نامه اول
سادگی را
من از نهانِ يک ستاره آموختم
پيش از طلوعِ شکوفه بود شايد
با يادِ يک بعداز ظهرِ قديمی
آن قدر ترانه خواندم
تا تمامِ کبوترانِ جهان
شاعر شدند.
سادگی را
من از خوابِ يک پرنده
در سايهی پرندهيی ديگر آموختم.
باد بوی خاصِ زيارت میداد
و من گذشتهی پيش از تولدِ خويش را میديدم.
ملايکی شگفت
مرا به آسمان میبُردند،
يک سلولِ سبز
در حلقهی تقديرش میگريست،
و از آنجا
آدمی ... تنهايیِ عظيم را تجربه کرد.
دشوار است ... ریرا
هر چه بيشتر به رهايی بينديشی
گهوارهی جهان
کوچکتر از آن میشود که نمیدانم چه ...!
راهِ گريزی نيست
تنها دلواپسِ غَريزهی لبخندم،
سادگی را
من از همين غَرايزِ عادی آموختهام.


دوستی
دوستی را چه خوب میدانی!!!...
به خاطر ادراک زلال تو از نور...
به خاطر ترسیم پاک رابطه ... در ذهن من ...
از مریم عذرا مطهری ...
تو گنج بودی ... در انتظار ...
در زیر خروارها زمان ...
و من با کندن ریشه های هرز برای حراست احساس خویشتن ...
ترا باز یافتم...
خدای م
ديوارهای خالی اتاقم را
از تصويرهای خيالی او پر مي كنم
خدای من زيباست...
خدای من رنگين كمان خوشبختی ست
كه پشت
هر گريه
انعكاسش را
روی سقف اتاق می بينم
من هيچ
با زبان كهنه صدايش نكرده ام
و نه
لاي بقچه پيچ سجاده
رهايش...
او در نهايت اشتياق به من عاشق شد و
من در نهايت حيرت
حالا...
گاه گاهی كه به هم خيره می شويم
تشخيص خدا و بنده
چه سخت است!!!

