باید خریدارم شوی
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شو م
وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران
اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم
راز نهفته
زدرد عشق تو با کس حکایتی که نکردم
چرا جفای تو کم شد ؟ شکایتی که نکردم
چه شد که پای دلم را ز دام خویش رهاندی
از آن اسیر بلکش حمایتی که نکردم
نیش و نوش
کس بهره از آن تازه بر و دوش ندارد
کاین شاخه گل طاقت آغوش ندارد
از عشق نرنجیم و گر مایه رنج است
با نیش بسازیم اگر نوش ندارد
دریای تهی
در جام فلک باده بی دردسری نیست
تا ما به تمنا لب خاموش گشاییم
در دامن این بحر فروزان گوهری نست
چون موج به امید که آغوش گشاییم؟
رنج زندگی
هزار شکر که از رنج زندگی آسود
وجود خسته و جان ستم کشیده من
به روی تربت من برگ لاله افشانید
به یاد سینه خونین داغ دیده من
آواره
جز کوی تو جای من آواره ندارم
جولانگه برق است
ولی چاره ندارم
یک جلوه کند ماه در ایینه صد موج
جز نقش تو بر سینه صد پاره ندارم
نیرنگ نسیم
نرم نرم از چک پیراهن تنش را بوسه داد
سوختم در آتش غیرت ز نیرنگ نسیم
زلق بی آرام او از آه من اید به رقص
شعله بی تاب می رقصد بآهنگ نسیم
سایه هما
چشم تو نظر بر من بی مایه فکنده است
بر کلبه رویش هما سایه فکنده است
از خانه دل مهر تو روشنگر جان شد
این سرو سهی سایه به همسایه فکنده است
فریب
چاره من نمی کنی چون کنم و کجا برم ؟
شکوه بی نهایت و خاطر ناشکیب را
گر به دروغ هم بود شیوه مهر ساز کن
دیده عقل بستهام کز تو خورم فریب را
آتش گل
در آتشم من و این مشت استخوان بر جاست
عجب که سینه ز سوز نفس نمی سوزد
ز بسکه داغ تو دارم چو لاله بر دل تنگ
دلم به حال دل هیچ کس نمی سوزد
به جز من و تو که در پای دوست سوخته ایم
رهی ز آتش گل و خار و خس نمی سوزد
چشم نیلی
نیلگون چشم فریب انگیز رنگ آمیز تو
چون سپهر نیلگون دارد سر افسونگری
از غم رویت بسان شاخه نیلوفرم
ای ترا چشمی به رنگ شعله نیلوفری
اشک و آه
عمری چو شمع گریه جانسوز می کنیم
روزی به شب بریم و شبی روز می کنیم
اشکیم و جان گدازتر از آتشیم ما
آهیم و کار برق جهانسوز میکنیم
صبح پیری
تا بر آمده پیری پایم از رفتار ماند
کیست تا برگیرد و در سایه تکم برد
ذره ام سودای وصل آفتابم در سر است
بال همت می گشایم تا بر افلکم برد
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
دلتنگی های آدمی
را باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را
آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از ناگفته هاست
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشقهای نهان
وشگفتی های بر زبان نیامده
و در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو ومن...............................
برای تو وخویش
چشمانی آرزو میکنم
که چراغهاو نشانه ها را در
ظلمت ما ببیند
وگوشی
که صداها وشناسه ها را
در بیهوشی ما بشنود
برای تو خویش
روحی
که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
وزبانی
که در صداقت خود
مارا از خاموشی خویش بیرون کشد
وبگذارد از آن چیزی که در بند مان کشیده است سخن بگوئیم...........
تو را دوست نميدارم
گرچه گلي در نظر آيي
يا يا قوت زردي
يا ميخكي
كه آتش، آنها را به كشتن خواهد داد
تو را دوست ميدارم
چون آن حقايق تاريك
كه دوست داشتني هستند
من حقيقت تو را دوست ميدارم
اگر گياهي باشي كه هيچ گاه شگوفه نداده است
باز دوستت ميدارم
حقيقت مطلق تورا
و عشقي كه از تو
در بدنم زندگي ميكند
دوستت ميدارم، بيآنكه بدانم چرا؟
يا چه زماني؟ در كجا؟
تو را آشكارا دوست ميدارم
ما به هم نزديكيم
به قدري نزديك كه دستان تو بر سينهام
همان دستان من است
به قدري كه بستن چشمان تو
همان به خواب رفتن من است
سلام بر محرّم
سلام من به محرٌم به ماه دلبر زینب
به اشک سینه زنانش ز نزد مادر زینب
سلام من به محرٌم به آنکه صاحب آن است
به کاروان بهاری که در مسیر خزان است
سلام من به محرٌم به خیمه های قشنگش
به اشک مهدی زهرا و به غصٌه ی دلتنگش
سلام من به محرٌم به پرچم غم زهرا
به گیسوان سفید و به قامت خم زهرا
باز محرم آمد و اشك هايش براي حسين
باز محرم آمد و ناله هايش براي زينب
باز محرم آمد و دلتنگي هايش براي رقيه
باز محرم آمد و دل شكستگي هايش براي عباس
دهه اول محرم كه مي شود بغض عجيبي روي سينه ام سنگيني مي كند و اشك ها در چشمم دو دو مي زند و منتظر تلنگري است كه جاري شود ... كاش به جاي اين همه دل نازكي كمي هم از صبر زينب مي آموختم كه در سخت ترين شرايط محكم بايستم تا دشمن بلرزد ... كاش به جاي اين همه بي تابي كمي از استقامت حسين مي آموختم و كمي از وفاداري ابوالفضل .... و كاش ذره اي از جوانمردي حسين در وجود ما بود ... كاش .....
بگذر از كوي ما
كن نظر سوي ما
به هر طرف ببين شروع كنم
در پي من دوان
گشته پير و جوان
از اين جنون چه گفت و گو كنم
به گريه ندامتم
ز انتظار بي پايه اي
چو مي كند ملامتم
ز جفاي تو همسايه اي
به گريه ندامتم
ز انتظار بي پايه اي
چو مي كند ملامتم
ز جفاي تو همسايه اي
چه گفت و گو براي او كنم
بر اين بلا چگونه خو كنم
اي فرزانگان بر ديوانگان
اين ملامت چرا كنيد
كم تماشاي ما كنيد
از من بگذريد
راه خود رويد
عاشقان ما را رها كنيد
كم تماشاي ما كنيد
مگر به شهر شما
قسم شما را به خدا
جنون عاشقي تماشا دارد
بسوزد آن كه هست و حاشا دارد

