برای شناسایی این پیکر بی جان که من بوده ام که من زیسته ام

برای به خاطر آوردن آنچه چون کیسه زباله ای به دور افکندم

برای دیدن نقابی که از صورت کنار زدم

برای تصور راهی که دور زدم

به پشت سر نگاه می کنم

همه چیز گذشته همه چیز تمام شده

قلب کوچک من غصه هایش را گریسته است

گلوی ملتهب من عقده هایش را فریاد زده است

ذهن آرام من همه چیز را از یاد برده است

دیگر همه چیز تمام شده است

نون پایان را نوشتم و بر غصه های قدیمی خط کشیدم

هیچ چیز را نخوانده پس نزدم

هیچ چیز را زیر خاک پنهان نکردم که دوباره جوانه بزند

همه چیز را دوره کرده

بروی خط به خطش راه رفتم

از همه گذر کردم و پشت سرم جایشان گذاشتم

زندگی تاوان نیست

زندگی کردن شکنجه نیست

خوب زیستن سخت نیست

تنها کسانی به جای اصلی یشان بازمی گردند که ایمان دارند

ما به باور هایمان باز می گردیم

ما باور هایمان را می بینیم

چهره ی زندگیمان را انگشتان باورمان نقاشی کرده

اشک تاوان گناه ناکرده نیست

تسکین دل غمگین است

غروب مقدمه ی شب نیست

حماسه ساز سپیده است

سپیده های زندگیمان به یاد غروبش حماسه می شود

شعر سپیده ی روزهای راکد و فسرده ی دیروز است

شعر حماسه ی قلم بی تاب من است در دستان کوچکم

آسمان آغوش رویاهای من است

رویا های من در آسمان جوانه می زنند


 

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


سرخ و سفید و آبی از چشم من بریده

زیرا که چشم هایم نوری ز یار دیده

در بند رنگ و ننگ این روز های سردم

گر بال های پرواز در خون خود تپیده

گلبانگ یار می گفت در گوش من ز پرواز

بر من دریغ زیرا مرغ از قفس پریده

من از سرشک یار و در آرزوی دیدار

عشقش بسان رودی جاری درون سینه

بودم در آستانش مشتی گل فتاده

لطفش سبب که در من روحی ز خود دمیده

بی شرمی گناهان شد باعث خیانت

آلوده این امانت دل غرق خون و کینه

ما را نه تکیه گاه است جز شانه های جانان

در هر زمان که باشد لطفش به ما رسیده

در خنده مست خویش و در درد از او گله مند

چون کودکیم و سرکش رنجی به ما رسیده

او غرق شوق دیدار ما در هوس گرفتار

نقش امید خود باز در جان ما کشیده


::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 


هجرت خورشيدم

شبم تار و روزم تار تر است

                                    در حقيقت روز هايم شب هايي شده اند كه آرامش شب را هم ندارند

            

    پس لعنت به طلوعي كه مرا آشفته تر مي كند

                                       

                                     حالي كه خورشيد من ساعت ها و گويا سال هاست كه مرده است

 

پس لعنت به طلوعي كه شبي نا آرام را در فراق خورشيدم به من مي دهد.

 
 
 
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 

شگفتا از اين همه تفاوت روزي از صداي بال زنبوري بدينسان مست و روزي غافل از نغمه هاي بود و نبود.سرشاري از رويا هاي رنگي را اي كاش هميشگي بود ولي افسوس.روزي آنچنان گرم از اميدم كه از فكرم جعبه اي مداد رنگي مي سازم و اطرافم را چونان آفتاب پرستي به هر رنگي كه در دل مرا آرزوست رنگ مي زنم و روزي آنچنان اسير پيله ياس كه چشم هايم از كوري غم آلود فكرم سياهي را مي بيند و بس.درد و رنج و انتظار و انتظار و انتظار امروز فهميدم كه هيچكدام بيهوده نبوداند با همه تلخي هر كدام مرا هديه اي داده اند شيرين كه باارزش ترين آن ها صبر است چيزي كه نداشتم و مرا از عمق احتياجم به آن غفلتي بود كه خود آن زمان نمي دانستم.درد مي كشم با تمامي وجود با بند بند تنم و قطره قطره ي روحم و در هر دردي و هر رنجي مرا رهاوردي ست كه در هيچ خوشي و غفلت و بي خبري نتوان يافت.هر چه درد هايم بيشتر و فكرم عميق تر ناله هايم بي صدا تر و سكوتم وسيع تر مي شود.


 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


باز مي انديشم به خلائي كه اطرافم را مي فشارد
به انبوهي ابهام كه مرا به تفكر وا مي دارد
و به حلقه اي مي آويزم چشمان منتظرم را
شايد سكون اين تفكر بيمار را در حركت پوچ رفت و برگشتي خود ويران كند
در انتظار بهارم
و شوق بارش باران كوير خشك دلم را مي كند بي تاب
به آستان رسالت نشسته ام محتاج
و راه مي جويم
و باز مي مانم
بار انسانيت سنگيني اش را به رخ شانه هايم مي كشد
عرق شرم بر چهره
و غرق در ابهام
در آشفته گي چه كنم هاي ديرينه اي كه بوده اند
از ديربازي كه انسان بوده است
مرا كفايتي ست به قطره اي از نوركه راست مي تابد
نه به خورشيدي كه با دروغ مي سوزاند
مرا احتياجي ست به قطره اي از باران كه با سخاوت مي بارد
نه به طوفاني كه به كين مي غرد
مرا نياز است به فردايي كه به رنگ نيلوفر هاي آبي مي درخشد
نه آينده اي كه غرق در ترس است
و آب از سر اين انتظار رفته به سر
و باز اما من
به قطره اي زنور ز باران و لحظه اي روشن
سرود احتياج را بلند مي خوانم
و باز مي مانم
و باز مي مانم...

 
 
 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


هجوم آشفتگي ها را گويي سكوني نيست
و من باز به هواي آرامش دل به آهنگ نيايش و دعا مي آلايم
و در شيار هاي خستگي دعا
باز هم آسودگي اين ديوانه ي افسار گسيخته را مي خواهم
باز هم مي جويم روزها و ساعت ها و لحظه هايي را كه بي طوفان گذشت
و باز هم خلوت خود را به فكر هاي پوچ قديمي مي برم
به شكار رويا هاي رنگي كه هميشه رويا بوده اند
و هميشه رويا مي مانند
تنم را درد به زوال ميبرد و روحم را باروري مي بخشد
و باز آرام مي نگرم آنچه را باور ندارم
خورشيد يخ زده اي محتاج به گرما
درياي تشنه اي در آرزوي يك قطره
و روح خسته اي در آرزوي آرامش
مرا تحمل اين درد ها بدون رويا سخت است
و به اين مي انديشم كه رويا آن شريك ناله هاي ديروز و گمشده ي ثانيه هاي امروز را كجا ز كف دادم
به عشق مي خندم چو قرباني كه به جلاد خود مي خندد
و ترس در دل و جانم شراب مي نوشد
و مي كند غوغا
و پا به اين راه اندوه مي گذارم با حمايت اميد به رسيدن
و گوش مي كنم آرام رويش گل را
جرقه اي ز اميد مرا به شوق افكند.