هنگام غروب
شاعر غربی بر ساحل دریا نشست
آخرین شعرش را از جیب درآورد
آن را مچاله کرد
و به دریا انداخت
 
نیمه شب
پسر شرقی
ایستاده در کنار رودخانه
غریق را دید
و خود را در میان امواج انداخت
 
سپیده دمان
هنگامی که ماهیان دریاها مست بودند
و هنگامی که خدا
جرعه ای از آب دریا می نوشید
پسر شرقی نخستین شعرش را
به دختر خدا هدیه کرد
واهه آرمن
 
 
 
 
 
 
 

اين مثنوي حديث پريشاني من است

بشنو كه سوگ نامه ويراني من است

امشب نه اينكه شام غريبان گرفته ام

بلكه به يمن آمدنت جان گرفته ام

گفتي غزل بگو،غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خيال مرد

گفتم مرو، تيره شود زندگانيم

با رفتنت به خاك سيه مي نشاني ام

گفتي زمين مجال رسيدن نمي دهد

در چشم باز فرصت ديدن نمي دهد

وقتي نقاب محور يك رنگ بودن است

معيار مهرورزي مان سنگ بودن است

ديگر چه جاي دلخوشي و عشق بازي است

اصلا كدام احمق از اين عشق راضي است

اين عشق نيست فاجعه قرن آهن است

"من" بودني كه عاقبتش نيست بودن است

حالا به حرفهاي غريبت رسيده ام

فهميداه ام كه خوب تو را بد شنيده ام

حق با تو بود از غم غربت شكسته ام

بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام  

بيزارم از تمام رفيقان نارفيق

اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق

من را به ابتذال نبودن كشانده اند

روح مرا به مسند پوچي نشانده اند

تا اين برادران ريا كار زنده اند

اين گرگ سيرتان جفا كار زنده اند

يعقوب درد مي كشد و كور مي شود

يوسف هميشه وصله ناجور مي شود

اينجا نقاب شير به كفتار مي زنند

منصور را هر آيينه بر دار مي زنند

اينجا كسي براي كسي كس نمي شود

حتي عقاب درخور كركس نمي شود

جايي كه سهم مرد به جز تازيانه نيست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست

ما مي رويم چون دلمان جاي ديگر است

ما مي رويم هر كه بماند مخير است

ما مي رويم گرچه ز الطاف دوستان

بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجر است

دل خوش نمي كنيم به عثمان و مذهبش

در دين ما ملاك مسلمان ابوذر است

ما مي رويم مقصدمان نامشخص است

هر جا رويم بي شك از اين شهر بهتر است  

از سادگي ست گر به كسي تكيه كرده ايم

اينجا كه گرگ با سگه گله برادر است  

ما مي رويم ماندن با درد فاجعه ست

در عرف ما نشستن يك مرد فاجعه ست

ديري ست رفته اند اميران قافله

ما مانده ايم قافله پيران قافله

اينجا دگر چه باب من و پاي لنگ نيست

بايد شتاب كرد مجال درنگ نيست

بر درب آفتاب پي باج مي رويم

ما هم بدون باد به معراج مي رويم

شعر برای من نیست

بر میگردم اما نه به این زودی ها

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

 


خیلی زوده بتونم منم مثل اون یه تنگ داشته باشم

خیلی زوده بتونم منم تو آب باشم

خیلی زوده تا بدونم لذت رها شدن تو دستای ناجی یعنی چه

برای تو...

می بینی؟

هنوز هم ....

در نجابت چشمانت گم می شوم.....

و باز.....

به حکم وفاداری پیدایم می کنی.....

با تو در هراسم .....

بی تو در انتظار.....

اینگونه آبم می کنی....

قطره.... قطره!!!

حکایت ما... حکایت غریبی نیست

 
 
 

کار من از غریبی گذشته....اینجا همه چیز بوی یتیمی می دهد!!!

 

 

 

 

برای نیلوفر

مبارک باشه یه سال خودش یه عمره

نوشتن به آدم آرامش میده

و نوشته های شما به من

 
 

 

برای قضاوت در مورد موفقیت های خودت ببین چه به دست آورده و در

 قبال آن چه از دست می دهی ...!!!

 
 

 

 
 
گلایه از اشک های من نکن که چرا زود میریزند

غربت تازیانه اش محکم است و

جثه من ضعیف

 

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب را به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید : به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند تقريبا 50 گرم.
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست .
اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.
استاد گفت : حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسورانه گفت : دست تان بی حس می شود عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و از اين حرف همه شاگردان خندیدند .
استاد گفت : خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند! یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد.
اما اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، اعصابتان به درد خواهند آمد، اگر بیشتر از حد نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید! به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ،برآیید ...

یادمان باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاریم. زندگی همین است ...

 
 
 

به خودم یاد دادم که قبل از شناختن کامل ادم ها هیچ وقت درباره آنها قضاوت نکنم

چه خوب یا چه بد....

اگه یه عمر هم طول بکشه اشکالی نداره

صبر دوست دارم...

(البته ادما تو شرایط مختلف مورد آزمایش قرار می گیرند)