غم ریشه های وجود انسان را می خشکاند، دنیا رنگی جز سیاهی ندارد
ـ و من شهامت او را تحسین می کنم
حس می کنم حالا دیگر علاقه ام به او دو چندان شده
با یک لذت وصف ناپذیر هر دو با هم فریاد می زنیم : لعنت به تو زندگی !!!
تو هم اعتراف کن شاید که روح خسته ات کمی آرام بگیرد
پ . ن : نیمه جان چو نیمه جان بیند خوشش آید.
هنوزهم با استشمام بوی نم خورده خاکش سرمست می شوم
فضای رویایی حاکم بر باغ انبوهی از خاطرات را برایم زنده می کند
خوب که فکر می کنم می بینم تمام هستی این تکه از خاک زمین را دوست دارم
حتی آن گلایل های مرگ وار گوشه باغ را
همان گلهای سفیدی که باعث شدند درب باغ را زنجیر کنم
پ . ن ۱: آری من همان باغبان خسته ام که اکنون نیمه جان شدم .
پ . ن ۲: آرشیو بـــاغ بـــارون زده را هنوز هم حذف نکرده ام .
ـ کل تقصیر را بر گردن این روزگار نامرد انداختم
گفتم : چون روزگار سیاه است . . .
پرسید : مطمئنی که کسی در زندگی تو نبوده ؟
ـ هر کاری کردم تنوانستم حرفی از دل سیاه تو بزنم
گفتم : مطمئنم ، من او ندارم . . .
پ . ن : کاش از روز اول می فهمیدم که دلت همرنگ چشمهایت است .
همه خاطرات تلخ زندگی توی ذهنم ردیف شده است
مرور این خاطرات بد جوری آزارم می دهد باید فکر آنها را از سرم بیرون کنم
نا خودآگاه به قاب شیشه ای خیره می شوم ، عجب صحنه ای !!!
پیکربی جان وغرق در خون پسر بچه فلسطینی روی دست های مادرش
دیگر نفس کشیدن هم برایم سخت شده ، خانه را ترک می کنم
خیابان های ماتم زده ..... پرچم های سیاه ..... نوحه و عزا
یادم نبود ایام دلگیر محرم است .
پ . ن : عصر جمعه در ایام سوگواری امام حسین برایم دلگیر تر شده بود .
دختربچه ای را در بغل گرفته بود و با عجله پیاده رو را طی می کرد
با خودم گفتم شاید نوه اش باشد ، دوست داشتم نوه پیرمرد را ببینم
از جلوی چشمهایم که رد شد انگار پتک سنگینی بر سرم فرود آمد در جا خشک شدم
سر پیرزن خمیده و بیهوشی را دیدم که روی شانه های خسته ییرمرد آرام گرفته بود
با نگاهم پیرمرد را تعقیب می کردم و آرام آرام از دید چشم من پنهان شد
حدس زدن مقصدش حالا دیگر برایم مشکل نبود
او به نزدیک ترین بیمارستان آن حوالی می رفت .
پ . ن ۱: به این فکر می کنم که امروز آن پیرزن بیچاره را در بیمارستان پذیرش کرده اند یا نه ؟؟؟
پ . ن ۲: وقتی یاد نگاه خسته پیرمرد و پیرزنی که از شدت خمیدگی و ضعف او را با یک دختر بچه اشتباه گرفتم می افتم به زمین و زمان فحش می دهم .
با سر از شکم مادرت پریدی بیرون که چه غلطی بکنی
فکر کردی توی این کره خاکی دارن خوشبختی قسمت می کنند و فقط تو جا موندی
سخت در اشتباهی خوشبختی برای تو در این دنیا در حد آرزوی پدر و مادرت باقی می مونه
حالا چرا اینقدر گریه می کنی؟ چی؟
عجب . پس تو هم ناخواسته به زمین خوانده شده ای .
تو رو هم به زور و با سر هل دادن به زمین !!!