میگن

"سلسله موی دوست حلقه ی دام بلاست"

ازت بخاطر اینکه بی مو و  کچلی ممنونم

وگرنه در دام بلایت  گرفتار می شدم

اونوقت خیلی بد میشد

خیلی

 
 
 

 

بالاخره باید ی روزی بهت میگفتم که :

تو

بمان و

دگران

وای به

حال

دگران

 
 
 

 

مردی  خائن بانگ برآورد که دوستت میدارم ... باور کن

زنی آهسته گفت :

هیس !

خر خودتی

 

 
 
 

 

گفتم که رفیقی کن با من

گفت :

عمرن

گفتم ز کجایی تو

تسخر زد و گفت :

بی خیال ...

میای بریم فرحزاد ؟

 

 
 
 

 

عزم آن دارم که امشب نیم مست

پای کوبان کوزه ی دردی به دست

سر به بازار قلندر در نهم

پس به یک ساعت ببازم هر چه هست

تا کی از تزویر باشم  رهنما

تا کی از پندار باشم خود پرست

پرده ی پندار میباید درید

توبه ی تزویر میباید شکست

وقت آن آمد که دستی بر زنم

چند خواهم بودن آخر پای بست

ساقیا در ده شرابی دلگشای

هین که دل برخاست  غم در سر نشست

تو بگردان دور تا ما مرد وار

دور گردون زیر پای آریم پست

مشتری را خرقه از سر برکشیم

زهره را تا حشر گردانیم  مست

پس چو عطار از جهت بیرون شویم

بی جهت در رقص آییم از الست

*** میقورتم این شعر عطارو و با خوندنش مست میشم