زندگی دو نمیه است.نیمه ی اول در انتظار نیمه ی دوم

و

نیمه ی دوم در حسرت نیمه ی اول

ای کاش می شد عشق را با چشمان عاشق بنگرم

ای کاش میشد دریایی از اشک عاشقان سازیم

ای کاش میشدجویبارهای اشک را به هم پیوند داد

و سیلابی از اشک بلورین ساخت

ای کاش می شد قطرات اشک را به هم ترکیب کرد

و ترکیبی از

محبت

غم

و احساس

به وجود آورد

ای کاش میشد نامه هایت را در کنار هم قرار دهم

و جویباری تا ساحل عشق بکشم

و سپس از این جویبار کاغذی سر شار از عشق

با هم عبور میکردیم

و انگاه که به ساحل عشق رسیدیم

کلبه ای با دیوار های محبت

و حصاری از شادی

و سقفی از عشق

و فرشی از صدات

وپنجره ای از آوای خوش عشق می ساختیم

انگاه از عشق بارانی می بارید

و ما در کلبه می نشستیم

و باران اشک را می نگریستیم

ای کاش در کنار کلبه باغچه ای از گلهای

نیلوفر

و شقایق

ومینا

می کاشتیم و آن را با جویباری از اشک آبیاری می نمودیم

و گلهای سرخ عاشق را به نشانه ی محبت و دوستی تقدیم به هم می نمودیم

و در کنار هم می نشستیم و به آوای خوش پرندگان گوش

می سپردیم

وبه لحنی شیرین به هم میگفتیم

...تا شقایق هست زندگی باید کرد...


سیامک *******************************************************  سمیه


عشق موازی..

.

دو خط موازي زاييده شدند
پسركي در كلاس درس، آنها را روي كاغذ كشيد
دو خط موازي چشمشان به هم افتاد
.
و در همان يك نگاه قلبشان تپيد
.
و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند
.
خط اولي گفت
:
ما ميتونيم زندگي خوبي داشته باشيم
.
و خط دومي از هيجان لرزيد
.
خط اولي گفت ميتونيم خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ
.
من روزها كار ميكنم ، ميرم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ، يا خط كنار يك نردبام
.
خط دومي گفت
:
من هم ميتونم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ بشم ، يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت
.
خط اولي گفت
:
چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت
!!!
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند
.
و بچه ها تكرار كردند
:
دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند
دو خط موازي لرزيدند
.
به هم ديگر نگاه كردند
.
و خط دومي زد زير گريه
خط اولي گفت نه اين امكان ندارد حتما يك راهي پيدا ميشه
.
خط دومي گفت شنيدي كه چي گفتند !!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هيچ راهي وجود ندارد، ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه
خط اولي گفت : نبايد نااميد شد
.
ما از صفحه خارج ميشيم و دنيا را زير پا ميذاريم . بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند
.
خط دومي آروم گرفت و آن دو اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيدند از زير كلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد
.
آنها از دشتها گذشتند
...
از صحراهاي سوزان
...
از كوهاي بلند
...
از دره هاي عميق
...
از درياها
...
از شهرهاي شلوغ
...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند
.
رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميكنيد
.
فيزيكدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان كنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيك وجود نداشت
.
پزشك گفت : از من كاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است
.
شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد . اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد
.
ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا كن فيكون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند كرات با هم تصادم مي كنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد
.
فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است
.
و بالاخره به كودكي رسيدند كودك فقط سه جمله گفت
:
شما به هم مي رسيد
نه در دنياي واقعيات
!!!
آن را در دنياي ديگري جستجو كنيد
!
دو خط موازي او را هم ترك كردند و باز هم به سفرشان ادامه دادند
اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل مي گرفت
.
« آنها كم كم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند
»
خط اولي گفت : اين بي معنيست
.
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
خط اولي گفت : اين كه به هم برسيم
.
خط دومي گفت : من هم همينطور فكر ميكنم و آنها به راهشان ادامه دادند
.
يك روز به يك دشت رسيدند . يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميكرد
.
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا كنيم
.
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم
خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت
.
و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش
.
نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد
!
و آنها دو ريل قطاري شدند كه از دشتي مي گذشت و آنجا كه، خورشيد سرخ آرام آرام، پايين مي رفت، سر دو خط موازي،
عاشقانه

به هم مي رسيد!


 

سیامک *******************************************************  سمیه


چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغچه ی دیگه ای ببینی هر بار تو خودت بشکنی وآهسته زیر لب بگی

 گل من باغچه ی نو مبارک


سیامک *******************************************************  سمیه


چرا دلم مثه مرغ پرکنده شده ؟

چرا دلم مثه مرغ پرکنده شده ؟

  چرا اینهمه آشوب از دلم

                      رخت بر نمی بنده ؟

باز انگار کسی دلمو تو یه تشت از زهر

                     می چلونه . . .

باز انگار نفسم سنگینی می کنه . . .

پیش چشمم انگار همه چیز

                         سیاه می شه . . .

دستام چرا اینقد ناتوونند؟

چرا در زنجیر زمان

             این زمان  غرق کابوسای جدایی از . . .

می دونم وقتی نمونده . . .

                           می دونم . . . .

 


سیامک *******************************************************  سمیه


حتمابخون جالبه...

 

 

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کو بیده شده است دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود! چه اتفاقی افتاده؟ مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده ! در یک قسمت تاریک بدون حرکت چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد تو این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد مرد شدیدا منقلب شد ده سال مراقبت چه عشقی ! چه عشق قشنگی! اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم


سیامک *******************************************************  سمیه

 


افسوس

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد

به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم

بهم گفت: "متشکرم " میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد

گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود

آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم .

 

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.

میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد

، و من اینو میدونستم

 

 

 

قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و با گریه و آروم گفت: تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ،اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد.اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود

تمام توجهم به اون بود.

آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.

من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه...