حالا كه غربت نشين شدم

 

ديگه شعر گفتن برام آسون شده

 

حالا كه در اوج حوادث ناگواري ام

 

حالا كه ديگر از اصالتم دورشدم

 

حالا كه نه مادري و نه همخوني برام باقي مونده

 

خودم قطعه و غزلي از شعر شدم

 

حالا كه بهترين حالاتم بغض سنگين سكوت شده

 

حالا كه ديگه مرگ را با آغوشي باز و رويي گشاده مي پذيرم

 

حالا كه ديگر از فرو ريختن در خودم واهمه اي ندارم

 

شعر گفتنم آسون شده

 

به آسوني يك تولد

 

به آسوني دل بستن به يك آشنا

 

حتي نا آشنا

 

با اينهمه فشار اندوه و رنج دروني

 

شايد مسخره باشد كه بگويم :

 

ديگه شعر نگفتن برام دشواره

 

آره ديگه اگه شعر نگم ميميرم

 

تحمل شعر نگفتن براي من

 

همچو وحشت جان دادن و قبول لحظه مرگ و وداع شده

 

با وجوديكه با اين اوضاع وخيم

 

دلخوشي به نوشتن هم ديوانگيست

 

با وجوديكه نوشتن هام هرگز به شعرو مثنوي شبيه نبوده و نيست

 

مينويسم تا شعر شود

 

مينويسم تا شوم

 

هرگز نمي نويسم كه شاعر شوم

 

شاعري ترسيم تصوير دردهاست

 

شاعري نهايت  درد و الم است

 

شاعري مرگ تدريجي خاموش است

 

شاعري علامت بزرگيست

 

شاعري در كمال سير كردن است

 

شاعري به وصال رسيدن خيال دل است

 

شاعري فهم و شعور سرشار شاعر است

 

شاعر درك مي كند

 

احساس دارد

 

مي فهمد

 

پس من شعر ميشوم كه شاعر مرا بفهمد

 

 تا تنها نمانم .

 

 

تحرير خلوت  بهروز يگانه