در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن @@@@@@@@ شرط اول آن است که ....

من میخواستم تو به من ..

من مي خواستم تو به من عادت نکني

 من به تو عادت کردم

 مي خواستم تو عاشقم نباشي

 من عاشقت شدم

 مي خواستم من برات مثل بقيه باشم

 تو برام از همه مهم تر شدي

 مي خواستم تو هيچ وقت سکوت نکني

 من سکوت کردم

 مي خواستم هيچ وقت آزارم ندي

خودم تا حد توانم آزارت دادم

 مي خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم

اما خودم سر عهد نبسته موندم

مي خواستم تا هميشه بهم خوبي کني

من به تو بدي کردم

مي خواستم بري دنبال زندگيت

 اما تو همه ي زندگيــــم شدي ....... !!!

 
 

تقدیم به بهترینم

میدونی چرا وقتی میخوای بری تو رویا چشاتو میبندی؟

وقتی میخوای گریه کنی چشماتو می بندی ؟

وقتی کسی و می بوسی چشماتو می بندی ؟

چون قشنگترین چیزا تو این دنیا قابل دیدن نیستن.

 
 
 

نوازش سکوت

 

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

 
 
 

واژه های خیس

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

 

love

 

Take me to your heart
Show me where to start
Let me play the part of your first love

 

 

عشق

  

بي تو یک روز در اين فاصله ها خواهم مرد مثل يك بيت ته قافيه ها خواهم مرد تو كه رفتي همه ی ثانيه ها سايه شدند سايه در سايه ی آن ثانيه ها خواهم مرد ..

 

 

 
 

منزلی در دور دست

منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را
اینچنین دانسته بودم ، وین چنین دانم
لیک
ای ندانم چون و چند ! ای دور
تو بسا کاراسته باشی به ایینی که دلخواه ست
دانم این که بایدم سوی تو آمد ، لیک
کاش این را نیز می دانستم ، ای نشناخته منزل
که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه
یا کدام است آن که بیراه ست
 ای برایم ، نه برایم ساخته منزل
نیز می دانستم این را ، کاش
 که به سوی تو چها می بایدم آورد
 دانم ای دور عزیز !‌ این نیک می دانی
 من پیاده ی ناتوان تو دور و دیگر وقت بیگاه ست
 کاش می دانستم این را نیز
که برای من تو در آنجا چها داری
 گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار
می توانم دید
از حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جام
تا از آن شادی به او سهمی توان بخشید ؟
 شب که می اید چراغی هست ؟
 من نمی گویم بهاران ، شاخه ای گل در یکی گلدان
 یا چو ابر اندهان بارید ، دل شد تیره و لبریز
 ز آشنایی غمگسار آنجا سراغی هست ؟

 
 
 

خبر از دوست

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند

 
 
 

شب سرد

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است

 
 

همه زندگی من

ای مسافر غریبه

 چرا قلب و شکستی

رفتی تنهام گذاشتی

دل به ناباوری بستی

میدونم بر نمیگردی

شدی هم رنگ دورنگی

همه زندگی من

اون نگاه عاشقت بود

برای من بردی گذاشتی

التهاب لحضه ها را  

 

 

 
 
 
 
 
تو اون جا و من اینجا  امان از درد دوری

من ماندم و رویاهام نه شوق  و نه سروری

امان از درد دوری امان از درد دوری

دور از تو من ندارم نه شور و نه غروری

آه ای خدای عالم تا کی عم صبوری؟

امان از درد دوری امان از درد دوری

هجرت عشق آنی اگه از تو جدا کرده مرا

خیال نکن که لحظه ای عشقت رها کرده مرا

همش به خود امید می دم به دل به دل نوید می دم

می گم تموم شد حادثه

فصل رهایی می رسه

امان......امان .......امان از درد دوری

دور از تو لاله ی غمت در دل من شکفته

اشکام غمامو به همه دونه به دونه گفته

امااااااااان .....اماااااااااااااااااان امان از درد دوری

 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 تا کی
 
 
دلا تا کی بدین زاری بدرد عشق بیماری

به دام زلف او تا کی چنین محزون گرفتاری

شب یلدای حزن یار شد شام غریبانت

یقین تا صبح محشر چنین سر درگریبانم

به دوش دل ژریشان نعش امواجیست بی سامان

به ساحل می برد تابوت آن امواج سرگردان

به دشت سینه ام گنجی است در مخروبه ی یادت

پری وش (لیلا)در قیامت داد میگیرم ز بیدادت

بیا پیش با این دل سرگشته ام قدری مدارا کن

بیا پیش از وفاتم رسم مهر رزی را هویداکن...............

 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 

 لیلای عشق
 
خانه خراب تو شدم ..........به سوی من روانه شو

               سجده به عشقت میزنم منجی جاودانه شو .....................

ای کوه پر غرور من    سنگ صبور تو منم

              ای لحظه ساز عاشقی     عاشق با تو بودنم ...........................

روشن ترین ستاره ام میخواهمت میخواهمت ...........

           تو ماندگاری در دلم میدانمت میدانمت............

ای همه ی وجود من ..........نبود تو نبود من

ای همه ی وجود من نبود تو نبود من ................

 

 

 

آن روز که آمدی تابستان بود و هوا آفتابی ..

و من مثل همیشه منتظر ..

منتظر اویی که قرار است در باران بیاید ..

مگر به ما نگفته بودند که آن مرد در باران آمد ..!

ولی آن روز هوا آفتابی بود ، باران هم نمی بارید ..

شاید هم قرار بود که ببارد ولی فراموش کرده بود ..

کسی چه می داند ..؟

و من این را به فال نیک گرفتم ..

و گمان کردم با اینکه او در باران نیامد و بدون اسب است ..

همان است که عمری در رویا هایم نقش اول را بی غلط بازی کرده است ..

اما آن نازنین اهل ِ پاییز , بی دلیل و شاید طبق قانون وداع ِ سرنوشت ..

رفت ..

و من قهر کردم با آسمان ..

که اگر آن روز باریده بود , هرگز از خانه بیرون نرفته بودم ..

و شاید هرگز او را نمی دیدم ..

از آن روز که او رفت ..

مـاه عزیزتر است ..

برای شبهای پر از آتش و پاییز تنهایی ام ..

باران چشمم دیگر نمی گذارد ..

می گوید , نباید گفت از کسی که بی بهانه تنهایت گذاشته است  من می بارم ..

تا خاطره ی روز یا شبی دیگر .. .

 


 

****************************************

 

 


امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد


در زمستان دشت کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد


شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها


پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها


آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست


من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست


از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است


آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است


آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من


روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه ی من


آه بگذار زین دریچه ی باز
خفته بر بال گرم رویاها


همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها


دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم .. تو .. پای تا سر تو


زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو .. بار دیگر تو


آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد


با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد


بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها


سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها


بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم


زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه به تو آویزم


آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست


من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست


****************************************

 


در مشرق عشق دشت خورشید تویی
در باغ نگاه یاس امید تویی
 در بین هزار پونه آن کس که مرا
چون روح نسیم زود فهمید تویی


****************************************

 


رفت انكه در جهان هنر جز خدا نبود
رفت آنكه يك نفس ز خدايي جدا نبود
افسرد ناي و ساز و شكست و ترانه مرد
ظلمي چنين بزرگ خدايا روا نبود
بي او ز ساز عشق نوايي نمي رسد
تا بود خود به روي هنر مايه ميگذاشت
وزاين محيط قسمت او جز بلا نبود
عمري صبا به پاي نهال هنر نشست
روزي ثمر رسيد كه ديگر صبا نبود
اما صبا ترانه جاويد قرنهاست
گيرم دو روز در بر ما بود يا نبود
اي پر كشيده سوي ديار فرشتگان
چشم تو جز به عالم لاهوت وا نبود
بال و پري بزن به فضاي جهان روح
در اين قفس براي تو يك ذره جا نبود
پرواز كن كه عالم جان زير بال تست
جفاي تو در تباهي اين تنگنا بود
مرهم گذار خاطر ما در عزاي تو
جز ياد نغمه هاي تو اشك ما نبود


****************************************

 


يار آمد دور ما گرديد و رفت
بر خيال وصل ما خنديد و رفت
ماه بود او بر دل تاريك من
نور خود را بر دلم پاشيد و رفت
زين همه گلهاي رنگارنگ باغ
از گلستان دلم گل چيد ورفت
اشك شد در آسمان ِ چشم من
همچو مرواريد خوش غلتيد و رفت
گرچه بودم عاشق رويش ولي
كس نمي داند چرا رنجيد و رفت


****************************************

 


گفتي : غزل بگو ! چه بگويم ؟ مجال کو ؟
شيرين من ، براز غزل شور و حال کو ؟
پر مي زند دلم به هواي غزل ، ولي
گيرم هواي پر زدنم هست ، بال کو ؟
گيرم به فال نيک بگيرم بهار را
چشم و دلي براي تماشا و فال کو ؟
تقويم چارفصل دلم را ورق زدن
آن برگهاي سبز ِ سرآغاز سال کو ؟
رفتيم و پرسش دل ما بي جواب ماند
حال سوال و حوصله ي قيل و قال کو ؟

 
****************************************

 


چه حضور غریب و مبهوتی

آسمان هم به ما نمی خندد

نه کسی فکر رفتن سفر است

نه کسی کوله بار می بندد

...

در گریز از تمام خاطره ها

باز هم در مسیر بن بست است

یکصد و پنجمین خیابان هم

گویی از انتظار ما خسته است!


****************************************

 


 
****************************************

 


 
****************************************

 


مثل سرگذشت باران است قصه‌ات ٬ عزيز دلم !

وقتی که هست ٬ لبريزم می کند از دانه های پر سخاوت اش ;

خيسم می کند ميان اين همه قحطی رطوبت عشق

و وقتی که نيست ٬ خاطره بويش در بارش اولين قطره بر خاک ٬

آشوبی می اندازد به دلم ٬

که چاره ای نمی ماند جز دويدن به سوی يک سراسيمگی بی انتها

 

مثل سرگذشت درياست قصه‌ات ٬ عزيز از دست رفته‌ام !


هميشه آبی ٬

هميشه آرام ٬

ميان موجی از دلواپسی‌‌‌ها ٬ هميشه غمين

 

به که آويزم ميان اين همه دلتنگی؟

ميان اين خزان نو رسيده بهار؟

به که برم شکايت اين خاک سرد ؟ 

شکايت غريبانه اين سفر بی ‌کلام ؟

 

سفرت مثل خواب است هنوز ٬

مثل بی باوری يک حقيقت گنگ

مثل ستاره ای که نمی بينمش و

می دانم حتما جايی هست ميان ابرهای ناخوانده آسمان

مثل ستاره ای که نمی بينمش و

شک می کنم به توانايی چشمانم ٬ نه به حضور پر بخشايش آن

 

سفرت مثل هر بار نيست

غريب است

آتش می زند دلم را

بند می آورد نفسم را

دريا مي کند چشمانم را

و هنوز چند روز نگذشته از بدرقه بی آبش ٬ تنگ ميکند سينه ام را

 

غصه ام می گيرد از اين بی اعتباری شرمناک ٬ در پيش خدا

همان شب که گفتی :

"دعا کن برای رفتن بی زحمت‌ام "

دعا نکردم و شنيد خدا دعای نکرده‌ام را !

 

اما در شب پر آشوب مرگ ٬ که دعا کردم برای نرفتن‌ات

به زاری ٬ به فرياد ٬ به درد

نشنيد خدا دعای کرده ام را!

 

سفرت مثل بی باوری يک خواب است هنوز

و

يادت ٬ مرثيه حزن انگيز حسرت

و وداعت ٬ مثل ريزش ناگهانی سبزترين برگ ٬

برای رد ادعای شوم فصلی که گمان می‌کند آغاز بهار دلکش زندگی است .

 

سفرت مثل خواب است هنوز

مثل خواب

مثل خواب...


 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 15 توسط محمدرضا(MRM) | نظر بدهيد


+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 22 توسط محمدرضا(MRM) | 5 نظر


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 19 توسط محمدرضا(MRM) | 10 نظر


 

 

دل من نرمتر از جنس حرير

، دلم از جنس بلور،

گر تو را قصد شكستن باشد،

سنگ بي انصافيست ،

 يك تلنگر كافيست...



****************************** سمیه

.

دیشب بلور خاطرم را شکستم                      زانو بغل در کنج تنهایی نشستم

تا صبح از دزد جدایی گریه کردم                  با یاد چشمانت خدایی گریه کردم

عقلم به نام تو دلم را دار میزد                      بیچاره دل از دوری تو زار میزد



 

****************************** سمیه


 

یه روز خدا یک گلی رو از بهشت به زمین فرستاد
و به اون گفت روی زمین برای خود نقطه‌ای پیدا کن تا همون‌جا منزلگاه تو باشه
گل از اون بالا منطقه‌ای رو دید زرد رنگ،
سرزمین وسیع و پهناوری بود
پیش خودش گفت من همین‌جا می‌مونم
رو به خدا کرد و گفت:
خدایا منو همین‌جا قرار بده
خدا گفت گل من اینجا مناسب تو نیست؛
گل گفت خدایا خودت به من گفتی انتخاب کن و من هم اینجا رو انتخاب کردم
خدا گفت:
 نه همین که گفتم
 گل نالید که خدایا تو دل منو آزردی
چرا با من این کار رو کردی
کره زمین می‌چرخید و گل نظاره‌گر زمین بود
ناگهان گل منطقه‌ای رو دید آبی
رنگ آبی که از بالا برق زیبایی داشت
زیبایی و برق رنگ آبی
دل گل رو با خودش برد
گل گفت خدایا من اینجا رو می‌خوام
خدایا من و همین‌جا پایین بزار
خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست
گل گفت خدایا چرا منو اذیت می‌کنی چرا به من سخت می‌گیری
تو دل منو گل آفریدی
شکننده و عاشق و حالا مدام دل عاشق منو می‌شکنی
چرا اون چیزی که بهش علاقه‌مند می‌شم و عاشق رو از من دور می‌کنی
خدا گفت همین که گفتم؛
و کره زمین همچنان می‌چرخید
گل گریه می‌کرد و با چشمان گریان به زمین نگاه می‌کرد
دلش گرفته بود
خسته شده بود
دوری اون دوتا سرزمین خیلی اذیتش می‌کرد
به طوری که از خدا آرزوی مرگ می‌کرد.
دوست داشت زود منزلگاهی رو  پیدا کنه
دیگه براش هیچی مهم نبود عشق مهم نبود، فقط یه چیز مهم بود
دیگه خسته شده بود دوست داشت سریع جایی رو پیدا کنه و توش منزل کنه
ناگهان چشم گل به سرزمینی افتاد سبز و زیبا 
گل پیش خودش فکر کرد و گفت
عجب جایی چقدر اینجا سبزه
سبز مثل برگهام
مثل ساقه‌ام
حتما اینجا جای منه
خدا می‌خواسته من اینجا باشم که نگذاشته او دو مکان قبلی بمونم
آره بابا جای من اینجاست
گل عاشق و دل داده‌تر از گذشته شده بود
عاشق‌تر از گذشته
رو به خدا کرد و گفت خدایا فهمیدم چقدر دوستم داری
تو همین رو می‌خواستی
خدایا منو اینجا قرارم بده
زود باش دیگه طاقت ندارم
خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست
جای دیگه‌ای رو انتخاب کن
گل گریه کرد و گفت:
خدایا چرا با من اینکار رو می‌کنی
من گلم دل منو نشکن
خدایا من با تو قهر می‌کنم
خودت برام جایی پیدا کن
تو برای خواسته‌های من اهمیتی قایل نیستی
خدا گفت: به من توکل می کنی‌؟
گل گفت: هر کاری دوست داری بکن.
خدا دست گل رو گرفت و در تاریکی شب او را در جایی گذاشت.
گل از بس گریه کرده بود خوابش گرفت
و ندید که خدا او را کجا گذاشت.
گل خواب بود که نوری ملایم به چشمش خورد
آروم چشماش رو باز کرد
تا چشماش رو باز کرد
دونه دونه‌های آبی خنک ریخت روی صورتش
گل خیلی تشنه بود
تشنه تشنه
با قطره‌های آب تشنگیش رو بر طرف کرد
با آب چشماشو شست
وقتی چشماش بازتر شد
دید پیر مردی مهربان با وجدی که توی چشماش فریاد می‌زد
داره گل رو نگاه می‌کنه
گل اطرافشو نگاه کرد
خدا اونو گذاشته بود توی یه باغچه کوچک
توی خونه یه پیرمرد تنها
پیر مرد خدا رو شکر کرد
که گلی زیبا توی خونش در اومده
گل‌های دیگه به گل تازه وارد سلام گفتن و از اون استقبال کردن
گل عاشق رو به آسمون کرد و به خدا گفت:
خدایا منو توی این باغچه کوچک گذاشتی
من لیاقتم این بود
یا اون سرزمین‌های قشنگی که دیدم
این بود اون سرزمینی که به من وعده داده بودی
خدا گفت:
اولین جایی رو که دیدی اسمش بیابان بود
جایی که توش آب نیست و خاکش داغه داغه
تو اونجا بیش از چند دقیقه طاقت نمی‌آوردی و می‌مردی
گل گفت‌:
خوب اون سرزمین آبی چی بود
خدا گفت:
اون قسمت دریا بود
دریا پر آبه
آب شور
تو اونجا خفه می‌شدی و می مردی
گل گفت خدایا
اون سرزمین سبز رنگ که هم جنس و رنگ خودم بود چی؟
خدا گفت:
اسم اون سرزمین جنگله
جنگل پر از درخت‌های بلند و تو هم رفته هست
تو گلی هستی کوچک که احتیاج به آفتاب داری
وجود اون درخت‌های بلند به تو اجازه نمی‌داد که آفتاب بخوری
تو بدون آفتاب خشک می‌شدی و می‌مردی
گل گفت:
اینجا کجاست
خدا گفت:
اینجا باغچه کوچک پیرمردیه که به تو می‌رسه
آبت میده، کود برات می‌ریزه، مواظب حشره‌های موذی روت نشینه ...
گل گفت: خدایا پس چرا تو منو آنقدر عاشق کردی
چرا اونجاها رو به من نشون دادی
خدا گفت:
همه اینها بخاطر این بود که بفهمی و کاملاً درک کنی که من چقدر تو رو دوست دارم
اگر از اول می‌آوردمت اینجا این قدر که الآن می‌دونی دوست دارم اون موقع نمی‌فهمیدی
من تو رو اونقدر دوست دارم که دلم نمی‌خواد تو سختی بکشی
اگر توی صحرا می‌مردی صحرا هم از مرگ تو غمگین می‌شد و دل مرده می‌شد
من هم به خاطر تو هم بخاطر صحرا این کار رو نکردم
صحرای منم قشنگه پر از زیبایی‌هاست
اگر تو توی دریا می‌مردی هم دریا ناراحت می‌شد هم ماهی‌های توی دریا
تو خودت می‌دونی چقدر دریا قشنگه و زیبا
اگر توی جنگل می‌مردی جنگل از قصه دق می‌کرد و خشک می‌شد
اونوقت تمام حیوان‌ها هم می‌مردن
حالا می‌بینی من همه شما رو دوست دارم
گل و دریا و صحرا و هر چیزی که توی دنیاست
همتون زیبا هستین و زیبا
گل گفت خدایا منو ببخش تو چقدر مهربون هستی و ما چقدر نادون
اما یه چیزی روی گل مونده بود
رنگ گل از داغ عشق سرخ سرخ شده بود.
سرخ سرخ.



****************************** سمیه


 

شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت؟

گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی

 



 

****************************** سمیه

 


 

مترسک.

ای آنکه رفته ای همه اینجا مترسکند
نسل کلاغ فاتح این جنگ بود و هست

اینها مترسکند و آدم نمی شوند
این مزرعه برای تو دلتنگ بود و هست




 

****************************** سمیه


یا صاحب الزمان ادرکنی..

ما ز عطر یاس مستی میکنیم

جمعه ها نرگس پرستی میکنیم



 

****************************** سمیه


 


****************************** سمیه


 
 

آسمان اینجا آبیست... من بین غریبه ها نیستم.... همه آشنایند اما....!!!!!
   هیچ آشنایی نیست...می دانی؟!!

   دلم بین این همه آشنایان غریبه..... پوسیده است...
   احساس حباب را حالا می فهمم... وقتی روی آب نگران ترکیدنست...!

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-..-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-..-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.

..-.--.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-.--.-.-.-.-.-.-.-



****************************** سمیه


 

منتظری چه اتفاقی بیفتد؟
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست؟

اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم
پشت دریچهء تنهاییم
زیر بالشهای خیس از گریه ام
هوای تازه ندارم
کافی نیست ؟
منتظری چه اتفاقی بیفتد ؟
اینکه از چشمهای شب زده ام بجای باران برف ببارد ؟
اینکه ستاره ها در آسمان برای نیاز نیمه شبم
راه باز کنند ؟
اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان
بعد دعاهایم آمین بگویند ؟
نه عزیز دلم !
هیچ اتفاق مهمی نمی افتد !
جز پژمردن چشمهای سرخ و سیاه من
جز به خاک افتادن ساقه های احساس ِ بچه گانه ام
جز ترک خوردن شیشهء اعتماد عجیبم
جز به خواب رفتن هوس یک قدم زدن
زیر آفتاب بعد از ظهر
پشت بلندترین ردیف شمشادهای خیابان

منتظری بمیرم تا برگردی ؟
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست ؟

********************************************************************


 

 

                       برسنگ قبر من بنويسـد

    خسته بوداهــل زمين نبودنـمازش شــكســته بود

               برسنگ قبر من بنويسید

   شيشه بود تـنهاازاين نظركه سـراپاشـكســته بود

             برسنگ قبرمن بنويســـــــيد

   پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود

              بر سنگ قبر من بنويســيد

 اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود

             بر سنگ قبر من بنويســــــيد

      كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

 
 

 

روزانه های دوم

خوشبختی وسعادت

             بسیار کوچکند

آنقدر کوچکند

                        که آنها را

در جیب می توان جا داد

مانند سکه های طلای بهار آزادی

                                                        شعری از:سهراب

 
 
 

 

روزانه های تاریک

روزانه اول....!!!

  از شنبه 

        تا به جمعه ام این است:

ـقربان!

             بله!

                      به چشم!

حتمآ....

دستورهای حضرتعالی

نوعی فریضه است

                   لازم الاجرا است!

هر روز

        در تحرک دائم

                          در پیشگاه ریاستها.

 

 

نزدیک و دور

نزدیک و دورـروشن و مبهم

گاهی گرفته ـگاهی دلباز

گاهی صریح مث جوانی

یا مث عشق.

                           پرده ای از راز.

 
 
 

 

از خلاف آمد عادت

هر چند

مثل همیشه ـ خسته ام اما.

امشب

نخهای پاره پارهُ باران را

تا صبح دانه دانه

                گره خواهم زد

                                  با صبر سبز وحوصله آبی.

می خواهم

در چشمهای پنجره ات ـ امشب ـ

تصویری از بهار بکارم.

تصویری از ترانهُ تندر

تصویری از عبور شتابان آذرخش.

                               از لابلای فاصله ای آبی.

 

 
 

شعر ناگفته

 

شعر ناگفته!!!

نه!

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز وهیچ کس را

                   دیگر

                 در این زمانه دوست ندارم

انگار

      این روزگار چشم ندارد من وتو را

                 یک روز

                      خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هرکسی را

                    که دوستر بداری

حتی اگه یک نخ سیگار

                          یا زهر مار باشد

از تو دریغ می کنند....

پس

من با همه وجودم

                   خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر

                  کاری به من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

                      ناگفته می گذارم...

تا روزگار بو بنرد....

گفتم که

             کاری به کار عشق ندارم!

                                                                   مرحوم:قیصر

 
 

     

     سفر در آیینه     

            

این منم در آیینه،یا تویی برابرم؟

ای ضمیر مشترک ای خود فراترم!

 

در من این غریبه کیست؟باورم نمیشود

خوب میشناسمت،در خودم که بنگرم

 

این تویی ،خود تویی،در پس نقاب من

ای مسیح مهربان،زیر نام قیصرم!

 

ای فزون تر از زمان،دور پادشاهی ام!

ای فراتر از زمین ،مرزهای کشورم!

 

نقطه نقطه ،خط به خط، صفحه صفحه ،برگ برگ

خط رد پای توست ،سطر سطر دفترم

 

قوم و خویش من همه از قبیله غمند

عشق خواهر من است،درد هم برادرم

 

سالها دویده ام از پی خودم ، ولی

تا به خود رسیده ام ،دیده ام که دیگرم

 

در به در به هر طرف ، بی نشان و بی هدف

گم شدم چو کودکی در هوای مادرم

 

از هزار آیینه تو به تو گذشته ام

میروم که خویش را با خودم بیاورم

 

با خودم چه کرده ام ؟من چگونه گم شدم؟

باز می رسم به خود ،از خودم که بگذرم؟

 

دیگران اگر که خوب ، یاخدا نکرده بد

خوب،من چه کرده ام ؟شاعرم که شاعرم

 

راستی چه کرده ام ؟ شاعری که کار نیست

کار چیز دیگری است،من به فکر دیگرم                                                                               

                                                                                                                           قیصر امین پور 

 
 

 

با کوله بار خستگی!

 

از آسمون تقدیر می بارید

و از زمین زنجیر می رویید

دستی میان آسمانی هیچ وخاکی پوچ

بی آنکه خود ـچیزی بخواهم ـ

                               گرده ام را در هوا پاشید...

تقدیر من:آتش!

زنجیر من:دوزخ!

تقدیر یا زنجیر را

                   آیا چه کس روزی برای من تدارک دید؟

اینک

درظهر بی پایان

بعد از عبور از دوزخ سوزان                   بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir

با کوله بار خستگی هایم

                       در سایه سار دستهای تو می آسایم. 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

                                   

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 

 

فوت وفن عشق

 پیش بیا ! پیش بیا ! پیشتر!

تا که بگویم غم دل بیشتر

                   

دوست ترت دارم از هر چه دوست

ای تو به من از خود من خویشتر

             

دوست تر از آنکه بگویم چقدر

بیشتر از بیشتر از بیشتر از

               

داغ تو را از همه داراترم

درد تو را از همه درویشتر

              

هیچ نریزد بجز از نام تو

بر رگ من گر بزنی نیشتر

               

فوت وفن عشق به شعرم ببخش

تا نشود قافیه اندیشتر...

 

 

یادداشت گلشیفته فراهانی درباره زندگی و بازیگری در نشریه مشق آفتاب

برای آن‌ها که که دوستم ندارند

برای آن‌ها که که دوستم ندارند


زماني از خودم سوال مي‌كردم اگر من وارد سينما نمي‌شدم امروز چه مي‌كردم. زماني كه 14 ساله بودم و در حياط مدرسه با دوستانم بازي مي‌كرديم و ساز مي‌زديم... همزمان تعطيل شدن با مدارس ديگر در يك ساعت دل‌هايمان را می‌لرزاند. هنوز بعد از مدرسه قبل از رسيدن به خانه گريزي به كافي‌شاپي و خوردن سيب‌زميني و نوشابه هيجان‌انگيز بود...

هسته‌هاي آلبالو را از بالاي پل‌هاي عابر به پايين پرت كردن، دوم خرداد، پخش كردن پلاكارت‌هاي تبليغاتي براي كساني كه از صميم قلب دوست داشتيم...

وقتي با سازهاي كوچك و بزرگ چون ديوانگان از قفس پريده به خيابان مي‌زديم و خيابان انقلاب پر مي‌شد از صداي سازهاي ما، سازهايي كه حتي از درون جعبه بيرون نمي‌آمدند تنها شمايل جعبه سازها كافي بود تا فضاي خيابان پر از موسيقي و شور شود...

آن زمان كه قرار بود در يكي از بهترين كنسرواتورهاي جهان سوليست شوم و بعد از بازگشت به وطنم يك مدرسه شبانه‌روزي موسيقي در شمال برپا كنم...

آن زمان كه مرتب كنسرت مي‌داديم و پدر مادرهايمان به ما افتخار مي‌كردند. در جشنواره‌هاي موسيقي مقام مي‌آورديم. همشاگردي‌هايم همه و همه از خانواده‌اي چون خانواده خودم فرهنگي و تحصيل كرده بودند. شب‌هاي تولدهايمان بعد از رقص و پايكوبي مادر پدرها با هم مي‌نشستند و از قديم حرف مي‌زدند. از زماني كه دانشجو بودند. از دانشكده هنر ملي، از ادبيات، از شعر...

چه مي‌شد اگر آن روز گرم تابستان عكس‌هاي من به دست داريوش مهرجويي نمي‌رسيد. من از بزرگترين هديه عمرم محروم مي‌شدم. آري زندگي چون سوزن‌بان، ایستگاه‌های مسير قطار مرا عوض كرد...

من در باغ‌هاي گلابي و سيب غرق شدم و چون دختري سحر شده، توسط سينما جادو شدم. من سوار بر درختان ميوه و بال‌زنان بر رودهاي دماوند تاختم و ديگر به زندگي گذشته‌ام بازنگشتم. در خزان محله مبارك آباد دماوند. در ساختن بادبادك‌ها و دزديدن سيب‌هاي قرمز باغ همسايه، در گردو شكستن‌ها، در هم‌صحبتي با محمود كلاري، علی كني... زمانی که نمی‌دانستم رسالتی انجام می‌دهم که بزرگ‌تر از آن چیزی است که فکرش را می‌کردم و اين به تمام صدماتي كه به من خورد مي‌ارزيد ...

هنگامي كه نمي‌فهميدم دوستاني كه دو ماه كامل سر فيلمبرداري با آنها زيسته بودم و از آنها آموخته بودم چرا بايد براي هميشه در غبار زمان محو شوند... زير سرم‌ها و در بيمارستان‌ها تنها گريه مي‌كردم و نام دوستانم را در گروه زير لب زمزمه مي‌كردم و زماني كه دوباره به زندگي قديم خود بازگشتم ديگر بازي‌هاي هنرستان برايم جذاب نبود.دوستانم همه كودك شده بودند و من در ميان 25 همشاگرديم تنها ...

ذهنم در حرف‌هايي بود كه شنيده بودم. چيزهايي كه ديده بودم.. صحبت راجع به فلسفه زندگي، عشق، درد، شعر، ديگر كسي مرا نمی‌فهميد ...

و سه سال بعد كه بليت سفرم در دستم بود و خانه‌ام در وين اجاره شده بود مادرم را كنار كشيدم و گفتم: من نمي‌خواهم بروم... اين راه، راه من نيست!

مادرم هاج و واج مرا نگاه كرد و هيچ نگفت. انگار بارها اين صحنه را در خواب‌هاي خود ديده بود كه آنقدر پافشاري مي‌كرد من نروم سر فيلم درخت گلابي.

ادامه دادم: من نمي‌خواهم مخاطبينم قشر مرفه روشنفكري باشد كه معمولاً به ريستال‌هاي پيانو مي‌روند... من عاشق موسيقي راك هستم... وقتي خوانندگان متال مورد علاقه‌ام دردهايشان را فرياد مي‌كشيدند من چنان خالي مي‌شدم كه هيچ ربطي به شوپن و موتسارت نداشت... مادرم من مي‌خوام براي مردم عام كار كنم.... مادرم اشك در چشمانش درخشيد و هيچ نگفت و من از آن سال به رودخانه سينما افتادم. رسالت بزرگ سينما...

لذت هديه كردن لحظه‌اي از خودت به تماشاچي. هديه‌اي كه هرگز پس نخواهي گرفت. نمي‌داني اين هديه، اين رود به كجاها خواهد رفت. نمي‌داني چه كساني را سيراب و چه كساني را غرق مي‌كند... حتي شايد سال‌هاي سال بعد، زماني كه ديگر خودم از اين آب خارج شدم جوي باريكي هنوز در سر پاييني تپه‌اي به سوي گلي مي‌رود و آن گل را سيراب مي‌كند. رسالت هنر همين است...

مگر فروغ زماني كه شعر مي‌گفت مي‌دانست 50 سال بعد از او هنوز زن‌ها با شعرهايش زنده مي‌شوند و قدرتمند. مگر شاملو مي‌دانست، زماني كه خود را در اتاقش حبس كرده بود و تنها اشعارش را با ضبط صوتي ضبط مي‌كرد و امروز جوانان در كوه‌هاي شمال تهران به اشعارش گوش مي‌دهند و جان مي‌گيرند... مگر اساتيد موسيقي ما مي‌دانستند كه با نواي صوت چنان حركتي ايجاد مي‌كنند. و من، من كوچك، من نوپا،كه كوچك‌تر از آنم كه اسمم كنار اين عزيزان بيايد، با خودم عهد كردم كه بازيگر نباشم... سلحشور باشم كه به ميدان جنگ مي‌رود. مهم پيروز شدن نيست، مهم جنگيدن است. براي مردمي كه حتي شايد دوستم نداشته باشند...

هنر مانند آفتاب است مانند درخت. حتي به كساني كه دوستت ندارند هم بايد به همان اندازه درخشان بتابي... حتي به كساني كه با تبر قرار است قطعت كنند هم همان‌قدر سايه دهي، ذات هنر اين‌ است ...

و من بازي كردم و كردم. از خيلي مسائل گذشتم براي اهداف بزرگتر. رسالت سينما برايم آنقدر ارزشمند است كه هرگز براي پول كار نكردم. هرگز. بزرگترين چيزي كه به آن فكر كردم اين بود كه این فيلم چه تاثيري خواهد داشت.... نه براي امروز كه براي فرداهايي دورتر... و نتيجه هم حاصل شد. هنوز كه هنوز مردم از بوتيك ياد مي‌كنند. از اشك سرما. و با وجود اشتباه‌هايي هم كه داشته‌ام اميدوارم تعداد اين فيلم‌ها براي من بيشتر و بيشتر شود...

سنتوري تا ابد در ذهن تماشاگرانش خواهد بود... درد علي سنتوري درد جوانان كشور است... درد ستاره فيلم ديوار... درد سپيده در ميم مثل مادر... نمي‌دانم دنياي امروز به سياست‌مداران همانقدر نيازمند است كه به هنرمند. اگر حافظ يا سعدي قانون‌گذار كشور بودند، اگر نيماها، سهراب‌ها، حسين عليزاده‌ها،‌ داريوش مهرجويي‌ها، كمال الملك‌ها، اگر بهرام‌ بيضايي‌ها مردم را هدايت مي‌كردند،زندگي چگونه مي‌شد؟

دنياي امروز ما بيش از هر چيز به هنر نياز دارد.. هنري كه روح تمامي انسان‌ها را جلا مي‌دهد و شاد مي‌كند. هنري كه ما ملت ايران بيش از هر ملتي به آن نيازمنديم چون با هنر زاده شديم و با هنر خواهيم مرد... شعر در خون ما است... همانطور كه عشق... همانطور كه موسيقي...

من هم به اندازه مورچه كوچكي گوشه‌اي از اين ريسمان هستم. ريسماني كه مي‌تواند آنقدر قوي باشد كه ميليون‌ها انسان‌ها را از منجلاب ترس، غم، ناراحتي بيرون كشد. و اميد دهد به روزهاي سبزتر. روزهايي كه پر از شعر است و رنگين كمان. پر از مهر و عشق. عشق بي‌انتظار... چرا كه هنرمندان كساني هستند كه بي‌انتظار عشق مي‌ورزند. من در مقابل تمام زجرهايي كه در هر فيلمي كشيدم هيچ انتظاري از مخاطبينم ندارم هيچ.... حتي شايد با گوجه فرنگي و تخم‌مرغ از من استقبال كنند ولي من تمام خودم را گذاشتم... هديه‌اي كه هرگز پس گرفته نمي‌شود. عاشقانه به خاكم، به مردمم، عشق مي‌ورزم و هرچه كردم براي آنها بوده و خواهد بود...

بي‌انتظار

بي‌انتظار

بي‌انتظار

من دست كساني كه مرا دوست ندارند را هم محكم‌تر مي‌بوسم و سعي مي‌كنم براي آنها بهتر و بهتر بازي كنم. بيشتر و بيشتر تلاش كنم...

با عشق

 

 

یادی از گذشته

شهریست در کنار آن شط پر خروش
با نخلهای در هم و شبهای پر ز نور
شهریست در کناره آن شط و قلب من
آنجا اسیر پنجه یک مرد پر غرور
شهریست در کناره آن شط که سالهاست
آغوش خود به روی من و او گشوده است
بر ماسه های ساحل و در سایه های نخل
او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است
آن ماه دیده است که من نرم کرده ام
با جادوی محبت خود قلب سنگ او
آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق
در آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او
 ما رفته ایم در دل شبهای ماهتاب
با قایقی به سینه امواج بیکران
بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب
بر بزم ما نگاه سپید ستارگان
بر دامنم غنوده چو طفلی و من ز مهر
بوسیده ام دو دیده در خواب رفته را
در کام موج دامنم افتاده است و او
بیرون کشیده دامن در آب رفته را
کنون منم که در دل این خلوت و سکوت
ای شهر پر خروش ترا یاد میکنم
دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار
من با خیال او دل خود شاد میکنم

گاهی اوقات فکر می کنم چند دهه بعد از فروغ هنوز جسارت فروغ در زنان ما وجود ندارد.

 
 
 
 

زیبا

زیبا هوای حوصله ابری است

چشمی از عشق ببخشایم

              تا رود آفتاب بشوید

                                    دلتنگی مرا

 

زیبا

هنوز عشق

                 در حول و حوش چشم تو می چرخد

از من مگیر چشم

دست مرا بگیر و کوچه های محبت را

                                               با من بگرد

یادم بده چگونه بخوانم

تا عشق در تمامی دل ها معنا شود

یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت

                                         در تندباد عشق نلرزد

 

زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را

                                      احساس می کنم

آنگونه عاشقم که نیستان را

                                   یکجا هوای زمزمه دارم

آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است

 

زیبا

چشم تو شعر

چشم تو شاعر است

من دزد شعرهای چشم تو هستم

 

زیبا

کنار حوصله ام بنشین

بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره ی عشق

بنشان مرا به منظره ی باران

بنشان مرا به منظره ی رویش

                              من سبز می شوم

 

زیبا ستاره های کلامت را

در لحظه های ساکت عاشق

                                   بر من ببار

بر من ببار تا که برویم بهاروار

چشم از تو بود و عشق

                        بچرخانم

                                 بر حول این مدار

 

زیبا

 زیبا تمام حرف دلم این است

من عشق را به نام تو آغاز کرده ام

در هر کجای عشق که هستی

                                           آغاز کن مرا

 

 


 

يه شب كه من حسابي خسته بودم
همين‌جوري چشامو بسته بودم
سياهي چشام يه لحظه سر خورد
يه دفعه مثل مرده‌ها خوابم برد
تو خواب ديدم محشر كبري شده
محكمه الهي برپا شده
خدا نشسته، مردم از مرد وزن
رديف رديف مقابلش واستادن
چرتكه گذاشته حساب كتاب ميكنه
به بنده‌هاش عتاب خطاب ميكنه
ميگه :

چرا اينهمه لج ميكنيد؟
راهتون رو بيخودي كج ميكنيد؟
آيه فرستادم كه آدم بشيد
با دلخوشي كنار هم جمع بشيد
دلاي غم گرفته رو شاد كنيد
با فكرتون دنيا رو آباد كنيد
عقل دادم بريد تدبركنيد
نه اينكه جاي عقلو كاه پر كنيد
من بهتون چقدر ماشاالله گفتم
نيافريده باريك الله گفتم
من كه هواتونو هميشه داشتم
حتي يه لحظه گشنتون نذاشتم
اما شما بازي نكرده باختيد
نشستيدو خداي جعلي ساختيد
هر كدوم ازشما خودش خدا شد
از ما و آيه‌هاي ما جدا شد
يه جو زمين و اين همه شلوغي؟
اين همه دين و مذهبه دروغي؟
حقيقتا شماها خيي پستيد
خر نباشديد گاوو نمي‌پرستيد
از توي جمع يكي بلند شد ايستاد
بلند بلند هي صلوات فرستاد
ازاون قيافه‌هاي حق به جانب
هم از خودي شاكي، هم از اجانب
گفت چرا هيچكي روسري سرش نيست؟
پس چرا هيچكي پيش همسرش نيست؟
چرا زن‌ها اينجوري بد لباسن؟
مردي غيرتي كجا پلاسن؟
خدا بهش گفت بتمرگ ، حرف نزن
اينجا كه فرقي ندارن مرد و زن
يارو كنف شد ولي از رو نرفت
حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت
چشاش مي‌چرخن ، نميدونم چشه؟
آهان ، ميخواد يواشكي جيم بشه
ديد يكمي سرش شلوغه خدا
يواش يواش شد از جماعت جدا
با شكمي شبيهه بشكه نفت
يهو سرش رو پايين انداخت و رفت
قراولا چندتا بهش ايست دادن
يارووانستاد ، تا جلوش واستادن
فوري درآورد واسشون چك كشيد
گفت ببريد وصول كنيد خوش بشيد
دلم براي حوريا لك زده
دير برسم يكي ديگه تك زده!
اگه نرم حوري دلگير ميشه
تور خدا بزار برم دير ميشه
قراول حضرت حق دمش گرم
با رشوه خيلي كلون نشد نرم
گوشاي يارو رو گرفت تو دستش
كشون كشون برد و يه جايي بستش
رشوه حاجي رو ضميمه كردن
توي جهنم اونو بيمه كردن
حاجيه داشت بلند بلند غر مي‌زد
داشت روي اعصابا تلنگر مي‌زد
خدا بهش گفت: ديگه بس كن حاجي
يه خورده هم حبس نفس كن حاجي
اينهمه آدم رو معطل نكن
بگير بشين اينقده كل‌كل نكن
يه عالمه نامه دارينخونده
تازه ، هنوز كرات ديگه مونده
نامه تو پر از كاراي زشته
كي به تو گفته جات توي بهشته؟
بهشت جاي آدماي باحاله
ولت كنم بري بهشت؟
محاله
يادته كه چقدر ريا ميكردي
بنده‌هاي مارو سياه ميكردي
تا يه نفر دورو برت ميديدي
چقدر والضالين و ميكشيدي
اينهمه كه روضه و نوحه خوندي
يه لقمه نون دست كسي روسوندي؟
خيال ميكردي ما حواسمون نيست؟
نظم و نظام دنيا كشكي كشكي است؟
هر كاي كردي بچه‌ها نوشتن
مي‌خواي خودت برو ببين تو زونكن
خلاصه
وقته يارو فهميد اينه
بازم درست نميتونست بشينه
كاسه صبرش يه دفه سر مي‌رفت
تا فرصتي گير مياورد در مي‌رفت
قيامته اينجا ، عجب جائيه
جان شما خيلي تماشائيه
از يه طرف كلي كشيش آوردن
كشون كون همه رو پيش آوردن
گفم اينا رو كه قطار كردن
بيچاره‌ها مگه چكار كردن؟
ماموره گفت : ميگم بهت من الان
مفسد في‌الارض كه ميگن همين هان
گفت: اينا بهشت‌فروشي كردن
بي‌پدرا خدارو جوشي كردن
به نام دين حسابي خوردن اينها
كفر خدارو درآوردن اينها
بدجوري ژاندارك و اينا چزوندن
زنده توي آتيش انو سوزوندن
روي زمين خدايي پيشه كردن
خون گاليله رو توي شيشه كردن
اگه بهش بگي كلات‌و صاف كن
بهت ميگه بشين‌و اعتراف كن
هميشه در حال نظاره بودن
شما بگو؛ اينا چه كاره بودن؟
خيام اومد
يه بطري هم تو دستش
رفت‌و يه گوشه‌اي گرفت نشستش
حاجي بلندشد با صدار محكم
گفت : اين آقا بايد بره جهنم
خدا بهش گفت تو دخالت نكن
به اهل معرفت جسارت نكن
بگو چرا به خون اين هلاكي؟
اين كه نه مدعي داره نه شاكي
نه گردو خاك كرد و نه هياهو
نه عربده كشيده و نه چاقو
نه مال اين نه مال اونو برده
فقط عرق خريده رفت ِ خورده
آدم خوبيه ف هواش‌و داشتم
اينجا خودم براش شراب گذاشتم
يهو شنيدن ايست خبرادر دادن
نشسته‌ها بلند شدن واستادن
حضرت اسرافيل از اون ور اومد
رفت ري چاپايه و چند تا صور زد
ديدن دارن تخت روون ميارن
فرشته‌ها رودوششون ميارن
مونده بودن كه اين كيه خدايا
تو حشر اين كارا چيه خدايا
فكر مي‌كنيد داخل اون تخت كي بود؟
الان ميگم ، يه لحظه
اسمش چي بود؟
همون كه كارش عالي بود
اون كه تو دنيا مثل توپ صدا كرد
همون كه اين لامپا رو اختراع كرد
همون كه كار عالي بود؛ اون ديگه
بگيد بابا ؛ توماس اديسون ديگه
خدا بهش گفت ديگه پايين نيا
يه راست برو بهشت پيش انبياء
وقتو تلف نكن توماس ؛ زود برو
به هر وسيله‌اي اگر بود برو
از رويپل نري يه وقت ميفتي
ميگم هوايي ببرند و مفتي
باز حاجي ساكت نتونست بشينه
گفت كه مفهوم عدالت اينه؟
توماس اديسون كه مسلمون نبود
اين بابا اهل دين و ايمون نبود
نه روضه رفته بود؛ نه پاي منبر
نه شمر مي‌دونست چيه نه خنجر
يه ركعت‌ام نماز شب نخونده
با سيم ميماش شب رو به صبح رسونده
حرفاي يارو كه به اينجا رسيد
خدا يه آهي از ته دل كشيد
حضرت حق خودش رو جا به جا كرد
يه كم به اين حاجي نگانگا كرد
از اون نگاههاي عاقل اندر
سفيهش‌و بايد بيارم اينور
با اينكه خيلي خيلي خسته هم بود
خطاب به بنده‌هاش دوباره فرمود
شما عجب كله‌خراي هستيد
بابا عجب جونورايي هستيد
شمر اگه بود آدولف هيتلرم بود
خنجر اگر بود رولورم بود
حيفه آدم خودشو پير كنه
و سوزنش فقط يه جا گير كنه
ميگيد توماس من مسلمون نبود
اهل نماز و دين و ايمون نبود
اولا ً از كجا ميگيد اين حرف‌و
در بياريد كله زير برف‌و
اون من‌و بهتر از شما شناخته
دليلشم اين چيزايي كه ساخته
درسته گفته‌اند عبادت كنيد
نگفته‌ان به خلق خدمت كنيد؟
توماس نه بمب ساخته نه جنگ كرده
دنيا رو هم كلي قشنگ كرده
من يه چراغ كه بيشتر نداشتم
اونم تو آسمونا كار گذاشتم
توماس تو هر اطاق چراغ روشن كرد
نمي‌دونيد چقدر كمك به من كرد
تو دنيا هيچكي بي‌چراغ نبوده
يا اگرم بوده تو باغ نبوده
خدا براي حاجي آتش افروخت
دروغ چرا ؛ يه كم براش دلم سوخت
طفلي تو باورش چه قصرا ساخته
اما به ايجا كه رسيده باخته
يكي مي‌اد يه هاله‌اي باهاشه
چقدر بهش مياد فرشته باشه
اومد رسيد و دست گذاشت رو دوشم
دهانش‌و آورد كنار گوشم
گفت تو كله‌آت پر قرمه سبزيست
وقتي نمي‌فهمي بپرسي بد نيست
اون كه نشسته يك مقام والاست
مترجمه ، رفيق حق تعالي است
خود خدا نيست ، نمايندشه
موذد اعتمادشه ، بنده‌شه
خداي لم يلد كه ديدني نيست
صداش با ان گوشا شنيدني نيست
شما زمينيا همش همينيد
اون ور ِ ميزي رو خدا مي‌بينيد
همينجوري مي‌خواست بلند شه ، نم‌نم
گفت كه پاشو بايد بري جهنم
وقتي ديدم منم گرفتار شدم
داد كشيدم ؛ يكدفعه بيدار شدم




...تا دوباره از این راه بگذریم

درختان مجنون شده‌اند

خانه‌ها فرو ریخته‌اند

بی‌آن‌که کسی ناخوانده پا به دلشان گذاشته باشد.

و مزارع به زانو در آمده‌اند.

 

و ما تنها باد را خواهیم شناخت

همان باد وحشی

بی گذشته را

 

 

 

 

مسافر خسته من بار سفر رو بسته بود

تو خلوت آيينه ها به انتظار نشسته بود


مي خواست كه از اينجا بره اما نمي دونست كجا


دلش پر از گلايه يود ولي نمي دونست چرا


دفتر خاطراتشو رو طاقچه جا گذاشت و رفت


عكس هاي يادگاريشو براي ما گذاشت ورفت


دل كه به جاده مي سپرد كسي اونو صدا نكرد


نگاه عاشقونه اي براي اون دعا نكرد


حالا ديگه تو غربتش ستاره سر نمي زنه


تو لحظه هاي بي كسيش پرنده پر نمي زنه


باكوله بارخستگي تو جاده هاي خاطره


مسافر خسته من يه عمره كه مسافره...

 

 

 
 
 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 

بهار

 
 

قصد جـان می كـند اين عـيد و بهارم بـــی تو
اين چه عيدی و بهاری است كه دارم بـــی تو


گــيرم اين بــاغ ، گـلاگـل بشكــوفــد رنگــين
به چه كار آيدم ای گل ! به چه كارم بـــی تو؟


با تو تـرسم به جـنــونم بكـشد كـار، ای يار
من كه در عشق چنين شيفته وارم بـــی تو


به گـل روی تـواش در بگــشايم ورنه
نكـند رخنه بهاری به حصارم بـــی تو


گيرم از هيمه زمرد به نفس رويانده است
بــازهم بــاز بـهــارش نشـــمارم بـــی تو


با غـمت صبر سپردم به قراری كه اگر
هـم به دادم نرسـی، جان بسپـارم بی تو


بی بهار است مرا شعر بـهـاری ،‌آری
نه همه نقش گل و مرغ نيارم بـــی تو


دل تـنـگم نگــذارد كـه بـه الهام لبــت
غنچه ای نيز به دفتر بنگـارم بـــی تو

 

 

 
 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 
 
 
یکشنبه دوازدهم آبان 1387 ساعت 7:24

من مسافرم و تو همچنان می مانی

بمان که روزگار سرنوشت ما را اینگونه رقم زده است

از تلخی روزهای گذشته و شیرینی خاطراتش

چیزهای زیادی ذهنم را پر کرده است

از شبهای تاریکش و  از تند بادهای مهیبش

بس خاطراتی تلخ و شیرین دارم

آری من کودکی عصیانگر بودم

روزگار به من آموخت که چه کنم

مهربان و دوست داشتنی اما ...

بودنم را کسی نفهمید و نبودنم را هم کسی ندانست

همیشه برای سفر آماده بودم

 و روزگار مرا (مسافر) لحظه های خویش کرده بود

آموختم آنچه به درد امروز فردایم می خورد

کشیدم همه درد ، دردی که مال فرداهایم بود

خندیدم ...

 اما روزگار تاب دیدن خنده هایم را نداشت

بی امان  دست به کار شد

خشکاند ریشه ی هرچه شادی بود

برید هر چه بهانه برای خندیدن بود

اما گریستم...

چون روزگار بدجوری بهانه گریستن به من داد

سوختم در آتش غمی که روزگار افروخت

اکنون من بهانه ای برای گریستن دارم

 

 

 

 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 
 
 

من با تو خو گرفتم از خنده ات شکفتم

 
 
                                             آسیمه سر رسیدی از غربت بیابان
                                             دل خسته دیدمت از آوار خیس باران

                                          وامانده در تبی گنگ ناگه به من رسیدی
                                         من خود شکسته از خود در فصل نا امیدی

                                          در برکه ی دو چشمت نه گریه و نه خنده
                                          گم کرده راه شب را سرگشته چون پرنده

                                          من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم 
                                          پیدا نمی شدی تو شاید که مرده بودم

                                         من با تو خو گرفتم از خنده ات شکفتم
                                         چشم تو شاعرم بود تا این ترانه گفتم

                                            در خلوت سرایم یک باره پر کشیدی
                                                 آنگاه ای پرنده بار دگر پریدی

 

 

 

 
 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 
 
 
 
 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 
 
 
 
 
 

…اما شكستم من تو را در خود

تا باورت آيد كه من رفتم نه بي تو

شايد كه بي تو با تو باشم

اما نه با تو بي تو بودن را

از آينه هرگز نترسيدم

تا چهره ات اشكم بپوشاند

ديري است جا مانده ام در وادي انكار

تا شانه هايت باورم را كور خوانند

از تو به جاي تو گله مندم

تا راز رفتن را

در اين سفر ،بي همسفر خواني

اما؛ نه انگاري كه تو خوابي ،

چيزي جز آنچه مي خواهي نمي بيني

اما دريغ از من كه ميبينم

هر چه تو ميخواهي

هر چه محالات است

هر چه جدا از من؛

با تو حقيقت داشت

تو باورت را خوب خشكاندي

من؛

    باورم

            انديشه ام خالي ست

من از توهم مي گريزم؛

                                           ليك ؛

ماندن برايم حكم پريشاني ست

من مي روم بي تو

تا تو رسي در خود

  شايد كه با رفتن ؛                                                     

                عشق تو با من مرد

 

 

 
 
ای خدا ای خدای مهربون

جی میشد؟ که اگه ادما بودن مهربون

جی میشد؟ که اگه ادما بودن  همزبون

جی میشد؟ که اگه دلا یکی حرفها یکی بود

جی میشد؟ که اگه  مهربونی جای بدی بود

چی میشد که اگه سینه ای بی کینه داشتیم؟ چی میشد؟

بدیهارو تو دلامون نمی  کاشتیم چی میشد؟

 

 

ضمیر ناخود آگاهم که را گفت ؟              که از بد عهدی دوران ننــــــالیم

بیا تا یار یکدیگر  بمانـــــــیــــــم                خوشا روزی که از دردی ننالیم

دلم تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ           حدیث نامردمان نوشتم بر ســــــــــنگ

که گفته که سنگ دل ندارد؟              دل سنگ هم شکست از این همه رنگ

 

هر روز خبر مرگ کسی می آید                    در دلم غم و اندوه بسی می آید

که خدایا حیف از این و صد حیف از آن                 و شنیدم که اجل بر هر کس چون نفسی می آید

امروز هم خبر مرگ رسید             خبر از رفتن یک مرد رسید

خبر از کوچ شقایق لاله             خبری تلخ و بسی سرد رسید

مریم ز جهان رخت کشیدی تو چه زود            حسرت و اندوه از برای تو چه سود

تو رفی و نگران کودکانـــــــــــت بودی              آن کس که برایت نگارن بود که بود؟

 

 

 
************************************************
 
 

 
 
وقتی خدای آسمون بنده هاشو می آفرید

 زمین و زمان و آسمون کم کم از او آمد پدید

  با قلم بلوری سر    با جوهر طلایی رنگ

   رو پیشونی ها نوشت  قصه ی خوب سرنوشت

وقتی نوبت به من رسید

 بلوری نوک  قلم شکست

  جوهر رنگ طلایی ریخت

   با قلمی که جنس اون جز پر مرغ چیزی نبود

     با جوهری که جز رنگ سیاه رنگی نداشت

      رو پیشونیم نوشت :

        قصه ی تلخ سرنوشت

 

 

  1.  

 

 

 

زندگی دو نمیه است.نیمه ی اول در انتظار نیمه ی دوم

و

نیمه ی دوم در حسرت نیمه ی اول

ای کاش می شد عشق را با چشمان عاشق بنگرم

ای کاش میشد دریایی از اشک عاشقان سازیم

ای کاش میشدجویبارهای اشک را به هم پیوند داد

و سیلابی از اشک بلورین ساخت

ای کاش می شد قطرات اشک را به هم ترکیب کرد

و ترکیبی از

محبت

غم

و احساس

به وجود آورد

ای کاش میشد نامه هایت را در کنار هم قرار دهم

و جویباری تا ساحل عشق بکشم

و سپس از این جویبار کاغذی سر شار از عشق

با هم عبور میکردیم

و انگاه که به ساحل عشق رسیدیم

کلبه ای با دیوار های محبت

و حصاری از شادی

و سقفی از عشق

و فرشی از صدات

وپنجره ای از آوای خوش عشق می ساختیم

انگاه از عشق بارانی می بارید

و ما در کلبه می نشستیم

و باران اشک را می نگریستیم

ای کاش در کنار کلبه باغچه ای از گلهای

نیلوفر

و شقایق

ومینا

می کاشتیم و آن را با جویباری از اشک آبیاری می نمودیم

و گلهای سرخ عاشق را به نشانه ی محبت و دوستی تقدیم به هم می نمودیم

و در کنار هم می نشستیم و به آوای خوش پرندگان گوش

می سپردیم

وبه لحنی شیرین به هم میگفتیم

...تا شقایق هست زندگی باید کرد...


سیامک *******************************************************  سمیه


عشق موازی..

.

دو خط موازي زاييده شدند
پسركي در كلاس درس، آنها را روي كاغذ كشيد
دو خط موازي چشمشان به هم افتاد
.
و در همان يك نگاه قلبشان تپيد
.
و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند
.
خط اولي گفت
:
ما ميتونيم زندگي خوبي داشته باشيم
.
و خط دومي از هيجان لرزيد
.
خط اولي گفت ميتونيم خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ
.
من روزها كار ميكنم ، ميرم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ، يا خط كنار يك نردبام
.
خط دومي گفت
:
من هم ميتونم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ بشم ، يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت
.
خط اولي گفت
:
چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت
!!!
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند
.
و بچه ها تكرار كردند
:
دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند
دو خط موازي لرزيدند
.
به هم ديگر نگاه كردند
.
و خط دومي زد زير گريه
خط اولي گفت نه اين امكان ندارد حتما يك راهي پيدا ميشه
.
خط دومي گفت شنيدي كه چي گفتند !!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هيچ راهي وجود ندارد، ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه
خط اولي گفت : نبايد نااميد شد
.
ما از صفحه خارج ميشيم و دنيا را زير پا ميذاريم . بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند
.
خط دومي آروم گرفت و آن دو اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيدند از زير كلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد
.
آنها از دشتها گذشتند
...
از صحراهاي سوزان
...
از كوهاي بلند
...
از دره هاي عميق
...
از درياها
...
از شهرهاي شلوغ
...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند
.
رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميكنيد
.
فيزيكدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان كنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيك وجود نداشت
.
پزشك گفت : از من كاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است
.
شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد . اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد
.
ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا كن فيكون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند كرات با هم تصادم مي كنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد
.
فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است
.
و بالاخره به كودكي رسيدند كودك فقط سه جمله گفت
:
شما به هم مي رسيد
نه در دنياي واقعيات
!!!
آن را در دنياي ديگري جستجو كنيد
!
دو خط موازي او را هم ترك كردند و باز هم به سفرشان ادامه دادند
اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل مي گرفت
.
« آنها كم كم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند
»
خط اولي گفت : اين بي معنيست
.
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
خط اولي گفت : اين كه به هم برسيم
.
خط دومي گفت : من هم همينطور فكر ميكنم و آنها به راهشان ادامه دادند
.
يك روز به يك دشت رسيدند . يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميكرد
.
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا كنيم
.
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم
خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت
.
و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش
.
نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد
!
و آنها دو ريل قطاري شدند كه از دشتي مي گذشت و آنجا كه، خورشيد سرخ آرام آرام، پايين مي رفت، سر دو خط موازي،
عاشقانه

به هم مي رسيد!


 

سیامک *******************************************************  سمیه


چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغچه ی دیگه ای ببینی هر بار تو خودت بشکنی وآهسته زیر لب بگی

 گل من باغچه ی نو مبارک


سیامک *******************************************************  سمیه


چرا دلم مثه مرغ پرکنده شده ؟

چرا دلم مثه مرغ پرکنده شده ؟

  چرا اینهمه آشوب از دلم

                      رخت بر نمی بنده ؟

باز انگار کسی دلمو تو یه تشت از زهر

                     می چلونه . . .

باز انگار نفسم سنگینی می کنه . . .

پیش چشمم انگار همه چیز

                         سیاه می شه . . .

دستام چرا اینقد ناتوونند؟

چرا در زنجیر زمان

             این زمان  غرق کابوسای جدایی از . . .

می دونم وقتی نمونده . . .

                           می دونم . . . .

 


سیامک *******************************************************  سمیه


حتمابخون جالبه...

 

 

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کو بیده شده است دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود! چه اتفاقی افتاده؟ مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده ! در یک قسمت تاریک بدون حرکت چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد تو این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد مرد شدیدا منقلب شد ده سال مراقبت چه عشقی ! چه عشق قشنگی! اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم


سیامک *******************************************************  سمیه

 


افسوس

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد

به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم

بهم گفت: "متشکرم " میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد

گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود

آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم .

 

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.

میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد

، و من اینو میدونستم

 

 

 

قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و با گریه و آروم گفت: تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ،اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد.اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود

تمام توجهم به اون بود.

آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.

من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه...

 

 

 

 

زندگی دو نمیه است.نیمه ی اول در انتظار نیمه ی دوم

و

نیمه ی دوم در حسرت نیمه ی اول

ای کاش می شد عشق را با چشمان عاشق بنگرم

ای کاش میشد دریایی از اشک عاشقان سازیم

ای کاش میشدجویبارهای اشک را به هم پیوند داد

و سیلابی از اشک بلورین ساخت

ای کاش می شد قطرات اشک را به هم ترکیب کرد

و ترکیبی از

محبت

غم

و احساس

به وجود آورد

ای کاش میشد نامه هایت را در کنار هم قرار دهم

و جویباری تا ساحل عشق بکشم

و سپس از این جویبار کاغذی سر شار از عشق

با هم عبور میکردیم

و انگاه که به ساحل عشق رسیدیم

کلبه ای با دیوار های محبت

و حصاری از شادی

و سقفی از عشق

و فرشی از صدات

وپنجره ای از آوای خوش عشق می ساختیم

انگاه از عشق بارانی می بارید

و ما در کلبه می نشستیم

و باران اشک را می نگریستیم

ای کاش در کنار کلبه باغچه ای از گلهای

نیلوفر

و شقایق

ومینا

می کاشتیم و آن را با جویباری از اشک آبیاری می نمودیم

و گلهای سرخ عاشق را به نشانه ی محبت و دوستی تقدیم به هم می نمودیم

و در کنار هم می نشستیم و به آوای خوش پرندگان گوش

می سپردیم

وبه لحنی شیرین به هم میگفتیم

...تا شقایق هست زندگی باید کرد...


سیامک *******************************************************  سمیه


عشق موازی..

.

دو خط موازي زاييده شدند
پسركي در كلاس درس، آنها را روي كاغذ كشيد
دو خط موازي چشمشان به هم افتاد
.
و در همان يك نگاه قلبشان تپيد
.
و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند
.
خط اولي گفت
:
ما ميتونيم زندگي خوبي داشته باشيم
.
و خط دومي از هيجان لرزيد
.
خط اولي گفت ميتونيم خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ
.
من روزها كار ميكنم ، ميرم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ، يا خط كنار يك نردبام
.
خط دومي گفت
:
من هم ميتونم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ بشم ، يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت
.
خط اولي گفت
:
چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت
!!!
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند
.
و بچه ها تكرار كردند
:
دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند
دو خط موازي لرزيدند
.
به هم ديگر نگاه كردند
.
و خط دومي زد زير گريه
خط اولي گفت نه اين امكان ندارد حتما يك راهي پيدا ميشه
.
خط دومي گفت شنيدي كه چي گفتند !!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هيچ راهي وجود ندارد، ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه
خط اولي گفت : نبايد نااميد شد
.
ما از صفحه خارج ميشيم و دنيا را زير پا ميذاريم . بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند
.
خط دومي آروم گرفت و آن دو اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيدند از زير كلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد
.
آنها از دشتها گذشتند
...
از صحراهاي سوزان
...
از كوهاي بلند
...
از دره هاي عميق
...
از درياها
...
از شهرهاي شلوغ
...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند
.
رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميكنيد
.
فيزيكدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان كنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيك وجود نداشت
.
پزشك گفت : از من كاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است
.
شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد . اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد
.
ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا كن فيكون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند كرات با هم تصادم مي كنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد
.
فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است
.
و بالاخره به كودكي رسيدند كودك فقط سه جمله گفت
:
شما به هم مي رسيد
نه در دنياي واقعيات
!!!
آن را در دنياي ديگري جستجو كنيد
!
دو خط موازي او را هم ترك كردند و باز هم به سفرشان ادامه دادند
اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل مي گرفت
.
« آنها كم كم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند
»
خط اولي گفت : اين بي معنيست
.
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
خط اولي گفت : اين كه به هم برسيم
.
خط دومي گفت : من هم همينطور فكر ميكنم و آنها به راهشان ادامه دادند
.
يك روز به يك دشت رسيدند . يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميكرد
.
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا كنيم
.
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم
خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت
.
و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش
.
نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد
!
و آنها دو ريل قطاري شدند كه از دشتي مي گذشت و آنجا كه، خورشيد سرخ آرام آرام، پايين مي رفت، سر دو خط موازي،
عاشقانه

به هم مي رسيد!


 

سیامک *******************************************************  سمیه


چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغچه ی دیگه ای ببینی هر بار تو خودت بشکنی وآهسته زیر لب بگی

 گل من باغچه ی نو مبارک


سیامک *******************************************************  سمیه


چرا دلم مثه مرغ پرکنده شده ؟

چرا دلم مثه مرغ پرکنده شده ؟

  چرا اینهمه آشوب از دلم

                      رخت بر نمی بنده ؟

باز انگار کسی دلمو تو یه تشت از زهر

                     می چلونه . . .

باز انگار نفسم سنگینی می کنه . . .

پیش چشمم انگار همه چیز

                         سیاه می شه . . .

دستام چرا اینقد ناتوونند؟

چرا در زنجیر زمان

             این زمان  غرق کابوسای جدایی از . . .

می دونم وقتی نمونده . . .

                           می دونم . . . .

 


سیامک *******************************************************  سمیه


حتمابخون جالبه...

 

 

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کو بیده شده است دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود! چه اتفاقی افتاده؟ مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده ! در یک قسمت تاریک بدون حرکت چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد تو این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد مرد شدیدا منقلب شد ده سال مراقبت چه عشقی ! چه عشق قشنگی! اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم


سیامک *******************************************************  سمیه

 


افسوس

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد

به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم

بهم گفت: "متشکرم " میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد

گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود

آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم .

 

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.

میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد

، و من اینو میدونستم

 

 

 

قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و با گریه و آروم گفت: تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ،اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد.اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود

تمام توجهم به اون بود.

آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.

من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه...

 

 

 

 

  دوستت دارم دارم سمیه جان

 

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است

که از حادثه

عشق تراست......


 

***************************************

 

 

*~*~دوستت دارم~*~*

 

 

شنیده ام که

                          شقایق ها هیچ وقت نمیمیرند!

پس....

........................................................................دوستت دارم

 تا

مرگ شقایق ها.....



***************************************
 
 
*~*~جزیره~*~*

      

        www.fallspring.blogfa.com

 

من همون جزیره بودم

خاکی و صمیمی و گرم

ولسه عشق بازیه موجا قامتم یه بستر نرم

یه عزیز دور دونه بودم

پیش چشم خیس موجا

تا که یک روز تو رسیده توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی.....

 

 


***************************************
 
 
*~*~Poem From Pablo~*~*

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی


اگر سفر نکنی،


اگر کتابی نخوانی،


اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،


اگر از خودت قدر دانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می کنی


زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،


وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

                                به آرامی آغاز به مردن می کنی


اگر برده عادات خود شوی،


اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...


اگر روزمرّگی را تغییر ندهی


اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،


اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

                                تو به آرامی آغاز به مردن میکنی


اگر از شور و حرارت،


از احساسات سرکش،


و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی دارند


و ضربان قلبت را تند تر میکنند،


دوری کنی...

                              تو به آرامی آغاز به مردن میکنی


اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی


اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی


اگر ورای رویاها نروی،


اگر به خودت اجازه ندهی


که حداقل یک بار در تمام زندگیت


ورای مصلحت اندیشی بروی...

 

امروز را آغاز کن!


امروز مخاطره کن!


امروز کاری کن!


نگذار که به آرامی بمیری!


شادی را فراموش نکن!

 

***************************************


 
 
 
 
*~*~در قبر شب~*~*

 

ديرگاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است.

بانگي از دور مرا مي خواند،

ليك پاهايم در قير شب است.

رخنه اي نيست در اين تاريكي:

در و ديوار بهم پيوسته.

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته.

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگاري است در اين گوشة پژمرده هوا

هر نشاطي مرده است.

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد.

مي كنم هر چه تلاش،

او به من مي خندد.

نقش هايي كه كشيدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هايي كه فكندم در شب،

روز پيدا شد و با پنبه زدود.  

ديرگاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است.

جنبشي نيست در اين خاموشي:

دست ها، پاها در قير شب است

 

www.fallspring.blogfa.com

 


***************************************
 
*~*~انتخاب اجباری~*~*

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir



- فقط یکبار بطن دنیا به تو هدیه میشود ،

 ولی در سرای بعد آن همواره زنده ای .


مراقب فرصت یکباره باش .

انسان خم شد و به کرانه ی نا پیدای حفره نگاه کرد .

از انتخاب اجباری ترسیده بود !

- نامت "میرون"خواهد بود . تو باید احتمال بدهی ، که خداوند دوستت

ندارد . که حتی از تو بدش می آید ! این درد مال توست . شایسته

 مباد که سخنانم در گوشت محو گردد . شروع کن ...!

الهه ی تولد انسان را به عمق حفره هل داد . چشم که باز کرد

 فرصتش شروع شده بود ... برای اولین بار  می شنید که:

-  میرون نامیست شایسته .

- بی شک از زیباترین فرزندان آتن است .

آنتایوس به کودک نزدیک شد ...

 

***************************************


*~*~گریه~*~*

    

     سلاخی میگریست

                 

          به قناری کوچکی دلباخته بود....



 
***************************************
 
 
 
*~*~فاصله بین افسانه و حقیقت~*~*

 

« من تورو دیگه نمی شناسم ... تو برای من مردی ... »

زن اینها را گفت و رفت . رفتنش با ضربآهنگ برخورد شدید درها به هم ،

سکوت

ذهن مرد را متلاشی کرد . مرد به دیواری تکیه داد و آرام آرام نشست .

نشستنی

از سر رنج بی حد و بهتی توامان !

یاد حرفهای قشنگ آن روزها که دیری از آن نمی گذشت ، افتاد .

« تنها کسی رو که می شناسم و دارم ، توئی ...تو واسم زندگی ائی ...»

تکانی به خود داد و آرام آرام بلند شد . دستی روی صورتش کشید و حوله اش را

روی شانه هایش انداخت و به حمام رفت . آرزو میکرد با شستن تن و بدنش ،

 بتواند نگاه گندش را به زندگی نیز بشوید . قطرات ریز آب زیر دوش

حمام ،  رقص کنان روی صورتش ، می لغزید . چشمانش را بست .

زیر لب زمزمه می کرد :

 « آنچه بود

چه آسان

افسانه گشت .

آنگونه که

خود نیز دیگر

حقیقت

نمی انگارمش . »

چشمانش را که باز کرد دیگر از هیچ کس و هیچ چیز بدش نمی آمد .

قلبش آرام گرفت