گاهی مجبور می شی بری جلوی آینه و به جای مامانت با خودت حرف بزنی!

گاهی یه چیزی گلوت رو فشار می ده که نمی دونی چیه و حرف حسابش چیه!

گاهی اونقدر همه چیز و همه کس رو دوست داری که دلت می خواد زمان رو متوقف کنی و همیشه پیششون در همون حالت باشی!

گاهی دوست داری یه قلم مو برداری و بزنی تو رنگ و تو فضا یه کره دور خودت بکشی و روش تابلو "ورود ممنوع" بزنی!

گاهی دلت می خواد بشینی پیش گلدونت و بلند بلند باهاش حرف بزنی!

گاهی شاید بخوای به یاد یه لطیفه یا خاطره یا حتی صرفا وجود یک نفر بلند بخندی!

گاهی شاید با یه آهنگ گریه کنی! شایدم بلند شی و باهاش پرواز کنی!

گاهی دوست داری تا ده سال آینده زندگیت رو تصور کنی و واسش برنامه بریزی!

گاهی حتی نمی تونی واسه یه ساعت بعدت تصمیم بگیری!

گاهی به همه چیز شک می کنی، حتی به خودت!

گاهی مثل داستان های بچگی هامون همه چیز خیلییی قشنگه!

گاهی به خودت می آی و می بینی بزرگ شدی و هیچ کدوم از رویاهای بچگیت به حقیقت بدل نشده و هنوز داری فکر می کنی که وقتی بزرگ شدم ...

گاهی یه جمله زندگیت رو دگرگون می کنه!

گاهی یه کلمه اونقدر بهت انرژی می ده که می تونی تا آخر دنیا بدویی!

گاهی به خاطر نوشتن "پروپوزال" دل و دماغ نوشتن نداری!

گاهی ...