نسیم می پیچد در میان گیسوان پریشانم
خیره ام به راهی که تو ار آن آمدی و به ناگاه رفتی
من مانده ام پا در گل
اینجا، میان مرداب تنهایی
در میان میلیونها انسان تنها بودن اتفاق عجیبی ست
روزی شاید کسی بیاید ، کسی که تنها باشد او هم میان جمع
و یکی شود با من و پایان یابد این تنهایی
هراس از تنهایی لانه کرده است در وجودم
در جانم خانه ساخته است ، خانه ای ابدی انگار
کاش ویران شود این خانه تنهایی
بخوان مرا
افسانه هزار و یک شبم ،اگر شهرزادی باشد تا باز بخواندم.
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن"
عشق بازان چنین، مستحق هجرانند"
دیگر به خواب من نیا! از پس هر بیداری زخم تازه ای به قلبم می نشیند و جاری می شود نیستی قطره قطره در رگهای هستیم.
دیگر به خواب من نیا! دیگر از دیدنت در خیال خسته ام ، بیزارم از تمام عاشقی ها و هرآنچه مهر ورزیدن است در خیال.
نازنین این بار اگر به بیداری آمدنت نبود به خوابهایم دیگر قدم مگذار.
بهایش؟ به نیم نگاه مشتاقش.
تو انگار که طلسم شده ای و من در پس غبار تیره و تار نگاهت باز چیزی نمی یابم، هیچ .
حرفهایم انگار در دلم می خشکند بی آنکه مجال تولد بیابند و من ذره ذره ریشه دواندن اندوه را در تمام هستی ام احساس می کنم ، بی آنکه لب گشوده باشم به لبخندی و حتی شکوه ای.
و تو هیچ نمی دانی که من از اوج کدام قله به قعر کدام دره سقوط می کنم و حتی نگاهت را نمی گردانی به سوی من تا برای آخرین بار کلامی را در نگاه خیسم یا لبخند اندوهگینم بخوانی.
مرز میان دروغ و راستی کجاست؟ گاه آدم ها خودشان انگار دوست دارند دروغ بشنوند و گاه از یک دروغ ساده بر می آشوبند. چه کسی می داند شاید حتی در آن هنگام که می پنداریم راست ترین حرفها بر زبانمان جاری است دروغی بزرگ در پس آنها نهفته باشد. عشق این واژه تکراری و همیشه تازه این سه حرف ویرانگر یا زندگی بخش حتی نمی توان گفت که این واژه حقیقت است یا مجاز دروغی به بزرگی تاریخ است یا حرف راست.
هی می گردی و می گردی، همه جهان را می گردی
لحظاتی هست که فکر می کنی باید از جا بپری و فریاد بزنی یافتم یافتم
اما زمان به تو ثابت می کند که باز اشتباه کرده ای نیافته ای
و باز می گردی و می گردی و می گردی و جهان با تو می گردد
کدام مرد علم بود که سرش را برای اثبات گردش زمین به باد داد
بیچاره اشتباه می کرد این زمین نیست که می گردد
مائیم که همیشه می گردیم و می گردیم
و در نهایت مثل یک پرگار به نقطه آغاز باز می گردیم
سرم گیج می رود و فقط دلم می خواهد بایستم
و رها شوم در زمان و مکانی لایتنهایی
و تنها آغوشی گرم باشد تا مرا از سقوط بازدارد
حتی اگر آنی نباشد که من به دنبالش می گشتم...
تو ندانستی و رفتی
در پی تنی گمشده بودی
و روزی در پی روحم باز خواهی گشت که
من روحم را به قیمت جسمی ناچیز فروخته ام
و تنی خسته و رنجور
تنها دارائیم خواهد بود.
انتظار پروانه
درون پیله خودتنیده تاریک
درون خلوت بی منتهای ابریشم
در آرزو و خیال دو بال رنگارنگ
در انتظار صعود تا خورشید
و پرگشودن و آتش به خود زدن...