خانه دوست کجاست ؟ "
هر کسی میخواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
بر درش برگ گلی میکوبم
روی آن با قلم سبز بهار
مینویسم ای یار
خانهی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
" خانه دوست کجاست ؟ "
(( فریدون مشیری ))
در نظرسنجی وبلاگ ( زیر حدیث هفته در گوشه سمت چپ ) هم شرکت کنید
میخوام ببینم امید به زندگی بین رفقام چقدره
پیغام گیر تلفن منزل برخی شاعران
فکر می کنید اگه در دوره حافظ و فردوسی و......تلفن بود اونم از نوع منشی دار ، منشی تلفن خونشون می گفت چی؟
لطفا پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید:
پیغامگیر حافظ
رفتهام بیرون من از کاشانهی خود غم مخور
تا مگر بینم رخ جانانهی خود غم مخور
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زان زمان کو باز گردم خانهی خود غم مخور
پیغامگیر سعدی
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک گر فرصتی دادی به دستم
نمیباشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا برآید بلند آفتاب
پیغامگیر خیام
این چرخ فلک، عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کردهای از من یاد
رفتم سر کوچه، منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه، پاسخت خواهم داد
پیغامگیر منوچهری
از شرم، به رنگ باد باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیام، پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم
پیغامگیر مولانا
بهر سماع از خانهام، رفتم برون، رقصان شوم
شوری برانگیزم به پا، خندان شوم، شادان شوم
برگو به من پیغام خود، هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم، جان تو را قربان شوم!
پیغامگیر باباطاهر
تلیفون کرده ای جانم فدایت
الهی مو به قربون صدایت
چو از صحرا بیایم، نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت
شاعران شعر نو پیغامگیر
افسوس می خورم،
چون زنگ میزنی،
من خانه نیستم که دهم پاسخ تو را،
بعد از صدای بوق،
برگو پیام خود،
من زود میرسم،
چشم انتظار باش

(مهم اينكه اول از همه خودت از خودت راضي باشي)
عکاس مطمئن بود که مرگ سگهای خود را خواهد دید زمانی که خرس قطبی در اطراف سگهایش سرگردان بود
باورش سخته که بدونی این خرس قطبی فقط به آغوش کسی احتیاج داشت!
آخی اینا که حیوونند ولی گاهی ما آدما هم به یه آغوش گرم نیاز داریم ولی دریغ!
من ترسم از اینه که هنوز زندگیمو اغاز نکردم
و میترسم از اینکه واقعا فردا برام طلوع دیگری وجود نداشته باشه
بعضی وقتا با خودم میگم که دیگه وبلاگ نویسی رو بذارم کنار
زندگی منتظر منه
زندگی واقعیم
زندگی که هر شب تو رویاهام برای خودم میسازم
نمیدونم میتونم یا نه
نمیدونم واقعا تواناییشو دارم یا نه
احساس میکنم منی که یه روز برای زندگیم تلاش میکردم
الان به ته خط رسیدم
به ته خط زندگی
نمیدونم هنوز فرصت دور زدن و مثل سابق شدن و دارم یا نه
منظورم از سابق 1 سال دو سال پیش نیست
تقریبا 5 سال قبله
من میخوام اون ادم باشم
نه اینی که الان هستم
من اون بودم نه این
نمیدونم چیکار کنم
واقعا نمیدونم
همه ادم ها یه انسان رویایی دارن
انسانی که تو ارمان هاشون میخوان مثل اون در زمان حال باشن
و اون انسان رویایی گدشته خودمه
خیلی خنده داره مگه نه
من اون بودم ولی دیگه توانایی مثل سابق شدن رو ندارم
خستم
از دست زمونه
از دست ادم هایی که همیشه خودشونو برتر از من میدونن و بهم فخر میفروشن
از دست اونایی که از انسان بودن فقط توهین . دروغ بستن و سرزنش یک موجود ضعیف مثل منو یاد گرفتن
نمیدونم چی مینویسم
ولی میدونم این مطالب همون هایی که هیچ وقت نخواستم بیانشون کنم
چرا بعضیا باور ندارن منم انسانم
باور ندارن که منم تو این دنیای خاکی حق زندگی دارم
میخوام یه تصمیم بگیرم
شاید خیلی ابلهانه باشه
ولی میخوام دیگه نوشتن و کنار بزارم
نمیخوام مثل یه مشت بچه خرخون فقط درس بخونم
ارمان های من فراتر از این حرفاست
ادرس ایمیلمو توی پروفایلم سمت راست / اخرین خط زیر عکس گذاشتم
یا میتونین روی اون در بالای وبلاگ کلیک کنین
فکر نکنم دیگه برگردم
چون فکر میکنم زمان تحول واقعیم فرا رسیده
تو این مدت اگه بدی خوبی از من دیدید حلال کنید
به سرایی روم اما اسمان مال من است
ز گذشته نهراسم
زیرا ...
فردا مال من است
اینم اخرین مصراع ادبیم بود
اخرین دست نوشته این پسر لوس
۱۹ فروردین سال ۱۳۹۰ خورشیدی
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن."
لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمييابد هزار سال هم به كارش نميآيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن."
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش ميدرخشيد، اما ميترسيد حركت كند، ميترسيد راه برود، ميترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايدهاي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد،
چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، ميتواند پا
روي خورشيد بگذارد، مي تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ...
اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نميشناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگي كرد.
فرداي آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"
زندگي انسان داراي طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن مي انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است.
امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟
.............................................