...

من دیگر ناله نمی کنم ، قرنها نالیدن بس است

می خواهم فریاد بزنم!

 

اما اگر نتوانستم سکوت می کنم

خاموش بودن بهتر از نالیدن است ...

 

-----------------------------

به من بگو نگو ، نمی گویم؛

اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم

من می فهمم!!

« دکتر علی شریعتی »


پدر ... مادر ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!

و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.

کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان  خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...

« دکتر علی شریعتی »

( پدر ، مادر ، ما متهمیم )


+

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::



  

کاش بودی تا دلم تنها نبود........                                                               

امروز یکی از بدترین روزهای زندگیمه...چرا؟؟؟چون گل من جواب منو نمی ده.باهام قهر کردهدلم واسه حرفهای قشنگش تنگ شده.غیر مستقیم بهم گفته...که از من بدش امدهولی من نمی تونم باور کنم.حالم خیلی بده .خدایا حرفامو دارم واسه کی میزنم؟کی به حرفای من گوش می ده؟شاید تقصیر خودم بود...ولی من هنوز دوست دارم گل من...من بدون تو میمیرم  
 
                     

 نیما تا ....تنهارهام نکن.از ته قلبم دوست دارم...         

دوباره بازیچه شدم تویه تئاتر زندگی

 

  تو این نمایشنامه دل شکسته شد به سادگی

  

نقش نبودن واسه توست نقش شـکســـتن واســه من

   

صـــندلـی خــالـی از تــو شــــد ای بـــی صــــدا حـرفـــی بـــــزن

     

  یاد تو و نبودنت رفتم و تنها تر شدم تویه تئاتر زندگی بغض یه بازیگر شدم

+

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


ولنتاین را جشن نخواهیم گرفت و به هم تبریک نخواهیم گفت روز عشق را از 25 بهمن (ولنتاين) به 29 بهمن( سپندارمذگان ايرانيان باستان )تغيير خواهيم داد ........29 بهمن روز عشق روز سپندارمذگان شاد باد ........اگر از نژاد آريايي کورش کبير هستي براي تمام ايرانيان بفرست....بوسه بر خاک پاک آريا ............بوسه بر دست ايرانيان

+

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


عشق آن نیست که هر لحظه کنارش باشی عشق آن است که پیوسته به يادش باشي...همیشه به یادتم....

+

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


زندگي يعني بازي سه ، دو ، يک ? سوت داور............ بازي شروع شد!!! دويدي ، دست و پا زدي ، غرق شدي ، دل شکستي ، عاشق شدي ، بي رحم شدي ، مهربان شدي? بچه بودي ، بزرگ شدي ، پير شدي سوت داورــــــ0?ــــــــــ بازي تمام شد... زندگي را باختي

+

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


شریف ترین دلها دلی است که اندیشه ی آزار کسان درآن نباشد. ( زرتشت)                       


 دوستت دارم گل من

+

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

 و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت

 همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

+

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


شكسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ...

 خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست

 كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري

كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد

+

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


  

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست

 او جانشين همه نداشتنهاست

 نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی

 ای پناهگاه ابدی

          تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی       

+

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


    

+


     

بی تو تنهام.....

+

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


خداوندا

 اگر روزي بشر گردي

 ز حال ما خبر گردي

 پشيمان مي شوي از قصه خلقت

 از اين بودن از اين بدعت

 خداوندا

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

 چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

و  از احساس سرشار است

+

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


درد بزرگی است که عاشق باشی,

اما معشوقی نداشته باشی و ..

رنج عظیمی است که معشوق باشی,

 اما لیاقت عشق را در خود نیابی

 

 

دایره

 

عرصه ی نبرد ِ روزگار

دايره است!

 

چه بسیار که

نقطه آغاز

همان نقطه پايان می شود

و نقطه پايان

همان نقطه آغاز...

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

ولنتاین هم اومد....

مثل هفته پیش که شنبه تولدم بود... اومد و تموم شد....

فقط خاطره هاست که می مونه.... از اطرافیان، از روزها، از مناسبت ها و .....

مهم نیست اصل ولنتاین ایرانی بوده یا خارجی....

مهم نیست ۱۴ فوریه باشه یا اسفند ماه  ....

مهم اینه که یکی دوستت داشته باشه...

مهم اینه یک نفر عاشقت باشه ....

مهم اینه که هر روز رو برات به ولنتاین مبدل کنه ...

مهم اینه که عاشق بودنش رو نشون بده....

.

.

.

فردا هم میاد و میره بی هیچ اتفاق خاصی.... آروم و بی صدا....

.

.

.

عزیزم ولنتاین مبارک.... دوستت دارم.

 

 

 

 

 

زمان صفر

 

شبها که بغض می کنی، دنیا سکوت می کنه

زمان به صفر می رسه، زمین سقوط می کنه

 

شبها که بغض می کنی، به مرز مرگ می رسم

به گریه کوچ می کنم، ببین چقدر بی کسم

 

دریایی از آرامشی، من طرحی از خروش رود

زیباترین شعر جهان، چشم های غمگین تو بود

 

پشت کدوم ساعت شب، درگیر این سفر شدی

چه دیر به هم رسیدیم و بی وقفه شکل هم شدیم

 

تو که به غنچه کردن گلهای باغچه دلخوشی

از عمق خاکستر شب چگونه شعله می کشی

 

فرصت بده گریه کنم که بی نهایت عاشقم

فکر گریز از شب و طوفان این دقایقم

 

بگو کجای زندگی گم شده بودی عشق من

که خاطرات من همه، در تو خلاصه می شدند

 

 

 
 
 

قرنطینه

 

تا لحظه باقی ست، دستت را به دستم بده ...


من از فاصله ها دلگیرم .....!

 

پ.ن: امشب فیلم قرنطینه رو دیدم..... بغضم ترکید.... کاش برای رسیدن به اونی که دوستش داریم، برای گفتن عشق و علاقه مون به اونی که واقعا دوستش داریم، یه وقت به خودمون نیاییم که دیر شده باشه.....

 

 

دیروز

 

به دلیلی حذف شد .... 

 

 

 

یک سال دیگر هم گذشت....

 

بسوزان ... برگ برگ خاطراتم را بسوزان ... تا نماند دیگر از من یادگاری در خزانی یا بهاری ......

 

 

پ.ن: شمارش معکوس شروع شد.....

 

 
 

روز تولد تو

 

اینجا نوشتم

برای تو

از تو

برای روزهای مبادایی که در راهند

برای مبادای ابری شدن نگاهت به وقت ِ رو شدن ِ دست ِ دلم

برای تمام آنهمه که گاه در دل می ماند و شعر می شود ...

بهانه ی تمام  ِ این خط خطی های گاه و بیگاه  ِ دلم تو بودی و هستی

و حالا روز میلاد توست  ...

 نازنینم، ساده می گویم : جاودانه باشد روز میلاد تو برای این دل ِ بی قرار  ِ من

 

خورشید ِ خنده هامو

دادم به رنگ چشمات

خودم تو شب شکستم

تا نور بگیره دنیات

روز تولد توست

ثانیه ها رو تک تک

به عشق تو شمردم .......... تولدت مبارک

 

 

پ.ن:  مهربانم، ساده ی ساده می گویم؛ دوستت دارم.

  

 

رویای آبی

 

در خواب‏هایم من و تو بچه‏دار شده‏ایم، در واقعیت اما هنوز  ...............

 

 
 

 
 

برف می خواهم ....

 

اين روزها، مثل آب ِ پشت سدي شده ام كه از دريچه هاي بتوني عبور ...و سقـــوط كرده است. و حالا، روديست آرام ، كه تنها به يك چيز مي انديشد: ...... دريــــا....

 

 

پ.ن: وقتی برف می‏آید دستان یخ کرده‏ام را میان دستانت بگیر و آرام "ها" کن تا گرم شود....

   

 

 

 
 
 
 
 
جك هاي روز !!!!!
 
 
به يک ترکه ميگن: 2*2 چند مي‌شه؟ ميگه: 5 تا! مي‌گن: برو بابا، 4 تا ميشه! ميگه: آخه من از يه راه ديگه رفتم!

 ترکه فيلم جيمز باند ميبينه خيلي خوشش مياد. يکي ازش ميپرسه اسمت چيه ميگه: فَر...گضن فر!


 ترکه و تهرونيه دعواشون ميشه، ميبرنشون کلانتري. افسرنگهبان از تهرونيه ميپرسه: اسمت چيه؟ يارو با بيخيالي ميگه: فِري... افسره حسابي چپ و راستش ميکنه، ميگه: بي پدر فکر کردي اينجا خونه خالست خودموني شدي؟ گفتم اسمت چيه؟ تهرونيه که حساب دستش اومده بوده ميگه: فريدون قربان! افسره برمي‌گرده به ترکه ميگه اسم توچيه؟! ترکه اسمش قلي بوده، يکم فکر ميکنه بعد با ترس جواب ميده: قوليدون!


 تو جزيره آدم‌خورا يک بابايي ميره ساندويچ فروشي، يک ساندويچ مغز سفارش ميده. ساندويچيه ميگه: ميشه 2 تومن. مرده عصباني ميشه ميگه: يعني چي؟ مگه سَرِ گردنست؟! هفته پيش يک تومن بود! ساندويچيه ميگه: آخه اين مغز تهرونيه، بابا ‌بالاخره يک کلاس خاص خودشو داره. مردک هم ساندويچش رو ميخوره و چيزي نمي‌گه. هفته ديگه مياد دوباره يک ساندويچ مغز سفارش ميده، اين دفعه ساندويچيه ميگه:‌شد 10 تومن! يارو خيلي شاکي ميشه، ميگه‌: بابا چه خبرته؟! ساندويچيه ميگه: آخه عزيز من،‌اين دفعه مغز رشتيه، کلي فسفر داره به جان تو! باز طرف چيزي نمي‌گه و پول و ميده و ساندويچش رو مي‌خوره. هفته بعد دوباره مياد و يک ساندويچ مغز سفارش ميده، اين دفعه ساندويچيه ميگه: ميشه 100 تومن! يارو ديگه پاک شاکي ميشه و ساندويچ رو مي‌کوبه رو ميز داد ميزنه: اين چه مسخره بازيه دراوردي؟! ساندوچيه ميگه:‌آخه عزيز من،‌اين يکي مغز ترکه،‌ بايد 100 تا کله بشکنيم تا ازش يک ساندويچ دربياد!!


 ترکه زمين ميخوره، براي اينکه سه نشه تا خونه سينه خيز ميره!


يه بار تو آبادان مسابقه تقليد صداي داريوش برگزار ميشه، داريوش مياد چهارم ميشه!


 ترکه پسرش رفته بوده زير ماشين، با سنگ ميزنه درش بياره!


 ترکه ميخواسته زيردريايي آمريکاييا تو خليج فارس رو غرق کنه، در ميزنه فرار ميکنه!


 ترکه ميخواسته بره هر چي راهزنه اطراف تبريزه  دهنشون رو سرويس کنه. ملت هم ميان هر کي يه چيزي براش ميارن، يکي شمشير مياره يکي خنجر مياره و حسابي مسلحش ميکنن. خلاصه ترکه راه ميفته و بعد از يک هفته خونين و مالين برمي‌گرده. مردم دورش جمع ميشن، مي‌پرسند: چي شد؟ چي کار کردي؟ ترکه پاميشه يا حال زار ميگه: بابا يه دستم شمشير بود يه دستم خنجر، با دندونام مي‌جنگيدم؟!


 ترکه به دوستش ميگه: اصغر، قربون دستت، برو عقب ماشين ببين چراغ راهنما ماشين کار ميکنه يا نه. اصغر ميره عقب ماشين، ميگه: کار مي‌کنه، کار نَمي‌کنه، کار مي‌کنه، کار نَمي‌کنه...!


 به ترکه ميگن سه تا ميوه نام ببرکه با سين شروع بشه ميگه: سيب، سير، سحر! ميگن: سحر که ميوه نيست؟! ميگه: نميدوني چه هلوييه!


ترکه ميره شکار خرگوش، صداي هويج در مياره!


 ترکه تو کليسا نشسته بوده، يهو مي‌بينه يه دختر خيلي ميزون مياد تو. ميدوه ميره پشتِ يه مجسمه قايم ميشه. دختره مياد ميشينه جلوي محراب و ميگه: اي خدا! تو به من همه چي دادي، پول دادي، قيافه دادي، خانواده خوب دادي...فقط ازت يه چيز ديگه ميخوام..اونم يه شوهر خوبه ...يا حضرت مسيح‌! خودت کمکم کن! ترکه از پشت مجسمه مياد بيرون ميگه: عيسي هل نده!‌ خودم ميرم!


 آويني تو جنگ کشته‌ميشه، به ترکه ميگن برو يه جوري به خانوادش خبربده. ترکه ميره دم خونشون زنگ ميزنه، زن يارو ميگه: کيه؟ ترکه ميگه: ببخشيد،‌ منزل شهيد آويني؟!


 ترکه زنگ ميزنه خونه رفيقش ميگه: غضنفر! من لهجي دارم؟ رفيقش ميگه: آره!‌ ميگه: پس گحط کن دوباره ميگيرم!


 يارو ترکه عرق ميخوره مي‌برنش کلانتري شلاقش بزنن. افسرِ چند تا شلاق ميزنه، بعد شلاقو مي‌ده به يکي ديگه ميگه: برادر حسين! بيا شماهم يه فيضي ببر!‌ يارو هم چند تا ميزنه و ميده به اونيکي ميگه: برادر اکبر شما هم بيا يه فيضي ببر! خلاصه چند نفري دهن يارو رو .... بعد که کارشون تموم ميشه ميان از اتاق برن بيرون، ترکه ميگه: برادر‌ا! لااقل درِ فيضيه رو ببندين!


اواهه ميخوره زمين، ميگه: اِوا! تو هم جاذبه!


 ترکه با ماشين ميره تو دره، بهش ميگن: چي شد بابا؟ چرا افتادي تو دره؟ ميگه: والله ما داشتيم تو جاده با ماشين ميرفتيم، هي جاده پيچيد، من پيچيدم، ‌دوباره جاده پيچيد، باز من پيچيدم،‌ يهو جاده پيچيد، من نپيچيدم!


 ترکه و زنش دعواشون شده بوده، ‌با هم حرف نمي‌زدند. زن ترکه وقتي شب ميره بخوابه، يک يادداشت براي ترکه مي‌گذاره که: منو فردا ساعت 6 بيدار کن. صبح زنه ساعت 10 از خواب پا ميشه، ‌مي‌بينه ترکه براش يک يادداشت گذاشته که: پاشو زنيکه خر! ساعت شيشه!


ترکه از ساختمون ده طبقه ميفته پايين، همه جمع ميشن دورش، ازش ميپرسن: آقا چي شده؟ ميگه: والله منم تازه رسيدم!


 ترکه ميفته تو جزيره آدم خورا، آدم خورا مي‌گيرنش، رئيسشون ميگه: اينا رو پوستشون رو ميکنيم باهاش قايق درست ميکنيم. ترکه هم يه چاقو ور ميداره مي‌گذاره رو شکمش، ميگه: جلو نيايد وگرنه ‌قايقتونو سوراخ ميکنم!


 تلويزيون داشته گل خداداد عزيزي رو به استراليا نشون ميداده، ترکه تماشا مي‌کرده. دو سه بار که صحنه آهسته گل رو نشون ميدن، ترکه شاکي ميشه، ميگه: ‌حالا اونقدر نشون بده تا اون دروازه بان بگيردش!


ترکه خودشو دار مي‌زنه، بعلت ضربه مغزي مي‌ميره! ميان مي‌بينند با کِش خودشو دار زده!


 يه جايي جشن بوده، ترکه همينجوري ميره تو و شروع ميکنه به رقصيدن و بخور بخور. يکي ازش ميپرسه: ببخشيد! شما رو کي دعوت کرده؟ ترکه ميگه: من از خونواده عروسم. يارو ميگه: ببخشيد، ولي اينجا جشن تولده!


ترکه تو مسابقه بيست سوالي شرکت ميکنه، قبلش بهش ميگن جواب بيسکويته، ولي تو همون اول نگو، اولش يه چند تا سوال کن که ضايع نشه. ترکه ميگه باشه و ميره تو مسابقه، ميپرسه: آقا، يک کويته؟! يارو ميگه: نه. ميگه: دوکويته؟ همينجوري ميگه تا ميرسه به نوزده کويت! يارو ميگه: من يه راهنمايي بهتون ميکنم، با چايي هم ميخورنش. ترکه ميگه: آاااهان پس بگو، ‌قنده؟!


 ترکه ميره امام رضا احساساتي ميشه ميگه:‌ امام علي قربون لب تشنت برم پس کي ظهور ميکني؟!


 يارو زبونش ميگرفته ميره داروخونه ميگه: آقا اشپيل داري؟ ميگه: اشپيل ديگه چيه؟ ميگه: بابا اشپيل ديگه. يارو ميگه: يعني چي؟ درست تلفظ کنين من بفهمم. يارو ميگه: بابا جان اشپيل، ديگه! يارو ميگه: آقا من که نميفهمم شما چي ميگين، بگذارين به همکارم بگم شايد اون بفهمه. رفيق يارو هم زبونش ميگرفته، مياد. بهش ميگه: آقا اشپيل دارين، يارو هم ميره براش يه چيزي مياره بهش ميده و ميره، بعد همکاراي يارو ازش ميپرسن: اين چي ميخواست؟ ميگه: اشپيل! ميگن: بابااين اشپيل ديگه چه کوفتيه!؟ اصلاً برو يکم از اين اشپيل ور دار بيار ببينيم چيه. يارو ميره و بر ميگرده ميگه: اشپيل تموم شد!


 عربه ميره مغازه با لهجه ميگه:‌آقا رُبععع دارين؟ يارو ميگه:‌ داريم، ولي نه به اين غليظي!


ترکه زنگ ميزنه خونه دوست دخترش، ميگه: عزيزم من لهجه دارم؟ دختره ميگه: آره. ترکه ميگه: پس من قطع ميکنم دوباره ميگيرم!


ترکه زنگ ميزنه خونه دوست دخترش، باباش ور ميداره، هول ميشه ميگه: ببخشيد توپمون افتاده!


ترکه ميره تو خواربار فروشي ميگه: نيم کيلو پنير بدين، يارو بهش ميگه: ببخشيد، شما ترکين‌؟ ميگه: از کجا فهميدين؟ ميگه: از لهجتون. ترکه با خودش ميگه: من بايد اين لهجمو درست کنم. پا ميشه ميره خارج بعد از ده سال برميگرده، ميره همون جا ميگه: آقا نيم کيلو پنير بدين. يارو باز ميگه: آقا شما ترکين؟ ميگه: اِاِا... از کجا فهميدي؟ مگه من هنوز لهجه دارم. يارو ميگه: نه، ولي آخه اينجا پنج ساله که بانک شده!


 شيره‌ايه ميخواسته تاکسي بگيره، ‌به يک تاکسي ميگه: مُشتقيم! تاکسيه،‌ پنج متر جلو تر نگه ميداره. يارو ميگه:‌ اي بـابـا! من که مي‌خواستم اونجا پياده شم!


 ترکه تو مسابقه بيست سوالي شرکت ميکنه، قبل از مسابقه بهش ميگن: ببين جواب ژاندارمريه ولي همون اول نگي که ضايع بشه، يه چند تا سوال اولش بکن بعد جوابو بگو. مسابقه شروع ميشه، ترکه ميپرسه: جانداره؟ مجريه ميگه: نه. ترکه ميگه: مِريه؟ ميگه: نه. ترکه ميگه: جاندارمريه؟


به ترکه ميگن: ‌نظرتون راجع به سريال امام علي چيه؟ ميگه: خيلي عاليه، فقط اگه ميشه يخورده قطام شو بيشتر کنيد!


 ترکه رفته بوده استخر، مسؤول اونجا مي‌خواسته واسه شاشيدن تو آب جريمش کنه. ترکه داد و بيداد مي‌کنه که:‌ خوب بابا همه تو آب مي‌شاشند! يارو ميگه: ‌آره، ولي نه از رو دايو!


ترکه تو اتوبوس واستاده بوده، يهو ميبينه بند کفشش بازه. به کنار دستيش ميگه: آقا قربون دستت، ‌يک دقيقه اين ميله رو نگردار من بند کفشم رو ببندم!


 ترکه زنگ ميزنه به صدا سيما، ميگه: بابا اين چه وضعيه؟! اين چه تصاويره مستهجني بود که تو ان سريال امام علي نشون داديد؟! يارو بهش ميگه: قربان ما که فقط پاها رو نشون داديم. ترکه ميگه: بابا تلوزيون من پرش داشت، همه جاشو ديديم!


 ترکه زنگ ميزنه به صدا سيما، ميگه: بابا اين چه وضعيه؟! اين سريال امام علي که همش بدآموزي داره! يارو ميگه:‌چرا آقا؟‌ براي چي؟ ترکه ميگه:‌ بابا الان دو هفته‌ست هروقت ميام پسرمو تنبيه کنم،‌ ميدوه ميره تو کوچه لخت ميشه!


 يارو ترکه تو جبهه پشت ضد هوايي بوده ميزنه يه هواپيما رو ميندازه. خلبانه با چتر نجات ميپره بيرون، ترکه ميگه: بچه‌ها در رين صاحابش اومد!


عربه هي ميگوزيده، بعدش يک ليوان آب ميخورده. ازش ميپرسن: چرا هي بعد از گوزيدن آب ميخوري؟ ميگه: ولک، اگه آب نخورم که گرد و خاک ميشه!


 ترکه ميره راهپيمايي، مي‌بينه شلوغه برميگرده!


 ترکه 19 تا بچه داشته،‌ بهش ميگن: چرا يک بچه ديگه نمياري، رُند شه؟! ميگه: فرزند کمتر، زندگي بهتر!


 ترکه ميره کله پاچه فروشي، يارو بهش ميگه: قربون چشم بگذارم؟ ترکه ميگه: نه آقا! حداقل صبر کن من برم قايم شم!


 دو تا ترکه ميرن يک رستوران کلاس بالا، ‌دو تا کوکا سفارش ميدند‌، بعد هم يکي يک ساندويچ از کيفشون درميارند، ‌شروع مي‌کنند به خوردن. گارسونه مياد ميگه: ‌ببخشيد،‌شما نمي‌تونيد اينجا ساندويچ خودتونو بخوريد. ترکا يک نگاهي به هم مي‌کنند، ‌ساندويچاشونو باهم عوض مي‌کنند!


ترکه 10 تومن ميندازه تو صندوق صداقات، هنوز دوقدم رد نشده بوده،‌ يک ماشين ميزنه بهش، درب و داغونش ميکنه. همون وقت يک باباي ديگه‌اي داشته يک پولي مينداخته تو همون صندوق، ‌ترکه با حال زار پاميشه، ‌ميگه: آقا پولتو اونتو ننداز، اون صندوقش خرابه!


 ترکه زنگ ميزنه خونه دوست دخترش،‌ باباي طرف گوشي رو برميداره، هول ميشه ميگه: ‌ساعت شانزده و پنجاه و چهار دقيقه!


 ترکه کفترشو گم ميکنه، تو روزنامه آگهي ميده: بيه بيه!


 کرده تو کردستان پونزده نفرو مي‌کشه، تو دادگاه به حداکثر مجازات محکوم ميشه. مي‌گيرن شلوارشو درميارن،‌ پاش استرچ مي‌کنند!


 سياه پوسته ميگوزه، زنش تا يه هفته داشته از رو زمين دوده جمع ميکرده!


 زن و شوهري به سينما رفتند. در اواخر فيلم، زن، شوهرش را صدا زد و گفت: اين کسي که بغل دست من نشسته از اول فيلم تا حالا خواب است. مرد با ناراحتي جواب داد: به درک که خواب است. حالا چرا منو از خواب بيدار کردي؟


 زن: اگه امشب نيايي بريم خونه مامانم ديگه منو نمي‌بيني! مرد: براي چي؟ زن: واسه اينکه چشمهاتو درمي‌آورم!


 مرد: قسم مي‌خوري که منو به خاطر پولهايم دوست نداري؟ زن: هزارتومن بده تا قسم بخورم!


 ديوانه اولي: ببينم، مگه تو کري که جواب سلام منو نمي‌دي؟! ديوانه دومي: نه اون احمد داداشمه که کره، من لالم!


 صاحبخانه: هر وقت مي‌گويم اجاره را بده، مي‌گويي: بگذار حقوق بگيرم، پس کي حقوق مي‌گيري؟ مستاجر: هر وقت که استخدام شدم!


 پسر کوچولو رو به مادرش کرد و گفت: من نمي‌دانم چرا شب‌ها که دلم نمي‌خواهد بخوابم به زور مرا مي‌فرستي بخوابم ولي صبح‌ها که دلم نمي‌خواهد از خواب بيدار شوم به زور مرا بيدار مي‌کني؟


 احمق کسي است که به همه چيز اطمينان کامل داشته باشد. مطمئني؟ صددرصد!


 زن: من بر خلاف تو هميشه موقع شنا سرم از آب بيرونه. شوهر: آخه عزيزم، چيز سبک هميشه روي آب مي‌مونه!


 مشتري: آقا چرا ديگه مي‌خواهي توي حلقم را کيسه بکشي؟ دلاک: آخه خودتون گفتين گلوتون چرک کرده!


دو ديوانه با هم گفتگو مي‌کردند. اولي: اگر گفتي فرق کلاغ چيه؟ دومي: خوب معلومه! اين بالش از اون بالش مساوي‌تره!


 مرد خسيسي که سي سال قبل از يک فروشگاه کفشي خريده بود، دوباره وارد همان مغازه شد و گفت: ما باز آمديم!


 اولي به دومي: آن دو نفر را مي‌بيني؟ ده سال است که ازدواج کرده‌اند و به قدري يکديگر را دوست دارند که آدم فکر مي‌کند اصلا ازدواجي بين‌شان صورت نگرفته است!


 چرا با جوراب خوابيدي؟ آخه اينطوري راحت‌تر مي‌خوابم! واسه چي؟ واسه اينکه ديشب با کفش خوابيدم، خوابم نبرد!


 شنيدم مادرت به رحمت خدا رفته؟ آره! مگه بيماريش چي بود؟ سرماخوردگي. يعني بر اثر سرماخوردگي فوت کرد؟ آره، آخه وسط خيابون يهو عطسه‌اش ميگيره، تا مي‌ايسته عطسه کنه يه ماشين بهش مي‌زنه!


 ترکه تي‌شرت تايتانيک مي‌پوشه، مي‌ره دريا غرق مي‌شه!


 رئيس: خجالت نمي‌کشي تو اداره داري جدول حل مي‌کني؟ کارمند: چکار کنيم قربان، اين سروصداي ماشينها که نمي‌ذاره آدم بخوابه!


 مردي در خانه‌اي مي‌رود و از پسر صاحبخانه طلب آب مي‌کند. پسر کاسه‌اي پر از آب آورده، به دست مرد مي‌دهد. ناگهان کاسه از دست مرد مي‌افتد و مي‌شکند. مرد خجل و شرمنده شروع به عذرخواهي مي‌کند. پسرک هم براي اينکه دل او را به دست آورد مي‌گويد: عيب نداره، به بابام مي‌گم يه کاسه ديگه واسه سگمون بخره!


 بچه‌اي از پدرس پرسيد: فرق تفنگ و مسلسل چيست؟ پدرش جواب داد: پسرم وقتي من و مادرت حرف مي‌زنيم بيا گوش کن. آن وقت مي‌فهمي فرقش چيه!


 معتادي که در حال کشيدن سيگار بود، مي‌گويد: يه ژمين لرژه هم نمياد که خاکشتر شيگارم بيفته!


 سه نفر به جزيره آدم‌خوارها رفتند. آدمخوارها آنها را گرفتند و در ديگ آب جوش انداختند. کمي بعد در اولين ديگ را برداشتند ديدند اولي از ترس مرده. در ديگ دومي را برداشتند ديدند از ترس بيهوش شده. در ديگ سوم را برداشتند، ترکه که توي ديگ بود، در حالي که بدنش را مالش مي‌داد گفت: ببخشيد روشور داريد؟


 راستي فهميدي ديشب خانه ما دزد آمد و الان دزده تو بيمارستانه؟ نه مگه چطور شد؟ هيچي، زنم فکر کرد، که دير اومدم خونه!


وقتي زنت خونه نيست چه کار مي‌کني؟ استراحت. وقتي هست چي؟ استقامت!


 ترکه مي‌ره سيگار فروشي: آقا سيگار برگ دارين؟ خير. پس يک بسته کوبيده بدين!


 روزي راننده کاميون به يک پيچ رسيد، دولا شد آن را برداشت!


 ترکه مي‌خوره زمين، کمونه مي‌کنه بعدش تو کلانتري مي‌گه: من رضايت نمي‌دهم!


 يه ترکه سرشو قيرگوني کرده بود، ميگن چرا اينجوري کردي؟ ميگه: بيني‌ام چکه مي‌کرد!


 ببينم، داداش شما چيکاره است؟ راننده است، «روي» ماشين بابام کار مي‌کنه، داداش شما چطور؟ داداش من مکانيکه، «زير» ماشين مردم کار مي‌کنه!


 ترکه عينکش را دور دستش چرخاند و بعد به چشمش زد، سرش گيج رفت، نزديک بود بيفته!


 در نيويورک خانم مستر اسميت رفت پيش وکيل دادگستري و گفت: من مي‌خوام از شوهرم طلاق بگيرم. وکيل گفت: بسيار خوب، مانعي ندارد... فعلا دوهزار دلار بدهيد تا ترتيب کارتان را بدهيم. خانم گفت: زکي! 500 دلار مي‌گيرند که او را بکشند، چرا دو هزار دلار بدهم؟


 ترکه نبض بيمار را گرفت و گفت: نمي‌دانم مريض مرده يا ساعت من خوابيده!


 ترکه چهار تا قالب صابون مي‌خوره تا به مرز خودکفايي برسه!


 موشه وارد داروخانه شد و گفت: آقا مرگ من داريد؟


 ترکه خبر داغ مي‌شنود، گوشش مي‌سوزد!


 دوتا پسر حوصله‌شان سر رفته بود. يکي از آنها گفت: بيا شير يا خط بيندازيم. اگر شير شد ميريم دوچرخه سواري، اگر خط شد ميريم ماهواره نگاه مي‌کنيم و اگر سکه روي لبه‌اش ايستاد ميريم درس مي‌خونيم!


 معلم: الفباي فارسي رو بگو ببينم. شاگرد: الف – ب – پ – ت – ث – چهار – پنج – شش – هفت... معلم: الفباي انگليسي رو بگو ببينم. شاگرد: ا – بي – سي – چهل – پنجاه – شصت – هفتاد... معلم: الفباي يوناني رو بگو ببينم. شاگرد: آلفا – بتا – ستا – چهارتا – پنج‌تا ... معلم: نخواستم بابا يه شعر بگو. شاگرد: نابرده رنج گنج – پنج – شش – هفت...


ترکه مي‌رسه، مي‌خورنش.


 لره داشته پشت بوم خونش رو آسفالت ميکرده،‌ آسفالت زياد مياره،‌ سرعت گير ميذاره!


 جواد عطسه کرد. بهش گفتند: عافيت باشه. گفت: يه بار ديگه زرت و پرت کني مي‏زنم پک و پوز تو خورد مي‏کنم.


 مرد: بازهم که پارچه خريدي؟ زن: مي‏خوام برات دستمال بدوزم. مرد: اين که چهار متر پارچه است؟ زن با بقيه‏اش هم براي خودم يه پيرهن مي‏دوزم.


 غضنفر يه نفر رو تو خيابون ديد و پرسيد: شما علي پسر ممدآقا پاسبان نيستي که توي ابهر سر کوچه چراغي مأمور بود؟ پسر گفت: چرا!؟ غضنفر گفت: ببخشيد! عوضي گرفتم.


از يه امريکايي و يه آفريقايي و يه ايراني مي پرسن: نظرتون راجع به کوپن گوشت چيه؟آمريکايي مي‌گه: کوپن چيه؟ آفريقايي مي‌گه: گوشت چيه؟ ايرانيه مي‌گه: نظر چيه؟!


 آرنولد ميره آبادان، همون شب اول آبادانيه تو خيابون بهش گير ميده که: ولک تورو جون بوات.. تو رو جون ننت، فردا ما رو تو خيابون ديدي بهم سلام کن! خلاصه اونقدر التماس ميکنه، تا آخر آرنولد قبول ميکنه. فرداش آبادانيه داشته با دو سه تا از رفيقاش تو خيابون ‌چرخ ميزده، يهو ارنولد مياد ميگه: سلام عبود! آبادانيه ميگه: اَاه‌ه‌ ... باز اين سيريش اومد!


 باباهه (حواسش نبوده که کلاهش سرشه) به بچه‌اش مي‌گه برو کلاه منو بيار. بچه مي‌گه: بابا کلاهت که رو سرته! باباهه مي‌گه: اه...پس...نمي‌خواد بري بياريش!


 به غضنفر ميگن چرا زن نميگيري؟ ميگه: اي بابا، کي مياد زنش رو بده به ما؟!


 غضنفر عقب عقب راه ميرفته، ازش ميپرسند: چرا اينجوري راه ميري؟ ميگه:آخه بچه‌ها ميگن از پشت شبيه آلن دلوني!


بهمن و علي(اصفهاني) سرباز بودن. بهمن ميميره، علي ميره براي خانواده بهمن تلگراف بزنه که بهمن مرده. مسئول تلگراف‌خونه مي‌گه: هر کلمه هزار تومان، براي تاريخ و امضا هم پول نمي‌گيريم. علي مي‌گه بنويس: بهمن تير خرداد مرداد !


اصفهانيه موز مي‌خوره معده‌اش تعجب مي کنه !


 غضنفر دو تا بلوک سيماني رو گذاشته بوده رو دوشش،‌ داشته مي‌برده بالاي ساختمون. صاحب‌کارش بهش ميگه: تو که فرقون داري،‌ چرا اينا رو ميگذاري رو کولت؟! غضنفر ميگه: ‌اون دفعه با فرقون بردم، اون چرخش پشتم رو اذيت مي‌کرد!


 به غضنفر گفتند: ۱۷ شهريور چه روزيه؟ کمي فکر کرد و گفت: فکر مي کنم ۱۵ خرداد باشه!


 دو نفر در طول مهماني کنار هم نشسته بودند و در طول دو ساعت يک کلمه هم با هم حرف زدند. پس از دو ساعت يکي از آنها به ديگري گفت: پيشنهاد مي‏کنم حالا در مورد موضوع ديگري سکوت کنيم!


 ترکه با زنش رفته بوده سينما، تو فيلم يهو يه گاوه شروع مي‌کنه دويدن طرف تماشاچيا. ترکه يهو ميپره زير صندلي، زنش ميگه: ‌بابا خجالت بکش! اين فيلمه. ترکه ميگه: زن! من و تو مي‌دونيم فيلمه، گاوه که نمي‌دونه!


 ترکه مي‌خواسته گردو بشکنه، گردو رو ميگذاره زير پاش، با آجر ميزنه تو سرش!


 ترکه ميره آمريکا پيش رفيقش. از قضا همون موقع کنسرت ابي بوده، رفيقش ميگه پاشو بريم يک حالي بکنيم. جلو در سالن، يک بابايي واستاده‌ بوده سي‌دي‌ مي‌فروخته، ‌هي داد مي‌‌زده: ‌سي‌دي ابي، سي‌دي‌ ابي. ترکه يک نگاهي به يارو مي‌کنه، به رفيقش ميگه: ببين توروخدا مردم چه خنگن! اين يارو اين همه سال تو آمريکا بوده،‌ هنوز اِي بي سي دي رو ياد نگرفته!


 ترکه ميره بقالي،‌ مي‌بينه رو ديوار بزرگ نوشتن: علي با ماست! حسن با ماست! حسين با ماست! ميگه: ببخشيد اقا، شما ماست خالي نداريد؟!


 دو تا برادره آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن، ديگه هروقت هرجا يک خراب کاريي ميشده، ملت ميدونستن زير سر اين دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاکي ميشن، ميرن پيش کشيشِ محل، ميگن:‌ تورو خدا يکم اين بچه‌هاي مارو نصيحت کنيد،‌ پدر مارو درآوردن. کشيشه ميگه: ‌باشه، ولي من زورم به جفتِ اينا نميده، بايد يکي يکي بياريدشون. خلاصه اول داداش کوچيکه رو ميارن، کشيشه ازش ميپرسه: پسرم، ‌مي‌دوني خدا کجاست؟ پسره جوابشو نمي‌ده، همين جور در و ديوار ر و نگاه مي‌کنه. باز يارو مي‌پرسه: پسرجان، مي‌دوني خدا کجاست؟ دوباره پسره به روش نمياره. خلاصه دو سه بار کشيشه همينو مي‌پرسه و پسره هم بروش نمياره، آخر کشيشه شاکي ميشه، داد ميزنه: بهت گفتم خدا کجاست؟! پسره مي‌زنه زير گريه و در ميره تو اتاقش، در رو هم پشتش مي‌بنده. داداش بزرگه ازش مي‌پرسه: چي شده؟ پسره ميگه: بدبخت شديم! خدا گم شده، همه فکر مي‌کنن ما برش داشتيم!


 ترکه هر روز زنگ يک کليسا رو مي‌زده و در مي‌رفته. آخر پدر روحاني شاکي ميشه،‌ يک روز پشت در کمين مي‌کنه، تا ترکه زنگ مي‌زنه، ‌خرشو مي‌گيره و مي‌پرسه چيکار داري؟ ترکه حول ميشه،‌ با تتپته ميگه: ببخشيد، ‌عيسي هست؟!


 ترکه ميره ساندويچي، ميگه: ببخشيد بندري داريد؟ يارو ميگه: بعله. ترکه ميگه: پس قربون دستت، ‌بگذار يک حالي بکنيم!


 وسط اردبيل يه چاهي بوده، ‌هي ملت مي‌افتادن توش،‌زخم و زيلي مي‌شدن. ميان تو شهرداري يک جلسه برگذار مي‌کنن که واسه اين مشکل يک راه حلي پيدا کنن. يکي از مهندسا پا ميشه ميگه: يافتم! ما يک آمبولانس مي‌گذاريم بغل اين چاه، ‌هرکي افتاد توش رو سريع ببره بيمارستان. ملت همه هورا مي‌کشن..آفرين! ايول! دمت گرم!‌ يک مهندس ديگه پا ميشه ميگه: الحق که همتون نفهميد!‌ آخه اينم شد راه حل؟! ملت ميگن، خوب تو ميگي چي‌کار کنيم؟ يارو ميگه: بابا تا اون آمبولانس طرف رو برسونه بيمارستان، که بدبخت جون داده. ما بايد يک بيمارستان کنار اين چاه بسازيم، که همه بهش سريع دسترسي داشته باشن! ملت ديگه خيلي حال مي‌کنن، کف مي‌زنن سوت مي‌کشن، که ايول بابا تو چه مخي داري!‌ يهو يه مهندس ديگه پا ميشه ميگه: الحق هرچي بهمون ميگن خر، حقمونه! آخه اين شد راه حل؟! اين همه خرج کنيم يک بيمارستان بسازيم کنار چاه که چي بشه؟ مردم تعجب مي‌کنن،‌ميگن: خوب تو ميگي چيکار کنيم؟ يارو ميگه: بابا اين که واضحه، ما اين چاهو پر مي‌کنيم، ميريم نزديک يک بيمارستان يک چاه مي‌زنيم!


 ترکه ميره حموم، آب جوش بوده با نعلبکي دوش ميگيره!


 ترکه مهم ميشه زيرش خط ميکشن، تو امتحان مياد!


 عربه ميره داروخونه ميگه:‌ ولک هزار تا ميخ داري؟! يارو ميگه: ‌نه. دوباره فردا مياد ميگه: ولک هزار تا ميخ داري؟! باز يارو ميگه: نه برادر، ‌اينجا داروخونس، ميخ فروشي که نيست! هي چند روز اين اتفاق ميفته، يارو با خودش ميگه:‌ بگذار برم هزار تا ميخ بخرم‌،‌ يه سود حسابي بکنم. فرداش دوباره عربه مياد ميگه:‌ ولک هزار تا ميخ داري؟! يارو ميگه:‌ آره، 3 تا کارتون ميخ مي‌گذاره جلو عربه... عربه يک نگاه مي‌کنه ميگه::‌اََاَ....ه! ولک توچقدر ميخ داري!


 ترکه وزير مخابرات ميشه بعد از يه هفته مخابرات ورشکسته ميشه! از طرف دولت هيئتِ تحقيق تشکيل‌ميدن، مي‌بينن براي رفاه حال جامعه ورداشته همه گوشي‌هاي ‌تلفناي همگاني رو بيسيم کرده!


 ترکه ساندويچ‌فروشي داشته، ‌يک روز يک بابايي مياد ميگه: ‌قربون يک ککتل بده، ‌فقط بي‌زحمت توش گوجه نگذار. ترکه ميگه: آقا امروز اصلا گوجه نداريم، ميخواي خيارشور نگذارم؟!


 به ترکه ميگن چند تا بچه داري؟ ميگه 2 تا . مي‌پرسن: کدومش بزرگتره؟ ميگه: خوب اوليش!‌


 ترکه ميره ماه عسل، يادش ميره زنش رو ببره!


ترکه دوتا دزد مي‌گيره، زنگ مي‌زنه به 220!


 از ترکه ميپرسن آرزوت چيه؟ ميگه:‌ کاشکي تبريز پايتخت بود! ميگن: چرا؟! ميگه: آخه اون وقت به ماميگفتن بچه تهرون!


 اردبيل زلزله مياد،‌ ترکه زنگ ميزنه مسئوليتش رو بر عهده ميگيره!


ترکه کنار يه چاهي وايساده بوده، هي ميگفته:‌ سيزده،..سيزده،..سيزده.. يکي از اونجا رد ميشده، مي‌پرسه: ببخشيد قربان، مي‌تونم بپرسم داريد چيکار مي‌کنيد؟ ترکه يقه يارو رو ميگيره، پرتش مي‌کنه تو چاه، ميگه: چهارده،...چهارده،...چهارده!


به ترکه ميگن: چند تا حيوون نام ببر که پرواز کنه. ميگه:‌ کبوتر، کلاغ، خر! بهش ميگن: بابا خر که پرواز نميکنه! ميگه: بابا خره ديگه، يهو ديدي پرواز کرد!


 ترکه از يکي ميپرسه قبله کدوم طرفه؟! يارو نشونش ميده، ترکه ميگه:‌ بايد خيلي برم؟!


 آمريکاييه داشته تو رودخونه غرق ميشده،‌ هي داد ميزده: help me, hellllp! ترکه از اونجا رد ميشده ميگه:‌ احمق جون اگه جاي کلاس زبان کلاس شنا رفته بودي الان غرق نميشدي!


 تمساحه ميره گدايي،‌ ميگه:‌به من بدبختِ مارمولک کمک کنيد!


 ترکه سربازيش تموم ميشه، وقتي کارت پايان خدمتشو بهش ميدن، نگاه ميکنه ميگه: ‌اي بابا، من که ازينا چهارتا دارم!


 ترکه چراغ جادو پيدا ميکنه، دست ميکشه روش غولش در مياد ميگه: ‌دو تا آرزو بکن. ترکه ميگه: يه نوشابه خنک ميخوام که هيچ وقت تموم نشه. غوله بهش ميده، ترکه يکم ميخوره ميگه: ‌به به! چقدر خنکه! يکي ديگه هم بده!


 ترکه يه بسته هزار تومني ميشمره، 250 تومن کم مياره!


 به ترکه ميگن خيلي آقايي. ميگه: ما بيشتر!


 به لره ميگن: ببخشيد شما لريد؟‌ ميگه: نه پس انم با اين سبيل پهنم؟!


 از ترکه مي‌پرسن: بلدي پيانو بزني؟! ميگه: نه. ولي يه داداش دارم... اونم نه!


 يک بابايي يه ماهي تو پاکت دستش بوده، رفيقش ميبيندش، ازش مي‌پرسه: جريان ‌اين ماهيه چيه؟ ميگه: ‌دارم براي شام مي‌برمش خونه. ماهيه ميگه: مرسي من شام خوردم، منو ببر سينما!


 به ترکه ميگن چي شد ترک شدي؟! ميگه:‌ والله من اولش که ترک نبودم، ‌تو بيمارستان با يه بچه ترک عوض شدم!


 ترکه تو اتوبوس يه دختره خوشگل رو ميبينه،‌ پياده که ميشه شماره اتوبوس رو بر ميداره!


 ترکه مياد تهران،‌ يه دختر خوشگل ميبينه،‌ بهش ميگه:‌ خانم اين دوست دختر که ميگن شمايين؟!


 ترکه يه سکه اززير خاک پيدا ميکنه، روش نوشته بوده تاريخِ ضرب: 200 سال قبل از ميلاد!


 قزوينيه ميره خونه يک ميليونره، ‌دويست ميليون نقد مي‌دزده. بعد زنگ ميزنه خونه يارو ميگه: بچه رو بيارين پولارو ببرين!


يک گروه از محققين انسان شناسي داشتن روي تفاوت مغز نژادهاي مختلف انسان تحقيق مي‌کردند، اول مغز يک آمريکاييه رو باز مي‌کنند، مي‌بينند اي بابا اينا اينقدر با الکترونيک و کامپيوتر ور رفتن که تو مغزشون پر شده از IC و مدارهاي الکترونيکي. خلاصه مي‌ترسن دست به يک چيزي بزنند خراب شه، زود مغز يارو رو مي‌بندند. بعد مغز يک ژاپنيه رو باز مي‌کنند، مي‌بينند اي بابا اين وضعش از آمريکاييه هم خراب تره و مغزش شده پر از مداراي نوري و چيزاي عجيب غريب، خلاصه مغز اين رو هم جرات نمي‌کنند دست بزنند. بعد جمجمه يک ترکه رو باز مي‌کنند، مي‌بينند تو ش فقط يدونه سيم ازين ور جمجه رفته اونور. باخودشون مي‌گن: خوب ما اينو قطع مي‌کنيم، اگه دييدم خيلي ضايع شد، فوقش دوباره وصلش مي‌کنيم! خلاصه سيمه رو قطع مي‌کنند، يهو گوشاي ترکه ميافته!


 ترکه زنگ ميزنه 118، ميگه: ببخشيد شماره تلفن غضنفر رو دارين؟! يارو ميگه: نه. ترکه ميگه: پس من ميخونم يادداشت کنين!


 ترکه مجري مسابقه بيست سوالي ميشه، يارو ازش ميپرسه، جانداره؟ ميگه: نه. ميپرسه: تو جيب جا ميشه؟ ترکه کلي فکر ميکنه، بعد ميگه:‌ تو جيب جا ميشه اما اگه تو جيبت بريزي، جيبت ماستي ميشه!


 ترکه ميره حرم امام رضا، ميگه:‌ امام رضا قربونت برم، تو که ضامن آهو شدي، ضامن من يابو هم بشو!


 ترکه پسرش رو ميفرسته ژيمناستيک، بعد از يه مدتي ميبينه پسرش روز به روز جاي اينکه پيشرفت کنه هي داره پسرفت مي‌کنه. يک روز ميره سر جلسه تمرينشون ببينه چه خبره، ميبينه از بچش به عنوان خرک استفاده مي‌کنند!


 ترکه ميخواسته به فلسطينيا کمک کنه، براشون سنگ پست ميکنه!


 ترکه مرده شور بوده، بعد از يه مدتي ميگيرنش دهنش رو سرويس ميکنن. رفيقاش ميپرسن بابا مگه اين بيچاره چي کار کرده بود؟ ميگن: اين پدرسوخته سوالاي شب اول قبر رو تکثير کرده بود بين مرده‌ها تقسيم مي‌کرد!


چندنفر داشتن ميرفتن کوه، سرپرستشون (که از قضا لکنت زبون هم داشته) از وسط راه شروع مي‌کنه ميگه: چ چ چ.... ملت اول يکم نگاش مي‌کنن ببينن چي‌ميخواد بگه،‌ بعد مي‌بينن نمي‌تونه حرفش رو بزنه، بي‌خيال ميشن و راه ميافتن، اين بابا هم همه مسير همينجور هي ‌ميگفته چ..چ..چ.. وقتي ميرسن بالا ميخواستن چادر بزنن سرپرسته بالاخره ميگه: ‌چ..چ..چا..چا..چا..چادر يادم رفت! ملت ميگن اي بابا رودتر مي‌گفتي، حالا بايد برگرديم پايين! تو راه برگشت سر پرسته هي ميگفته: ش ش ش.. ولي ملت ديگه شاکي بودن و کسي توجه نمي‌کرده، وقتي مي‌رسن پايين يارو بالاخره ميگه: ش..ش..ش..شو..شو..شوخي کردم!


 از ترکه ميپرسن شما همتون اينقدر ساده اين؟ ميگه: نه بابا، راه‌راهمون تو آفريقاست!


 ترکه سوار اتوبوس ميشه، ميره يک گوشه واميسته. راننده بهش ميگه: آقا اين همه صندلي خالي، چرا نميشيني؟ ترکه ميگه: حالا صبر کن، دو دقيقه ديگه همين يک ذره جا هم پيدا نميشه!


 از ترکه ميپرسن شما تهراني هستين؟ ميگه: نه چشماتون قشنگ ميبينه!


 ترکه تو مانور شرکت ميکنه، اسير ميشه!


 ترکه ميره مغازه ميگه: آقا يه بيسکويت خوب بدين. بقاله ميگه: ساقه طلايي خوبه؟ ترکه ميگه نه. ميگه: ويفر خوبه؟ ميگه نه . ميگه گرجي خوبه؟ ميگه نه. ميگه: مادر خوبه؟ ترکه ميگه: قربان شما، دست بوسن!


 ترکه بچش نميخوابيده، بهش ژل ميزنه!


 

 

من غریبه ی دیروزم و آشنای امروز
و فراموش شده ی فردا
پس در آشنایی امروز می نگرم
تا در فراموشی فردا یادم کنی

 

حس که پیدا شد عشق باریدن گرفت، هیچ میدانی رمز عاشق بودن هرکس فقط این است: ساده بودن، ساده دیدن، و ساده پذیرفتن...پس ساده میگویم، ساده...دوستت دارم

 

تیک تاک ساعت فریاد مرگ ثانیه هاست، اما دوستی ها هیچ وقت نمیمیرند..... ولنتاین مبارک

 

عشق با روح شقایق زیباست عشق باحسرت عاشق زیباست عشق با نبض دقایق زیباست عشق با
زهر حقایق زیباست عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست

 

عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی
دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم
درد دل خواهم کرد بی هیچ کلامی...
در آغوشت قرار خواهم گرفت بی هیچ کلامی
در آغوشت خواهم ماند بی هیچ کلامی
شاید احساسم اینگونه نمیرد

 

هیچ زمان دل به کسی نبند ...... چون این دنیا این قدر کوچک است که دو تا دل کنار هم جا نمیشه ..... ولی اگر دل بستی ... هیچ وقت ازش جدا نشو چون این دنیا این قدر بزرگه ... که دیگه پیداش نمیکنی

 

خودم عهد بستم بار دیگرکه تورا دیدم،بگویم از تودلگیرم. ولی باز تو را دیدم و گفتم : بی تومیمیرم

 

آرزومه که یه روز، تو کلبه ی قشنگمون
یه شب صاف مهتابی، با دیوارای عنابی
دست بکشم رو گونه هات ، خیره بشم به اون چشات
حس کنم کنارمی ، تو آغوش گرم منی
سرت رو شونه هام باشه ، دستات توی دستام باشه
نگات تو چشم من باشه ، لبات روی لبهام باشه
از عشق هم گر بگیریم ، از امروزو فردا بگیم
با این دلهای پاکمون ، یه جشن کوچک بگیریم

 

خدایا هرکه را دوست داری به او بیاموز که عشق از زندگی کردن برتر است و هرآنکه را دوست تر می داری بیاموز که دوست داشتن از عشق نیز والاتر است

 

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند .ولنتاین مبارک

 

من به دو چیز عشق می ورزم یکی تو و دیگری وجود تو، به دو چیزاعتقاد دارم یکی خدا ودیگری تو، من در این دنیا دو چیز میخواهم یکی تو ودیگری خوشبختی تو

 



 
 
چه عذابی! چه عذابی!

                             که من غرق عذابم

چه سرابي! چه سرابي!

                            كه من غرق سرابم

دريا_دريا

            فرقِ ميان من و تو

صحرا_صحرا

           غم به ميان دل من

   دريا... درياست ميان دل تو

عرش خدا هست ميان دل تو

        كاش كه باشد دل تو در دل من

                كاش كه باشد دل من در دل تو

  "سروده‌ي محب"

 
 
 

..
آخر اين چه شورش است...  
 
 
دگر باده مياريد كه من مست حسينم...
 
 

 

 

 

 

 

می دانی که من هر روز ،

با تو بودن را جشن می گیرم.

خواهشی از تو دارم   . . .

بیا عشق مان را "سپندار مذگان "  هم جشن بگیریم.

 

 

 

 

عزیزم با تو هر روز روز عشق است

سپندار مذگان روز عشق ایرانی بر تو مبارک

 

 

 

اگر اجدادمان میدانستند روزی خواهد امد که عاشقی چون من بیقرارت است به جای سپندار مذگان  روز آشنایی من و تو راروز عشق می نامیدند

.

.

.

سپندار مذگان مبارک

 

 

 

 ای کاش هر روز ولنتاین و سپندارمذگان بود  نه به خاطر هدیه هایش به خاطر اینکه یادمان باشد که عاشقیم

 

 

براي سپاس تمام مهربانيهايت روز سپندارمذگان را برگزيدم  تا بگویم

 برای تمام شادیهایی که با حضورت در قلبم

من هدیه کردی سپاسگذارم

روز عشاق ایرانی مبارک

 

 

 

هيچ چيز تو را  ناراحت نكند  فقط شادي ها تو را احاطه كند دوستانت عاشقت باشند لطف خدا با تو باشد

.

.

.

 اينها آرزوهايم براي تو در روز سپندارمذگان است

 

 

 

 
 

 

 

 

دوست داشتن تنها چیزیه که نوبتی نیست

.

.

.

.

 پس خارج از نوبت دوستت دارم .

 

   

 

بنا بر آخرین اخبار ماهواره امید در حال عبور از آسمان قزوین متوقف و مفقود گردید !!

 

  

 

به همان قدر که چشم تو پر از زیبای یست ،

بی تو دنیای من ای دوست پر از تنها ییست

 

   

 

شرکت مخابرات اعلام کرد   :

در زمان قحطی از ثرومندان 3 اس ام اس میگیریم و به نیازمندان 1 اس ام اس

اهدا می کنیم
.
.
.
.
.
.
.
حالا وقتشه  نشون بدی نیازمندی یا ثروتمند  !!

 

   

 

یازدهمین پیام از ماهواره امید دریافت شد: اینجا دو  تا ترک دارن دنباله قبله می گردن !!

 

  

 

دوازدهمین پیام ماهواره امید :

در ایران ک.. هائی به رنگ آبی به سمت ک. ننه علیزاده در حرکت هستند !!

 

  

 

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند ،

چون من که آفریده ام از عشق

جهانی برای تو ! 

 

  

 

سیزدهمین پیام از ماهواره ی امید :

من دارم با زهره ازدواج کنم !!

 

  

 

برچسب ها : اس ام اس جدید ، اس ام اس توپ ، پیامک جدید ، جوک توپ ، اس ام اس روز

 

 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

 

 

 

 

آخرین خبر ارسالی از ماهواره امید : علت نیروی جاذبه زمین وجود مقام معظم رهبریست که همه را مجذوب ولایت کرده است

 

   

واپسین لحظه دیدار ، منو دست گریه نسپار ، توی تردید شب خدا نگهدار ، اگه خوابم اگه بیدار ، تو ی این فرصت تکرار ، بگو عاشقی برای آخرین بار .

 

  

 

قطره بارون ممکنه کوچک دیده بشه ٬ اما یک گل تشنه ٬ همیشه منتظر باریدنشه

یک اس ام اس ممکنه ساده برسه ٬ اما قلب فرستندش خیلی به یادته . . .

 

  

 

میدونی شباهت آدما با بادمجون چیه ؟!!

.

.

.

.

هرچی بزرگتر میشن تخمی تر میشن

 

 

 

 

 بقیه اس ام اس های  در ادامه مطلب ...

 

 

 

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 


 

 

 

 

 

 

سومین پیام از ماهواره امید مخابره شد

.

.

.
یه دونه کارت شارژ ۲۰۰۰ تومنی ایرانسل بفرستید تا بازم پیام بدم !!

 

 

 

 

 

به مناسبت 22 بهمن ک.اندوم جدید با بوی گل سوسن و یاسمن به بازار آمد ...

 

 

 

 

موسسه آموزشي بانو دانشجو مي پذيرد: آموزش گيتار توسط بانو زليخا ، با تخفيف ويژه

 آدرس : مصر، پشت معبد عامون ، نرسيده به سيلوهاي گندم 50% تخفيف براي کساني

که نامشان يوسف است . . .

 

 

 

ماهواره امید از کشف یک امامزاده بین زحل و مریخ خبر داد !!

 

 

 

 

 

بقیه اس ام اس های  در ادامه مطلب ...

 برچسب ها : اس ام اس روز ولنتاین ، اس ام اس عاشقانه ، پیامک جدید ، اس ام اس باحال ، اس ام اس توپ ، جوک توپ ، اس ام اس سرکاری ، اس ام اس زیبا ، اس ام اس عشقولانه ، اس ام اس خنده دار جدید ، اس ام اس ویژه روز ولنتاین ، اس ام اس های توپ و عاشقانه ، اس ام اس های داغ و عشقولانه ، اس ام اس عاشقانه ، اس ام اس توپ ، پیامک جدید ، پیامک توپ ، اس ام اس 2009  ، جوک جدید ، جوک توپ ، اس ام اس مناسبتی ، اس ام اس سرکاری ، اس ام اس یوزارسیف ، اس ام اس سپندار مذگا

 
 
 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 

 

 

 

دومين پيام ارسالی از ماهواره سفیر اميد به ايران :

.

.

.

خورشيد به دور زمين ميچرخه !!

فرستنده : 9261***0912

 

 

محمود دستور داد با ورود ماهواره امید به فضا سیاره زهره و ناهید حجاب خود را رعایت کنند !!

فرستنده : 4369***0918

 

 

 

 

اگر ناگهان صدای جیغ زنی رو شنیدی ، فکر بد نکن ... این صدای جیغ زلیخاست که به خاطر کم فروغ شدن چشماش خورده زمین !!

 

 

 

بقیه اس ام اس های  در ادامه مطلب ...

 

 

 

 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 

 

 

 

 

زندگی عشق است ، افسانه نیست . آنكه عشق را آفرید ، دیوانه نیست . روز سپندارمذگان بر شما ، لیلی و مجنون ایرانی مبارك باد

 

 

      ولنتاین مبارک ، همراه یک بغل گل رز ، یک سبد ستاره و یک دنیا آرزوی شادباش . . .

 

 

اگه به زور روزگار از زندگیت میرم کنار

میرم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار . . .

 

 

 ميخواهم به ياد آوري چقدر به هم نزديك هستيم
حتي با وجود فرسنگها فاصله چقدر به من نزديكي
 ميخواهم بداني در اين روز بزرگ سپندارمذگان به تو فكر ميكنم

 

 

 

سفر

درد هايم را هيچ مسكني درمان نيست و من باز پاهاي آبله آلود فكرم را به جاده هاي رويا مي برم شايد فراموش كنم آنچه را بر سر دنيا آمده اما مستي و بي خبري هم توان غافل كردن مرا از سوختن جانم در آتشي كه عالم را به كام خود گرفته ندارد  آن هايي كه سر هايشان را پايين مي گيرند تا ابر هاي تيره ي آسمان را ناديده بگيرند بزرگ ترين دروغ گويانند كه خود را مي فريبند .چشم هايمان را باز كنيم و فكر هايمان را هم.راه همچنان ادامه دارد و ما همچنان مسافريم مي رويم تا شايد در جايي آرام گيريم و افسوس كه باز هم بايد برويم.نمي دانم شايد مسكن آرامش ما بستر تازگي سفر است شايد.اين سفر سخت طولاني است ولي يك اطمينان در آن نهفته است(هزاران رد پا در كنار پاهايمان)


*********************************************************

 


در عمق ظلمت

من از اشك هايم جز رد پايشان چيزي ندارم هنوز هم لحظه ي جاري شدنشان را پوست گونه هايم خواب مي بيندو پلك هايم در انتظاري سخت است.دلم گرفته است آنقدر كه حتي نمي توانم گريه كنم دلم به اندازه ي آسمان روي سرم ابري است.سينه ام سخت مي كوشد دل آن ديوانه زنداني عاصي را در خود نگاه دارد و بي تابي اش را در حصار سخت خود خفه كند .كاش مي توانستم يك بار با تمام وجود تمام آبي هاي آسمان را در آغوش گيرم و پا از اين دوزخ نيرنگ اطراف فرا تر نهم.كاش مي شد تمام صداقت هاي چشمان فرشتگان را به امانت به زمين آورم تا شميم دلنواز آن ريا و دروغ را از افكار شوريده ي اين آرامش گم كردگان بربايد.
من از كشيدن هواي اطرافم به درون ريه هايم سخت در عذابم هوايي كه عطر گل هاي شقايق سال هاست در آن يافت نمي شود هوايي كه بوي مرداب هاي گند بي اعتمادي مي دهد.چگونه چشم  هايم را به روي خورشيدي بگشايم كه راستي روشني آن را در دل شك دارم؟با اين همه ريا كه در دنيا مي بينم شك تنها چيزي است كه مي توانم با تمام وجد باورش كنم.
چرا حرف ها بوي مهرباني را گم كرده اند؟طنين خود خواهي در آن ها گوش هايم را مي آزارد .چه كسي اين همه درد را مي تواند باور كند و كدامين خيال از اين آلودگي ها مي تواند آسوده ماند؟كدامين دست ها به تنهايي توان زدودن اين غبار كهنه را از زندگي روشن انسان ها دارد؟كدامين دل به تنهايي رزم اهريمن را تاب مي آورد؟شكوه بهار را كدامين بلبل به تنهايي مي تواند نغمه سرايي كند؟تنهايي شايد بي كاربرد ترين كلمه اي است كه در لغات آشفته ي در جريان ذهنم يافتم.دست ها به آغوش كشيدن يكديگر را در نيازند و ما باز روح هايمان را به خلوت آلوده مي كنيم .اين چاره اي نيست كه مي بايست انديشيد.برهنگي عواطف را براي يكديگر به تصوير كشيم تا دروغ از آسمان زندگيمان پر بگيرد و سايه ي شومش را از دل هايمان بردارد.روح آشفته و غريب در ديار ماديات ما به پيوستن به او محتاج است اين آشفتگي شايد خراشنده ي قلب هاي پر درد ماست.راه را اندكي هموار كنيم تا زندگي اندكي زيبا شود.


 

*********************************************************

 


آشفته

باز هم آسمان دلم ابري گشته و باران اشك ديدگان پر حسرتم را مي شويد چقدر شادي ها زود رنگ مي بازند و تمام مي شوند.غم ها چه بي بهانه ميهمان ناخوانده ي دل هايمان مي شوند.دلم گرفته است از زمين و زمان از آسماني كه پشت سقف روي سرم قايم شده است از زميني كه گويي ديگر وجودم رويش سنگيني مي كند.چه بي بهانه ميگريم.باورم نمي شود هيچ چيز باورم نمي شود.وقتي غصه دار مي شوم ديگر هيچ رنگي را نمي بينم جز تيرگي.سياه است همه چيز سياه است.خدايا چرا جرعت نوشتن چيزي كه جانم را مي كاهد و روحم را مي آزارد ندارم شايد نمي دانم حقيقتا چيست ولي سخت در عذابم.حرارت شوم و سوزنده اي را روي پوستم حس مي كنم.هيچ چيز نميدانم جز اينكه نمي دانم يعني تنها چيزي كه مي دانم اين است كه نمي دانم.به هيچ چيز اطمينان ندارم حتي به خودم به احساسم.باور هايم چه كمرنگ شده اند.روحم سخت بيمار است.نمي توانم بفهمم چه بر سرم آمده.چيزي در درونم مي غرد و هاي و هوي مي كند.خود را در تله اي حس ميكنم روحم را فكرم را احساساتم را همه چيز را دست و پا بسته مي بينم.از خودم مي پرسم چرا مي گريم ولي  جوابي ندارم.مرا گلايه اي نيست نه از بنده اي و نه از خدايي و نه حتي از خودم و نه از جاي پاهاي مانده بر كوچه هاي خلوت دل.از هيچ چيز مرا گله اي نيست.درد هام را مي خورم و بيهوده مي كوشم لبخند بزنم درد هايي را كه بهانه اي براي آشكار كردنشان نمي توانم بياورم همان به كه پنهانشان كنم.به پشت سرم مي نگرم به پريروز هاي رفته به دنبال خطايي مي گردم كه امروز مرا مي آزارد كجا مرتكب شده ام؟ در اعتمادم؟باز هم نمي دانم.با كدامين طناب پوسيده به اعماق اين چاه ژرف و بي انتها و تاريك افتادم؟ نميدانم چه چيز را باور كنم ...
ديگر نمي توانم اين همه بيتابي را تاب آورم.چه بر سر امروزم آمده امروزي كه ديروز آبي به نظر مي رسيد و حالا سياه است.نه نمي توانم نمي توانم چيز هايي را كه مي بينم بپذيرم...
سخت محتاجم به ذره اي نور به جرقه اي اميد به چكه اي آرزو...
باز هم مي نويسم مي نويسم از چيز هايي كه نمي توانم بگويم اگراين نوشتن نبود چه بر سر دلم مي آمد؟مي كوشم همه چيز را همان رنگي ببينم كه روز ها و شب هاي ديگر مي ديدم.خود را چون بي پناهي رها شده در درياي طوفان مي بينم كه تلاش براي بازگشت به زندگي تنها تقلايم است.گاهي وقتي طوفان سهمناك روحم فرو مي نشيند به اين فكر مي كنم كه هنوز هم چه بچه هستيم و با تمام بزرگ شدن هايمان باز هم كودكي درونمان غوغا مي كند كودكي كه در كوچك ترين ناملايمت ها به عمق آشفتگي و بي قراري كشيده مي شود.
...نبودن را به بودني كه نابود مي كند ترجيح مي دهم.مي خواهم نباشم تا اين كه باشم و بيازارم ولي در همين ناخواستن ها مي آزارم خود و غير خود را...
صدا ها زيادند آنقدر كه هيچ كدام را نمي شنوم.سخت محتاج خوابم خوابي تهي از رويا خوابي در عمق راحتي.ديگران را دوست دارم ولي به تنهايي محتاجم به سكوت به تفكر شايد كه دريابم آنچه را كه گم كرده ام.درد دارم در كجاست نمي دانم شايد در دلم چون آزردگي دل ساكن نمي ماند مي رود و تا عمق استخوان هاي خسته ام را مي سوزاند.تنها چيزي كه درد هايم را آرام مي كند فكر كردن به اين است كه ما همينبم آزرده مي شويم و مي آزاريم پس ببخشيم تا بخشوده شويم.مانده ام بر جاي.بر سر دو راهي.ساكت و تنها.در تفكر اين كه به كجا بروم خيلي سخت است.سكون را به حركت ترجيح مي دهم و خيره به راه هاي روبرو به فكر فرو مي روم فكر به اين كه در اين جنگ دل و ديده به سوي كدام بروم كدام را باور كنم؟نداي دل؟يا تجربه ي ديده؟باز هم مي ايستم ومي مانم شايد كسي به كمك آيد  ...

 

                                            ...............................................

پا ورقی:جاهایی که علامت(...)داره به دلایلی حذف شده.


*********************************************************

 

 


تو

تو نفس هاي دلم را به هواي پاک آيينه ها کوچ دادي
و شعر هايم را به روشني طلوع ستاره ها
دوباره دست هايم حظورت را خواب مي بينند
و در امتداد خطوط شب روشني يادت چه زيباست
لبخند را براي دل خونين شقايق معني کن اي طلوع خوشبختي
و طنين پاهايت را به ميهماني بيراهه هاي بي مسافر دلم بياور
آسمان را با تمام وسعتش در کوچکي چشمانم جا مي دهم و پلک هايم را مي بندم
تمام آن همه آبي ها در نگاه اول تقديم تو باد
دوباره هواي چشم هايم باراني ست
و دلم غبار روبي سال نو را در انتظار است
که با سرايي تميز دچار تو باشد

 
 

*********************************************************

 


نگاه بايد کرد به عمق فاصله ها
چه شعر هاي لطيفي حضور گوش هايت را در انتظارند
به دل سنگ نظر بايد کرد
بي گمان در پس آن عشق کوهستان است
سردي برف چه گرم است امروز
يا که من سرد ترم

 
 
 

*********************************************************

 


خدای من

من از عبور تلخ پريدن به دور خواهم بود
و روي همين خاک راه خواهم رفت
و در پس نگاه تيره ي تاريخ سخت مي خوانم
تمام آن همه افسانه ي خدايان را
و هر کدام ز سويي از روشني روشن تو مي آيند
و من به سجده در برابر اين همه الهه ي وهم
و من به سجده در برابر خداي آب خداي باد خداي درخت
که هرچه هست و هرچه هستند همه تويي
و اين همه الهه ي بزرگ در ظاهر
چه برگ هاي حقيري ست از درخت حظورت
و من پي سجده در برابر تو به هرچه هست و نيست مي برم سجده
به هر طرف که بيايد صداي رويش برگي
و خوب مي دانم حظور تو اينجاست
زندگي دوروبرم بودن من
هر چه هست آينه ي بودن توست


*********************************************************

 

 


دوتا شعر از دوست خوبم رویا

(پايين تر از نيم رخ پله هايي که بر من ديده مي شوند
روحم را مي بينم
که براي آمدن او لحظه شماري مي کند
پاي کوبي مي کند
مي رقصد
جشن مي گيرد
و او آمد
بي اعتنا از کنار روحم گذشت
و زانوان روحم زمين را بوسيد
و سخت تر از آن لحظه لحظه اي بود
که ديوار مرا دعوت به نشستن کرد
و دست خشن طبيعت بر من تکيه زد
و تنها افتادن يک قطره اشک بود
که بال هاي خاک را به پرواز در آورد
تا براي هميشه نبينم )

(يک شب سر شب من و اتاقک خودماني و تميز
دست هايي بي ريا
هياهوي سکوت
بالا گرفتن افکارم
و چون آتش گداخته اي
از اين دست به آن دست ز آن دست به اين دست
و آرامش تاول دستانم در آب خنک
با چيدن رز خوشرنگ
تمام شد
يک عقده ي روحي بود
ديگر نه کج ميفهمد نه راست
و نه معکوس )

 

*********************************************************

 


بدون تو

چراغ پرفروغ شام تارم
تورامن دوست دارم دوست دارم
دو چشمانت شکوه صبح روشن
بدون تو اسیر و زرد و زارم

 
 
 

*********************************************************


ره عشقش

قربانی چشم او هزار است
برخاک رهش دوصد مزاراست
پا در ره عشقش که نهادم
آسودگی ام فکر فرار است

 

*********************************************************

 


دلم

عزیزم این دلم کاشانه ی تو
خیال وفکروذکرم خانه ی تو
منم اینجا اسیر روی ماهت
اسیر نرگس مستانه ی تو

 
 
 

*********************************************************


خدا حافظ

خدا حافظ ای بود و نبودم
تویی زیباترین شعروسرودم
هوایت در سرم شد جاودانه
به سوی قبله ات من درسجودم


*********************************************************


دور از تو

شب و روزم ز هجرانت تب آلود
سرازیر از دو چشمانم شده رود
تو را می خواهم و دانم خیالی
خیالی که درون جان من بود

 
 
 

*********************************************************

 


احساس

من شايد احساس و احساس کردن را بيشتر از هر چيز ديگري در اين دنيا درک کردم اين را زماني فهميدم که فروغ چشم هاي ماه را در سياهي شب احساس کردم و زمزمه ي باران را در تنهايي آسمان.


*********************************************************

 

 


نوشتن = بودن

فکر های پریشانم را به دست های توانایم می سپارم تا آن ها را به تن سپید کاغذ بنگارد شاید توان فهمشان را بیابم و باز هم می نویسم از افکاری که درگذرند ذهن مرا هر چه بیشتر میکوشم دل از رویای نوشتن بکنم بیشتر به ناتوان بودنم در این کار پی می برم چرا که نوشتن یعنی سایه زدن هر چه می خواهم نمایش زیبای یک همکاری روحی و جسمی که زندگی بدون این شاید هر هر چیزی باشد جز زندگی و من خواهان زندگی ام تا باشم پس می نویسم. 

 

*********************************************************

 


عشق من

دلم را با خودت بردی و رفتی

منم تنها شدم با هرچه سختی

به تو دادم تمام عشق خود را

بدون ادعا و قید و شرطی


*********************************************************

 


درد عشق

دل من از سیاهی ها نترسد

که شمع از بهر تاریکی نلرزد

به هر جا غصه و غم سوخت ما را

که این دنیا به آسودن نیرزد

بروی دل فروزان آتش عشق

که بر خاکستر این آتش نرقصد

 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

سکوت چشمهایم

مگر بی تو توانم زنده باشم

به این ویرانه دل سازنده باشم

سکوت چشم هایم را شکستی

که در دریای اشکم غرقه باشم


""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


خسته

می گریزم خسته از جادوی چشمان سیاهت

خسته از آهنگ بی روح طنین گریه هایت

 در فراز قله ی سرد سکوت

تیشه زد بر جان بیتابم صدایت

گریه هایم خشک شد بر گونه هایم

کرد پاک این اشک ها را دست هایت

من شراب خواب می خواهم ز شب

می زند سنگی به جام خواب هایم خاطراتت

 
 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


سرودم

سرودم نغمه ی بودن ندارد

مسیرم قصد پیمودن ندارد

شریک ناله ام تنها نگارم

فغانم بی تو آسودن ندارد

سحر در زلف تو بیتاب گشتم

دلم حرفی بجز سوتن ندارد


""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


یار

بی خوابی و مستی تویی

در جان من هستی تویی

رستم ز خویش و باز هم

رویای این رستی تویی

در هر بلندی یار من

هم یار در پستی تویی

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

رنگ ها

رنگ ها شاید تنها به فریب چشم های روشنم نشسته اند و من دیگر هیچ از این فریب نمی گویم که زیباست

و تنها فریب خورده ای هستم که خوشحال و بی غم از فریبی که می خورم لذت میبرم چرا که آگاهی از

فریبی که در چشمانم می ریزند افزون بر صد هشیاری مرا یاری می دهد که دل را پاک نگاه دارم که

همین تنها سرمایه ی من برای آدم بودن و آدم زیستن است و خیلی ها چه آسان سرمایه ی آدم بودنشان را

به فریبی لذت بخش می فروشند و آن ها می مانند و روحی خشک و تهی از احساس که سردی حظور این

روح قلبشان را از جنس یخ سرد و خشک کرده که دیگر هیچ جز آنچه دروغ است نمی بینند و چقدر

سخت است که بخواهیم این گونه نباشیم چرا که این گونه بودن دیگر یعنی همه چیز و پاک بودن و آدم

ماندن هیچ چیز.و چه زیباست همه چیز را در این به ظاهر هیچ بیابی سمند افتخار بر خویشتن را بتازی

و بگویی این من هستم که از وجود خویش نمی ترسم.


""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


آسمان خیال

سرود هايم آرام لب هاي ذهنم را نوازش مي کنندو بار ديگر اين منم که آسمان را به هواي زمين به آبي

بيکرانش سپرده ام و پاي در بند و دل در حصار سبز اين ديار گرم جسم در زمين و دل در آن بالا ها

دارم که شايد روزي آواز دل تن خاکي ام را به پرواز ديار بالا برد تا چندي نيز آسودن را بيازمايم و

روز هايم را بدون دغدغه ي بودن و ماندن و تنها با روياي زيبا ماندن سپري کنم و من در اين خيال

توان پوشيدن جامه ي واقعييت را مي بينم چرا که سخت در روح و جانم خانه دارد و زندگي را در

حصار جانم همچنان در گذر است و من شايد به اين رويا عادت کرده ام و شايد فراتر از اين ها نمي

دانم.


 

 

برای شناسایی این پیکر بی جان که من بوده ام که من زیسته ام

برای به خاطر آوردن آنچه چون کیسه زباله ای به دور افکندم

برای دیدن نقابی که از صورت کنار زدم

برای تصور راهی که دور زدم

به پشت سر نگاه می کنم

همه چیز گذشته همه چیز تمام شده

قلب کوچک من غصه هایش را گریسته است

گلوی ملتهب من عقده هایش را فریاد زده است

ذهن آرام من همه چیز را از یاد برده است

دیگر همه چیز تمام شده است

نون پایان را نوشتم و بر غصه های قدیمی خط کشیدم

هیچ چیز را نخوانده پس نزدم

هیچ چیز را زیر خاک پنهان نکردم که دوباره جوانه بزند

همه چیز را دوره کرده

بروی خط به خطش راه رفتم

از همه گذر کردم و پشت سرم جایشان گذاشتم

زندگی تاوان نیست

زندگی کردن شکنجه نیست

خوب زیستن سخت نیست

تنها کسانی به جای اصلی یشان بازمی گردند که ایمان دارند

ما به باور هایمان باز می گردیم

ما باور هایمان را می بینیم

چهره ی زندگیمان را انگشتان باورمان نقاشی کرده

اشک تاوان گناه ناکرده نیست

تسکین دل غمگین است

غروب مقدمه ی شب نیست

حماسه ساز سپیده است

سپیده های زندگیمان به یاد غروبش حماسه می شود

شعر سپیده ی روزهای راکد و فسرده ی دیروز است

شعر حماسه ی قلم بی تاب من است در دستان کوچکم

آسمان آغوش رویاهای من است

رویا های من در آسمان جوانه می زنند


 

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


سرخ و سفید و آبی از چشم من بریده

زیرا که چشم هایم نوری ز یار دیده

در بند رنگ و ننگ این روز های سردم

گر بال های پرواز در خون خود تپیده

گلبانگ یار می گفت در گوش من ز پرواز

بر من دریغ زیرا مرغ از قفس پریده

من از سرشک یار و در آرزوی دیدار

عشقش بسان رودی جاری درون سینه

بودم در آستانش مشتی گل فتاده

لطفش سبب که در من روحی ز خود دمیده

بی شرمی گناهان شد باعث خیانت

آلوده این امانت دل غرق خون و کینه

ما را نه تکیه گاه است جز شانه های جانان

در هر زمان که باشد لطفش به ما رسیده

در خنده مست خویش و در درد از او گله مند

چون کودکیم و سرکش رنجی به ما رسیده

او غرق شوق دیدار ما در هوس گرفتار

نقش امید خود باز در جان ما کشیده


::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 


هجرت خورشيدم

شبم تار و روزم تار تر است

                                    در حقيقت روز هايم شب هايي شده اند كه آرامش شب را هم ندارند

            

    پس لعنت به طلوعي كه مرا آشفته تر مي كند

                                       

                                     حالي كه خورشيد من ساعت ها و گويا سال هاست كه مرده است

 

پس لعنت به طلوعي كه شبي نا آرام را در فراق خورشيدم به من مي دهد.

 
 
 
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 

شگفتا از اين همه تفاوت روزي از صداي بال زنبوري بدينسان مست و روزي غافل از نغمه هاي بود و نبود.سرشاري از رويا هاي رنگي را اي كاش هميشگي بود ولي افسوس.روزي آنچنان گرم از اميدم كه از فكرم جعبه اي مداد رنگي مي سازم و اطرافم را چونان آفتاب پرستي به هر رنگي كه در دل مرا آرزوست رنگ مي زنم و روزي آنچنان اسير پيله ياس كه چشم هايم از كوري غم آلود فكرم سياهي را مي بيند و بس.درد و رنج و انتظار و انتظار و انتظار امروز فهميدم كه هيچكدام بيهوده نبوداند با همه تلخي هر كدام مرا هديه اي داده اند شيرين كه باارزش ترين آن ها صبر است چيزي كه نداشتم و مرا از عمق احتياجم به آن غفلتي بود كه خود آن زمان نمي دانستم.درد مي كشم با تمامي وجود با بند بند تنم و قطره قطره ي روحم و در هر دردي و هر رنجي مرا رهاوردي ست كه در هيچ خوشي و غفلت و بي خبري نتوان يافت.هر چه درد هايم بيشتر و فكرم عميق تر ناله هايم بي صدا تر و سكوتم وسيع تر مي شود.


 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


باز مي انديشم به خلائي كه اطرافم را مي فشارد
به انبوهي ابهام كه مرا به تفكر وا مي دارد
و به حلقه اي مي آويزم چشمان منتظرم را
شايد سكون اين تفكر بيمار را در حركت پوچ رفت و برگشتي خود ويران كند
در انتظار بهارم
و شوق بارش باران كوير خشك دلم را مي كند بي تاب
به آستان رسالت نشسته ام محتاج
و راه مي جويم
و باز مي مانم
بار انسانيت سنگيني اش را به رخ شانه هايم مي كشد
عرق شرم بر چهره
و غرق در ابهام
در آشفته گي چه كنم هاي ديرينه اي كه بوده اند
از ديربازي كه انسان بوده است
مرا كفايتي ست به قطره اي از نوركه راست مي تابد
نه به خورشيدي كه با دروغ مي سوزاند
مرا احتياجي ست به قطره اي از باران كه با سخاوت مي بارد
نه به طوفاني كه به كين مي غرد
مرا نياز است به فردايي كه به رنگ نيلوفر هاي آبي مي درخشد
نه آينده اي كه غرق در ترس است
و آب از سر اين انتظار رفته به سر
و باز اما من
به قطره اي زنور ز باران و لحظه اي روشن
سرود احتياج را بلند مي خوانم
و باز مي مانم
و باز مي مانم...

 
 
 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


هجوم آشفتگي ها را گويي سكوني نيست
و من باز به هواي آرامش دل به آهنگ نيايش و دعا مي آلايم
و در شيار هاي خستگي دعا
باز هم آسودگي اين ديوانه ي افسار گسيخته را مي خواهم
باز هم مي جويم روزها و ساعت ها و لحظه هايي را كه بي طوفان گذشت
و باز هم خلوت خود را به فكر هاي پوچ قديمي مي برم
به شكار رويا هاي رنگي كه هميشه رويا بوده اند
و هميشه رويا مي مانند
تنم را درد به زوال ميبرد و روحم را باروري مي بخشد
و باز آرام مي نگرم آنچه را باور ندارم
خورشيد يخ زده اي محتاج به گرما
درياي تشنه اي در آرزوي يك قطره
و روح خسته اي در آرزوي آرامش
مرا تحمل اين درد ها بدون رويا سخت است
و به اين مي انديشم كه رويا آن شريك ناله هاي ديروز و گمشده ي ثانيه هاي امروز را كجا ز كف دادم
به عشق مي خندم چو قرباني كه به جلاد خود مي خندد
و ترس در دل و جانم شراب مي نوشد
و مي كند غوغا
و پا به اين راه اندوه مي گذارم با حمايت اميد به رسيدن
و گوش مي كنم آرام رويش گل را
جرقه اي ز اميد مرا به شوق افكند.

 
 

 

 

 

ساعت دیواری یک بار نواخت و نیمه شب تمام شد

شب من همسفر اوج گرفتن بال های توست نازنین

سپیده را به میهمانی خانه ی کوچکم بیاور وقتی بی تو خواموشم

ویولن هاچشمهایشان را به روی دست های رهبر ارکست بسته اند و دیوانه وار جیغ می کشند

لطافت را دیگر فقط در کرم های مرطوب کننده باید جست آری گل ها خشن شده اند و این هدیه ی گلوله و تفنگ است

فرشته ی من طراوت بال هایت را به نوشابه های خارجی مفروش طراوت بال هایت چشمه ای از بهشت رویاهای من است که گلوی مرا تازه می کند

خفه می شوم از نفس کشیدن این همه دروغ

اشک گنجشک ها هم این هوا را تمیز نمی کند

دست هایت را می چشم طعم دست هایت را می چشم

و خود را به شاخه ی لرزان دست هایت می آویزم.

 

 

 

 

 

از من تا عشق

 

غصه نخور واسه دلت که میره

میره تو آغوش سفر بمیره

میره به بهترین مکان دنیا

اونجایی که فکر نکنه اسیره

گریه نکن اشکاتو پاک کن عزیز

فکر کن دلت برای چی سفر کرد

مقصد اون کجای سرنوشت شد

تقدیر چطور شد اونو در به در کرد

دلت یه عمری زیر بارون نشست

آسمون از صداقتش یکه خورد

وقتی صدای هق هقا شو شنید

که دل از آسمون ابری میبرد

خواب شده بودی پر مهتاب و برگ

خسته راه پرغروب و تگرگ

گریه نکن رفتی تا آزاد شی

تو دست مهربون و خوشبخت مرگ

ای مهربون تر از گلای قرمز

ای شاهد بوی خوش نسترن

تو رنگ و بوی عشق پاکو می دی

عشقای تن طلایی گم نمیشن

بتاب و پر نور شو که خورشیدی تو

ستاره ی سخاوت و عزیزی

گریه نکن اگر که دل می بازی

از تو تا عشق دیگه نمونده چیزی.

 
 
 
 

....

 

کاش زندگی واقعا 2 روز بود!

اینکه 2 روز نیست

بعضی وقتا دو روز دو سال میشه

و 365 روز ضربدر 2000!!!

و امشب من به تمام غمهایم معنی و مفهوم دادم

مفهوم زندگی! مفهوم خوبی و قشنگی

 

         و حالا برای همیشه : خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک می کنم

                                      

                                                توی تنهاییا فقط به تو فکر می کنم

 

                                                         با تو می مونم واسه همیشه...

 

 

التماس دعا لطفا:

امروز یه گل ناز دیدم یه استاد

وای خدای بزرگ شکرت

 

امروز یه جای مقدس مخصوص بودم

 

 

تمام وجودم پر از عشق شده بود من کلی اونجا چیزای خوشگل گرفتم

حرفای خوب  زدم اونجا جای بسیار مقدسی بود برای من

بچه ها برای من دعا کنین لطفا

چونکه من در حال حاضر بسیار وارد مسائلی شدم که ممکنه مسیر زندگیمو عوض کنه

لطفا .....

 

 

هزارون ساله که می جنگم انگار

هزارون ساله که مست و ملولم

هزارون ساله از بیرنگ و بارنگ

هزارون رنج می بینم صبورم

 

هزارون درد دارم سینه ام مُرد

میون کوچه پس کوهای عاشق

میون رفتن و موندم ندارم

یگانه همدمی مثل شقایق

 

کجا درمون من پیدا نمیشد

که گشتم کو به کو هرجا که میشد

نشونم دادن اونی رو که خواستم

چه دیر اما کسی عاشق نمی شد

 

همون اول برای عشق مردم

ولی دیوونه گی اجری نمی داشت

به هر کی میرسیدم دل نمی خواست

به جاش تو سینه من عشق می کاشت

 

          

 

 

 

 

عشق من

 

قلمم از اسم تو قاصراست؛هنوزنمی دانم قلبت مطعلق به کیست ولی به خداسوگنداگرتوبخواهی دیگر مرا نخواهی دید پس ای دلدار من انچه دردلت هست برزبان بیاور وبگذار جان خسته ی من از دریای طوفانی تردید نجات یابد یابگودوستم نداری یا بیا و دستانم را در دست بگیر و مرا در اغوش نگاهت غرق کن؛ اخراتش چشمان قهوه ایت مراسوزاند و خاکسترکرد.این جان روحی ندارد مانند مرده ای متحرک فقط قدم بر میدارم بی انکه بدانم مقصدکجاست ویاچرااین راه را می پیمایم

 

 

عشق من اگردوستم نداری بگو تادل ازتوبرکنم گرچه سخت است ام اگرتوبخواهی دیدگانم رابر دنیا میبندم

چشمانم برای کسی گریان است که تاکنون چشمانش مراندیده

لبانم برای داشتن کسی التماس میکنند که تا امروزنامم رابرزبان نیاورده

دستانم در جستجوی دستانی است که حتی کوششی برای گرفتنشان نکرده

قلبم طلب وصال کسی را دارد که در اتش فراق یاری دیگر میسوزد

ومن چه ساده با لبخنداو دل باختم و به یک نگاهش شکستم کوه غرورم مرا زیر اماج غمش له میکند و من دم بر نمی اورم زیرا این سد غرور را او شکسته و من ازچشیدن دردی که او فراهمش نموده غرق در لذت میشوم ولی قلبم ارام نمی گیرد مرتب او را طلب دارد و در نمی یابد من قادر نیستم خواسته اش را پاسخ بگویم فقط به او میگویم

صبر داشته باش که خدا صابرین را دوست دارد

 

 

 
:::::::::::::::::::  سمیه:::::::::::::::::::::::::::::::::

سلام دوستای عزیزم ببخشید یه مدت نبودیم اخه وقت نمیکنیم هر روز اپ داشته باشیم

امروز هم دو سه تایی عکس گذاشتم نمیدونم چرا میگین عکسام نمیاد

اگه نمیاد تو قسمت نظرات بگین

ای که دل بردی ز دل دار من ازارش مکن

                                                انچه او در کار من کردست در  کارش مکن


 

 
 

 

 

 
:::::::::::::::::::  سمیه:::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 

 

 

بقیش تو ادامه مطلب به دیدنش می ارزه


ادامه مطلب

:::::::::::::::::::  سمیه:::::::::::::::::::::::::::::::::
 

عاشقی

این روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه

درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه

این روزا مشق بچه هایه صفحه اشفتگیه

گردای روی اینه فقط غم زندگیه

این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه

مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه

این روزا کار گلدونا ازشبنمی ترشدنه

ارزوی شقایقا یه کم کبوتر شدنه

این روزا اسمونمون پر از شکسته بالیه

جایه نگاهه عاشقت باز توی خونه خالیه

این روزا کار ادما دلای پاک رو بردنه

بعدش اونو گرفتنو به دیگری سپردنه

این روزا کار ادما توانتظار گذاشتنه

ساده ترین بهونشون از هم خبر نداشتنه

این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه

جرم تمومشون فقط لذت اشنائیه

این روزا چشمایه همه غرق نیازوشبنمه

روگونه ی هرعاشقی چند قطره بارون غمه

این روزا قصه هاهمش قصه دل سوزوندنه

خلاصه حرف همه پس زدن ونموندنه

 
 
:::::::::::::::::::  سمیه:::::::::::::::::::::::::::::::::

باز هم یه انشای دیگه

 

توروخدایی که به بزرگی میخونی نگو دوسم نداری نگو بودن یا نبودن من توفیقی برات نداره من از کنار تو

میگذرم ولی تو به جای من به پاهایم مینگری که چگونه جاده ی زندگی را بی تو لنگان طی میکند

خداوندا زندگی ام بی او معنا و مفهومی ندارد این جان بی او سرابی است که هرگز به دریاچه تبدیل

نمیشود

وهرگز گل امید در این بیابان نمی روید ای مردم بگویید چگونه با عشق او سرکنم و دم بر نیاورم؟؟؟؟؟؟؟

 

 

بمژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

                                                    بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الاای همنشین دل که یارانت برفت ازیاد

                                                   مراروزی مباد ان دم که بی یاد تو بنشینم

 

          

:::::::::::::::::::  سمیه:::::::::::::::::::::::::::::::::
 

چقدر سخته عاشقی

چقدر سخته تو چشم هاي كسي كه تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو قلبت گذاشت زل بزني يو و به جاي اين كه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوزم دوسش داري چقدر سخته سرتو باز به ديواري تكيه بدي كه يه بار زير اوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خيالت ساعتها با

هاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه ها تو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه كه هنوزم دوسش داري چقدر سخته گل ارزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشكني و اون وقت آروم زير لب بگي گل من باغچه نو مبارك

 

:::::::::::::::::::  سمیه:::::::::::::::::::::::::::::::::
 

عشق کشنده

خیلی سخته که ببینی یه اهو اسیره پنجه های یه شیر شده ولی سخت تر اونه که ببینی یه شیر اسیر چشمهای یه اهو شده

:::::::::::::::::::  سمیه:::::::::::::::::::::::::::::::::
 

معنای واقعی عشق و ازدواج

 

شاگردی از استادش پرسید:عشق چیست؟استاد در جواب گفت :به گندم زار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور اما به یاد داشته باش نمیتوانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی .   شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت .استادپرسید :چه اوردی؟ شاگرد با حسرت جواب داد:هیچ! هرچه جلوتر میرفتم خوشه های پرپشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین تا انتهای گندمزار رفتم. استاد گفت :عشق یعنی همین . شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟ استاد به سخن در امد:به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمیتوانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شدواو در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را دیدم انتخاب کردم .ترسیدم اگر باز هم جلو بروم دست خالی برگردم . استاد گفت:ازدواج یعنی همین!!!                                                               

 

:::::::::::::::::::  سمیه:::::::::::::::::::::::::::::::::
 

خط های موازی

 

سر کلاس معلم دو خط سیاه موازی روی تخته کشید !!! خط اولی به دومی گفت ما میتونیم زندگی خوبی داشته باشیم !!! دومی قلبش تپید و لرزان گفت :بهترین زندگی!!در همان لحظه معلم بلند فریاد زد (دوخط موازی هیچ گاه به هم نمی رسند) و بچه ها هم تکرار کردند :.... دو خط موازی هیچ گاه به هم نمیرسند مگر انکه یکی از ان دو برای رسیدن به دیگری خود رابشکند                                                                                 

 

 

 

 

 

اآدمک اخردنیاست بخند...آدمک مرگ همین جا ست بخند.. دست خطی که تو را

عاشق کرد شوخی کاغذی ما ست بخند...آدمک خر نشوی گریه کنی ...کل دنیا

سرابیست بخند...ان خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو  تنها  ست  بخند 

          دوست داریم یا فکر می کنیم دوست داریم؟

 

هیچ وقت از خودتون پرسیدین که چرا دوست داریم که کسی را دوست

 بداریم؟

اگه دنبال جوابش می گردین حوصله خرج بدین و این نوشته های  گزاف رو

هم یه نگاهی بکنین.دوست داشتن چیزی غیر از تلقین نیست. صدها بار از

این و اون می شنویم که میگن نمی دونم چرا دوستش دارم ,خودم هم

میدونم که اینقدر هم دوست داشتنی نیست  ولی نمی دونم چه مرگم

 هست که هی میخوام دنیال چیزهایی برم که آخرش رو  از همون اول می

 دونم.درسته که میگن در نومیدی  بسی امید هست, ولی دیگه نه اینقد.یه

 جایی می خوندم که نوشته بود "عاشق باش ولی کنه نباش"خدایبیش

 حرفش خیلی متین بود. ما عادت کردیم که هی خودمون رو به این و اون 

بچسبونیم.تازه با حرف کی؟با حرف یه سری آدم که شیرت میکنن بری جلو

 و وقتی سرت به سنگ خورد  کر و کر بهت بخندند.مگه خودت

 عقل نداری؟کی می خوای از این نعمت خدا استفاده

کنی؟منظورم عقله.تازه با افتخار هم میگی این چیزها عقل نمی

شناسه.چرا می خوای هی تعبیر های غلط از رفتار یارو بکنی و بگی "چون

 این کارو کرد پس دوستم داره".بابا اگه اون بنده خدا میدونست که اگه یه

 همچین کاری بکنه عاشقش می شی,عمرا" این کارو میکرد.چرا جنبه

 نداری بی جنبه؟نکنه می خوای بگی نه این با همه فرق میکرد؟نه عزیزم

هیچ فرقی نمی کرد فقط تو یه کمی مخت تاب برداشته که نمی دونی

داری چه میکنی.نمی خوام نصیحتت کنم ولی بعضی وقت ها یه کارهایی

 میکنی که لج آدم رو در می آری.کی بهت گفته وقتی میدونی طرف با یکی

 هست که واقعا" دوستش داره,هی خودت رو بچسبونی بهش و مثل

بچه ها بگی " من هم می میخوام".چی می خوای؟چرا نمی خوای قدر

 خودت رو بدونی؟تا کی می خوای غرورت رو بذاری زیر پات؟ها الان یه

چیزی یادم افتاد.آخه خاک تو سرت کنم چرا به خودت تلقین کردی که باید به

 خاطرش سیگار بکشی؟آخه حیف اون  سیگار نیست که که به خاطر اون

 بکشی؟حالا  خودت به کنار.آخه تو یعنی اینقدر کودنی که نمی

دونی وقتی میگه نه یعنی چی؟چرا خودت رو زدی به اون راه؟چرا نمی

خوای قبول کنی؟بابا نمی خوادت مگه زوره؟آخه تو اون چی دیدی که نمی

 خوای دست از سر کچلش برداری؟خودت می گی

 اونقد هم خوشگل نیست,می دونم که با یکی دیگست,میدونم که ما به

 هم نمی رسیم.تو که ماشا لله

 این همه فهم داری چرا خریت میکنی؟مرض داری؟می خوام اونقدر تو

 سرت بزنم که دیگه از این....نخوری.میری جلوش سیگار میکشی که

 چی؟یعنی من به خاطر تو سیگاری شدم؟یعنی تو اینقدر

بی اراده ای؟چرا این همه زنگش میزنی ,چرا این همه sms میزنی؟اخه اگه

 یه دونه جواب می داد میگفتم باز هم خوبه برو جلو.کی می خوای خودت

 این ها رو بدونی؟ دیگه نبینم رفتی تو خودت.بدبخت بیا بیرون ببین بیرون

چقد قشنگه.به قول یارو گفتنی "بی خیال فاطی ,دنیا پر از سوسنه".

فقط بخند.آره الکی بخند.بذار مردم هر چی می خوان

 بگن,بگن.

 

 

 

سمیه  جان

 

 

نميگم دوستت دارم
نميگم عاشقتم
ميگم ديونتم كه اگه يه روز ناراحتت كردم بگي بيخيال ديونست . . .


قلب مهربانت مثلثي را مي ماند در درياي عشق
مرا در خود كشيدي برموداي من !!!


اي دوست به جز عشق تو در سر من هوسي نيست
جز نقش تو بر صفحه ي دل نقش كسي نیست


بهترين لحظه، لحظه ايست كه فكر كني فراموشت كردم، بعد 1 اس ام اس از طرف من بياد كه توش نوشته ميميرم برات !
ولنتاینت مبارک !


يادته بهت گفتم كه خشت ديوار دلتم، تو هم منو شكستي
ولي اشكالي نداره، حالا خاك زير پاتم !


با تو از خاطره ها سرشارم. با تو تا آخر شب بیدارم . عشق من دست تو یعنی خورشید. گرمی دست تو را کم دارم . . .


قاب عكستو زدم جاي ساعت ديواري
از اون موقع به بعد تو شدي تمومه لحظه هام . . .


عمري با غم عشقت نشستم
به تو پيوستم واز خود گسستم
وليکن سرنوشتم اين سه حرف بود
تو را ديدم. پرستيدم . شکستم


زندگی عشق است افسانه نيست آنکه عشق راآفريد ديوانه نيست


عشق آن نیست که هر لحظه کنارش باشی عشق آن است که پیوسته به يادش باشي


بزرگترین آرزوم اینه کوچکترین آرزوت باشم


تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند


اي کاش که معشوق ز عاشق طلب جان مي کرد، تا که هر بي سرو پايي نشود يار کسي !!!


دوست داشته باش و زندگی کن!زمان برای همیشه از آن تو نیست


چقدر سخت است منتظر کسی باشی که هیچ وقت فکر آمدن نیست!


می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی .ولنتاین مبارک


اگر روزي دشمن پيدا کردي بدون در رسيدن به هدفت موفق بودي.اگر روزي تهديدت کردن بدون در برابرت ناتوانند. اگر روزي خيانت ديدي بدون قيمتت بالاست. اگر روزي ترکت کردند بدون با تو بودن لياقت ميخواد


من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو، به دو چيزاعتقاد دارم يكي خدا وديگري تو، من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو.


زندگي آرام است، مثل آرامش يك خواب بلند.
زندگي شيرين است، مثل شيريني يك روز قشنگ.
زندگي رويايي است، مثل روياي ِيكي كودك ناز.
زندگي زيبايي است، مثل زيبايي يك غنچه ي باز.
زندگي تك تك اين ساعتهاست، زندگي چرخش اين عقربه هاست، زندگي راز دل مادر من. زندگي پينه ي دست پدر است، زندگي مثل زمان در گذر...


هر كي اومد پيش من يه ذره جاتو نگرفت....هيچ ادايي جاي اون نازو اداتو نگرفت....پيش هر نقاشي رفتم تو رو نقاشي كنه، روي هر بومي زدم رنگ چشاتو نگرفت...


ميدوني آدما بين الف تا ي قرار دارند. بعضي ها مثل " ب " برات ميميرند، مثل " د " دوستت دارند، مثل " ع " عا شقت ميشوند، مثل " م " منتظر مي مونند تا يه روز مثل " ي " يارت بشن.


حرفهايي هست براي نگفتن و ارزش عميق هر كسي به اندازه ي حرفهايی است كه براي نگفتن دارد و كتاب هايی نيز هست براي ننوشتن و من اكنون رسيده ام به آغاز چنين كتابي...


کاش کسي تو دلمون پا نميذاشت... کاش اگه پا ميزاشت دلمون رو تنها نميذاشت... کاش اگه تنها ميذاشت رد پاش رو روي دلمون جا نميزاشت


قلبمو هدیه می دم بهت . مواظبش باش . نه به خاطر اینکه قلبمه به خاطر اینکه تو توشی


موقعی كه می خواستمت مي ترسيدم نگات كنم،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم


دل آدمها مثل يك جزيره دور افتادست ،اينكه كي واسه اولين بار پا به جزيره ميزاره مهم نيست مهم اون كسيه كه هيچوقت جزيره را ترك نكند


اگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميکردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم ولي افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم


عشق شايد زود تو را عاشق و دلتنگ كند اما هرگز تو را سير نمي كند. روز ولنتاينت مبارک


گرتواين دنيا کسي هست که با ديدنش رنگ رخسارت عوض ميشه و قلبت ابروتو به تاراج مي بره. مهم اين نيست که اون مال تو باشه، مهم اينه که باشه. نفس بکشه، زندگي کنه و از زندگيش لذت ببره


خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد


اگه تو دنيا هيچي هيچي نداشته باشي مطمئن باش سه چيز هميشه مال تو هست:خداي مهربون، فکراي قشنگ وقلب کوچيک من


عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي


صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است
صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد
صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا

نشسته ام تا شايد صدايم كني
صدايم كني ومحبت بي دريقت را نثارم كني


عشق من تو باش نه براي اينکه در اين دنياي بزرگ تنها نباشم.تو باش تا در دنياي بزرگ تنهاييم تنها ترين باشي..


تو مثل راز بهاري و من رنگ زمستانم. چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نميدانم


دلم همچو آسمان،پر از ابرهاي بارانيست،
اي کاش دلم امشب بگريد، شايد که بغض عشق در چشمانم بشکند....


آري دوستي دو نيمه دارد نيمي از آن عشقي است که دل تو را بيقرار کرده است و نيمي ديگر آن محبتي است که در دل من مي تپد


فرشته ها وجود دارن اما بعضي وقتا چون بال ندارن ما بهشون ميگيم دوست


شب شده بود، گل آفتاب گردان داشت دنبال خورشيد ميگشت که يهو يک ستاره بهش چشمک زد، اما گل آفتابگردان سرش رو آرام آورد پايین، ميدونی چرا؟! آخه گلها هيچوقت خيانت نميکنن واسه همينه که گل آفتابگردان هميشه شبها سرش پایينه


آنچه زيباست عزيز نيست
آنچه عزيز است زيباست و تو زيباتريني

 

 

داستان عشق

 

قصه ی آن دختر را می دانی ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را
ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد
»

***
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا
بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد
:
« بیا و با من عروسی کن

ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام
»

***
دختر برخود بلرزید

و به زمزمه با خود گفت
:
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟
»
دلداده اش هم نا بینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد
:
قادر به همسری با او نیست


***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی
»

 

 

 

 

 
 
 
 
گمشده ام اکنون و مهی سنگین نگاهم را پر کرده است

نسیم می پیچد در میان گیسوان پریشانم

خیره ام به راهی که تو ار آن آمدی و به ناگاه رفتی

من مانده ام پا در گل

اینجا، میان مرداب تنهایی

 
 
 
 
 

 
 
 
تنهایی، تنهایی، تنهایی

در میان میلیونها انسان تنها بودن اتفاق عجیبی ست

روزی شاید کسی بیاید ، کسی که تنها باشد او هم میان جمع

و یکی شود با من  و پایان یابد این تنهایی

هراس از تنهایی لانه کرده است در وجودم

در جانم خانه ساخته است ، خانه ای ابدی انگار

کاش ویران شود این خانه تنهایی

 

 

 
 
 

این منم میان سفیدی کاغذها، پاک و بی لک

بخوان مرا

افسانه هزار و یک شبم ،اگر شهرزادی باشد تا باز بخواندم.

 
 
 

"منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافریست رنجیدن"

 
 
 
 

 
 
"لاف عشق و گله از یار،زهی لاف دروغ

عشق بازان چنین، مستحق هجرانند"

 
 
 

 
 
 
دیگر به خواب من نیا! هربار که از رویای با تو بودن به حقیقت بی تو می رسم رشته رشته کم می شود از تار و پود بودنم و فرسوده می شود جانم.

دیگر به خواب من نیا! از پس هر بیداری زخم تازه ای به قلبم می نشیند و جاری می شود نیستی قطره قطره در رگهای هستیم.

دیگر به خواب من نیا! دیگر از دیدنت در خیال خسته ام ، بیزارم از تمام عاشقی ها و هرآنچه مهر ورزیدن است در خیال.

نازنین این بار اگر به بیداری آمدنت نبود به خوابهایم دیگر قدم مگذار.

 

 
 
 

 
 
گاه لذت کلامی ساده چون شهدی شیرین جاری میشود در جانت و کویر دلت را نرم میکند چون بارانی در برهوت، اما کویر با اندکی باران تنها تشنه تر میشود از پیش و تنهاتر.
 
 
 

 
 
سالهای سال رویاهایم را سکه سکه انباشته بودم درون قلک چوبی  و امروز همه رایکجا فروختم.

بهایش؟ به نیم نگاه مشتاقش.

 
 

 
 
به پشت سر که نگاه می کنم خوشی و ناخوشی چنان بهم درآمیخته اند که به یاد نمی آورم کدام روز را چگونه زیسته ام ، پیش رو اما در غبار ندانسته ها محو و گم است و هیچ چراغی این راه را روشن نمی کند تا  بشناسم راه از بیراه و چاه از راه. مشعلی می جویم تا روشن کند این راه پیش رو و دستی تا یاریم کند در این عبور. نجوایی مکرر در گوشم می پیچد که تو راه پیش گیر روشنایی بی شک طلوع خواهد کرد.
 
 
 

 
 
پر بودم از حرفهای نگفته ، خوب و بد ، شاد و ناشاد. لحظه ها را پی در پی به شماره طی می کردم تا برسد به گاه گفتن ، تو اما حتی سلام را پاسخی سخت و سرد نثار کردی.  نگاهت برای لحظه ای تنها لحظه ای با نگاهم آشنا نشد ، من بی خبر از همه چیز در پی نگاهت ، کلامت و اشتیاق دیرینت انتظار را از پس پرده اشک به نظاره نشسته بودم تا مگر نرمی نگاهی یا نوازش کلامی دربرم گیرد ، زمان همچون عقربه ثانیه شمار تند وتند گذر کرد و من هیچ نیافتم در این انتظار تلخ و طولانی.

تو انگار که طلسم شده ای و من در پس غبار تیره و تار نگاهت باز چیزی نمی یابم، هیچ .

حرفهایم انگار در دلم می خشکند بی آنکه مجال تولد بیابند و من ذره ذره ریشه دواندن اندوه را در تمام هستی ام احساس می کنم ، بی آنکه لب گشوده باشم به لبخندی و حتی شکوه ای.

و تو هیچ نمی دانی که من از اوج کدام قله به قعر کدام دره سقوط می کنم و حتی نگاهت را نمی گردانی به سوی من تا برای آخرین بار کلامی را در نگاه خیسم یا لبخند  اندوهگینم بخوانی.

 
 
 

 
 
 
صبح دوباره چشم بازمیکنی مثل یک عروسک کوکی کارهای دیروز و روز های قبل را تکرار می کنی ، از خانه که بیرون می آیی همه انگار همان آدمهای دیروز و روزهای قبل اند و تا غروب آفتاب و پایان روشنی همان دادو قال دیروز و روزهای قبل و شب دوباره خستگی و احساس بیهودگی به خواب می روی و باز با طلوع نور....تکرار،تکرار...
 
 

 

 


 
 
 
دروغ چه واژه عجیبی است . تنها چهار حرف کافی است تا تو را نابود کند یا جانی دوباره بخشد.

مرز میان دروغ و راستی کجاست؟ گاه آدم ها  خودشان انگار دوست دارند دروغ بشنوند و گاه از یک دروغ ساده بر می آشوبند. چه کسی می داند شاید حتی در آن هنگام که می پنداریم راست ترین حرفها بر زبانمان جاری است دروغی بزرگ در پس آنها نهفته باشد. عشق این واژه تکراری و همیشه تازه این سه حرف ویرانگر یا زندگی بخش حتی نمی توان گفت که این واژه حقیقت است یا مجاز دروغی به بزرگی تاریخ است یا حرف راست.

 
 
 

 
 
همیشه گمشده ای هست

هی می گردی و می گردی، همه جهان را می گردی

لحظاتی هست که فکر می کنی باید از جا بپری و فریاد بزنی یافتم یافتم

اما زمان به تو ثابت می کند که باز اشتباه کرده ای نیافته ای

و باز می گردی و می گردی و می گردی و جهان با تو می گردد

کدام مرد علم بود که سرش را برای اثبات گردش زمین به باد داد

بیچاره اشتباه می کرد این زمین نیست که می گردد

مائیم که همیشه می گردیم و می گردیم

و در نهایت مثل یک پرگار به نقطه آغاز باز می گردیم

سرم گیج می رود و فقط دلم می خواهد بایستم

 و رها شوم در زمان و مکانی لایتنهایی

 و تنها آغوشی گرم باشد تا مرا از سقوط بازدارد

حتی اگر آنی نباشد که من به دنبالش می گشتم...

 

 
 
 

 
 
من روحم را، ارزشمندترین دارائیم را نثار تو کردم

تو ندانستی و رفتی

در پی تنی گمشده بودی

و روزی در پی روحم باز خواهی گشت که

من روحم را به قیمت جسمی ناچیز فروخته ام

 و تنی خسته و رنجور

تنها دارائیم خواهد بود.

 
 
 

 
 
چه انتظار عجیبی است

انتظار پروانه

درون پیله خودتنیده تاریک

درون خلوت بی منتهای ابریشم

در آرزو و خیال  دو بال رنگارنگ

در انتظار صعود تا خورشید

و پرگشودن و آتش به خود زدن...

 

 

 
 
 

میگن

"سلسله موی دوست حلقه ی دام بلاست"

ازت بخاطر اینکه بی مو و  کچلی ممنونم

وگرنه در دام بلایت  گرفتار می شدم

اونوقت خیلی بد میشد

خیلی

 
 
 

 

بالاخره باید ی روزی بهت میگفتم که :

تو

بمان و

دگران

وای به

حال

دگران

 
 
 

 

مردی  خائن بانگ برآورد که دوستت میدارم ... باور کن

زنی آهسته گفت :

هیس !

خر خودتی

 

 
 
 

 

گفتم که رفیقی کن با من

گفت :

عمرن

گفتم ز کجایی تو

تسخر زد و گفت :

بی خیال ...

میای بریم فرحزاد ؟

 

 
 
 

 

عزم آن دارم که امشب نیم مست

پای کوبان کوزه ی دردی به دست

سر به بازار قلندر در نهم

پس به یک ساعت ببازم هر چه هست

تا کی از تزویر باشم  رهنما

تا کی از پندار باشم خود پرست

پرده ی پندار میباید درید

توبه ی تزویر میباید شکست

وقت آن آمد که دستی بر زنم

چند خواهم بودن آخر پای بست

ساقیا در ده شرابی دلگشای

هین که دل برخاست  غم در سر نشست

تو بگردان دور تا ما مرد وار

دور گردون زیر پای آریم پست

مشتری را خرقه از سر برکشیم

زهره را تا حشر گردانیم  مست

پس چو عطار از جهت بیرون شویم

بی جهت در رقص آییم از الست

*** میقورتم این شعر عطارو و با خوندنش مست میشم

 

 

 


 

 

 

چه زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن و چه غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن .

ای کاش می دانستی بدون تو و به دور از تو از دستهای مهربانت زندگی چه ناشکیباست .

دستانم تشنه ی دستان توست و شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا را داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت .

 

 
 
دستانم بوی گل میداد، مرا به جرم چیدن گل گرفتند، اما هیچكس فكر نكرد شاید گلی كاشته باشم...

مهم بودن خوبه اما خوب بودن مهمتره

اگر به كسی خوبی كردی فراموش كن

به آنها که در می زنند رحم کنید تا آنکه در آسمانهاست به شما رحم نماید

بگذارید و بگذرید. ببینید و دل نبندید. چشم بیاندازید و دل نبازید. كه دیر یا زود باید گذاشت و گذشت. «علی(ع)»

سکوت بهترین استاد است... از او حرف زدن بیاموزیم

در آن شهری كه مردمانش عصا از كور می دزدند... من خوش دل محبت جستجو می كردم

من از چشمان خود آموختم رسم محبت را كه هر عضوی به درد آید برایش دیده می گرید

در شدت سختی ها دعا می كنی... چه خوب بود اگر در حالت خوشی و شادمانی هم دعا می كردی

وقتی كسی را نمی فهمند او را دیوانه می پندارند

ببخش تا لذت ببری. انتقام بگیر تا حسرت بخوری

ديشب حسابي شام نخوردم و حسابي نخوابيدم. اما حسابي فکر کردم که روز حساب دهي چقدر بايد حساب پس بدم!

مراقب افكارت باش كه آنها به گفتار تبديل مي‏شوند
مراقب گفتارت باش كه آنها به كردار تبديل مي‏شوند
مراقب كردارت باش كه آنها به عادت تبديل مي‏شوند
مراقب عادتت باش كه آنها به شخصيت تبديل مي‏شوند
مراقب شخصيتت باش كه آنها به سرنوشت تبديل مي‏شوند

اگر توانستي در اوج مشکلات لبخند بزني آن موقع است که خوشبخت هستي

تو شوخی شوخی لبخند می زنی... و من جدی جدی عاشق می شم

شکسپیر میگه: اگه واسه اولین بار موفق نشدی... دوباره سعی کن

حضرت علي (ع) مي فرمايند: زندگي دو روز است، روز اول به نفع تو و روز دوم عليه تو. روزي كه به نفع توست مغرور نشو و روزي كه عليه توست صبور باش. زيرا كه عمر هر دو كوتاه است.

مجبور نیستی سریعتر از کوسه ای که دنبالته شنا کنی. فقط کافیه از نفر کناریت سریعتر باشی

کسی كه خوب فكر می كند لازم نيست زياد فكر كند.     (آلمانی)

اگر می خواهی از لغزش ها مصون بمانی و عیب هایت پوشیده بماند، کم حرف بزن!     حضرت علی (ع)

عذرخواهی، دلیل خردمندی ست.     حضرت علی (ع)

بابا نان نداد... بابا نمیتونه که واسه بچه هاش نان بیاره...  بابا از بچه هاش خجالت کشید...

شبهای دراز بی عبادت چه کنم
طبعم به گناه کرده عادت چه کنم
گویند خدا گناه را می بخشد
او بخشد ولی من از خجالت چه کنم

آدمک آخر دنياست، بخند        آدمک مرگ همين جاست، بخند
آن خدايي که بزرگش خواندي        به خدا مثل تو تنهاست، بخند
دستخطي که تو را عاشق کرد        شوخي کاغذي ماست، بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است        فکر کن گريه چه زيباست، بخند
آنچه به يادت داديم        پر زدن نيست که در جاست، بخند
آدمک نغمه آغاز نخوان        به خدا آخر دنياست، بخند

وقتي کسي رو بيش از اندازه واقعيش براي خودمان بزرگ مي کنيم، کوچکترين عمل احمقانه اش بزرگترين ضربه براي ما خواهد بود...

شب در چشمان من است، به سياهي چشمهايم نگاه کن
روز در چشمان من است، به سپيدي چشمهايم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است، به چشمهاي من نگاه کن
پلک اگر فرو بندم، جهاني در ظلمات فرو خواهد رفت
من زندگي را دوست دارم، ولي از زندگي دوباره مي ترسم
دين را دوست دارم، ولي از کشيش ها مي ترسم
قانون را دوست دارم، ولي از پاسبان ها مي ترسم
عشق را دوست دارم، ولي از زن ها مي ترسم
کودکان را دوست دارم، ولي از آینه مي ترسم
سلام را دوست دارم، ولي از زبانم مي ترسم
من مي ترسم؛ پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم، ولي از روزگار مي ترسم
ميزي براي کار، کاري براي تخت، تختي براي خواب، خوابي براي جان، جاني براي مرگ، مرگي براي ياد، يادي براي سنگ
اين بود زندگي...
(زنده ياد حسين پناهي)
دریافت کلیپ این جملات به زبان خود حسین پناهی (
دانلود)

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

زندگي شايد يک خيابان دراز است،
                        که هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد ريسماني ست
                        که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي ست
                   که از مدرسه برمي گردد
يا عبور گيج رهگذري باشد
                که کلاه از سر برمي دارد و به رهگذري ديگر
                                  با لبخندي بي معني مي گويد: سلام
زندگي شايد آن لحظه ي مسدودي ست
               که چشمان من در ني ني چشمان تو
                                           خود را ويران مي سازد...
و در اين حسي است
              که من آن را با ادراک ماه
                          و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
آه...
            سهم من اين است
                              سهم من اين است
سهم من آسماني ست
                    که آويختن پرده اي،
                                   آن را از من مي گيرد

 

 

 

 

 

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*

 

 

 

 

 

نامه عاشقانه

 

 

 

نامه عاشقانه

 
 
از الان نوروز مبارك
 
 من پیشا پیش سال نو رو به همه شما دوستانم تبریک میگم 
 
 
ممنون
 
  سیــــــــــــــــــــامک ¤¤¤ سمیه  
 



چقدر عجیبه که :
- تا وقتی مریض نشی کسی برات گل نمیاره
- تا فریاد نکنی کسی به طرفت بر نمی گرده
- تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه
- تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد

 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي

 

زيباترين عكسها در اتاقهاي تاريك ظاهر ميشن! پس هر وقت تو قسمت تاريك زندگيت واقع شدي... بدون كه خدا مي خواد 1 تصوير زيبا ازت بسازه

 

آسمان می بارد، گل می میرد، تو نه آسمان باش نه گل.
زمین باش تا آسمان بر تو ببارد و گل در تو بروید

 

كاش دوستي ها مثل رابطه دست و چشم بود. وقتي دستت زخم مي شه چشمت گريه ميكنه و وقتي چشمت گريه مي كنه دستت اشكشو پاك مي كنه !

 

انتظار سخت است فراموش کردن هم سخت است اما اينکه نداني بايد انتظار بکشي يا فراموش کني از همه سخت تر است

 

يک هميشه يک است . شايد در تمام عمرش نتواند بيشتر از يک عدد باشد اما بعضي اوقات مي تواند خيلي باشد . يک نگاه . يک سرنوشت . يک خاطره . يک دوست .

 

وقتي کسي رو دوست داري حاضري جون فداش کني

حاضـــــري دنـــياروبدي فقـــــط يه بـــارنيــگاش کني

 به خاطرش داد بزني به خـاطـرش دروغ بگي

رو همه چي خط بکشي حتي رو برگ زندگي

 وقتي کسي تو قلبته حاضري دنيا بد بشه

فقط اوني که عشقته عاشقي رو بلد باشه

 قيـد تمـوم دنـيارو به خـاطراون مـي زني

خيلي چيزارو ميشکني تا دل اونو نشکني

 حاضري که بگذري ازدوستاي امروز و قديم

اما صـداشو بشـنوي شـب ازمـيون دو تا سـيم

 حاضري قلب تو باشه پيـش چشاي اون گرو

فقط خدا نکرده اون يه وقت بهـت نگـه بـرو

 حاضري هرچي دوست نداشت به خاطرش رها کني

حـسـابـتـو حـســــــابي ازمـردم شــــــهر رهـا کـنـي

 حـاضـري حـرف قـانـونـو سـاده بـذاري زيـرپـات

به حرف اون گوش کني و به حرف قلب با وفات

 وقتي بشينه به دلت ازهمه دنيا ميگذري

تـولد دوبـارته وقـتي اسـمشو مـي بـري

 حاضري جونت و بدي يه خارتوي دستاش نره

حتي يه ذره گرد و خـاک تو مـعبد چـشاش نره

 حـاضـري مسـخـرت کـنن تـمام ادماي شـهـر

اما نبيني اون باهات کرده واسه يه لحظه قهر

 حاضري هرجا که بري به خاطرش گريه کني

بگي که محتاجشي و به شونه هـاش تکيه کنـي

 حاضري که مردم همشون تو رو با دست نشون بدن

ديوونه هـاي دوره گـرد واسـه تـو دسـت تکـون بـدن

 حاضري اعتبارتو به خاطرش خراب کني

کارتو به کسي بدن جات اونو انتخاب کنن

  حاضري که بگذري ازشهرت و اسم و ابروت

مهم نباشـه که کسـي نـخـواد بـشـينـه روبـروت

 وقـتي کسـي تو قلـبته يه چيزقيـمتي داري

ديگه به چشمت نمياد اگرکه ثروتي داري

 حاضـري هرچـي بشنـوي حتي اگه سرزنشه

به خاطراون کسي که خيلي برات با ارزشه

  حاضري هرروز سراون با ادما دعوا کني

غـرورتو بشـکني و بازخـودتـو رسـوا کني

 حاضـري هرکي جز اونو سـاده فرامـوش بکـني

پشت سرت هرچي ميگن چيزي نگي گوش بکني

 حاضري هرچي که داري بيان و از تو بگيرن

پـرنـده هـاي شـهـرتـون دونـه بـه دونـه بمـيرن

 وقتي کسي رو دوست داري صاحب کلي ثروتي

نـذارکـه ازدسـتـت بـــره ايـن گـنج خيـلـي قيـمتـي

 
 
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 

دلم از نرگس بیمار تو -  بیمارتر است
چاره کن درد کسى- کز همه ناچارتر است

من بدین طالع برگشته چه خواهم کردن
که ز مژگان سیاه تو نگون سارتر است

گر تواش وعده دیدار ندادى امشب
پس چرا دیده من از همه بیدارتر است؟

هر گرفتار که در بند تو مى نالد زار
مى برد حسرت صیدى که گرفتارتر است

عقل پرسید که دشوارتر از مردن چیست
عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است؟

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 

چشم خسته هنوزم به راه

تا كه بر گردي دباره

تا بيايي وباز ببيني دل

واسه عشقت بيقرار

هنوزم يادت تو شبهام

تو را ياد من مياره

تو بدون اگه نباشي

پيش چشمام روز تاره

تو اكه پيشم نباشي

دنيا واسه من خاره

حرف تو شيرين جز

تو همه حرفا زهر ماره

تو بيا گلم عزيزم

تو بيا بازم دباره

بيا و ببين عزيزم

دل من چشم انتظاره

تو بكن با يك نگاهت

دلما تو پارپاره

تو بدون يه روز نباشي

زندگيم معني نداره

 

 

 

 


تو در آن زمان كه نامي ز جهان نبودي، بودي


درِ بسته جهان را تو به روي ما گشودي


تو سپرده اي به شبنم كه به برگ گل نشيند


به خزان اجازه دادي كه ز باغ گل بچيند


تو به گوش ابر خواندي كه از آسمان ببارد


تو به آفتاب گفتي به زمين قدم گذارد


تو به چشمه ياد دادي ز دل زمين بجوشد


به گياه تشنه گفتي كه زآبِ آن بنوشد


به هزار نقش زيبا گل و سبزه را كشيدي


شب و روز و كوه و دريا همه را تو آفريدي


تو كه اي ، چه اي ،كجايي !؟ تو خدا ، هر آنچه هستي


تو خدا هميشه بودي ، تو خدا هميشه هستي


 

+

 
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
 

 

در حيرتم از مردم


از مردم پست


اين طايفه ي زنده كش مرده پرست


تا هست به ذلت بكشندش به فنا


تا رفت به عزت ببرندش سر دست

 


؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟+


معنای محبت ........

معنای محبت را وقتی متوجه شدم

 که کودکی در نقاشی خودش خورشید

 را سیاه کشیده بود که پدر کارگرش زیر

آفتاب سوزان نسوزد.

 


+؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


عیدتان مبارک

فرا رسیدن عید سعید قربان برهمه مبارک باد!

مدیریت وبلاگ "فقط به خاطر تو" فرا رسیدن عید سعید اضحی را بر همه گان

تبریک عرض نموده و امیدوار است حج همه حجاج گرانقدر مقبول

بارگاه خداوند گردد و از ایزد منان موفقیت برای همه خواهان است.

پرویز قرین مدیر وبلاگ

 

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


عید مبارک......
graphics/eidadha/eidhajj1105.jpg

عید سعید قربان خدمت همه عزیزان و دوستان خوبم مبارک باد

و برای همه آرزوی عید و روزهای خوش دارم

هر شب تان برات و هر روز تان عید


+؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


همیشه ...

 

همیشه به خودم میگفتم که آیا امکان دارد از راه برسد ولی بعد میدیدم که تمام اینها فقط یک خیال بود، خیالی که هر موقع دور و ورم را نگاه میکردم متوجه میشدم که نه، هیچ موقع نخواهد رسید.

همیشه دلم می خواهد که گوشه ی تاریکی از اتاق کوچکم بنشینم و با خود فکر کنم که آیا همچین چیزی اصلا وجود دارد اما نمی شد چون این تنهایی تنهاتر از آن چیزی بود که به ذهنم میرسید.

همیشه دوست داشتم و خواهم داشت که سرم را بر روی شانه های یک نفر بگذارم و آنقدر گریه کنم که دیگر دلم پر از غم نباشد اما چه کنم که کسی، حتی یک نفر هم به من نگاهی نمیکرد.

همیشه می خواستم قدم در راهی بگذارم که علاوه بر خود برای دیگران هم خوشایند باشد، اما چه کنم که هر چه کردم برق خوبیه این کار در چشمان دیگران نمایان نشد.

آری من کسی هستم که خود را نشان دادم، اما چشم دیدار با من را پنهان کردند.


؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


سوگند.......
 

مردم همه
تورا به خدا
سوگند می‌دهند
 
اما برای من
 
تو آن همیشه‌ای
که خدا را به‌تو
سوگند می‌دهم!

 

تو می‌توانی؟ 

 

من سال‌های سال مُردم
 
تا اینكه یك دم زندگی كردم
 
تو می‌توانی
 
یك ذره
 
یك مثقال
 
مثل من بمیری؟

 

 
  قيصر امين پور

+؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


مادر....................

 

 

اشکم بریز

             که دلم هوای

         مادرم

   کرده است

 

 

فال عشق

تو را چون کعبه می دانم .......... به سویت هر کجا باشی نماز عشق می خوانم

 

 

 

 

باید خریدارم شوی

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شو م
وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
 من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران
اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم

راز نهفته

زدرد عشق تو با کس حکایتی که نکردم
چرا جفای تو کم شد ؟ شکایتی که نکردم
چه شد که پای دلم را ز دام خویش رهاندی
از آن اسیر بلکش حمایتی که نکردم

نیش و نوش

 کس بهره از آن تازه بر و دوش ندارد
 کاین شاخه گل طاقت آغوش ندارد
 از عشق نرنجیم و گر مایه رنج است
با نیش بسازیم اگر نوش ندارد

دریای تهی

در جام فلک باده بی دردسری نیست
تا ما به تمنا لب خاموش گشاییم
 در دامن این بحر فروزان گوهری نست
چون موج به امید که آغوش گشاییم؟

رنج زندگی

 هزار شکر که از رنج زندگی آسود
 وجود خسته و جان ستم کشیده من
به روی تربت من برگ لاله افشانید
به یاد سینه خونین داغ دیده من

آواره

جز کوی تو جای من آواره ندارم
جولانگه برق است
 ولی چاره ندارم
 یک جلوه کند ماه در ایینه صد موج
جز نقش تو بر سینه صد پاره ندارم

 نیرنگ نسیم

نرم نرم از چک پیراهن تنش را بوسه داد
 سوختم در آتش غیرت ز نیرنگ نسیم
زلق بی آرام او از آه من اید به رقص
شعله بی تاب می رقصد بآهنگ نسیم

سایه هما

چشم تو نظر بر من بی مایه فکنده است
بر کلبه رویش هما سایه فکنده است
از خانه دل مهر تو روشنگر جان شد
این سرو سهی سایه به همسایه فکنده است

فریب

 چاره من نمی کنی چون کنم و کجا برم ؟
شکوه بی نهایت و خاطر ناشکیب را
گر به دروغ هم بود شیوه مهر ساز کن
دیده عقل بستهام کز تو خورم فریب را

آتش گل

در آتشم من و این مشت استخوان بر جاست
عجب که سینه ز سوز نفس نمی سوزد
ز بسکه داغ تو دارم چو لاله بر دل تنگ
دلم به حال دل هیچ کس نمی سوزد
 به جز من و تو که در پای دوست سوخته ایم
 رهی ز آتش گل و خار و خس نمی سوزد

چشم نیلی

نیلگون چشم فریب انگیز رنگ آمیز تو
چون سپهر نیلگون دارد سر افسونگری
از غم رویت بسان شاخه نیلوفرم
ای ترا چشمی به رنگ شعله نیلوفری

اشک و آه

عمری چو شمع گریه جانسوز می کنیم
روزی به شب بریم و شبی روز می کنیم
اشکیم و جان گدازتر از آتشیم ما
آهیم و کار برق جهانسوز میکنیم

 صبح پیری

تا بر آمده پیری پایم از رفتار ماند
کیست تا برگیرد و در سایه تکم برد
ذره ام سودای وصل آفتابم در سر است
 بال همت می گشایم تا بر افلکم برد


<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<


 

 


+

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

دوستت دارم



 

دلتنگی های آدمی

را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را

آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از ناگفته هاست

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشقهای نهان

وشگفتی های بر زبان نیامده

و در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو ومن...............................

برای تو وخویش

چشمانی آرزو میکنم

که چراغهاو نشانه ها را در

ظلمت ما ببیند

وگوشی

که صداها وشناسه ها را

در بیهوشی ما بشنود

برای تو خویش

روحی

که این همه را در خود گیرد و بپذیرد

وزبانی

که در صداقت خود

مارا از خاموشی خویش بیرون کشد

وبگذارد از آن چیزی که در بند مان کشیده است سخن بگوئیم...........


+

 
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
 

 
 

 

 

تو را دوست نمي‌دارم

گرچه گلي در نظر آيي

يا يا قوت زردي

يا ميخكي

كه آتش، آن‌ها را به كشتن خواهد داد

تو را دوست مي‌دارم

چون آن حقايق تاريك

كه دوست‌ داشتني هستند

من حقيقت تو را دوست مي‌دارم

اگر گياهي باشي كه هيچ‌ گاه شگوفه نداده است

باز دوستت مي‌دارم

حقيقت مطلق تورا

و عشقي كه از تو

در بدنم زندگي مي‌كند

دوستت مي‌دارم، بي‌آنكه بدانم چرا؟

يا چه زماني؟ در كجا؟

تو را آشكارا دوست مي‌دارم

ما به هم نزديكيم

به قدري نزديك كه دستان تو بر سينه‌ام

همان دستان من است

به قدري كه بستن چشمان تو

همان به خواب رفتن من است


+

 
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
 

سلطان عشق.....

 

 


+

 
 
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

محرم آمد............

 

 

سلام بر محرّم

 سلام من به محرٌم به ماه دلبر زینب

 به اشک سینه زنانش ز نزد مادر زینب

 سلام من به محرٌم به آنکه صاحب آن است

  به کاروان بهاری که در مسیر خزان است

 سلام من به محرٌم به خیمه های قشنگش

      به اشک مهدی زهرا و به غصٌه ی دلتنگش

 سلام من به محرٌم به پرچم غم زهرا

 به گیسوان سفید و به قامت خم زهرا 

                               

باز محرم آمد و اشك هايش براي حسين
باز محرم آمد و ناله هايش براي زينب
باز محرم آمد و دلتنگي هايش براي رقيه
باز محرم آمد و دل شكستگي هايش براي عباس
دهه اول محرم كه مي شود بغض عجيبي روي سينه ام سنگيني مي كند و اشك ها در چشمم دو دو مي زند و منتظر تلنگري است كه جاري شود ... كاش به جاي اين همه دل نازكي كمي هم از صبر زينب مي آموختم كه در سخت ترين شرايط محكم بايستم تا دشمن بلرزد ... كاش به جاي اين همه بي تابي كمي از استقامت حسين مي آموختم و كمي از وفاداري ابوالفضل .... و كاش ذره اي از جوانمردي حسين در وجود ما بود ... كاش .....


+

 
 
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
 

 
 

بگذر از كوي ما
كن نظر سوي ما
به هر طرف ببين شروع كنم
در پي من دوان
گشته پير و جوان
از اين جنون چه گفت و گو كنم

به گريه ندامتم
ز انتظار بي پايه اي
چو مي كند ملامتم
ز جفاي تو همسايه اي
به گريه ندامتم
ز انتظار بي پايه اي
چو مي كند ملامتم
ز جفاي تو همسايه اي
چه گفت و گو براي او كنم
بر اين بلا چگونه خو كنم

اي فرزانگان بر ديوانگان
اين ملامت چرا كنيد
كم تماشاي ما كنيد
از من بگذريد
راه خود رويد
عاشقان ما را رها كنيد
كم تماشاي ما كنيد

مگر به شهر شما
قسم شما را به خدا
جنون عاشقي تماشا دارد
بسوزد آن كه هست و حاشا دارد
  

 

 

 


+

 
 


زندگی یک واقعیت است ..
کوتاه یا بلند سرخ یا خاکستری همه اینها سکویی برای آغازند ..
هیچ کس نمی داند تا کجای زندگی پیش می رود ..
بگذارید به ابد بیندیشم.
خاطرات من و تو تاریخ است.
من انسان ها را .. و انسان ها مرا دوست می دارند.
این دلخوشی ایست !!
برای هر روز من ...باید به پیش بروم
امروز می روم تا تنها نمانم







حالا که رفته‌ای
پرنده‌ای آمده است
در حوالی همین باغ روبه‌رو
هیچ نمی‌خواهد
فقط می‌گوید:

کو کو؟

***** 

حالا که رفته‌ای
گلدان کنار پنجره خالی است
بر می‌گردم
از پیراهنت گُلی می‌چینم
این گونه بهتر است
خاطره‌ها پیر نمی‌شوند

*****

حالا که رفته‌ای
نه باد می‌آید و
نه برگی دست تکان می‌دهد
انگار
زمان متوقف شده است برای من
که بی کلید
پشت همه درها مانده‌ام




 

 



پس از 9 ماه ورجه وورجه متولد شدم !

یک سالگی : در حالیکه عمویم من را بالا و پایین می‌انداخت و هی می‌گفت گوگوری مگوری ، یهو لباسش خیس شد !

چهارسالگی : در حین بازی با پدرم مشتی محکم بر دماغش زدم و در حالیکه او گریه می‌کرد ، من می‌خندیدم ! نمی‌دانم چرا ؟!
هفت سالگی : پا به کلاس اول گذاشتم و در آنجا نوشتن جملاتی از قبیل آن مرد آمد ، آن مرد با BMW آمد !!!! را یاد گرفتم !
نه سالگی در حین فوتبال توی کوچه شیشه همسایه را شکستم ولی انداختم پای !!! پسز همسایه دیگرمان ! بنده خدا سر شب یک کتک مفصل از باباش خورد تا دیگر او باشد که شیشه همسایه را نشکند و بعدش هم دروغکی اصرار کند که من نبودم پسر همسایه بود که الکی انداخت پای من !!!
دوازده سالگی : به دوره راهنمایی و یک مدرسه جدید وارد شدم در حالی که من هنوز به اخلاق ناظم آنجا آشنا نشده بودم ولی ناظم آنجا کاملا به اخلاق من آشنا شده بود و به همین خاطر چندین و چند منفی انضباط گرفتم ! البته به محض اینکه به اخلاق ایشان آشنا شدم چند پلاستیک پفک در لوله اگزوز ماشینش فرو کردم !
هجده سالگی : در این سال من هیچ درسی برای کنکور نخواندم ولی در رشته ی میخ کج کنی واحد بوقمنچزآباد ( البته یکی از شعب توابع روستاهای بوقمنچزآباد ) قبول شدم !!
بیست و چهار سالگی : در این سال دانشگاه به اصرار مدرک کاردانی‌ام را که هنوز نیمی‌از واحدهایش مانده بود تا پاس شود ، به من داد !!!!
بیست و شش سالگی : رفتم زن بگیرم گفتند باید یک شغل پردرآمد داشته باشی . رفتم یک شغل پردرآمد داشته باشم ، گفتند باید سابقه کار داشته باشی . رفتم دنبال سابقه کار که در نهایت سابقه کار به من گفت : بی خیال زن گرفتن !!!
سی و سه سالگی : بالاخره با یکی مثل خودمون که در ترشی قرار داشت ! قرار مدارهای ازدواج و خواستگاری و عقد و بله برون و ... رو گذاشتیم !
چهل و یک سالگی : در این سال گل پسر بابا که می‌خواست بره کلاس اول ، دوتا پاشو کرده بود تو یه کفش که لوازم التحریر دارا و سارا می‌خوام بردمش لوازم التحریری تا انتخاب کنه !
شصت و شش سالگی : تمام دندانهایم را کشیده بودم و حالا باید دندان مصنوعی می‌خریدم . به علت اینکه حقوق بازنشستگی ما اجازه خریدن دندان مصنوعی صفر کیلومتر !!! را نمی‌داد ، دندان مصنوعی پدربزرگ همکلاسی سابقم رو که تازه به رحمت خدا رفته بود !!! برای حداکثر بیست سال اجاره کردم .معلوم بود که این دندان مصنوعی ها یک بار هم مسواک نخورده ولی خوبیش این بود که حداقل شب ها یک لیوان آب یخ بالای سرم بود !
هفتاد و هشت سالگی : به علت سن بالای من و همسرم ، پسرانمان ( بخوانید عروسهایمان ) ما را به خانه هایشان راه نمی‌دادند
هشتاد و پنج سالگی : بلافاصله بعد از خوردن یک کله پاچه ی درست و حسابی دندان مصنوعی ها را به ورثه دادم تا دندانهایش را بین خودشان تقسیم کنند !

نود سالگی : همه فامیل در مورد اینکه من این همه عمر کرده بودم ، زیادی حرف می‌زدند و فردای همین حرفهای زیادی بود که به طور نا بهنگامی ‌خدا بیامرز شدم !!!



 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""



 
 

آیا نگهداری عطرها در یخچال فایده‌ای دارد؟

نه، شرایط نگهداری ایده‌آل برای عطرها دمای اتاق است.

آیا عطرها باید اسپری شوند یا روی پوست پاشیده شوند؟

این بستگی به ترجیح شخصی شما دارد، اسپری روی بدن بیشتر پخش می‌شود، اما وقتی عطر را می‌پاشید، قطرات عطر ممکن است هدر بروند.

یک عطر حاوی چند عنصر است؟

عطرها ممکن از 50،‌ 100 و حتی هزار ماده تشکیل‌دهنده ساخته شوند. وسعت این مواد بی‌نهایت است. 

عطر می‌تواند روی لباس‌ها لک به جا بگذارد؟

معمولاً نه چون بیشتر مواد تشکیل‌دهنده بدون بر جای گذاشتن لک بخار می‌شوند. ما اسپری کردن عطرها را مستقیم روی لباس‌ها توصیه نمی‌کنیم چون شاید بعضی پارچه‌ها لک شوند. اگر این اتفاق رخ بدهد، آنها اغلب پس از شسته شدن ظاهر می‌شوند. همیشه عطرهایتان را قبل از لباس پوشیدن استفاده کنید.

آیا ممکن است عطر خراب شود؟

بله. وقتی که یک عطر غلیظ می‌شود،‌ رنگش قویاً‌ تغییر می‌کند و یک بوی ترش به مجرد باز کردن به مشام می‌رسد. این یعنی عطر خراب شده‌است.

چه عطری را به چه قیمتی باید استفاده کنیم؟

یک توصیه خوب وجود دارد و آن اینکه ارزان‌ترین بهترین است. عطر شما نباید بر خودتان و اطرافتان غلبه داشته باشد، ما یک عطر سبک شاداب با رایحه گل را برای ماه‌های گرمتر پیشنهاد می کنیم. افزایش دمای بدن باعث انتشار عطرها می شود و اسانس قوی‌تر می‌گردد. در طول زمستان عکس این قاعده صحیح است. عطرها را مناسب با حس و حال و شرایط خود انتخاب کنید و قفسة عطرتان را بسازید. 

آیا یک عطر می‌تواند مود (حس و حال) را تحت تأثیر قرار دهد؟

بله. مطالعات متنوع نشان می‌دهد که رایحه‌ها می توانند مود را عوض کنند. بعضی تحقیقات نشان می‌دهند که اثر بوها روی مودها ممکن است تا حدی از خاطراتی که آنها تداعی می‌کنند ناشی شود. بنابراین، تغییر مود ممکن است از فرد به فرد یا در اوقات مختلف فرق داشته باشد.

یک رایحه‌ خوشایند می‌تواند هم آرام کند و هم تهییج‌کننده باشد.

آیا مواد طبیعی از مصنوعی بهترند؟

نه ضرورتاً، مواد مصنوعی از ارزش یکسانی برای عطرفروش‌ها برخوردارند. بی‌نهایت مواد مصنوعی به صرفه یا عناصر طبیعی گران قیمت و بر عکس وجود دارند.

برخی از اجزای رایحه‌های عادی ترکیبی از عطرهای طبیعی ماندگارترند. علاوه بر آن برای عطرزن‌ها مطبوع‌تر هم هستند.

چطور شما می‌توانید یک رایحه برای کس دیگری انتخاب کنید؟

یک قاعده خوب به عنوان راهنمایی،‌ وفاداری به انواع بسیار شناخته شده و معروف است. رایحه‌ای که برای مدتی طولانی در بازار رایج بوده است کم ریسک‌تر از یک رایحه جدید نیست.

سن دریافت‌کننده نیز می‌تواند روی انتخاب شما اثر بگذارد. رایحه‌های سبک‌تر از گل‌ها تقریباً برای همه افراد مورد پسند هستند. عطرهای سنگین‌تر با آهنگ شرقی پر ریسک‌تر هستند.

برای اطمینان از یک انتخاب بی خطر عطر، یک کارت هدیه بگیرید و عطرها را بعداً امتحان کنید. 

یک عطر تا چه مدتی قابل نگهداری است؟

این بسته به شرایط نگهداری آنهاست. شرایط ایده‌آل نگهداری در دمای اتاق و دور از نوع مستقیم آفتاب است. عطرها را نزدیک گرما یا نور زیاد قرار ندهید. گرمای زیاد ممکن است باعث شود که عطر اکسیده شده یا رایحه آن تغییر یابد.

وقتی یک عطر را در شرایط مناسب نگهداری کنید تقریباً به طور نامحدود دوام خواهد کرد. از آنجا که گرما به سرعت در وسیلة نقلیه تولید می شود، وقتی عطرهایتان را جابه‌جا می کنید برای ممانعت از تبعات گرمای مفرط آنها را در خنک‌کننده نگه دارید.

مایعات با تغییرات دما منقبض و منسبط می‌‌شوند، و گرمای مفرط ممکن است باعث شکستن شیشه شود. 

عطر چطور باید استعمال شود؟

دقیقاً روی نقاط نبض (محل تپیدن رگ‌ها) پشت گوش، روی مچ دست، روی شقیقه، پشت زانو، پشت گردن، میان سینه‌ها، بین انگشتان پا،‌ قوزک پا و ران‌ها استفاده کنید.

عطر روی پوست مرطوب بهتر دوام می آورد یا خشک؟

عطرها به پوست مرطوب می چسبند،‌ آنها وقتی روی پوست نرم قرار می گیرند،‌ شروع به پیشروی می کنند. گرما و لطافت بدن به عطر  برای گرم شدن کمک می کند و از این راه، حسن فریورش را آزاد می کند.

پوست‌های خشک دچار کمبود چربی‌های ضروری برای حفظ عطرها هستند و حتی می‌توانند بو را خراب کنند. اگر شما پوست خشک دارید بعد از حمام از روغن مخصوص بدن استفاده کنید. پوستتان را با حوله نسایید.

ساییدن پوست را از رطوبت و چربیهای ارزشمند تهی می‌کند. رطوبت پوست خود را با لوسین دست و صورت ضمانت کنید، حالا، عطر را استعمال کنید.

برای گرفتن بهترین نتیجه در خشبویی، بهتر است ست کاملی از محصولات مختلف یک رایحة‌ خاص داشته باشید؛ عطر، شامپو،‌ لوسیون بدن، دئودورانت، اسپری مو و غیره. شانه‌ها،‌ آرنج‌، زیر سیب آدم علاوه بر اعضای پیش گفته از دیگر نقاط شریانی است. 




""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 


محرم، ماه ايثار و از جان گذشتگی است! ماه عشق و شور و فریاد است! ماه سرافرازی بر فراز نیزه هاست!
ماه آمیختن با خون و آمیختن عشق است.
سلام بر حسین (ع)

 



 
 

 
 
هنگام غروب
شاعر غربی بر ساحل دریا نشست
آخرین شعرش را از جیب درآورد
آن را مچاله کرد
و به دریا انداخت
 
نیمه شب
پسر شرقی
ایستاده در کنار رودخانه
غریق را دید
و خود را در میان امواج انداخت
 
سپیده دمان
هنگامی که ماهیان دریاها مست بودند
و هنگامی که خدا
جرعه ای از آب دریا می نوشید
پسر شرقی نخستین شعرش را
به دختر خدا هدیه کرد
واهه آرمن
 
 
 
 
 
 
 

اين مثنوي حديث پريشاني من است

بشنو كه سوگ نامه ويراني من است

امشب نه اينكه شام غريبان گرفته ام

بلكه به يمن آمدنت جان گرفته ام

گفتي غزل بگو،غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خيال مرد

گفتم مرو، تيره شود زندگانيم

با رفتنت به خاك سيه مي نشاني ام

گفتي زمين مجال رسيدن نمي دهد

در چشم باز فرصت ديدن نمي دهد

وقتي نقاب محور يك رنگ بودن است

معيار مهرورزي مان سنگ بودن است

ديگر چه جاي دلخوشي و عشق بازي است

اصلا كدام احمق از اين عشق راضي است

اين عشق نيست فاجعه قرن آهن است

"من" بودني كه عاقبتش نيست بودن است

حالا به حرفهاي غريبت رسيده ام

فهميداه ام كه خوب تو را بد شنيده ام

حق با تو بود از غم غربت شكسته ام

بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام  

بيزارم از تمام رفيقان نارفيق

اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق

من را به ابتذال نبودن كشانده اند

روح مرا به مسند پوچي نشانده اند

تا اين برادران ريا كار زنده اند

اين گرگ سيرتان جفا كار زنده اند

يعقوب درد مي كشد و كور مي شود

يوسف هميشه وصله ناجور مي شود

اينجا نقاب شير به كفتار مي زنند

منصور را هر آيينه بر دار مي زنند

اينجا كسي براي كسي كس نمي شود

حتي عقاب درخور كركس نمي شود

جايي كه سهم مرد به جز تازيانه نيست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست

ما مي رويم چون دلمان جاي ديگر است

ما مي رويم هر كه بماند مخير است

ما مي رويم گرچه ز الطاف دوستان

بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجر است

دل خوش نمي كنيم به عثمان و مذهبش

در دين ما ملاك مسلمان ابوذر است

ما مي رويم مقصدمان نامشخص است

هر جا رويم بي شك از اين شهر بهتر است  

از سادگي ست گر به كسي تكيه كرده ايم

اينجا كه گرگ با سگه گله برادر است  

ما مي رويم ماندن با درد فاجعه ست

در عرف ما نشستن يك مرد فاجعه ست

ديري ست رفته اند اميران قافله

ما مانده ايم قافله پيران قافله

اينجا دگر چه باب من و پاي لنگ نيست

بايد شتاب كرد مجال درنگ نيست

بر درب آفتاب پي باج مي رويم

ما هم بدون باد به معراج مي رويم

شعر برای من نیست

بر میگردم اما نه به این زودی ها

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

 


خیلی زوده بتونم منم مثل اون یه تنگ داشته باشم

خیلی زوده بتونم منم تو آب باشم

خیلی زوده تا بدونم لذت رها شدن تو دستای ناجی یعنی چه

برای تو...

می بینی؟

هنوز هم ....

در نجابت چشمانت گم می شوم.....

و باز.....

به حکم وفاداری پیدایم می کنی.....

با تو در هراسم .....

بی تو در انتظار.....

اینگونه آبم می کنی....

قطره.... قطره!!!

حکایت ما... حکایت غریبی نیست

 
 
 

کار من از غریبی گذشته....اینجا همه چیز بوی یتیمی می دهد!!!

 

 

 

 

برای نیلوفر

مبارک باشه یه سال خودش یه عمره

نوشتن به آدم آرامش میده

و نوشته های شما به من

 
 

 

برای قضاوت در مورد موفقیت های خودت ببین چه به دست آورده و در

 قبال آن چه از دست می دهی ...!!!

 
 

 

 
 
گلایه از اشک های من نکن که چرا زود میریزند

غربت تازیانه اش محکم است و

جثه من ضعیف

 

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب را به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید : به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند تقريبا 50 گرم.
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست .
اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.
استاد گفت : حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسورانه گفت : دست تان بی حس می شود عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و از اين حرف همه شاگردان خندیدند .
استاد گفت : خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند! یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد.
اما اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، اعصابتان به درد خواهند آمد، اگر بیشتر از حد نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید! به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ،برآیید ...

یادمان باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاریم. زندگی همین است ...

 
 
 

به خودم یاد دادم که قبل از شناختن کامل ادم ها هیچ وقت درباره آنها قضاوت نکنم

چه خوب یا چه بد....

اگه یه عمر هم طول بکشه اشکالی نداره

صبر دوست دارم...

(البته ادما تو شرایط مختلف مورد آزمایش قرار می گیرند)

 

 

 

 

 

عاشقانه

دوستت دارم ...

 

 <<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<


محرم


<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

 


اینجا ایران

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

 


اکسیر عشق

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
 هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
 چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم
 

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<


یاامام زمان بیا...

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع              شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی آید بچشم غم پرست            بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد                  همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست               این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست                   ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شبست               با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت             تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو              چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین                تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

                                      آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت

                                      آتش دل کی بآب دیده بنشانم چو شمع

 

مولای من    

                  تا آخر عمر انتظار تو کشم

 
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
 
 
تصاویری از گوگوش و...


ادامه مطلب

 

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

 


تقدیمی از طرف من به تو

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir

* * *

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir


<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

 


احوال شریفتون

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir          بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir          بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربیست بهترین خدمات وبلاگ نویسان نسل جوان            www.bahar20.sub.ir

 

 

 

 

اشــك عــاشق


قطره؛ دلش دریا می خواست

خیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود

هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!

                            قطره عبور كرد و گذشت

                                  قطره پشت سر گذاشت

                                        قطره ایستاد و منجمد شد

                                              قطره روان شد و راه افتاد

                                                    قطره از دست داد و به آسمان رفت


و قطره؛ هر بار چیری از رنج و عشق و صبوری آموخت


تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!

                                     خدا قطره را به دریا رساند

                                                قطره طعم دریا را چشید

                                                            طعم دریا شدن را


اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟

خدا گفت : هست!

قطره گفت : پس من آن را می خواهم

بزرگ ترین را، و بی نهایت را !


پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!

و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد

اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت

آدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریخت

قطره از قلب عاشق عبور كرد!

و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید. خدا گفت :

حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است!







 
ءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءء



I asked god to take away my habit
God said : no it is not for me to take away, but for you to give it up

از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد
خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی


I asked god to make my handicapped child whole
God said : no, body is only temporary

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد
خدا فرمود : لازم نیست، روحش سالم است، جسم هم که موقت است


I asked god to give me happiness
God said : I give you blessings happiness is up to you

گفتم مرا خوشبخت کن
خدا فرمود : نعمت از من، خوشبخت شدن از تو


I asked god to make my spirit grow
God said : no, You must grow on your own but
i will prune you to make you fruitful

از او خواستم روحم را رشد دهد
خدا فرمود : نه تو خودت باید رشد کنی،
من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی


I asked god for all things that i might enjoy life
God said : I will give you life, so that you may enjoy all things

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم
خدا فرمود : برای این کار من به تو زندگی داده ام


I asked god to help me love others as much as he loves me
God said : Ahah, finally you have the ide

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد من هم دیگران را دوست بدارم
خدا فرمود : آها بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد




 
ءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءء




دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی.

این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند.

این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی...

******************************************************************************

دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.پر از رنگ و بو.

این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی ، برای جوکهای خنده دار تعریف کردن و برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز.برای خاطره های دم دستی.اولش هم حس خوبی به تو می دهند.

این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ ؛می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشبحال ترین آدم روی زمینی.

فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای...!!!

******************************************************************************

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.باید نرم دم بکشد.باید انتظارش را بکشی.

باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی آرام باشی ومقدماتش را فراهم کنی.

باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک خوب نگاهش کنی ، عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی ... 




 
ءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءء
 
 
  

 


شاید هنوز
امیدی به عبور رهگذری غریب از کوچه های متروک باشد
شاید هنوز
امیدی به تابش برقی در چشم های همسایه باشد
شاید هنوز
قاصدکی به سوی دست های من پرواز کند
ببین  !!!!!!!
دست هایم هنوز به انتظار آن قاصدک گشوده است


 

 

 

ـ او اعتراف می کند:

غم ریشه های وجود انسان را می خشکاند، دنیا رنگی جز سیاهی ندارد

ـ و من شهامت او را تحسین می کنم

حس می کنم حالا دیگر علاقه ام به او دو چندان شده

با یک لذت وصف ناپذیر هر دو با هم فریاد می زنیم : لعنت به تو زندگی !!!

تو هم اعتراف کن شاید که روح خسته ات کمی آرام بگیرد

 

پ . ن : نیمه جان چو نیمه جان بیند خوشش آید.

 
 



 

در لحظه های  تنهایی سراغی از آن باغ می گیرم

هنوزهم با استشمام بوی نم خورده خاکش سرمست می شوم

فضای رویایی حاکم بر باغ انبوهی از خاطرات را برایم زنده می کند

خوب که فکر می کنم می بینم تمام هستی این تکه از خاک زمین را دوست دارم

حتی  آن گلایل های مرگ وار گوشه باغ را

همان گلهای سفیدی که باعث شدند درب باغ را زنجیر کنم

 

پ . ن ۱: آری من همان باغبان خسته ام که اکنون نیمه جان شدم .

پ . ن ۲: آرشیو بـــاغ بـــارون زده را هنوز هم حذف نکرده ام .

 
 
 



 

پرسید : چرا اینقدر از سیاهی می گویی ؟

ـ کل تقصیر را بر گردن این روزگار نامرد انداختم  

گفتم  : چون روزگار سیاه است . . .

پرسید : مطمئنی که کسی در زندگی تو نبوده ؟

ـ هر کاری کردم تنوانستم حرفی از دل سیاه تو بزنم

گفتم  : مطمئنم ، من او ندارم . . .

 

پ . ن : کاش از روز اول می فهمیدم که دلت همرنگ چشمهایت است .

 
 



 

عصر تاریک و بی روح یک جمعه زمستانی

همه خاطرات تلخ زندگی توی ذهنم ردیف شده است

مرور این خاطرات بد جوری آزارم می دهد باید فکر آنها را از سرم بیرون کنم

نا خودآگاه به قاب شیشه ای خیره می شوم ، عجب صحنه ای !!!

پیکربی جان وغرق در خون پسر بچه فلسطینی روی دست های مادرش 

دیگر نفس کشیدن هم برایم سخت شده ، خانه را ترک می کنم

خیابان های ماتم زده ..... پرچم های سیاه ..... نوحه و عزا

یادم نبود ایام دلگیر محرم است .

 

پ . ن : عصر جمعه در ایام سوگواری امام حسین برایم دلگیر تر شده بود .

 
 



 

امروز در میان عابرین بیشمار این شهر نگاه مضطرب پیرمرد نظرم را جلب کرد

دختربچه ای را در بغل گرفته بود و با عجله پیاده رو را طی می کرد

با خودم گفتم شاید نوه اش باشد ، دوست داشتم نوه پیرمرد را ببینم

از جلوی چشمهایم که رد شد انگار پتک سنگینی بر سرم فرود آمد در جا خشک شدم

سر پیرزن خمیده و بیهوشی را دیدم که روی شانه های خسته ییرمرد آرام گرفته بود

با نگاهم پیرمرد را تعقیب می کردم و  آرام آرام  از دید چشم من پنهان شد

حدس زدن مقصدش حالا دیگر برایم مشکل نبود

او به نزدیک ترین بیمارستان آن حوالی می رفت .

 

پ . ن ۱: به این فکر می کنم که امروز آن پیرزن بیچاره را در بیمارستان پذیرش کرده اند یا نه ؟؟؟

پ . ن ۲: وقتی یاد نگاه خسته پیرمرد و پیرزنی که از شدت خمیدگی و ضعف او را با یک دختر بچه اشتباه گرفتم می افتم به زمین و زمان فحش می دهم .

 



 

دیروز مثلا متولد شدی

با سر از شکم مادرت پریدی بیرون که چه غلطی بکنی

فکر کردی توی این کره خاکی دارن خوشبختی قسمت می کنند و فقط تو جا موندی

سخت در اشتباهی خوشبختی برای تو در این دنیا در حد آرزوی پدر و مادرت باقی می مونه

حالا چرا اینقدر گریه می کنی؟ چی؟

عجب . پس تو هم ناخواسته به زمین خوانده شده ای .

تو رو هم به زور و با سر هل دادن به زمین  !!!

 

 سفر ایستگاه !


قطارمی رود

تومی روی

تمام ایستگاه می رود

ومن چقدر ساده ام

که سال های سال

درانتظارتو

کناراین قطاررفته ایستاده ام

وهمچنان به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام

 

قیصرامین پور

 
 
 

 
 
 
 
چرا غم ها نمیدانند  که  من غمگین ترین غمگین   شهرم

بیا ای دوست بامن باش که من تنها ترین تنهای این شهرم

 

عاشقانه  ترین  نگاه  خود  را روی  قایقی از  باد شاندم    و پارو زنان سوی تو فرستادم

وقتی به ساحل نگاه تو رسید  تو چشمانت را بستی و..... .   قایقم غرق شد..

 شکوه از دوست
 

هرکس به طریقه ای دل ما میشکند

بیگانه  جدا   دوست چرا میشکند

گربیگانه  شکست  حرفی نیست

من در عجبم دوست چرا میشکند

 

 
 

 

 

 

 

 سر آغاز
 
 
 
 

 
 

 

 

 

 
 
دیشب دوباره آمدی به خوابم

تمام روزهایم را که گرفته ای در خواب هم راحتم نمی گذاری

تمام زندگی ام را گرفته ای

وقتی نگاهت حتی توان رحم ندارد

من به چه دل خوش کرده ام

وقتی تمام باورم شکست

دیگر حتی زندگی برایم تاریک شد .وقتی دیدمت بعد ازچندین هفته و تو تنها سلامی دادی که آن هم نمی دانم از  سر چه بود و من حتی توان پاسخ نداشتم

کاش می شد تمامش کرد . اما نمی شود

قرص ، دکتر ، مشاور

کجایی که دلم ورم کرد از بس که نا مهری دید

تو سنگ بودی و من نمی دانستم

چه آسان گذشتی

کاش من هم بلد بودم

نمی دانم

راهی نمانده هنوز گیج و مبهوتم چه شد که این چنین تمام شد

 

 
 

 

تمام شدی

باور کن

تو در من تمام شدی

انگار در آسمانم وقتی تو در من نیستی

برای همیشه برو

  می گذارم

فکر کنی بَرنده ای ..........................................

..................................................................

 
 
 

 اسمش را می گذارند گناه

اگر  می گذارند من گناه  کردم

 اگر عشق گناه است من گناه کردم

اگر عاشق یک آدم هرزه شدن گناه است من قتل کردم

من خودم را  کشتم

ان وقت که فهمیدم بدی  ولی باور  نکردم

 آن وقت که فهمیدم سوء تفاهم است  اما رها نکردمت

آن وقت که فهمیدم بازی است اما باختن را نپذیرفتم

 آن وقت که من تک عاشق کوچه های دلتنگی بودم و تو اصلا نمیدانستی  عشق یعنی چه

آری من  گناه کردم

جوابش را باید  بدهم اما

تو چه

تو چه  جوابی داری برای آن همه  بازی دادن

 من خواستم بازی داده شوم

و تو هم خوب بازی دادی

آن  قدر قشنگ که من در دو گانگی دوست داشتن و انتقام ماندم

آن قدر زیبا که من ندانسته تسلیم خواسته هایت شدم

نمی دانم چه شد زبانم انگار قفل شد

و من اصلا نفهمیدم

چرا گناه کردم

می دانی من گناه کرده بودم هنگامی به همراه شدن با تو حتی فکر کرده بودم

تو سربلند از فتح من  پیروزانه  نگاه می کردی

وقتی در آغوشت بودم این پناه نبود

بلکه زندانی بود که تا حال نیز مرا اسیر کرده

گرمای وجودت زیبا بود

بوسه هایت دل انگیز

لمس تنم لمس تنت خواستنی

اما همه چیز مصنوعی بود

 و من نفهمیدم تو تنها هنرپیشه ای قهاری نه عاشقی دل شکسته

من خود را در انتهای خوشبختی چه آسان فروختم به وسوسه ای وهم آلود

تو تمام من را از من گرفتی

کاش تمامی دیگر به دست آورم

کاش تنها یک بار در آغوش گرم کسی باشم که هنرپیشه نیست .

 

 
 
 

وقتی  هر روز تکه ای  از قلبم را  جا می گذارم نمی دانم  کجا

وقتی  هر روز  هوا سرد تر می شود و من  هیچ حسی  نسبت به آن ندارم

وقتی  هنوز می بینمت  قلبم می لرزد دروغ  چرا

 هنوز  دوستت دارم

 ولی راهی  برای بازگشت نمانده 

کاش  فقط یک بار به حرف هایم گوش می دادی

 می دیدی  چقدر بی تو زندگی  سخت است

کاش خودخواه نبودی ، کاش زندگی تنها در غرایزت  خلاصه نمی شد

کاش می فهمیدی  دختر بودن یعنی  چه

ولی تو حتی نخواستی  بفهمی

وقتی رفتی و اصلا نپرسیدی  چه خواهد شد  ، فهمیدم دنیا خیلی کوچک است آن قدر کوچک  که تو قلب بزرگ مرا ندیدی

کاش حتی یکبار  می گفتم  چرا ؟

تلاش هایم بیهوده است وقتی همواره در یادمی وقتی  همه جا ، تو را می بینم

کجا می توان رفت ؟

 
 
 

مقاومت می کنم

هر روز تو را تکرار می کنم

 نمی روی  چرا نمی دانم

نه از یادم ، نه از دلم و نه از زندگی ام

 من حتی در گوشه  خالی  اتاقت هم نیستم

می دانم

اما  نمی دانم  چرا  همه زندگی ام  پر شده از حضور تو .

 
 
 
 

 زندگی را به تمامی آغاز کن

 

 این  روزها احساس می کنم  متولد شده ام  آن هم  از  نو

 شاید رفتن تو تلنگر خوبی بود برای آغازی از نو

 راست می گویند  اگر شکست نباشد طعم  پیروزی اصلا  خوشایند نیست .

 
 

 

 داستان های خوبی شنیدم

هیچ  وقت فکر نمیکردم  در این سن و سال  بنشینم و مثل کودکی هایم محو  حرف های محیر العقول شوم

 اما شدم و چه آسان داستانت را باور  کردم

 با یک داستان  از زندگی ات بیرون شدم

نمیدانم  چرا

لازم  بود این همه روایت،  این همه دروغ  

 

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


 به دنیا  اومدن  حس قشنگی ای 

اینو ۲۳ سال  پیش حس نکردم

اما بعد از ۲۳  سال  فهمیدم دوباره به دنیا  اومدن قشنگتره

 من  به دنیا اومدم مهم نیست  دیر بود

دیر فهمیدم  اما  پا شدم  مهم این  بود

تمام زندگی ام  که تباه نشد  فقط  یک سال

یک سال  مدت  کمی برای تباهی

بلند شو

تو هم  بلند شو اگر نشستی و در انتظاری تا سرنوشتت  رو کسی دیگر رقم بزنه در اشتباهی

 اونا  هیچ  کار جز گه زدن به زندگی ما نمی کنن

 

 

 

 

سلام !

سه تا ستاره

سه تا بهار

سه تا غنچه که روی پله ها گم کرده بودم پیدا شد

اما . . . . . . . . . .

.

.

خدا حافظ  !

تنها دعا کن

دعا کن کسی از این حرفهای گنگ

از این حرفهای تنهایی در شب تاریک رو به ماه

که مثل زوزه گرگی بی قرار گشته چیزی نفهمد  

وگر نه . . . . . . . . . .

 

 زیبائی دنیا را تنها...

 

زیبائی دنیا را تنها آن لحظه که به چشمان تو نگریستم در یافتم

واز آن پس هیچ لحظه ای از عمرم بدون اندیشه تو سپری نشد

اگر عمر من تنها یک شب باشد آرزو دارم همان یک شب را با تو بگذرانم

چرا که محبوبم این دنیا تنها هنگامی زیباست که در کنار تو باشم

عشق من تمنای زندگی با تو را در دل دارم

و دوست دارم هر شب در عشق تو ذوب گردم

من دل بسته عشق تو شدم و دیدی که به عشقت پاسخ دادم

تو اجازه دادی که عشقت را در دل احساس کنم

پس با قلبم تو را صدا میزنم

 

دوست دارم اشک باشم گوشه چشمت نشینم

تا اگــــــر روزی بیفتــــم لا اقل پایت ببوسـم

 

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 

 

 

 
و سپس همین عشق تو این قلب را تباه کــــــــــــرد.

از این قلبی که میتپد آه بلند شد مرا بخاطـــر عشق سزا کرد مگر چه گناه کرده بودم که تباه شدم

بلـــی تباه شدم.

در محبت عشق تو تباه شــــدم.....

عشـــــق چــه چـــیزی عجیبی است ای دوســــــــــتان :

 

 فقط چند لحـــــــظه شادی بعد گنجینه غــم خواهی یافت

گاهی اشک . گاهی آه....... گاهی  شـــکایت. گاهی نالـــه. چهره ترا میـــبینم.

چهره ترا میبیـم در روشنایی . یاد تو مرا عذاب میدهد درتاریکی شب ها چهره ترامیبینم.

 

از این قلب آشفته آه بلند شد مرا بخاطر عشق سزا کرد مگر چه گناه کرده بودم که تباه شدم

بلـــی تباه شدم.

در محبت عشق تو تباه شــــدم.....

 

 

 

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 عمریست تا عشق ترا از خلق پنهان میکنم...
 

عمریست تا عشق ترا ازخلق پنـهان میکنم             چان ودل خودرا فنا زین عشق سو زان میکنم

خون میخورم اما به لب هرگز نمیرانم سخن            میسوزم از هــجران ولی از خلق پنـهان میکنم

           

مشکل تر از درد جفا دردی نمـیبینم ولـــی              آنــرا به امـــید وفـــــا بر خـویش آسان میــکنم

گاهـــی به یاد روی تو خودرا تسلی میدهم              که کســــب جمیعت از آن زلــف پریشان منکنم

 

پروانه ام پـــروانه ام خودرا بر آتش مـــیزنم            پروانه کچا ازبذل جــان در راه جانان میــــکنم

دانم وصالش عاقبت گرددنصیب من« صبور»          زین رو شکیبـــــــــــایی بادرد هجران میــــکنم

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

 

دل من پنجره بسته خاموشی بود

که فقط در عمرم

آن یکی کرد ازاین پنجره بسته عبور

شهسواری زکمینگاه غرور

مخمل گام همان عابر مغرور

هنوز ***

سالها دردل این راه طنین انداز است

و به امیدی که روزی برگردد

سالها شد که دیگر این پنجره هر شب باز است

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
  اولین عشقم تو بودی!!!

اگر به خواب میدیدم غم روز جدایی

با تو هرگز نمی کردم آشنایی ....

 
 
  عشق ؟؟؟

ای دوست کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی

که من این واژه را تاصبح معنا می کنم هر شب ...

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
  عاشق شدم برتو گنا هم همین است...

می رسد روزی که بی من روز ها را سرکنی

می رسد  روزی که مرگ عشق را باور کنی

می رسد روزی که تنها در کنار عکس من

نا مه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
  بنام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد

نمی دانم  نمی دانم 

محبت را روی کدام کاغذ بیویسم که هر گز پاره نشود

برچه گلی بنویسم که هرگز پرپر نشود

برچه دیواری بنویسم که هرگز پاک نشود

بر چه آبی بنویسم  که هرگز گل آلود نشود

 

و برچه قلبی بنویسم که هرگز سنگ نشود..  سنگ نشود سنگ نشود...

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
  شب ها من به آسمانها با تو سخن میگویم
 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
  عشق تو را فراموش نمی کنم...

                                                   

 

بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم

 

دیگر تو هم بیگانه شو، چون دیگران با سر گذشتم

 

می خواهم عشقت، در دل بمیرد

 

می خواهم تا دیگر، در سر،یادت پایان گیرد

 

بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم

 

هر عشقی می میرد، خاموشی می گیرد

 

عشق تو نمی میرد

 

باور کن بعد ازتو،دیگری ، در قلبم جایت را نمی گیرد

 
 
 
 
 

 

 

پنجاه روش برای مردم آزاری!

 

 

 

روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن!

سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي‌ها زودتر راه بيفتن!

 

وقتي مي‌خواين برين دست به آب، با صداي بلند به اطلاع همه برسونين!

 

وقتي از كسي آدرسي رو ميپرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين!

 

كرايه تاكسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون، به صورت اسكناس هزاري پرداخت كنين!

 

همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين!

 

جدول نيمه تمام دوستتون رو حل كنين!

 

توي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت ۵۰ كيلومتر در ساعت حركت كنين!

 

وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستن مرتب كانال رو عوض كنين!

 

از بستني فروشي بخواين كه اسم ۵۴ نوع از بستنيها رو براتون بگه!

 

در يك جمع، سوپ يا چايي رو با هورت كشيدن نوش جان كنين!

 

به كسي كه دندون مصنوعي داره بلال تعارف كنين!

 

وقتي از آسانسور پياده ميشين دكمه‌هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترك كنين!

!

وقتي با بچه‌ها بازي فكري مي‌كنين سعي كنين از اونها ببرين!

 

موقع ناهار توي يك جمع، جزئيات تهوع و ﴿گلاب به روتون﴾ استفراغي كه چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف كنين!

 

ايده‌هاي ديگران رو به اسم خودتون به كار ببرين!

 

بوتيك چي رو وادار كنين شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاش رو باز كنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچكدوم جالب نيست و سريع خارج بشين!

 

شمعهاي كيك تولد ديگران رو فوت كنين!

 

اگه سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف كنين!

 

وقتي كسي لباس تازه مي‌خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش كلاه رفته!

 

صابون رو هميشه كف وان حمام جا بذارين!

 

روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب كنين!

 

وقتي دوستتون رو بعد از يه مدت طولاني مي‌بينين بگين چقدر پير شده!

 

وقتي كسي در يك جمع جوك تعريف مي‌كنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود!

 

چاقي و شكم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري كنين!

 

بادكنك بچه ها‌رو بتركونين!

 

مرتب اشتباهات لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد كنين و بخندين!

 

وقتي دوستتون موهاي سرش رو كوتاه مي‌كنه بهش بگين كه موي بلند بيشتر بهش مياد!

 

بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين!

 

كليد آپارتمان طبقه ۱۳ تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين روش هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره!

 

ايميل‌هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين!

 

توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري، بي موقع دست بزنين!

 

هر جايي كه مي تونين، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش يا كفش دوستتون بهتره!

 

حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين!

 

نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين!

 

دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين!

 

عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين!

 

پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين!

 

با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين!

 

شيشه هاي سس گوجه‌فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين!

 

موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين!

 

توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته‌ها و فندقهاي دهان بسته بذارين!

 

شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين!

 

توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين!

 

توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين!

 

جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل‌ها رو عوض كنين!

 

يكي از پايه‌هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين!

 

توي مهموني‌ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه!

 

چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين!

 

ورقهاي جزوه ۳۰۰ صفحه‌اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي‌پاتي بذارين، يه بر هم بزنين، بعد بهش پس بدين!

 

 

 

 

 

گروه اينترنتي وندا کلیک | www.VandaClick.Com

گروه اينترنتي وندا کلیک | www.VandaClick.Com

گروه اينترنتي وندا کلیک | www.VandaClick.Com

گروه اينترنتي وندا کلیک | www.VandaClick.Com

گروه اينترنتي وندا کلیک | www.VandaClick.Com


ُsAeEd & sHaDaD

 "ســرمه"

سرمه می کشی به چشمات


لحظه شاعرانه می شه


زخمه می زنی به سازم


زخم من ترانه می شه


قصه قصه از تو می گم


تو که شاه پریونی


می تونی مثل یه رویا


منو تا عشق برسونی


وقتشه که از حضورت


رگ قصه خون بگیره


وقت انهدام بغضه


بذا گریمون بگیره


ناامیدم نکن از عشق


من که پای تو شکستم


مثل من باش مثل من که


ساده مثل کف دستم


مثل من باش مثل آینه


به همین ترانه خو کن


شب شکن باش مثل مهتاب


شب به شب ستاره رو کن