امشب دلم برایت می نویسد
می دانم نامه ام را حتی اگر در آخرین روز حیات زمین به دستت برسد می خوانی
بیا به کوچه هایی که امشب میزبان قدمهای من و تو خواهند بود سلام کنیم
بیا به یاد چشمهایی که در روزگار غم و غصه با ما گریسته اند گل سرخی در باغچه روحمان بکاریم.
شاید کسی را که با او خندیده ای فراموش کنی
اما هرگز
کسی را که با او گریسته ای را از یاد نخواهی برد .
و من از هنگام تولد کائنات تا کنون سر به شانه های تو گریسته ام
پس چگونه می توانم لحظه ای تورا فراموش کنم ؟
چگونه می توانم با ابرهای بهاری در سرودن تو همراه نشوم .
اگر به من بگویند :
فقط یکبار می توانم تورا از پشت شیشه های مه آلود ببینم
و برایت دست تکان بدهم
واگر به من بگویند :
فرصتی نیست و فقط یک جمله می توانم به تو بگویم
و پس از آن به ابدیت می رسیم
رو به رویت می ایستم و می گویم :
در قیامت هم نام تورا بر لب خواهم داشت ![]()
کشتم...
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم۰ یک کلام " در جزوه هایم هیچ نوشتم "
من در مقصد" مقصودهای" پوچ افتادم
تمام خوبها رفتند وتنها در یادم خوبی ماند
من منتظر عشق بودم ولی همه صبرو قرارم رفت
بهارم رفت / عشقم مرد / یادم رفت
من اکنون گرفتار سنگینی سکوتی هستم
که گوییا
قبل از هر فریادی لازم است
به من بنگر
و غمهایت را در وسعت من رها کن
زندگی غمکده ای بیش نبود
سهم ما جز غم و تشویش نبود
به کدام خاطره اش خوش باشیم
که کدام خاطره اش نیش نبود
عشق با ترس شروع می شه . با شک تموم می شه ![]()
دوستی هر جایی می تونه شروع شه اما هیچ جا تموم نمی شه ...![]()
در آخرین دیدار...
و وداع در آن غروب سرد...
من در انتظار آمدنت بودم...
از دور می آمدی مثل همیشه سنگین و با غرور ...
تو آمدی اما برای آخرین دیدار...
برای آخرین وداع...
آمدی و یک شاخه گل یخ به دستم دادی...
از سردی یخ لرزیدم...
و آرام گل یخ را بوئیدم و بوسیدم و آن را به سینه ات آویختم و گفتم :
...تقدیم به قلبی که نداشتی...
لااقل بود و می دیدمش...
قفس را از طلا می ساختم و چلچله ای برایش می آویختم...
و تماشایش می کردم ...
ای کاش او بود و من نبودم ...
ای کاش پرنده ام را داشتم حتی در قفس...
به تو می گویم دوستت دارم ...
نه به اندازه ی امروز نه به اندازه ی فردا...
بلکه دوستت دارم تا همیشه ...
همه ی خاطراتم رو انداختم یه گوشه و گفتم![]()
فراموش...![]()
ولی یهو یه چیزی ته قلبم خندید و گفت یادته...![]()
عجب روزگاری شده وقتی کسی رو با تمام وجود دوست داری می ره و تنهات می زاره
کسی رو که دوست نداری می چسبه بهت و ولت نمی کنه
بعضی وقتا دلم می خواد برم یه جای دور
یه جایی برم که فقط من باشم و خدا
انقدر داد بزنم تا شاید خدا صدامو بشنوه و جوابمو بده
من هنوزم برام جای سواله
بین این همه آدم تو دنیا یعنی کسی نیست که دنبال عشق واقعی باشه
کسی که واقعاْ دنبال عشق باشه نه هوس...
دنیا ی بدی شده
هیچ کس آدمای تنهارو دوست نداره...
وقتی یکی رو هم که پیدا می کنی و بهش اعتماد می کنی و عشق و احساست و خرجش می کنی
به خودش مغرور میشه و فکر می کنه واقعاْ خبریه و اون خیلی آدم خاصیه
بعدش هی ناز می کنه و می زاره می ره ....
ای بابا عجب روزگاری شده ...![]()
در مورد بی رحمی روزگار
در مورد رفتن و ندیدن
موندن و تنها شدن ...
قانون عشق یعنی اینکه تنها بمونی واسه همیشه
تنهات بزارن تا واسه همیشه تو حسرت عشق بمونی...![]()
![]()
![]()
تا حالا شده یه چیزی رو سینتون سنگینی کنه / یه چیزی شبیه به یه بغض کهنه
یه حسی که تو رو با تمام وجود آزار بده
یه جور تنهایی آزار دهنده
کاری از دستت برنیاد از زندگی خسته بشی
بخوای داد بزنی ولی نتونی
بخوای گریه کنی ولی اشکاتم ازت فراری باشن
می دونی اینا همه علائم چیه ؟
یه جور دلتنگی واسه اونی که دوست داری پیشت باشه ولی نیست
چقدر سخته تنهایی
تنها کاری که تو این لحظه های دلتنگی می تونی بکنی اینه که . . .![]()













