مادر عزیزم , matherclubمادر عزیزم , matherclubمادر عزیزم , matherclubمادر عزیزم , matherclubمادر عزیزم , matherclubمادر عزیزم , matherclub

 

با اینكه مادرم نیست اما نبودنش هم درد نیست یادش همیشه مرهم هر دردمه مادر  همیشه هست اگر حتی جسمش كنارت نیست
 
 
هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش می پزد

او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

پس این که بود؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من کنار زد ،
در نصفه های شب.
یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب
نزدیکهای صبح
او باز زیر پای من نشسته بود
آهسته با خدا،
راز و نیاز داشت
نه، او نمرده است.

او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.

در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.
...
این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.

می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر !

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر !
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه

 

اما خیال بود . . .
                

          ای وای مادرم !

                                     ( استاد شهریار )

~~هر آنچه معبود پسندد زیباست~~


مادرم روحت قرین رحمت باد...
هنوزم هم از روز  رفتنت در رنجشم عجیب...
هیچ کس جای خالیت را پر نمی کند...
چه سخت است درد بی مادری..
مادر هنوز هم وقتی یادت می کنم شانه هایم می لرزند
 از هق هق گریه ام.
با ذکر صلواتی روحش را قرین رحمت کنید

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

امروز چندمین روزه که رفتی و من نتونستم توی این مدت چهره ی مثل ماهتو ببینم خیلی دلم گرفته و خیلی دلم هواتو کرده. 


مامان این کلمه ای که نمی دونم چطور می تونم در نبود تو از ش استفاده کنم چون فقط تو لیاقت این کلمه رو داشتی مامان دلم لک زده برای درد دل با تو برای اینکه سرمو بزارم رو شونهاتو برات بگم از دلتنگی هام از غمایی که روی دلم سنگینی می کنه و تو مثل قبلا نوازشم کنی و اروم اروم برام قصه ها تو تعریف کنی ولی چه کنم که دیگه اینجا نیستی که بخوای نوازشم کنی ولی این خیلی بی انصافیه که من دیگه مامان نداشته باشم نمی دونم چی بگم و چطور این دلتنگی هامو برات بگم که دارم دیونه می شم

فقط می تونم بگم من این رفتن رو باور ندارم تو هستی همین جا پیش خودم من مثل همیشه هر روز صبح که می خوام بیام سرکار بهت می گم خدانگهدار مامان و همه جای خونه تو رو می بینم پس چطوری میتونم قبول کنم که مامان مهربونم از پیشم رفته و دیگه کنارم نیست و چطور می تونم این جمله رو تحمل کنم و با گوشام بشونم که اره این همونه که مامان نداره به خدا خیلی سخته تحمل اینکه تو کنارم نباشی خیلی سخته تحمل اینکه دیگه نتونم ببینمت و صداتو نشنوم مامان نمی دونی این طور رفتنت چه داغی روی دلم گذاشت و چطور دلمو شکوند.

نمی دونم چطور می تونم حالمو برات توصیف کنم چون خودت همیشه حال منو بهتر از خودم می فهمیدی و این تو بودی که ارومم می کردی و می گفتی این طور باید رفتار کنی ولی الان....


مامان دلم داره از غصه می ترکه دوست دارم اینجا بودی و سرمو می زاشتم رو شونهاتو زار زار گریه می کردم ولی الان درد بی مادری رو می فهمم و می فهمم که هیچ کس نمی تونه دلسوز واقعی برای من باشه جز خودت ولی چی کار کنم که خدا مهربونی های تو رو دید و گفت توی این دنیا جای تو نیست و مادری به این مهربونی باید بره پیش خودش و من لیاقت مادری به این مهربونی رو ندارم.....

 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 

هجران مادر

آنشب که مهتاب سحر از کوه سر زد

مرغ از شعف خندید و رفت از لانه پر زد

در اوج شب میکرد پرواز ان سبکبال

آهسته میزد بال مرغک در سیه چال

مهتاب کم کم گرد رویش هاله میکرد

زین غصه آن مرغک درونش ناله میکرد

مرغی که پر از لانه زد خوشحال ومسرور

عمری ندارد رفته پاها تا لب گور

گویی که اطرافش هزاران لاشخوارند

انان برای صید مرغک بی قرارند

فردا که خورشید از ستیغ کوه سر زد

خواهد به حال مرغ دستانش به سر زد

ماه و ستاره کم کمک در خواب رفتند

پروین وعقرب رفته اندرابر و خفتند

آهسته آهسته صدای ناله باد

افزون و افزونتر شد و گردید فریاد

طوفان به پا شد برق زد مستانه غرید

باران سختی زاسمان بارید بارید

بیچاره مرغک در میان پنجه باد

افتاد در هر سو سپس میکرد فریاد

طوفان شب ان مرغ را پیوسته میبرد

هیهات مرغی با دو بال بسته میمرد

دیگر نبود آنشب کسی تا جوجه گان را

برهاند از طوفان و آرد آب و دان را

انها در این شب در غریو غرش باد

دادند از کف مادر و کردند فریاد

هر آشیان را مادری باید کند گرم

طفلان بخواباند درون بستری نرم

هر مرغکی باید به روی جوجه گانش

با بوسه آموزد محبت از روانش

روزی که صیاد از برایش دام دارد

از جوجه گانش او جلوتر گام دارد

افسوس و صد افسوس ما را مادری نیست

در زندگانی هیچ یار و یاوری نیست

شبها نمی آید به چشمم خواب شیرین

دیگر ندارم روز خوش چون روز دیرین

از زندگانی من غمی دیرینه دارم

من حسرت بی مادری درسینه دارم

بی مادری بس درد جانفرساست یاران

هر لحظه اش در دامن غمهاست یاران

تنها نهادی ما و اندر خاک رفتی

رفتی ز پیش ما و تا افلاک رفتی

چون غنچه ای گل در زمستان آرمیدی

چون مرغی آزاد از غم دوران رهیدی

خاک تو شمع و ما همه پروانه تو

هم واله و شیدا و هم دیوانه تو

من بوته ای گل را به خاکت مینشانم

من اشک چشمم را به پایت می فشانم

من با تو مادر حرفها نا گفته دارم

در سینه ام بس رازها بنهفته دارم

بر خیز و حرف از سینه فرزند بشنو

بشنو تو راز این دل در بند بشنو

فرزند دلبندت ز دنیا سیر گشته

آن نوجوان از هجر رویت پیر گشته

داغ تو گویا چهره ام را پیر کرده

فقدان تو پایم غل و زنجیر کرده

ای کاروان رفتی و سروی ناز بردی

از دامن گلشن گلی را باز بردی

آن خرمن گل در میان خانه ما

با رفتنت رفته است از کاشانه ما

آن نخلهای کوچک گلخانه مردند

آن یاکریمان جوجه ها از لانه بردند

فصل بهار است ای پرستوها کجایید

لختی بر این ویرانه ماپر گشایید

در کنج مطبخ سالها یک لانه ای بود

بر گرد شمع مادرم پروانه ای بود

ان لانه اطرافش پرستو چرخ میزد

با بی زبانی با من انجا حرف میزد

گویا که او میگفت بعد برف و باران

در روزهای پر گل فصل بهاران

هر مادری میپرسد از احوال فرزند

بر روی طفلانش زند گهگاه لبخند

بر این امیدم تا بهاری آید از راه

بینم تو را ای مادر ای خورشید ای ماه

اما بهار امد گل رویت ندیدیم

از بوستان روی تو یک گل نچیدیم

ناباوری سخت است و غمها همچنان کوه

در سینه جایی نیست جز دریای اندوه

باور ندارم داغ تو بر سینه دارم

غم سنگ خارا و دل از آیینه دارم

گویم که چرخ پست دون با ما چه ها کرد

این غم مرا بس چون تورا از ما جدا کرد

ای بیوفا ایام ای چرخ ستمکار

ای پر فریب و حیلت ای روباه مکار

آیا شود روزی که رخسارش ببینم

لختی کنار مادرم تنها نشینم

در فکر مادر بودم و در خواب رفتم

با او کنار کوثر مهتاب رفتم

رفتم به قصر حوریان باغ رضوان

بنشستم آنجادر کنارش شاد و خندان

زانجا دوتایی تا میان باغ رفتیم

تا حوض اب و چشمه سار و راغ رفتیم

چون پرنیانی سبز هر کوه و زمین بود

شادی ز هر سو در یسار و در یمین بود

من راز دل میگفتم او گوش میشد

گاهی سخن میگفت و گه خاموش میشد

گفتم برایش حالم و از تنگی دل

گفتم بود بار فراقت سخت مشکل

گفتم که غمها همچو باران بر سرم ریخت

چون گوشواری سخت اندر گوشم آویخت

گفتم برایت من غم بسیار خوردم

من غصه و رنج تو ی بیمار خوردم

من زخم صد شمشیر اندر سینه دارم

من روز تاری چون شب آدینه دارم

بسیار درد و رنج اما گفتنی نیست

آن نکته را گفتم که آن بنهفتنی نیست

از گفته هایم اشک از چشمش روان شد

او بیشتر از پیش با من مهربان شد

با دستهایم اشک از چشمش زدودم

چون طفل چندین بوسه از رویش ربودم

او هم مرا با هر دو دستش ناز میکرد

همچون کبوتر گرد من پرواز میکرد

بسیار با من بود و با من قصه ها گفت

از دردها و رنجها و غصه ها گفت

گفتم که من از دیدنت سیری ندارم

گویا که در نزد تو من پیری ندارم

گفتم به مادر وعده دیدار ما کی

با خنده او گفتم که هنگام گل نی

با مهربانی گفت میگویم برایت

هنگام دیدار من تو تا قیامت

«سیمرغ»را این گفت و سوی آسمان شد

بسیار بالا رفت تا از من نهان شد