نام كسي كه يادش در بهار من ، نامش در انديشه من ، عشقش در قلب من ، كلامش در دفتر من ، ديدارش آرزوي من است

be name kasi ke yadash dar bahare man, namash dar andishe man , eshghash dar ghalbe man , kalamash dar daftare man
va didarash arezooye man ast...

زندگي حكمت اوست...زندگي دفتري از خاطره هاست...چند برگي را تو ورق خواهي زد...ما بقي را قسمت
...

zendegi hekmate oost
zendegi dafrati az khatere hast ...
chand bargi ra to varagh khahi zad ...
mabaghii ra ghesmat ...
وقتي تنهاييم دنبال يك
دوست مي گرديم، وقتي پيداش كرديم دنبال عيب هاش مي گرديم
وقتي از دستش داديم دنبال خاطره هاش مي گرديم...و باز تنهاييم ...

vaghti tanhaeen donbale yek dost migardim
vaghti peidash kardim donbale eybash migardim
vaghti az dastesh dadim donbale khatere hash
va baz tanhaeem...
هميشه
گورستاني در قلبت براي خاكسپاري خطاي دوستانت بساز

hamishe goorestani dar ghalbat baraye khak separie khatayr doostanat besaz
براي داشتن چيزي كه تا به حال نداشتي
كسي باش كه تا به حال نبودي




baraye dashtane chizi ke ta be hal nadashti bayad kasi bashi ke ta be hal naboodi
هرگاه شادم ياد تو غمگينيم مي كند. هرگاه غمگينيم ياد تو شادم مي كند
پس هر دو را دوست دارم چون حكايت از تو مي كند
...

hargah shadam yade to ghamginam mikonad, hargah ghamginam yade to shadam mikonad
pas har 2 ra dost daram chon az to hekayat mikonad

غم هايت را بر روي شن بنويس تا باد آن را با خود ببرد
شاديهايت را بر روي سنگ بنويس تا براي هميشه باقي بماند
...

ham hayat ra bar rooye shen benevis ta bad anha ra ba khod bebarad
shadi hayat ra bar rooye sang benevis ta baraye hamishe baghi bemad

داشتم اشك هايم را روي نامه اي عاشقانه با قطره چكان جعل مي كردم ، خاطرم آمد شايد دلتنگ خنده هايم باشي
ببخش اگر اين روز ها عشق با گريستن اثبات مي شود
...

dashtam ashk hayam ra rooye namei ba ghatre chekan jal mikardam
khateram amad shayad deltange khande hayam bashi
bebakhsh agar in rooz ha eshgh ba gristan esbat mishavad

عشق درد سري است كه بايد براي فراموش كردن ان عشق تازه اي را پيدا كرد




eshgh darde sari ast ke bayad baraye faramoosh kardane an eshghe tazei ra peida kard

چشم هايت وقتي دروغ مي گويي زيبا تر مي شوند
اگر مي خواهي زيبا ترين باشي هميشه به من بگو دوستت دارم
....


chesh hayat vaghti dorogh migooi ziba tar mishavand
agar mikhahi ziba tarin bashi hamishe be man begoo dostat daram

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

چند روزی که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در

تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از

بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.


از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.

یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک

مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد.

صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ

فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال

مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…


چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن

پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می

کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و

دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من ا

حساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که

زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از

پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به

بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در

کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح

روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب

بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر

شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او

همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ

می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم

می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها

چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.


یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم،

حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل

جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق

مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن

کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.

 

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::     دوستت دارم  

 

----رازهاي موفقيت----

درس نخوانيد. هيچکس از درس خواندن به جايي نرسيده به جز علي دايي.

از کودکي معاملات زمين و مسکن را جدي بگيريد، همه که قرار نيست از دزدي به جايي برسند.

يک پدر پولدار براي خود دست و پا کنيد. از همان روز اول در بيمارستان با تطميع پرستار و يک جابجا کردن ساده ي دستبندهايتان يک عمر آسوده باشيد.

اگر پدرِ پولدار نشد لااقل يک زن يا شوهر مايه دار براي خود دست و پا کنيد. يادتان باشد فيلم هاي هندي و آبگوشتي را براي شما ساخته اند و هنوز که هنوز است فلاسفه بر سر مفهوم عشق و زيبايي با هم دست به يقه اند اما بر سر مفهوم پول کسي شک ندارد.

گنده گويي کنيد. به هرکس مي رسيد بگوييد شرکت زده ايد و فلان پروژه را در دست انجام داريد. يادتان باشد يک گنده گو موثر و بجا از يک رزومه پر و پيمان مفيدتر است.

حتا اگر خال زشتي هم روي صورتتان داريد با محمد رضا شريفي نيا طرح دوستي بريزيد. هر ماه ، پنج فيلم از شما اکران مي شود و يک شبه از علافِ محله قازقُل آباد تبديل به سوپراستار دست نيافتني مي شويد.

شما فقط ششصد ميليون تومان تا موفقيت فاصله داريد. آن را تهيه کنيد بعد فيلم بسازيد. اگر هيچ تلاشي نکنيد حتما پرفروش ترين خواهد شد. راستي ، فکرش را نکنيد کارتِ کارگرداني هم با کارت سوخت مي آيد دم منزلتان.

اگر حتي توي بيابان هاي جاده ي قم يا در اعماق کوير نمک يک تکه زمين داريد ديگر لازم نيست کاري بکنيد ، ثروت و موفقيت در چنگال شماست.

توليدي خنزر پنزر بزنيد. مثلا زير کفش بسازيد نه خود کفش. کفش را چيني ها مي سازند.

در مسابقات فوتبال سالني جام رمضان شرکت کنيد و هرچيز و هرکس را که ديديد دريبل بزنيد. توجه داشته باشيد که براي کار تيمي به کسي پول نمي دهند.براي مطالعه بيشتر در اين خصوص فيلمهاي علي کريمي را ببينيد.

در خيابان استاد نجات اللهي، مغازه ي فروش کارت تبريک هاي ژيگولي وعروسک پشمالو بزنيد. از فروش قبل از روز ‌وَلِنتاين به نان و نوايي مي رسيد.

جعل سند کنيد و آرم طرح ترافيک دولتي بگيريد و دانه اي پانصد تومان آزاد بفروشيد. وقتي هم گند قضيه درآمد راست راست براي خودتان در اداره راه برويد و به چشم همکارانتان زُل بزنيد، آنقدر زل بزنيد که آنها به خودشان شک کرده و در پايان وقت اداري خود را به اولين پاسگاه کلانتري معرفي نمايند.

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::  دوستت دارم 

 

شب که می رسد به خودم وعده می دهم

                                          که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت


صبح که فرا می رسد و نمی توانم بگویم


رسیدن شب را بهانه می کنم


و باز شب می رسد و صبحی دیگر


و من هیچ وقت نمی توانم حقیقت را به تو بگویم


بگذار میان شب و روز باقی بماند که


چه قدر


دوستت دارم...