من میخواستم تو به من ..

من مي خواستم تو به من عادت نکني
من به تو عادت کردم
مي خواستم تو عاشقم نباشي
من عاشقت شدم
مي خواستم من برات مثل بقيه باشم
تو برام از همه مهم تر شدي
مي خواستم تو هيچ وقت سکوت نکني
من سکوت کردم
مي خواستم هيچ وقت آزارم ندي
خودم تا حد توانم آزارت دادم
مي خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم
اما خودم سر عهد نبسته موندم
مي خواستم تا هميشه بهم خوبي کني
من به تو بدي کردم
مي خواستم بري دنبال زندگيت
اما تو همه ي زندگيــــم شدي ....... !!!
تقدیم به بهترینم
میدونی چرا وقتی میخوای بری تو رویا چشاتو میبندی؟
وقتی میخوای گریه کنی چشماتو می بندی ؟
وقتی کسی و می بوسی چشماتو می بندی ؟
چون قشنگترین چیزا تو این دنیا قابل دیدن نیستن.
نوازش سکوت

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند
واژه های خیس
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
love
Take me to your heart
Show me where to start
Let me play the part of your first love
عشق
بي تو یک روز در اين فاصله ها خواهم مرد مثل يك بيت ته قافيه ها خواهم مرد تو كه رفتي همه ی ثانيه ها سايه شدند سايه در سايه ی آن ثانيه ها خواهم مرد ..
منزلی در دور دست
منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را
اینچنین دانسته بودم ، وین چنین دانم
لیک
ای ندانم چون و چند ! ای دور
تو بسا کاراسته باشی به ایینی که دلخواه ست
دانم این که بایدم سوی تو آمد ، لیک
کاش این را نیز می دانستم ، ای نشناخته منزل
که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه
یا کدام است آن که بیراه ست
ای برایم ، نه برایم ساخته منزل
نیز می دانستم این را ، کاش
که به سوی تو چها می بایدم آورد
دانم ای دور عزیز ! این نیک می دانی
من پیاده ی ناتوان تو دور و دیگر وقت بیگاه ست
کاش می دانستم این را نیز
که برای من تو در آنجا چها داری
گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار
می توانم دید
از حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جام
تا از آن شادی به او سهمی توان بخشید ؟
شب که می اید چراغی هست ؟
من نمی گویم بهاران ، شاخه ای گل در یکی گلدان
یا چو ابر اندهان بارید ، دل شد تیره و لبریز
ز آشنایی غمگسار آنجا سراغی هست ؟
خبر از دوست
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
شب سرد
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است
همه زندگی من
ای مسافر غریبه
چرا قلب و شکستی
رفتی تنهام گذاشتی
دل به ناباوری بستی
میدونم بر نمیگردی
شدی هم رنگ دورنگی
همه زندگی من
اون نگاه عاشقت بود
برای من بردی گذاشتی
التهاب لحضه ها را


























