گوش بسپار به صدای من
نگاه کن به چشم های من
باور کن عشق مرا
تکرار کن دوستت دارم را
بگیر دستهای سرد مرا
پناه بده با آغوش گرمت مرا
فکر کن به رویاهای من
تو نیز در آن پیدایی
به فاصله ها بنگر
ناتوان شدند از جدایی یادت
تنهایی را دوست بدار
چون هر دویمان تنهاییم مثل هم
بیا برای عشقمان دعا کنیم
تا جاودانه حکم فرما باشد بین ما
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
فاطمه الزهراء امّ ابيها ---شعرى از حسان شاعر معاصر
| منم كه عصمت اللّه و، به ساق عرش زيورم |
| حبيبه خدامنم ، حباب نور داورم |
| رضاى من رضاى او، ولاى من ولاى او |
| كه من ولية اللّه و، زهر بدى مطهرم |
| على است نفس احمد و حقيقت محمدى |
| منم كه بضعة النبى و، با على برابرم |
| به تخت اقتدارشان ، نشسته ام كنارشان |
| به تاج افتخارشان ، يگانه است گوهرم |
| بجز محمد و على ، كه نور ما بود يكى |
| ز انبياء و اولياء، خدا نموده برترم |
| نبى چو گفت بر ملا: اگر نبود مرتضى |
| ز اولين و آخرين ، هر كسى نبود همسرم |
| على ، شهاب ثاقب و منم فروغ زُهر وى |
| با اوج عصمت و حيا، به هر زمان منورم |
| نهال عشق ايزدى ، بهار حسن سرمدى |
| شكوفه محمدى ، عطاى رب و كوثرم |
| حسين با حسن مرا، دو گوشوار زينتند |
| على است طوق گردنم ، محمد است افسرم |
| محمد و على و من ، چو اصل و ام خلقتيم |
| منم كه باب خويش را، درين مقام مادرم |
| فدك چه جلوه اى كند، به پيشگاه دولتم |
| كه مالكيت جنان ، به كف بود چو حيدرم |
| عليه غاصب فدك ، از آن قيام كرده ام |
| كه راه پر جهاد حق ، نشان دهم به دخترم |
| (حسان ) بود مودت رسول و آل مصطفى |
| اميد برزخ من و، پناه روز محشرم |
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
واژه هايم به تو شبيه نيست
تا بگويمت،
دختري در من پائيز مي شود.
فاش ات نمي كنم
تا بزرگ شوي
در حصار مبهم حرف هايم
آن قدر كه شعرهايم بتركد.
دوست دارم بدون پاسبان گريه كنم
در زير آب هاي كم حافظه
كه تاريخ ِ سرخي چشمانم را از ياد مي برند.
دوست دارم گريه كنم
معادل ِ افسوس هايي كه در رگ هايم رخنه كرده
سياه سياه ام
كابوس ها مرا خواب ديده اند
فردا بايد صدقه دهم
و چهار قل بخوانم
تا كلاغ ها غار غار نكنند
و چشمانم
به كودكان شهر سرايت نكند
واژه هايم به تو شبيه نيست
بايد تمام شوم
مثل گلايه هاي مادرم
وقتي كه لا به لاي شاخه هاي عشق گير مي كند
و التماس سنگ هاي سخت
او را به پائين مي كشاند.
بايد تمام شوم
تا گنجشك ها، از واژه هايم پرواز كنند
و آسمان، ديگر در قفس نماند.
فكر مي كنم
كسي، برهنه شليك مي شود
بر تن ِ دختراني كه خيابان را عبور كرده اند
در كوچه هايي كه ظهرهايش
در گودال هاي تاريك افتاده
و بر هر تابلويش
يك لاله روئيده
دستم به ستاره هايت نمي رسد
باز هم فكر مي كنم
كه كهكشان، تكه اي از توست
و برج هاي سيماني آدم ها
آسمانت را كوتاه نكرده
از بصيرت ِ گوشواره هايت آويزان مي شوم
و با تكان هاي كوچكش
دنيا را گيج مي شوم
نردبام ِ دستهايت واژگون مي شود
و من
در چشم هاي حيرت زده ي جغدها
اجدادم را مي نگرم
كه بر خرابه هاي خود
سالهاست كه مرده اند...
مردي
بر ردپاي تهوع ِخيابان
تمام مي شود.
بادبادك ِآسمان را
باد مي برد
و وسوسه هاي حقير يك ريسمان،
بر زمين مي افتد.
زني، در ته فنجان هاي تلخ
اتفاق مي افتد
و عشق را
دقايقي تا عقربه هاي گيج ِ ساعت ِمچي اش
پيش مي برد
كودكي
اعتراف مي كند
كه حق باغچه را خورده
وقتي كه مي توانست
درخت انگور باشد
و خوشه هايش
بر زمين، بهتان نزند.
تو
ميان خميازه هايت
درختان سيب را فاصله مي گذاري
و سلام هايت را
به گفتن يك خداحافظي
بيعانه مي دهي
و من
به جرم يك فقره پنجره
در نگاه خود زنداني ام
اينجا
سرزمينم را نقاب زده اند
تا زناني كه دست و پايشان را گم مي كنند
در پوشيه هاي سياه
دختران سفيد بزايند
و مرداني كه با اجازه كور مي شوند
با دستهاي تكه تكه
بلوغ لحظه هايشان را
به قرصي نان بفروشند
چند ايستگاه تا ما فاصله هست؟!
قنداق ها
اولين توقف مرا پوسيده اند.
در پستوي دنيا پرسه مي زنم
تب مي كنم
و پياله هاي ركود
چهل درجه، مرا پاشويه مي كنند
ذوب كه مي شوم
دنيا مي تركد
من
يك رمه از خود را
به طناب هاي نازك تار و پودم آويخته ام
تا هوا
همچنان در من زندگي كند
در خود قدم مي زنم
ديگر خوابم نمي برد
فصل من كه بگذرد
در قطعه ي اول پائيز دفن خواهم شد.
تمام مرا
به جرم شهودت اعدام مي كني
چشمانم را شخم مي زني
تا از دريچه هاي تاريك ام، دنيا را ببينم
اتاقم كوچك مي شود
و استخوانهايم
چند قرن، بدون علامت مي پوسد.
من بي عيارترين سكوت ناقوس ام
كه دنگ دنگ دنگ
روي خط هاي كوچك زمان
تكرار مي شود.
پيشاني ام
مستبدترين دختر زمين است
وقتي كه لب هايم را به سكوت مي دوزد
و كتاب هايم را
در زندان هاي چوبي ديوار
به رخ مي كشاند...
مادرم مرا در فصل بيستم كتابش زائيد
صفحه ي هفت هزار و چهار صد و هشتاد و دو
سطر پانزده
تا پاهايم
با كفش هاي نايك هم علاج نشود
من دورترين جاده ي تو ام
كه صبح هايش تاول زده
و شب هايش
از چشم انداز سياه قورباغه
هنوز
بركه اي تاريك است.
سه شنبه ها و چهارشنبه هاي من
سكوت هاي خاكستري تو
گيرم كه تو را دوست دارم، به تو چه!
چشم هايم را در جيب كاپشن ام پنهان مي كنم
تا عشق نيچه اي من لو نرود
و بي تفاوت
گاز مي زنم سيب سرخ را
مثل تو
كه هيچگاه نيمكره چپ ِ مغزت
خودش را به جنايت ِ سرخ ِ سيب، مشغول نكرد...