گمشده ام اکنون و مهی سنگین نگاهم را پر کرده است

نسیم می پیچد در میان گیسوان پریشانم

خیره ام به راهی که تو ار آن آمدی و به ناگاه رفتی

من مانده ام پا در گل

اینجا، میان مرداب تنهایی

 
 
 
 
 

 
 
 
تنهایی، تنهایی، تنهایی

در میان میلیونها انسان تنها بودن اتفاق عجیبی ست

روزی شاید کسی بیاید ، کسی که تنها باشد او هم میان جمع

و یکی شود با من  و پایان یابد این تنهایی

هراس از تنهایی لانه کرده است در وجودم

در جانم خانه ساخته است ، خانه ای ابدی انگار

کاش ویران شود این خانه تنهایی

 

 

 
 
 

این منم میان سفیدی کاغذها، پاک و بی لک

بخوان مرا

افسانه هزار و یک شبم ،اگر شهرزادی باشد تا باز بخواندم.

 
 
 

"منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافریست رنجیدن"

 
 
 
 

 
 
"لاف عشق و گله از یار،زهی لاف دروغ

عشق بازان چنین، مستحق هجرانند"

 
 
 

 
 
 
دیگر به خواب من نیا! هربار که از رویای با تو بودن به حقیقت بی تو می رسم رشته رشته کم می شود از تار و پود بودنم و فرسوده می شود جانم.

دیگر به خواب من نیا! از پس هر بیداری زخم تازه ای به قلبم می نشیند و جاری می شود نیستی قطره قطره در رگهای هستیم.

دیگر به خواب من نیا! دیگر از دیدنت در خیال خسته ام ، بیزارم از تمام عاشقی ها و هرآنچه مهر ورزیدن است در خیال.

نازنین این بار اگر به بیداری آمدنت نبود به خوابهایم دیگر قدم مگذار.

 

 
 
 

 
 
گاه لذت کلامی ساده چون شهدی شیرین جاری میشود در جانت و کویر دلت را نرم میکند چون بارانی در برهوت، اما کویر با اندکی باران تنها تشنه تر میشود از پیش و تنهاتر.
 
 
 

 
 
سالهای سال رویاهایم را سکه سکه انباشته بودم درون قلک چوبی  و امروز همه رایکجا فروختم.

بهایش؟ به نیم نگاه مشتاقش.

 
 

 
 
به پشت سر که نگاه می کنم خوشی و ناخوشی چنان بهم درآمیخته اند که به یاد نمی آورم کدام روز را چگونه زیسته ام ، پیش رو اما در غبار ندانسته ها محو و گم است و هیچ چراغی این راه را روشن نمی کند تا  بشناسم راه از بیراه و چاه از راه. مشعلی می جویم تا روشن کند این راه پیش رو و دستی تا یاریم کند در این عبور. نجوایی مکرر در گوشم می پیچد که تو راه پیش گیر روشنایی بی شک طلوع خواهد کرد.
 
 
 

 
 
پر بودم از حرفهای نگفته ، خوب و بد ، شاد و ناشاد. لحظه ها را پی در پی به شماره طی می کردم تا برسد به گاه گفتن ، تو اما حتی سلام را پاسخی سخت و سرد نثار کردی.  نگاهت برای لحظه ای تنها لحظه ای با نگاهم آشنا نشد ، من بی خبر از همه چیز در پی نگاهت ، کلامت و اشتیاق دیرینت انتظار را از پس پرده اشک به نظاره نشسته بودم تا مگر نرمی نگاهی یا نوازش کلامی دربرم گیرد ، زمان همچون عقربه ثانیه شمار تند وتند گذر کرد و من هیچ نیافتم در این انتظار تلخ و طولانی.

تو انگار که طلسم شده ای و من در پس غبار تیره و تار نگاهت باز چیزی نمی یابم، هیچ .

حرفهایم انگار در دلم می خشکند بی آنکه مجال تولد بیابند و من ذره ذره ریشه دواندن اندوه را در تمام هستی ام احساس می کنم ، بی آنکه لب گشوده باشم به لبخندی و حتی شکوه ای.

و تو هیچ نمی دانی که من از اوج کدام قله به قعر کدام دره سقوط می کنم و حتی نگاهت را نمی گردانی به سوی من تا برای آخرین بار کلامی را در نگاه خیسم یا لبخند  اندوهگینم بخوانی.

 
 
 

 
 
 
صبح دوباره چشم بازمیکنی مثل یک عروسک کوکی کارهای دیروز و روز های قبل را تکرار می کنی ، از خانه که بیرون می آیی همه انگار همان آدمهای دیروز و روزهای قبل اند و تا غروب آفتاب و پایان روشنی همان دادو قال دیروز و روزهای قبل و شب دوباره خستگی و احساس بیهودگی به خواب می روی و باز با طلوع نور....تکرار،تکرار...
 
 

 

 


 
 
 
دروغ چه واژه عجیبی است . تنها چهار حرف کافی است تا تو را نابود کند یا جانی دوباره بخشد.

مرز میان دروغ و راستی کجاست؟ گاه آدم ها  خودشان انگار دوست دارند دروغ بشنوند و گاه از یک دروغ ساده بر می آشوبند. چه کسی می داند شاید حتی در آن هنگام که می پنداریم راست ترین حرفها بر زبانمان جاری است دروغی بزرگ در پس آنها نهفته باشد. عشق این واژه تکراری و همیشه تازه این سه حرف ویرانگر یا زندگی بخش حتی نمی توان گفت که این واژه حقیقت است یا مجاز دروغی به بزرگی تاریخ است یا حرف راست.

 
 
 

 
 
همیشه گمشده ای هست

هی می گردی و می گردی، همه جهان را می گردی

لحظاتی هست که فکر می کنی باید از جا بپری و فریاد بزنی یافتم یافتم

اما زمان به تو ثابت می کند که باز اشتباه کرده ای نیافته ای

و باز می گردی و می گردی و می گردی و جهان با تو می گردد

کدام مرد علم بود که سرش را برای اثبات گردش زمین به باد داد

بیچاره اشتباه می کرد این زمین نیست که می گردد

مائیم که همیشه می گردیم و می گردیم

و در نهایت مثل یک پرگار به نقطه آغاز باز می گردیم

سرم گیج می رود و فقط دلم می خواهد بایستم

 و رها شوم در زمان و مکانی لایتنهایی

 و تنها آغوشی گرم باشد تا مرا از سقوط بازدارد

حتی اگر آنی نباشد که من به دنبالش می گشتم...

 

 
 
 

 
 
من روحم را، ارزشمندترین دارائیم را نثار تو کردم

تو ندانستی و رفتی

در پی تنی گمشده بودی

و روزی در پی روحم باز خواهی گشت که

من روحم را به قیمت جسمی ناچیز فروخته ام

 و تنی خسته و رنجور

تنها دارائیم خواهد بود.

 
 
 

 
 
چه انتظار عجیبی است

انتظار پروانه

درون پیله خودتنیده تاریک

درون خلوت بی منتهای ابریشم

در آرزو و خیال  دو بال رنگارنگ

در انتظار صعود تا خورشید

و پرگشودن و آتش به خود زدن...