آتش و طوفان و غزل
امشب از آتش و طوفان وغزل لبریزم زخــــــــم خونین قلم های شب پاییزم
به طواف حرم سبز نگاهت ، ای گل آتشی می کشم از جان به پر پرهیزم
چشمه طبــــع من از چشم تو جان می گیرد گرچه هرشب گهری برگذری می ریزم
خورده ام جام قسم گر قلمم نیز کنند که قـــلم گیرم و با شب زدگان بستیزم
﷼﷼﷼
یک سبد نسترن از باغ نــــــــگاهش چیدم ازهمان روزچنین زخمی شورانگیزم
نیمه شب رفت ولی دیده تنــها می گفت
گر نگاه تو نـــــــــباشد به که دستاویزم
+ نوشته شده در شنبه نهم آذر ۱۳۸۷ ساعت 8:32 توسط سیامک و الهام جون
|