سفر

درد هايم را هيچ مسكني درمان نيست و من باز پاهاي آبله آلود فكرم را به جاده هاي رويا مي برم شايد فراموش كنم آنچه را بر سر دنيا آمده اما مستي و بي خبري هم توان غافل كردن مرا از سوختن جانم در آتشي كه عالم را به كام خود گرفته ندارد  آن هايي كه سر هايشان را پايين مي گيرند تا ابر هاي تيره ي آسمان را ناديده بگيرند بزرگ ترين دروغ گويانند كه خود را مي فريبند .چشم هايمان را باز كنيم و فكر هايمان را هم.راه همچنان ادامه دارد و ما همچنان مسافريم مي رويم تا شايد در جايي آرام گيريم و افسوس كه باز هم بايد برويم.نمي دانم شايد مسكن آرامش ما بستر تازگي سفر است شايد.اين سفر سخت طولاني است ولي يك اطمينان در آن نهفته است(هزاران رد پا در كنار پاهايمان)


*********************************************************

 


در عمق ظلمت

من از اشك هايم جز رد پايشان چيزي ندارم هنوز هم لحظه ي جاري شدنشان را پوست گونه هايم خواب مي بيندو پلك هايم در انتظاري سخت است.دلم گرفته است آنقدر كه حتي نمي توانم گريه كنم دلم به اندازه ي آسمان روي سرم ابري است.سينه ام سخت مي كوشد دل آن ديوانه زنداني عاصي را در خود نگاه دارد و بي تابي اش را در حصار سخت خود خفه كند .كاش مي توانستم يك بار با تمام وجود تمام آبي هاي آسمان را در آغوش گيرم و پا از اين دوزخ نيرنگ اطراف فرا تر نهم.كاش مي شد تمام صداقت هاي چشمان فرشتگان را به امانت به زمين آورم تا شميم دلنواز آن ريا و دروغ را از افكار شوريده ي اين آرامش گم كردگان بربايد.
من از كشيدن هواي اطرافم به درون ريه هايم سخت در عذابم هوايي كه عطر گل هاي شقايق سال هاست در آن يافت نمي شود هوايي كه بوي مرداب هاي گند بي اعتمادي مي دهد.چگونه چشم  هايم را به روي خورشيدي بگشايم كه راستي روشني آن را در دل شك دارم؟با اين همه ريا كه در دنيا مي بينم شك تنها چيزي است كه مي توانم با تمام وجد باورش كنم.
چرا حرف ها بوي مهرباني را گم كرده اند؟طنين خود خواهي در آن ها گوش هايم را مي آزارد .چه كسي اين همه درد را مي تواند باور كند و كدامين خيال از اين آلودگي ها مي تواند آسوده ماند؟كدامين دست ها به تنهايي توان زدودن اين غبار كهنه را از زندگي روشن انسان ها دارد؟كدامين دل به تنهايي رزم اهريمن را تاب مي آورد؟شكوه بهار را كدامين بلبل به تنهايي مي تواند نغمه سرايي كند؟تنهايي شايد بي كاربرد ترين كلمه اي است كه در لغات آشفته ي در جريان ذهنم يافتم.دست ها به آغوش كشيدن يكديگر را در نيازند و ما باز روح هايمان را به خلوت آلوده مي كنيم .اين چاره اي نيست كه مي بايست انديشيد.برهنگي عواطف را براي يكديگر به تصوير كشيم تا دروغ از آسمان زندگيمان پر بگيرد و سايه ي شومش را از دل هايمان بردارد.روح آشفته و غريب در ديار ماديات ما به پيوستن به او محتاج است اين آشفتگي شايد خراشنده ي قلب هاي پر درد ماست.راه را اندكي هموار كنيم تا زندگي اندكي زيبا شود.


 

*********************************************************

 


آشفته

باز هم آسمان دلم ابري گشته و باران اشك ديدگان پر حسرتم را مي شويد چقدر شادي ها زود رنگ مي بازند و تمام مي شوند.غم ها چه بي بهانه ميهمان ناخوانده ي دل هايمان مي شوند.دلم گرفته است از زمين و زمان از آسماني كه پشت سقف روي سرم قايم شده است از زميني كه گويي ديگر وجودم رويش سنگيني مي كند.چه بي بهانه ميگريم.باورم نمي شود هيچ چيز باورم نمي شود.وقتي غصه دار مي شوم ديگر هيچ رنگي را نمي بينم جز تيرگي.سياه است همه چيز سياه است.خدايا چرا جرعت نوشتن چيزي كه جانم را مي كاهد و روحم را مي آزارد ندارم شايد نمي دانم حقيقتا چيست ولي سخت در عذابم.حرارت شوم و سوزنده اي را روي پوستم حس مي كنم.هيچ چيز نميدانم جز اينكه نمي دانم يعني تنها چيزي كه مي دانم اين است كه نمي دانم.به هيچ چيز اطمينان ندارم حتي به خودم به احساسم.باور هايم چه كمرنگ شده اند.روحم سخت بيمار است.نمي توانم بفهمم چه بر سرم آمده.چيزي در درونم مي غرد و هاي و هوي مي كند.خود را در تله اي حس ميكنم روحم را فكرم را احساساتم را همه چيز را دست و پا بسته مي بينم.از خودم مي پرسم چرا مي گريم ولي  جوابي ندارم.مرا گلايه اي نيست نه از بنده اي و نه از خدايي و نه حتي از خودم و نه از جاي پاهاي مانده بر كوچه هاي خلوت دل.از هيچ چيز مرا گله اي نيست.درد هام را مي خورم و بيهوده مي كوشم لبخند بزنم درد هايي را كه بهانه اي براي آشكار كردنشان نمي توانم بياورم همان به كه پنهانشان كنم.به پشت سرم مي نگرم به پريروز هاي رفته به دنبال خطايي مي گردم كه امروز مرا مي آزارد كجا مرتكب شده ام؟ در اعتمادم؟باز هم نمي دانم.با كدامين طناب پوسيده به اعماق اين چاه ژرف و بي انتها و تاريك افتادم؟ نميدانم چه چيز را باور كنم ...
ديگر نمي توانم اين همه بيتابي را تاب آورم.چه بر سر امروزم آمده امروزي كه ديروز آبي به نظر مي رسيد و حالا سياه است.نه نمي توانم نمي توانم چيز هايي را كه مي بينم بپذيرم...
سخت محتاجم به ذره اي نور به جرقه اي اميد به چكه اي آرزو...
باز هم مي نويسم مي نويسم از چيز هايي كه نمي توانم بگويم اگراين نوشتن نبود چه بر سر دلم مي آمد؟مي كوشم همه چيز را همان رنگي ببينم كه روز ها و شب هاي ديگر مي ديدم.خود را چون بي پناهي رها شده در درياي طوفان مي بينم كه تلاش براي بازگشت به زندگي تنها تقلايم است.گاهي وقتي طوفان سهمناك روحم فرو مي نشيند به اين فكر مي كنم كه هنوز هم چه بچه هستيم و با تمام بزرگ شدن هايمان باز هم كودكي درونمان غوغا مي كند كودكي كه در كوچك ترين ناملايمت ها به عمق آشفتگي و بي قراري كشيده مي شود.
...نبودن را به بودني كه نابود مي كند ترجيح مي دهم.مي خواهم نباشم تا اين كه باشم و بيازارم ولي در همين ناخواستن ها مي آزارم خود و غير خود را...
صدا ها زيادند آنقدر كه هيچ كدام را نمي شنوم.سخت محتاج خوابم خوابي تهي از رويا خوابي در عمق راحتي.ديگران را دوست دارم ولي به تنهايي محتاجم به سكوت به تفكر شايد كه دريابم آنچه را كه گم كرده ام.درد دارم در كجاست نمي دانم شايد در دلم چون آزردگي دل ساكن نمي ماند مي رود و تا عمق استخوان هاي خسته ام را مي سوزاند.تنها چيزي كه درد هايم را آرام مي كند فكر كردن به اين است كه ما همينبم آزرده مي شويم و مي آزاريم پس ببخشيم تا بخشوده شويم.مانده ام بر جاي.بر سر دو راهي.ساكت و تنها.در تفكر اين كه به كجا بروم خيلي سخت است.سكون را به حركت ترجيح مي دهم و خيره به راه هاي روبرو به فكر فرو مي روم فكر به اين كه در اين جنگ دل و ديده به سوي كدام بروم كدام را باور كنم؟نداي دل؟يا تجربه ي ديده؟باز هم مي ايستم ومي مانم شايد كسي به كمك آيد  ...

 

                                            ...............................................

پا ورقی:جاهایی که علامت(...)داره به دلایلی حذف شده.


*********************************************************

 

 


تو

تو نفس هاي دلم را به هواي پاک آيينه ها کوچ دادي
و شعر هايم را به روشني طلوع ستاره ها
دوباره دست هايم حظورت را خواب مي بينند
و در امتداد خطوط شب روشني يادت چه زيباست
لبخند را براي دل خونين شقايق معني کن اي طلوع خوشبختي
و طنين پاهايت را به ميهماني بيراهه هاي بي مسافر دلم بياور
آسمان را با تمام وسعتش در کوچکي چشمانم جا مي دهم و پلک هايم را مي بندم
تمام آن همه آبي ها در نگاه اول تقديم تو باد
دوباره هواي چشم هايم باراني ست
و دلم غبار روبي سال نو را در انتظار است
که با سرايي تميز دچار تو باشد

 
 

*********************************************************

 


نگاه بايد کرد به عمق فاصله ها
چه شعر هاي لطيفي حضور گوش هايت را در انتظارند
به دل سنگ نظر بايد کرد
بي گمان در پس آن عشق کوهستان است
سردي برف چه گرم است امروز
يا که من سرد ترم

 
 
 

*********************************************************

 


خدای من

من از عبور تلخ پريدن به دور خواهم بود
و روي همين خاک راه خواهم رفت
و در پس نگاه تيره ي تاريخ سخت مي خوانم
تمام آن همه افسانه ي خدايان را
و هر کدام ز سويي از روشني روشن تو مي آيند
و من به سجده در برابر اين همه الهه ي وهم
و من به سجده در برابر خداي آب خداي باد خداي درخت
که هرچه هست و هرچه هستند همه تويي
و اين همه الهه ي بزرگ در ظاهر
چه برگ هاي حقيري ست از درخت حظورت
و من پي سجده در برابر تو به هرچه هست و نيست مي برم سجده
به هر طرف که بيايد صداي رويش برگي
و خوب مي دانم حظور تو اينجاست
زندگي دوروبرم بودن من
هر چه هست آينه ي بودن توست


*********************************************************

 

 


دوتا شعر از دوست خوبم رویا

(پايين تر از نيم رخ پله هايي که بر من ديده مي شوند
روحم را مي بينم
که براي آمدن او لحظه شماري مي کند
پاي کوبي مي کند
مي رقصد
جشن مي گيرد
و او آمد
بي اعتنا از کنار روحم گذشت
و زانوان روحم زمين را بوسيد
و سخت تر از آن لحظه لحظه اي بود
که ديوار مرا دعوت به نشستن کرد
و دست خشن طبيعت بر من تکيه زد
و تنها افتادن يک قطره اشک بود
که بال هاي خاک را به پرواز در آورد
تا براي هميشه نبينم )

(يک شب سر شب من و اتاقک خودماني و تميز
دست هايي بي ريا
هياهوي سکوت
بالا گرفتن افکارم
و چون آتش گداخته اي
از اين دست به آن دست ز آن دست به اين دست
و آرامش تاول دستانم در آب خنک
با چيدن رز خوشرنگ
تمام شد
يک عقده ي روحي بود
ديگر نه کج ميفهمد نه راست
و نه معکوس )

 

*********************************************************

 


بدون تو

چراغ پرفروغ شام تارم
تورامن دوست دارم دوست دارم
دو چشمانت شکوه صبح روشن
بدون تو اسیر و زرد و زارم

 
 
 

*********************************************************


ره عشقش

قربانی چشم او هزار است
برخاک رهش دوصد مزاراست
پا در ره عشقش که نهادم
آسودگی ام فکر فرار است

 

*********************************************************

 


دلم

عزیزم این دلم کاشانه ی تو
خیال وفکروذکرم خانه ی تو
منم اینجا اسیر روی ماهت
اسیر نرگس مستانه ی تو

 
 
 

*********************************************************


خدا حافظ

خدا حافظ ای بود و نبودم
تویی زیباترین شعروسرودم
هوایت در سرم شد جاودانه
به سوی قبله ات من درسجودم


*********************************************************


دور از تو

شب و روزم ز هجرانت تب آلود
سرازیر از دو چشمانم شده رود
تو را می خواهم و دانم خیالی
خیالی که درون جان من بود

 
 
 

*********************************************************

 


احساس

من شايد احساس و احساس کردن را بيشتر از هر چيز ديگري در اين دنيا درک کردم اين را زماني فهميدم که فروغ چشم هاي ماه را در سياهي شب احساس کردم و زمزمه ي باران را در تنهايي آسمان.


*********************************************************

 

 


نوشتن = بودن

فکر های پریشانم را به دست های توانایم می سپارم تا آن ها را به تن سپید کاغذ بنگارد شاید توان فهمشان را بیابم و باز هم می نویسم از افکاری که درگذرند ذهن مرا هر چه بیشتر میکوشم دل از رویای نوشتن بکنم بیشتر به ناتوان بودنم در این کار پی می برم چرا که نوشتن یعنی سایه زدن هر چه می خواهم نمایش زیبای یک همکاری روحی و جسمی که زندگی بدون این شاید هر هر چیزی باشد جز زندگی و من خواهان زندگی ام تا باشم پس می نویسم. 

 

*********************************************************

 


عشق من

دلم را با خودت بردی و رفتی

منم تنها شدم با هرچه سختی

به تو دادم تمام عشق خود را

بدون ادعا و قید و شرطی


*********************************************************

 


درد عشق

دل من از سیاهی ها نترسد

که شمع از بهر تاریکی نلرزد

به هر جا غصه و غم سوخت ما را

که این دنیا به آسودن نیرزد

بروی دل فروزان آتش عشق

که بر خاکستر این آتش نرقصد

 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

سکوت چشمهایم

مگر بی تو توانم زنده باشم

به این ویرانه دل سازنده باشم

سکوت چشم هایم را شکستی

که در دریای اشکم غرقه باشم


""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


خسته

می گریزم خسته از جادوی چشمان سیاهت

خسته از آهنگ بی روح طنین گریه هایت

 در فراز قله ی سرد سکوت

تیشه زد بر جان بیتابم صدایت

گریه هایم خشک شد بر گونه هایم

کرد پاک این اشک ها را دست هایت

من شراب خواب می خواهم ز شب

می زند سنگی به جام خواب هایم خاطراتت

 
 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


سرودم

سرودم نغمه ی بودن ندارد

مسیرم قصد پیمودن ندارد

شریک ناله ام تنها نگارم

فغانم بی تو آسودن ندارد

سحر در زلف تو بیتاب گشتم

دلم حرفی بجز سوتن ندارد


""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


یار

بی خوابی و مستی تویی

در جان من هستی تویی

رستم ز خویش و باز هم

رویای این رستی تویی

در هر بلندی یار من

هم یار در پستی تویی

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

رنگ ها

رنگ ها شاید تنها به فریب چشم های روشنم نشسته اند و من دیگر هیچ از این فریب نمی گویم که زیباست

و تنها فریب خورده ای هستم که خوشحال و بی غم از فریبی که می خورم لذت میبرم چرا که آگاهی از

فریبی که در چشمانم می ریزند افزون بر صد هشیاری مرا یاری می دهد که دل را پاک نگاه دارم که

همین تنها سرمایه ی من برای آدم بودن و آدم زیستن است و خیلی ها چه آسان سرمایه ی آدم بودنشان را

به فریبی لذت بخش می فروشند و آن ها می مانند و روحی خشک و تهی از احساس که سردی حظور این

روح قلبشان را از جنس یخ سرد و خشک کرده که دیگر هیچ جز آنچه دروغ است نمی بینند و چقدر

سخت است که بخواهیم این گونه نباشیم چرا که این گونه بودن دیگر یعنی همه چیز و پاک بودن و آدم

ماندن هیچ چیز.و چه زیباست همه چیز را در این به ظاهر هیچ بیابی سمند افتخار بر خویشتن را بتازی

و بگویی این من هستم که از وجود خویش نمی ترسم.


""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


آسمان خیال

سرود هايم آرام لب هاي ذهنم را نوازش مي کنندو بار ديگر اين منم که آسمان را به هواي زمين به آبي

بيکرانش سپرده ام و پاي در بند و دل در حصار سبز اين ديار گرم جسم در زمين و دل در آن بالا ها

دارم که شايد روزي آواز دل تن خاکي ام را به پرواز ديار بالا برد تا چندي نيز آسودن را بيازمايم و

روز هايم را بدون دغدغه ي بودن و ماندن و تنها با روياي زيبا ماندن سپري کنم و من در اين خيال

توان پوشيدن جامه ي واقعييت را مي بينم چرا که سخت در روح و جانم خانه دارد و زندگي را در

حصار جانم همچنان در گذر است و من شايد به اين رويا عادت کرده ام و شايد فراتر از اين ها نمي

دانم.