آفتاب بهار

اگه آسمون زمین شه...یا که ما بشیم ز بارون

اگه بنویسیم بهارو... یا بخونیم از زمستون

می شه با پرنده ها رفت...به هوای آسمونی

که بخونی واسه شبهاش ...نغمه های مهربونی

می شه با قاصدکها گفت...راز گلهای سپیدو

می شه رقصید با شقایق...می شه فهمید ناز بیدو

می شه با شاخه نباتی...مثل حافظ از خدا شد

یا که چون شیرین و فرهاد...از همه دنیا جدا شد

می شه در آینه خندید...می شه از سیاهی رد شد

می شه از روزنه ی دل...عاشق دنیای هم شد

می شه تندیس گناهو ...واسه ی همیشه سوزوند

می شه خوب بود می شه دوست داشت...مثل آفتاب بهار موند

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

در اوج...

دستانم را بگیر و مرا به بالا ببر...به آسانی پرواز را خواهم آموخت...چون شاپرکها...قاصدکها و نسیم...

و نیک در چشمانم بنگر...هراسی از طوفان ندارم...

مرا با بلندای سوزان آفتاب چه کار است؟...

من از تبار مفقود شدگانم...

سرّ پر سودای ستارگان به چه کارم می آید؟...بهشت را می خواهم چه کنم؟

کافیست بالهایم را در آسمانت بگشایم...

آن وقت لبریز خواهم شد...

مرا پای ماندن در زمین نیست...

به گمگشته ای می مانم که مقصد را می جوید...

من از قافله جا مانده ام... می دانی؟

 

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
 

بوی خدا

ای روشن ترین خیال در لاجوردی خوابهای گمشده ی من...

برای باریدن باران تو را بهانه کرده ام...

شاید دوباره بیایی...

و در تاب گیسوانم عطر تنهایی نرگس های تو بپیچد...

و رد پای تو بر نی نی چشمان تر من بماند...

بیا...

کمی آنطرف تر دخترکی در آستانه ی درگاهت به انتظار ایستاده است...

نگاهت را که بگردانی...زلالی شرمش صورتت را می نوازد...

و لرزش سر انگشتان تبدارش را بر چین های پیراهنت احساس می کنی...