از آسمان هفتم ، عاشق ترین ستاره
بر خاک مکّه می کرد با یک نظر اشاره
از آمنه مپرسید ، زاسرار عمق جانش
دنیایی از تکامل ، پرورده در نهانش
در شاهراه قلبش ، یک راه بی عبوراست
شاهین خاطر او ، بر قلّه ی غرور است
او حامل امین است ، گنج گران رازی است
رازی که در دو عالم ، همزاد او دگر نیست
با یک هراس شیرین ، در انتظار نور است
نور نبوّت امشب ، آماده ی حضوراست
در اینچنین شبی پاک ، با ثقلِِ بار لولاک
بر لب ترانه ی عشق ، چشمی به سوی افلاک
یک شعله ی نهانی ، آتش زند به عودش
شمع ستاره روشن ، در کلبه ی وجودش
بیدار تا سحرگه ، در آستان محراب
شریان بیقراری ، می ریخت در رگ خواب
در بامداد امید ، درگاهِ آه را زد
هرجا که روزنی بود ، زاغ نگاه را زد
امشب ز جمله عالم ، دوری گزید و در بست
با راز باطن خود ، تنها به گریه بنشست
تک تک گهر به دامن ،با اشک شوق می زد
بگرفته سر به زانو ، ناگه ندایی آمد !!
- : برخیز ای پریشان ، هان پیش پای مهمان !
گردِ غم از نگاهت ، در نور ما بیفشان
از نکهت بهشتی ، سرشار شد مشامش
از ساغر سما وات ، لبریز گشت جامش
یک نور بی همانند ، در شام آشیانش
آرامش لطیفی ، در درد استخوانش
دلتنگی عجیبی ، در آستان جانش
نجوای ارتعاشی ، در لرزش بیانش:
هر جا دریچه ای بود ، بر غیر بسته بودم!
امیّد هم نوایی ، از شب گسسته بودم
آیا شما که هستید؟! با اینچنین شکوهی
از عالم ملائک ؟! آیا فرشته؟ روحی ؟! ...
-:آرام بانویِ من ! من مریم نجیبم
بهر دوای دردت ، فرزانه ای طبیبم ؛
مشتاق آشنایی ، من هاجر متینم
خواهم ز باغ جانت ، امشب گلی بچینم ؛
من شاه بانوی عشق ، یا پرده دار شامت
آسیه هستم ای دوست، امشب بود به کامت ...
شفّافتر ز شبنم، اندر بلور مهتاب
از چشمه ی بهشتی ، اکسیر ساغری ناب
از برگ گل حریری ، از صبح پرنیانی
صد سال نوری از شوق ، در واحد زمانی
رقص سحر گه باد ، در موج گیسوی بید
صد قصه ی نگفته ، از چشم صبح امید ...
از آمنه بپرسید ! از خود خبر ندارد!!
در اوج مستی است و ، رازی نهفته دارد ...
خورشید می درخشد ؟! یا پرتو رخ اوست ؟!
ای جان عالمی باد ، قربان مقدم دوست
طاق بلند گیتی ، امشب پر از هیاهوست
در صحن پاک عالم ، اذ کارِ " ربّ" و یا "هو"ست
تا بینهایت شب، امشب پر از ستاره است
اندر رکاب مهتاب، صد کهکشان سواره است
هر جا رگی ز هستی است، لبریز شوق ومستی است
هرجا نظرکند دل ، در دست عشق دستی است
مهد نوازش او، گهواره ی زمین است
لالایی سماوی، با " لا "ی او عجین است
مسند نشین کیهان ، خورشید ،خال دستش
فرزانگان گیتی ، نا خورده باده مستش
پیچیده غنچه را گل ، در اطلس تبسّم
می شد به چشم جبریل سیمای گُل تجسّم
جبریل آیه ای خواند، در گوش کودک نور
با وعده ای ز دیدار، در آستانه ی طور
لب بر ثنای احمد، در آسمان گشاده است
او بهر خیر مقدم ، صد پیشکش نهاده است:
*از غرفه های ایّام، تنپوش سبز آدم
*از سوره های قرآن ،آیات نام خاتم
*خورشید بی غروبی ،از نور دست موسی
*پروانه ی عروجی، از اوج روح عیسی
*ملک تمام دلها ، میراثی از سلیمان
*با اسم اعظمی بر، انگشتری درخشان
*آیات محکمی از، لوح زبور داوود
*شیرین حکایتی، از حُسن رسالت هود
*دریای بیکرانی ،از موج قصه ی نوح
*اعجاز بی بدیلی، از مرغ رسته ی روح
*از معجزات نابِ ، شیخ حنیف عالم
*از مصحف حقیقت ، ارقام سال آدم
*پی کرده ناقه ای از، شهر و دیار صالح
*از روضه ی صبوری ، یک دشت سرخ لاله
*تلخی انتظار و ، صبر جمیل یعقوب
*از صد یکی نگفته ،از دردهای ایوب
*آوازه شعیب از ، بازار کم فروشان
*فریاد عدل او در، بحر جفا خروشان
*درآشیانه ی لوط ،ناخوانده میهمانی
در وادی تبارش با نفس حکمرانی
*صد قصه ی نگفته از مرسلین پیشین
از طرح آتی عمر صد ماجرای شیرین...
یا احمد ای محمّد
آدم خودش همان دم ، از هستی ات خبر داشت
بذر تو را به خاکِ ، حوّای مکیّان کاشت
در ورطه های طوفان، بر صلب نوح بودی
از جمله ی رسولان ، میراث دارِهودی
اعجاز آسمانی ، آل حنیف خاکی
جنس بلور مهتاب ، مِهر منیر پاکی
یوسف ز سکّه افتاد تا آمدی به بازار
نشتر به دست عشق است، افسانه را نگه دار!
اسناد ملک و مالِ ، رویایی سلیمان
به مُهر نام پاکت ،گردیده ثبت دوران
شعر بلند نامت ،در نغمه های داوود
ایفاگر معانی، در دفتر سخن بود
فرقی نمی کند که موسی تو را چه نامید
عیسی به نام احمد ، آورده مُهر تأیید...
یا ایّها المزمّل...
ای گل که در حجابی، از غنچه خفته برخیز
با نغمه ی ملایک در آسمان درآمیز
یا ایّها المدثّر
ای برگ بسته ی گل ، پیچیده گردِ گلبرگ
برخیز و قوم شب را ، یادآوری کن از مرگ...
یا احمد ای محمّد
در سوره ی" محمّد " ، نامت سروده سرمد
عیسی دهد بشارت ، در " صف " بنام احمد
نوری ز متن " احزاب " ، نامی ز دُرّ نایاب
ایمای وحی مرسل ، در صدر آیه ای ناب
نامی به " آل عمران " ، از خاتم رسولان
خاتم ز نسل آدم ، آذینِ متن قرآن
در" فتح "خوان محمّد ،در خلق او سرآمد
نامی نامداران ، شاه رسل خوش آمد... ؛
یا احمد ای محمّد
صد جمله ی نگفته ، بی دفتر از تو دارم
سِرّ لبت نهفته ، در قلب راز دارم
شوری است در وجودم، من آن نیم که بودم
در من کسی سراید !، از اوست این سرودم
یک قطعه ی منّور، از کوکب خیالت
تابیده در سرشتم، در ساحت وصالت
بگشا زبان دل را ، اینجا سخن کم آرد
دیوانه ی تو جز غم ،سرمایه ای ندارد
باید برایت امشب ، صدها غزل بخوانم
باید کنارت امشب ، تا صبحگه بمانم
*
سروده شده در شب میلاد رسول آفتاب و امام جعفر صادق (ع)
سال ۸۷ - بهشت خضراء
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
امشب سرود یاد تو روئیده بر لبم
از حسّ شاعرانه ی عشقت لبالبم
ای خاتم تمام رسولان آفتاب
امشب دخیل نامه بران مقربّم
رندانه روبه قبله ی چشمت نشسته ام
شاید نگاه لطف تو باشد مخاطبم
سجّاده را به شعله ی دیدار می کشم
در واپسین دقایق هذیانی تبم
شعرم سوال مختصری در جوابهاست
ای پاسخ تمام سوالات مذهبم
امشب در آستان نیازم شکفته است
تلفیق نام پاک تو با ذکر یاربم
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
خداوند تعالی در قرآن می فرماید :
او !
مَعَکُم .... ....با شماست
فیکُم ..در میان شماست
منکُم ..........از شماست
وسعت سبزِ زمین سجاده ات
امتداد کهکشانها جاده ات
شانه های آسمان صحن دعا
ذکر تسبیح زمین وردِ شما
ای منزه از کم و هر کاستی
عمق معنای بلیغ راستی
ذکر یا حنّان و یا مناّن بگو
شرح حالی از شبِ عرفان بگو
ماه صاحب منصب و- ذی العزّتی-
عمرِ بی عشقت ندارد لذّتی
نور تابان- مُهیمن –بوده ای
آتش وادی ایمن بوده ای
عالمی سر گشته ی قدّوسیت
گل نروید جز به دامان بوسیت ؛
خاطرم را از سیاهی پاک کن
رحم بر حالِ منِ غمناک کن ...
بوی سیب سرخ یاسین می رسد
از سما آهنگ آمین می رسد
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
نام تو آغاز دعای شبم
ذکر تو انگیزه ی هر - یاربم –
ذات تو باقی ست ومن فانیم
از درت ای دوست کجا رانیم ؟!
حاصل این لحظه که تنهایی است
گوشه ی چشمی زتوهمراهی است
مدعی فلسفه ی انتظار-
عاشق سرگشته ی دیدار یار-
منتظرلحظه ی صبح ظهور-
شد به گنه کاری خود از تودور!
آخر هر هفته که پرونده ام
دست شما آمده شرمنده ام
باز زمن جرم ! تو پوشیده ای
وااای اگر جرم مرا دیده ای!
پرده کشیدی به خطا های من
شیعه منم ؟ منتظرم؟وایِ من
هیچ کس از کرده ام آگا نشد
پرده دری از عمل ما نشد !
گر چه گنهکار و پلید و بَدم
سوی تو امشب به دعا آمدم
آمد ه ام گیج وپریشان ومَنگ
غرقهِ یِ رسوایی و مردابِ ننگ
در شب غم قلب مرا درک کن
نی که مرا از برِخود ترک کن !
آآآآه اگر رد کنی ام از درت
باز زنم قفل در دیگرت
بنده ی عاصی فراری منم
آینه ی خفت و خواری منم
آه ! که بر خویش ستم کرده ام
بهر گنه ،گریه ی کم کرده ام
گریه سلاح شبِ اندوههاست
گریه جلایِ ورق روحهاست
قسمت من گرچه بلا نوشی است
جام بلا باعث خاموشی است
روی سکوت است نتِ داد ها
موسیقیِ ناله و فریادها
تار دلم زخمیِ صد زخمه است
رشته ی الفت زگناهم گسست
ناله ی جانسوز وشراری زآه-
هستی بر باد و وجودی تباه-
این همه سرمایه ی عمر منست
عشق تو انگیزه ی این بودنست
هر چه که در راه غمت باختم
بهتر از آنش به خدا یافتم ! ...
ورنه که من آتشی از دوزخم
شعله ای ازفاجعه ی برزخم
هرکه که سرمایه ی امید داشت
بذر تمنّا به ره عشق کاشت .
برگلِ رخسار محمد (ص) سلام
مثنوی عشق نگردد تمام
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
شعر چيست ؟؟؟ جرقّه ي ناگهاني پندار كه
شعله بر خرمن احساس مي كشد ؛
جهش اعجاب برانگيز روح
كه از روشنترين افق بينش مي درخشد
وبه بينهايت راز خلقت انسان پيوند مي خورد .
چشمه ي جوشاني كه پا به پاي زمان
از مسير خلقت محبّت مي گذرد
و هر رهگذري تصوير زلال عشق خويش را
در آن به تماشا مي نشيند .
هرجا كه شاعري زير وبم موسيقي كلمات
را در سمفوني احساس نواخته است
ترنّم روح نواز فطري عشق را زمزمه نموده است.
شعر ، حسّ لطيفي است كه از ملكوت غيبي ،
در آينه ي روح و روان عاشقان ترسيم مي شود .
{رسول الله اعلي : اِنّ لله كنوزاً تحتَ العَرش مفاتيحه السنة الشُعرا }