خداحافظ
آشنای عرشه ی دل! ناخدا! خداحافظ !
بادبان کشتی من! - تا خدا - خدا حافظ !
خیسم از ترانه ی امواج - داده است انگار!
حسّ شاعرانه به دریا خدا ، خداحافظ !
ای ستاره! در شب و تنها ، به جاده ی غربت!
می روم شبانه به هرجا خدا ، خدا حافظ !
در طلوع خاطره ها پرسه می زنم تا عشق
عاشقانه ها! - که تویی یا خدا - خداحافظ !
بعد از آن سکوت غریبی - به رنگ فاصله ها –
نامه ای نوشته چه زیبا خدا : » خداحافظ !
«حسرتی شبیه غزل های من پُر است از تو
بی تو مانده راز دلم با خدا ، خداحافظ !
جاده! کوچه! پنجره! باران! ستاره! خاطره! عشق !
بوسه های وسوسه! حتی خدا! خداحافظ !
محض رضای عشق
تاریک کوچه های مرا آفتاب کن
با داغهای تازه دلم را مجاب کن
ابری غریب در دل من رخنه کرده است
بر من بتاب چشم مرا غرق آب کن
ای عشق ای تبلور آن آرزوی سبز
برخیز و چون سکوت دلم را خطاب کن
ای تیغ سرخ زخم کجا می روی چنین
محض رضای عشق مرا انتخاب کن
ای عشق زیر تیغ تو ما سر نهاده ایم
لطفی اگر نمی کنی اینک عتاب کن
تا ابد توی دلم می ماند
یــــــکنفرهست کــه ازپنجره هــا نـــــرم و آهسته مـــرا می خواند
گــــــــــــرمی لــهجه بــارانـی او تا ابـــــــــدتوی دلــــم می مــاند
یـــــکنفر هست که در پرده شب طــــرح لـبخند سپیدش پیداست
مثل لحظات خــــــوش کودکی ام پر ز عــطر نفس شب بـو هاست
یــکنفرهست که چون چلچله ها روز و شب شیفته پـــــرواز است
توی چشمش چمنی ازاحساس تـــوی دستش سبدی آواز است
یــــکنفر هست که یادش هر روز چـــون گـلی توی دلــم می روید
آســمان ، بـــاد ، کـبوتـر ، بــاران قــــصه اش را به زمین می گوید
یــــــکنفر هســـت که از راه دراز بــــاز پیوسته مــرا مـــــی خواند
گـــاهگاهی به خـودم می گوییم تــا ابــد تــوی دلــــــــم میماند
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
بگذر شبی شبیه نسیم از خیال من
بگذار تا ورق بخورد داستان من
من باغم و تو روح بهاری،حلول کن
در شاخه های خشک خزان در خزان من
من ذره ام،بچرخ و مرا آفتاب کن
ای گردبادتنت نردبان من
آنقدر سعدی ام که تو شیراز من شوی
زاینده رود هستم اگر اصفهان من
باغ ستاره های تراشیده از بلور
مشتی بریز در سبد آسمان من
بک لحظه با تو بودن من قد سالهاست
ای بی غروب خاطره ی جاودان من.....
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
ای شکوه بی کران اندوه من!
آسمان – دریای جنگل – کوه من!
گم شدی ای نیمه ی سیب دلم
ای منِ من! ای تمامِ روح من!
ای تو لنگرگاه تسکین دلم!
ساحل من، کشتی من! نوح من!
قدر اندوه دل ما را بدان
قدر روح خسته و مجروح من:
هر چه شد انبوه تر گیسوی تو
می شود اندوه تر اندوه من!
|
مردم همه اما برای من تو آن همیشهای |
|
وقتی تو نیستی چونانکه بایدند نه بایدها... مثل همیشه آخر حرفم وحرف آخرم را عمری است لبخندهای لاغر خود را دردل ذخیره می کنم: باشد برای روز مبادا! اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست اما کسی چه می داند؟ شاید امروزنیز روزمبادا باشد! وقتی تونیستی نه هست های ما چوانکه بایدند نه بایدها... هرروز بی تو روز مباداست! |
با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکانهای دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیفهای آفتابی!
ای کبود ِ ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای شور، ای دلشورهی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمیدانم!
هر چه هستی باش!
|
قطار میرود تو میروی تمام ایستگاه میرود و من چقدر سادهام كه سالهای سال در انتظار تو كنار این قطار ِ رفته ایستادهام و همچنان به نردههای ایستگاهِ رفته تكیه دادهام!
|
امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت
در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت
انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد
در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت !
از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...
از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...
در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ...
در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !
متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی
از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت !!
یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است!
از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت
اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ
اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...
نه اینکه فکر کنی دل ، از تو کنده ام !
یا اینکه از تمنا دلم گرفت !
از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد
در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت
از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو
آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت
ازین که باز تو نیستی کنار من
ازین که باز خسته و تنها ... دلم گرفت
تکرار می کنم این سطرهای کهنه را ...
تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت




















































































































