سلام گلم امروز میخوام باهات حرف بزنم نه به زبون شعر و قلم به زبون عادی اما

خیلی زیاد به اندازه ی تموم روزایی که نمیتونم ببینمت و تموم لحظه هایی که اجازه

ندارم سرروی شونه هات بذارم به اندازه ی اشکام که هرروز برات میباره و به اندازه ی

وسعت دل بیتابم

دوست داشتم الان کنارم بودی من سرم و میذاشتم روشونه هات و گریه میکردم

اشکام و پاک میکردی و دستت رو تو موهام میکشیدی و قسم همیشگیمون و برام

تکرار میکردی بذار بگم تمام حرفهایی که یک عمر نزدم میدونی دلم چقد پره؟

از همه ی اونایی که نمیذارن من تو رو داشته باشم؟اونایی که بی هیچ دلیل خاصی

تو رو ازم جدا کردن؟اگه بدونن با این کارا نمیتونن تو رو از من بگیرن جای تو تو قلبه

تا وقتی این قلب بزنه عاشقتم...اما اونا نمیفهمن...

میگن عشق دروغه من و با جوونای هوس باز اشتباه گرفتن حیف که حقیقت عشقم

و نمیبینن...برام مهمه که تو میبینی...وقتی از راه دور بهم فکر میکنی میفهمم

بدنم گر میگیره قلبم تند تند میزنه و تمام سلولهای بدنم اسمت و فریاد میزنه

اگه هستم از توئه و اگر هم نباشم دلیلش تویی

گفتم که تا باشی هستم؟نگفتم؟...دیدی بهت صابت کردم ... عزیزم فاصله ها

حریف عشق ما نمیشه واسه من دوری معنا نداره وقتی تو رگهام جاری باشی

از نفس بهم نزدیکتر باشی و تموم تپش های قلبم باشی نمیدونم بلدم عشقم و

واست توصیف کنم یا نه...هر روز منتظر توام هر لحظه منتظرم صدات و بشنوم

تو با چشمای سیاهت خیره بشی تو چشام و... بگی دوستم داری

من بلاخرره تو رو به دست میارم به هر قیمتی که شده حتی به قیمت از دست دادن

جونم

گلم امروز هم برات دوتا از شعرای خودم و گذاشتم امیدوارم خوشت بیاد

قسمت

دوباره برای تو یه عاشق دلتنگم

دوباره از آسمون برای تو میخونم

دل من همیشه با عشق تو هم آوازه

دل من تا دنیا دنیاست واسه تو میبازه

دوباره اشک تو چشام برای تو لبریزه

توی این غربت سنگین واسه تو میریزه

گل دردونه ی من عزیز این گلخونه

نرو که با رفتنت دل گلا میگیره

این ستاره ها شبا به عشق تو میتابن

نرو که با رفتنت اشک چشام می بارن

لحظه ی وداع ما لحظه ی تاریک شبه

این ستاره ی شبم بدون تو میخواد بره

تو بمون ثابت کنیم که عاشق هم بودیم

ما همیشه با هم و همراه هم میمونیم

عاشقی جرم قشنگیه غریب شهر من

تو بمون همیشه همراه من و کنار من

روز و شب به خاطرت به آسمون زل میزنم

واسه ی رسیدنت جاده هارو دور میزنم

حالا که از شوق عشق شدم برات دیوونه

حالا که این قلب خستم واسه تو میخونه

چشمای سیاه شب برای تو می تابه

تو بدون که آسمون بدون تو می بازه

خاک جاده ها چشام و بستن از راه برسی

قربونت برم دیگه چیکار کنم تا برسی

فصل بارون زده ی دلم واست آماده

چشای سیاه تو قشنگ ترین آغازه

تار موهات و به یک دنیا شقایق نمیدم

قسمت دلم تویی من تورو از دست نمیدم 

 

قلم

قلم خوبي ندارم وقتي از دلم ميخونم
روي خط نا منظم پاي كاغذا ميمونم
مينويسم از سر خط با تموم خاطراتم
از همون لحظه كه رفتي چه غروبونه رو خاكم
دست من ميلرزه اما مينويسم روي كاغذ
با جوارح وجودم وصف قصه هاي بي رحم
اولين من تو بودي آخرينمم تو بودي
توي هر نفس نفسهام واژه ي عشقم تو بودي
خط بعد خط جنونه با يه جمله ي خدايي
عزيزم آتيش به من زد واژه ي تلخ جدايي
اين نوشته يادگاري از تموم لحظه هامه
از همون لحظه كه رفتي بغض سردي تو صدامه
اگه يك سال اگه ده سال اگه حتي ديگه صد سال
بازم از چشات ميخونم توي هر نفس نفسهام
از محبت قشنگي كه لياقت چشات بود
از تموم لحظه هايي كه نجابتت باهام بود
از غريب قصه هايي كه دلش شكسته پر زد
از همون فرهاد ومجنون كه روي زنگي خط زد
از همون مردي كه بي تو خاطراتش بي صدا بود
از همون ساده ي پاكي كه نگاهت و بلد بود
از همون كه وقتي بودي توي غربت سياهي
سرت و ميذاشتي آروم روي شونه هاش بخوابي
اون كه وقتي گريه داشتي پابه پاي تو ميمردش
وقتي لبخند رو لبات بود همه ي غم و ميبردش
اون كه تو دلش هميشه جاي زخم خنجراته
رو تموم واژه هاشم گرمي صوت صداته
وقتي رفتي منتظر موند پشت ديواراي سنگي
سوي چشماش و هدر داد توي زندان تباهي
هنوزم به ياد چشمات خيلي شبهارو بيداره
توي شبهاش جاي چشمات هيچ ستاره اي نداره


*************************************************************
 


دلم پوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــيد ديگه

 

عشق...

با صورت افتادم زمین...پیشونیم خیلی درد گرفت،همینطور که سرمو میمالیدم به این طرف و

 اون طرف نگاه کردم...هیشکی نبود...پس کی پاهامو گرفت تا بیوفتم؟؟!!!

بی خیالش شدم. به دیوار آجری و خیس کنارم تکیه دادم...یه پام رو زمین بودو اون یکی رو دیوار...

جیرجیرک غم زده لای آجر غوغا کرده بود...

هوا خیلی تاریک بود. به قلبم نگاه کردم،سرتاسرشو خون گرفته بود...سرخ شده بود...باد توی

 گوشم سوسو میکرد...سلولای خاکستریه مغزم مشکی شده بود....

نور فانوس منو طرف خودش کشوند...دستام توی جیبم خیس شده بود. سرم رو به زمین بود

 اما نور فانوس چشمو میسوزوند. به طرفش می رفتم. صدای آواز قشنگ کلاغ مویرگای بدنمو میلرزوند...

توی اون سرما حتی ناخونامم عرق کرده بود..موهام روی صورتم ریخته بود...فانوس هنوزم

 میدرخشید. توی آسمون حتی یه ستاره هم نبود..هر چی جلوتر میرفتم فانوس محوتر میشد...

بالاخره رسیدم بهش...دیگه فانوسی نبود....به جاش یه گل مریم از لای ترکای آسفالت پیاده

 رو بیرون اومده بود....

خیلی عجیب بود..اون گل...وسط شهر تنهاییه من...

با دست چپم موهامو از روی صورتم کنار زدم...نشستم کنارش، سفیدیه اون گل تمام تاریکیه

 شب رو تو خودش حل کرده بود...

ماشینی با سرعت از کنارم رد شد و آب جمع شده توی گودال خیابون رو پاشید توی

 صورتم....اشکالی نداره،کاش ماشین دیگه ای باز هم این کارو تکرار میکرد...

با نوک زبونم یه کم از اون آب رو مزه مزه کردم...مزه عشق میداد...

دستم رو اروم روی گل کشیدم، با سر انگشتام گل رو بوییدم...اون هم بوی عشق میداد...ا

ز روی پلکم خون میچکید، انگار باز مژه هام داشتن گریه میکردن...گل رو بغل کردم...قلبم

ترکیدو تمام بدنم سرخ شد...

خودکار بدون جوهر رو از توی جیبم دراووردم و روی زمین با رنگ نامرئی نوشتم....عشق....

خودکار توی دستم پودر شد...

چه گل قشنگی...عاشقش شدم...

گل بهم میخندید...تمام وجودمو توی لبام جمع کردمو بوسیدمش...

توی اون سرما حتی ناخونامم عرق کرده بود...موهام روی صورتم ریخته بود...فانوس هنوزم میدرخشید...

توی شهر تنهاییه خودم قدم میزدم...صدای نفس کشیدن مورچه ها زیر پام،آسفالتو اب میکرد...

گل رو بغل کردم...قلبم ترکیدو تمام بدنم سرخ شد...

عاشقش شدم....

مژه هام داشتن گریه میکردن...

عاشقش شدم....

آره....

عاشق اون.

سلام یه سلام مخصوص هم به عزیز دلمامروز حرفی برای گفتن ندارم با این که دلم واسه

 خبلی ها تنگ شده واسه مینای عزیزم که الان خیلی وقته ندیدمش...واسه آرمین که دوسه روزه

 ندیدمش و دلم واسه خر بازی هاش و شیطنت هاش خیلی تنگ شده واسه مادر جونم

که خیلی دوسش دارم واسه دایی مهدی که زیاد میومد پیشم اما الان نمیتونه بیاد واسه پسر

داییم ارمیا که همش چهار سالشه و عاشق اینه که من باهاش پلی استیشن بازی کنم

واسه دختر داییم که قبل از ازدواجش خیلی هم و میدیدیم اما الان به خاطر شغل شوهرش رفته تبریز

واسه یکی از دوستام که الان دیگه نیست...واسه خیلی ها ...واسه...همه ی اونایی که نبودشون

آزارم میده و بودنشون تموم دلخوشیمه...دلم واسه مامان بابای آرمین هم خیلی تنگ شده

واسه داداشش آرتین وقتی با هم دعوا میکردن و با لنگه دنپایی دنبال هم میکردن

واسه روزایی که من و آرمین و مینا و سحر با هم میرفتیم بیرون چهارتایی واسه کافی شاپ شانی

و فضای رمانتیکش واسه وقتایی که دوتایی من و بابام زیر بارون باهم راه میرفتیم واسه قصه های

مادرجون وقتی بچه بودم و خوابم نمیبرد واسه شیطنت های بچگونه واسه شیشه شکستن

واسه بالا رفتن از دیوار راست مدرسه...واسه سر به سر گذاشتن معلمهامون واسه موقع هایی

که با بچه های دبیرستانی گچ بر میداشتیم و یواش پشت لباس معلم و گچی میکردیم

واسه وقتایی که میرفتیم نمازخونه و آرمین تو کفش آقای حسن زاده پونز میریخت واسه ....همه چیز

نمیدونم تا حالا افسوس گذشترو خوردید و دلتون واسه خودتون تنگ شده؟یانه؟

من امروز دلم واسه همه چیز و همه کس و همه جا تنگ شده

خیلی دوست دارم میرفتم الان تو حیاط خونمون و مثل قدیما دنبال سگ داداشم میکردم.

اما حیف ...حیف که هم من بزرگ شدم .هم هوا سرد شده و هم الان نمیتونم بدوم.

اهههههههههههههههههه دقت کردید با بزرگ شدن چه فرصت هایی از دست میره؟.

کاش گذشته همیشه در دسترس بود کاش قدر همدیگرو بدونیم تا از هم نمونیم

کاش با هم بودن و یاد بگیریم من بلد نیستم خدا کنه یاد بگیرم 

خدایا گذشته هام و پسم بده دلم پوسید تو این چهار دیواری اتاقم.


*************************************************************
 


آخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه دل من دل ساده ي مـــــــــــــــن

 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com

خدا جونم سلام
خدا امروز برات حرف دارم با زبون بچگي هام ساده ولي محكم و استوار.خدا دلم گرفته...از همه چي از همه جا...از همه كس.خدا دلم واسه دل مظلومم ميسوزه.دلم واسه خودم كبابه. دلم واسه اون بچه ي شيطون و بازي گوش تنگه.اون بچه حالا تبديل شده به يه تنهاي دلگير.به يكي كه حالش حتي از خودشم بهم ميخوره.خدا جونم يادته بچه كه بودم نميذاشتم اشكام و كسي ببينه؟يادته دلم كه ميشكست ميدويدم يه جا كه كسي نبينه دارم گريه ميكنم .اون درخت شمشاد حياط خونمون و يادته؟يه سنگ  بزرگ كنارش بود؟يادته هميشه كه دلم ميشكست ميومدم اونجا پشت اون درخته باهات حرف ميزدم.خدا جون الان خيلي وقته اون درخت و اون سنگ نيستن.خدا آدما عوض شدن.درخت شمشادم و بريدن.خدا ....دارم گريه ميكنم بازم تو پنهوني بازم يه جاي دنج كه كسي اشكام و نبينه.اون وقتا بزرگترا ميگفتن اين بچه چقد غده چقد  كه نميذاره اشكاش و كسي ببينه.اما خدا جونم من غد نبودم.مغرور هم نبودم. من با همه ي بچگيم فهميده بودم جز تو كسي معني اشكام و نميفهمه واسه همينم پنهوني جوري كه فقط خودت ببيني اشك ميريختم وقتي بارون ميومد يادته يه ضرف ميذاشتم زير بارون تا پر بشه از قطره هاي آب زلال آسمونت؟من هميشه دوست داشتم مثل بارون از آسمون ميومدم.خدا من ميگفتم دلم كه ميگيره سر روشونه هاي تو ميذارم و تو سرم و نوازش ميكني و واسم لالايي ميخوني.اما بزرگترا باور نميكردن.ميگفتن خدا كه شونه نداره.خدا كه دست نداره.خدا كه لالايي نميخونه.اما...خدا جونم بهشون بگو چه شبايي سر رو شونه هات فقط خودت دست رو سرم ميكشيدي.بگو كه برام لالايي ميخوندي.بگو كه اشكام و پاك ميكردي. خدا بگو....دوسم داري....من هنوزم مثل بچگي هام اصرار دارم بگم كه تو دوسم داشتي.خدا من عوض نشدم. من همون كوچولوي دلگيرم. همون كه باهات خيلي حرف ميزد. ازت سوال ميپرسيد تو جواب ميدادي.همون كوچولوي بازيگوش همون پر غصه اما تو دار.بگو هنوزم مثل بچگي هام دست رو سرم ميكشي.خدا بزرگ شدم بيست سالم شده هنوز همون جوري بچگونه نوكرتم.هنوزم همون جوري با زبون بي زبوني عاشقتم.خدا همه تنهام گذاشتن...همه ي اونايي كه فكر ميكردم رفيق راه منن ديگه نيستن...ولي تو موندي تو هنوزم سر قولت هستي...خدا اشكام و پاك كن. خدا دوست دارم...خدا از آدماي دنيا ازت شكايت دارم. نميدونم چرا دلم انقد ازشون پره....خدا جونم دلم و از كينشون پاك كن...ميخوام دوسشون داشته باشم.حتي اگه اونا ندارن.من هميشه واسشون ارزش قائل بودم اما...دلم و شكستن. پا رو غرورم گذاشتن ولي آخه من مگه بد بودم؟خدا من كه هميشه قدرشون و دونستم من كه هميشه بهشون افتخار كردم. خدا من كه هيچوقت بدياشونم نميديدم من هميشه خوبياشون و چند برابر ميكردم و پسشون ميدادم. خدا من كينه ازشون نداشتم...چرا من و نميبينن؟؟؟ تو هميشه پاي درد دل من نشستي خدا دست رو سرم بكش اشكام و پاك كن.من همون كوچولوي دلنازكم.بذار سر رو شونه هات بذارم. بذار بخوابم...   .

 

سلام یه سلام مخصوص هم به عزیز دلمامیدوارم مثل همیشه امروزم شاد و سرحال باشید

امروز که اصلا قصد آپ کردن نداشتم اینهمه حرف زدم...نمیدونم شاید اقتضای شرایط باشه شایدم نه

همیشه زندگی و یه جور دیگه غیر از اینی که حالا میبینم میدیدم...همیشه دوست داشتم

دنیا تاریک نباشه دروغ نداشته باشه جنگ نباشه بوش و هیتلر و صدام و آقامحمد خان قاجار نداشته

باشه دوست داشتم وقتی کتاب تاریخ و ورق میزنم همش از صلح و صميميت و حرفهای بزرگی مثل

حرفهای کروش کبیر باشه پر از همهمه های تفکر شریعتی باشه پر از اعتقاد و ایمان و احساس باشه

اما نبود...هیچ وقت نبود...آدما سر هم میپرن به هم آسیب میزنن...و همیشه دنبال هیچ و پوچن

من واقعا میترسم که جزئی از همین آدما هستم...بچه ها من اهل شعار دادن نیستم ازکسی هم که

شعار میده خیلی بدم میاد اما حیف نمیشه دنیا و عوض کرد...با خودم میگم حالا که با امروز هفت روزه

خدا بهم فرصت دوباره زندگی کردن و داده

خواسته چی و بهم صابت کنه؟؟؟اگه بازم بهم فرصت دوباره دیدن و داده باید کجارو نگاه کنم که بی ارزه

من همونیم که باید باشم یا اونی هستم که میخوام باشم؟اصلا چرا خدا خواست که من بازم باشم؟

که بیام و اینارو اینجا بنویسم؟یا ... سهراب میگه چشمها را باید شست  زیر باران باید رفت جور دیگر باید

 دید.بچه ها عروسکای زشت و دیدید چقد قشنگن...اون صورت سیاه خالدار و اون حس وحشت آوری که

تو نگاه اول به آدم میده...بعد به صورتش نگاه کنید ببینید چقد قشنگه...ببینید تو دنیا چقدر چیزهای

به ظاهر زشت رو زشت تر تصور کردیم؟ما سطحی بین و تنگ نظر و بی سلیقه نیستیم؟؟؟!!!..

بگذریم خدا به همتون چشم دل بده فقط همین

امروز هم دوتا از شعر های خودم و گذاشتم تقدیم به عشقم امیدوارم هم اون خوشش بیاد هم شما

باز هم كاغذ  ودفتر باز هم شعر جديد
باز هم داد زدم صوت دلم را نشنيد
باز هم گريه و غوقا باز هم حس غريب
باز هم بودن با تو باز هم درد عجيب
باز نيلوفر و زنبق باز هم لاله ي سرخ
باز هم دلبري از تو باز هم چهره به رخ
باز عاشق لب دريا باز هم خلد برين
باز هم چلچله ها كافر يك آيه ي دين
باز هم دست محبت سر عاشق غوقا
باز هم حرف دلم در غزلم شد پيدا
باز بودن به تو نزديك شد يك خنده
باز هم تيشه به ريشه زدنت  هر لحظه
باز بودن سر راه دل و ديوانه شدن از اول
باز هم در به در و عاشق و مجنون شدنم از اول

يه عشق پاك و قلب شكسته تورو ميخواد و به پات نشسته
وقتي نباشي ازش جداشي ميبيني اون همه دراش و بسته
صداي سوزش نسيم وحشت تو كوچه هاي خاكي غربت
دستاي سردش از تو جدا بود دربه در راز گنگ حكمت
از تو ميخوند و برات ميموند و تو نميديدي برات ميمرد و
سختشه بي تو سردشه بي تو دستات و اما جدا ميديد و
وقتي نبودي جدا ميموندي عكست و آروم نگاه ميكرد و
يه شاخه ي گل تو دست اون بود برات هميشه دعا ميكردو
اما چه آروم دلش شكست و ذره به ذره آهسته مرد و
وقتي نديدي چشاش به در بود لحظه به لحظه گذشت عمر و
غريب و بيكس غمگين و تنها  سرش رو شونت چشاش به دريا
كاشكي ميگفتي وقتشه رفتي ندا ميدادي غريب دنيا
شب شد و بازم ستاره رفته ماه و نديدش دلش شكسته
اشك روي گونه دونه  به دونه باور نداره چشماش و بسته
اشكاش و پاك كن بهش نگاه كن بگو ميموني براش دعا كن
نذار بميره نذار بسوزه بارون و بفرست ابر و صدا كن
 ------------------------------

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاي