برسنگ قبر من بنويسید شيشه بود تـنهاازاين نظركه سـراپاشـكســته بود بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود
برسنگ قبر من بنويسـد
خسته بوداهــل زمين نبودنـمازش شــكســته بود ![]()
![]()
برسنگ قبرمن بنويســـــــيد
پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود![]()
![]()
بر سنگ قبر من بنويســــــيد
كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

روزانه های دوم
خوشبختی وسعادت ![]()
بسیار کوچکند
آنقدر کوچکند ![]()
که آنها را
در جیب می توان جا داد ![]()
مانند سکه های طلای بهار آزادی
شعری از:سهراب![]()
![]()
![]()

روزانه های تاریک
روزانه اول....!!!
از شنبه
تا به جمعه ام این است:
ـقربان!
بله!
به چشم!
حتمآ....
دستورهای حضرتعالی
نوعی فریضه است
لازم الاجرا است!
هر روز
در تحرک دائم
در پیشگاه ریاستها.

نزدیک و دور
نزدیک و دورـروشن و مبهم
گاهی گرفته ـگاهی دلباز
گاهی صریح مث جوانی
یا مث عشق.
پرده ای از راز.

از خلاف آمد عادت
هر چند
مثل همیشه ـ خسته ام اما.
امشب
نخهای پاره پارهُ باران را
تا صبح دانه دانه
گره خواهم زد
با صبر سبز وحوصله آبی.
می خواهم
در چشمهای پنجره ات ـ امشب ـ
تصویری از بهار بکارم.
تصویری از ترانهُ تندر
تصویری از عبور شتابان آذرخش.
از لابلای فاصله ای آبی.

شعر ناگفته!!!
نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز وهیچ کس را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من وتو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هرکسی را
که دوستر بداری
حتی اگه یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد
از تو دریغ می کنند....
پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر
کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم...
تا روزگار بو بنرد....
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!
مرحوم:قیصر

سفر در آیینه این منم در آیینه،یا تویی برابرم؟ ای ضمیر مشترک ای خود فراترم! در من این غریبه کیست؟باورم نمیشود خوب میشناسمت،در خودم که بنگرم این تویی ،خود تویی،در پس نقاب من ای مسیح مهربان،زیر نام قیصرم! ای فزون تر از زمان،دور پادشاهی ام! ای فراتر از زمین ،مرزهای کشورم! نقطه نقطه ،خط به خط، صفحه صفحه ،برگ برگ خط رد پای توست ،سطر سطر دفترم قوم و خویش من همه از قبیله غمند عشق خواهر من است،درد هم برادرم سالها دویده ام از پی خودم ، ولی تا به خود رسیده ام ،دیده ام که دیگرم در به در به هر طرف ، بی نشان و بی هدف گم شدم چو کودکی در هوای مادرم از هزار آیینه تو به تو گذشته ام میروم که خویش را با خودم بیاورم با خودم چه کرده ام ؟من چگونه گم شدم؟ باز می رسم به خود ،از خودم که بگذرم؟ دیگران اگر که خوب ، یاخدا نکرده بد خوب،من چه کرده ام ؟شاعرم که شاعرم راستی چه کرده ام ؟ شاعری که کار نیست کار چیز دیگری است،من به فکر دیگرم قیصر امین پور
![]()
![]()
![]()

با کوله بار خستگی!
از آسمون تقدیر می بارید
و از زمین زنجیر می رویید
دستی میان آسمانی هیچ وخاکی پوچ
بی آنکه خود ـچیزی بخواهم ـ
گرده ام را در هوا پاشید...
تقدیر من:آتش!
زنجیر من:دوزخ!
تقدیر یا زنجیر را
آیا چه کس روزی برای من تدارک دید؟
اینک
درظهر بی پایان
با کوله بار خستگی هایم
در سایه سار دستهای تو می آسایم.
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

فوت وفن عشق پیش بیا ! پیش بیا ! پیشتر! تا که بگویم غم دل بیشتر دوست ترت دارم از هر چه دوست ای تو به من از خود من خویشتر دوست تر از آنکه بگویم چقدر بیشتر از بیشتر از بیشتر از داغ تو را از همه داراترم درد تو را از همه درویشتر هیچ نریزد بجز از نام تو بر رگ من گر بزنی نیشتر فوت وفن عشق به شعرم ببخش تا نشود قافیه اندیشتر... ![]()
![]()
![]()
![]()

