق کنم.چال کنم.گم کنم.می خواهم در این آهنگ های غمگین و گریه آور پی بدبختی خود باشم.که چطور میشود از این دلتنگی نجات پیدا کرد؟...نمی خواهم..به من نگویید غمگینم..به من نگویید خیلی بی حال و هوا هستم...به من نگویید نسبت به همه چیز بی تفاوتم..من از تو زخم خورده ام..آیا این زخمی عمیق است که جایش برای همیشه می ماند؟؟یا خراشی بیش نیست که من آن را بزرگ کرده ام..آنقدر بزرگ که فکر میکنم دیگرجایش می ماند.کی روز وصل فرا می رسد تا خود را در آن روز پیدا کنم و زندگانی کنم.
دل دگر حال و هوایی ندارد
می خواهد بمیرد و غرق شود
نگویید نمی خندم شاد نیستم
...دل دگر دلیل شادی ندارد
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
بی تو بر روی لبانم بوسه پژمرده گشته
بی تو از این زندگانی قلبم آزرده گشته
هرکس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا دوست جدا می شکند
بیگانه اگر می شکند حرفی نیست از دوست بپرسید که چرا می شکند
بشکست دلم کس صدایش نشنید آری دل من چه بی صدا می شکند
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
امشب دلم گرفته
امشب گریه میکنم
گریه میکنم برا تو برای خودم برای تموم اونایی که خواستن گریه کنن ولی نتونستن.
برا ی تمام اون چیزی که خواستی ونبودم ولی خواستم وبودی.
امشب گریه میکنم به وسعت دریا به وسعت تنهائی به وسعت دل عاشق.
برای تو...برای خودم....برای تمام عاشقان تنها و به پاس احترام تمام تحقیرهایی
که از دیگران شنیدم وهنوز شکست نخوردم
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
مگه تو قول ندادي منو تنهام نزاري
خدارو خوش نمياد اشكمو در بياري
آخه طاقت منم يه روزي تموم ميشه
ندونستم عمره من اينجوري حروم ميشه
به خدا يه روز پشيمون ميشي از كاري كه كردي
اون روزي كه تنهايي و بي كسي و پر دردي
برو اما خوب بدون چوب خدا صدا نداره
الهي يه روز بياد نداشته باشي يه ستاره
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
یادت هست ...
یادت هست می گفتی :اگر ترکم کنی روزی تمام عمر خاموشم !
به یادت هست می گفتی : نرو هرگز که من بی تو فراموشم !
به یادت هست می گفتی : که هر لحظه شب ها صدایت هست در گوشم!
کنون آن روزها رفته ... ... ... ... تو هم رفتی
اینک من شدم تنها ... ... ... ... اسیر دردها
غم ها تمام روزها ... ... شب ها ... ... ماه ها ... ...
شکسته در گلو بغضم به یادت اشک میریزم به یادت ای وجود و هستی من
باز با آن دیگری دیدم تورا جای قهرو اخم خندیدم تورا
بازگفتی اشتباهت دیدم گفتمت باشد بخشیدم تورا
باز هم این قصه ات تکرار شد با رقیبان رفتنت انکار شد
آنقدر رفتی که دیگر قلب من از تو و عشق تو بیزار شد
آن رقیبان یک شبت می خواستند زره زره پاکیت می کاستند
شب به مهمانخانه ات مهمان شدند صبح اما از برت برخواستند
آمدی گفتی پشیمانی دگر تا همیشه پاک میمانی دگر
اندکی از قول تو نگذشته بود باز رفتی با رقیبانی دگر
تورا دیگر نمی خواهم نگو دیوانه می باشد
که دیگر خانه ات همچون مسافر خانه می باشد
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 16:3 توسط سیامک و الهام جون
|
سلام دوستان من
دوستی من و ** سمیه ** دیگه داره تموم میشه و اون رفت البته این رفتن به معنای تمومی دوستی من و اون نیست ولی بازم میشه گفت که رفت و من براش آرزو میکنم که تو تمامی کارای روزانه اش موفق باشه و منو همیشه تو یادش باشه همچون قبل عشق منو اون ادامه داره ولی کمتر و کمتر ..
اره اونو به خونه بخت فرستادند هر چند که اون سنی نداره و کم سنه ولی دلش یکی رو سخت گرفتار خودش کرده و اون تا یک سال دیگه میره خونه شوهر و اینه که من میگم رفت ولی عشق بین و اون تمامی نداره و خودشم میدونه که من تا ابد دوستش دارم و عشق منه اگه هر کجا بره و هر چه بکنه تو قلب من اسم *** سمیه *** هست .
سیامک ¤¤¤¤¤¤ سمیه
بس بدون که دوستت دارم تا ابد
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 15:53 توسط سیامک و الهام جون
|
سلام دوستان من خوبید ؟
من سیامک و از همدانم و این وبلاگ که هدیه کوچک و ناقابلیست رو میخوام تقدیم کنم به
دوست خوب و نازم
## الهام خانم ##
و امید وارمکه اینو قبول کنه و از شما هم میخوام که در پیشرفت این وبلاگم منو کمک کنید و
اگر هر کجاش عیب و یا ایرادی داشت رو بهم بگین ##
و میخوام که تو این دنیا اگه هر غمی داره یهو با خوندن این وبلاگ بریزه بره چون دنیا
ارزش فکر کردن هم نداره
ممنون از همه شما
$$$$$ سیامک $$$$$ الهام جون $$$$$$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
یه عاشق پیشه که از نظر خودش هیچ راهی براش نمونده.1 تنهایی که از نظر خودش تنهاترینه.
خاطرت جمع هر جا باشی ، توی غربت یه کسی هست خاطراتت زندگیشه ، اون غریبه خاطرت هست اون که تو هفت آسمونش ، یه ستاره هم نداره اون منم که دلخوشی شه ، گل من کسی رو داره
گل من سرت سلامت ، تو که خوش باشی غمم نیست این همیشه آرزومه ، پس دلیل ما طمع نیست
دیگه از گریه گذشته ، به جنون کشیده کارم تو که خوشبختی عزیزم ، دیگه غصه ای ندارم
$$$$$$$$$$$$$$$$
من و عشقم
به پوچی ها رسیدم من به بی دردی رسیدم من چرامن غرق درهیچم؟چرا بیگانه ازخویشم