نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از اندام بدنم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
سوتک به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یک ریزو پی در پی دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان را آشفته تر سازد
بدینسان بشکند در من سکوت مرگبارم را
دکتر علی شریعتی
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
حرص می زنند تا به قدرت و پول و مقام دستیابند
حرص می زنند و دیگران را پس می زنند
می دانند حرص زدن گناه است
در نگاه های پلیدشان کینه و نفرت را می بینم می خواهند بنده آنها با شی و تا وقتی که روی پای خودت به جلو می روی
تا وقتی که با زحمت خودت ، با تلاش خودت ، با عرق جبین خودت کار می کنی
تو را دوست ندارند و مانند آپارتاید با تو برخورد می کنند .
تا وقتی که مضحکه انها هستی یعنی تهدیدی برای آنها نیستس با تو دوست هستند و دست بر سر تو می کشند و تو را به جمع خود می خوانند .
ولی زمانی که دیدند اندک مایه ای از معرفت در وجود توست تو را پس می زنند .
می خواهند تو همیشه زیر دست باشی .
می خواهند نفهمی
می خواهند ندانی
می خواهند اگر هم می دانی خودت را به نفهمی بزنی
و من این گونه نیستم
من حرفهایم را می زنم
من با اعمالم به آنها ثابت می کنم که کسانی از قشر فرودست که هیچکس را جز خدا ندارند
می توانند مانند کاوه آهنگر بر آنها بشورند
می دانی چرا یا علی می گویم و می ایستم زیرا علی نیز از جنس ما دردمندان بود و در این راه نیز شهید شد
می خواهم آنها که حاکمان زر و زور هستند بدانند که پدر من که بود .
پدر من یک کارگر آهنگر ساده ای بود که یا علی گفتن را به من آموخت
به من آموخت که هیچ گاه دست نیاز جلوی هیچ کسی دراز نکنم
به من آموخت که با معرفت باشم
به من آموخت ایستاده بمیرم
آنچنان که خود نیز در گرمای تابستان
روی کف خیابان در حالی که کار می کرد و عنبر جوشکاری در دستانش بود
جان به جان آفرین تسلیم کرد
آخرین کلامش جمله لااله الا الله بود
یعنی من تسلیم غیر خدا نمی شوم
روحش شاد
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند
معنی کور شدن را گره ها میفهمند
سخت بالا بروی ، ساده بیایی پائین
قصه تلخ مرا ، سرسره ها میفهمند . . .
هر چند که دور از عشق بازی هستیم / اما به رضای عشق راضی هستیم
بر فرض که این مساله هم حل بشود / ثابت شده ما دو خط موازی هستیم . . .
آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را بر قلبم می نوشتی
سواد نداشتم اما به دستان تو اعتماد داشتم
حالا سواد دارم اما دیگر به چشمانم هم اعتماد ندارم
دلیل تنهایی مان اینست ای دوست :
دلمان پیش کسی است که حواسش پیش ما نیست
و حواسمان پیش کسی است که دلش پیش ما نیست
اگر به دنیا آمدم برای توست اگر هستم برای توست
اگر میگریم برای توست اگر می خندم برای توست
اگر شادم اگر غمگین برای توست ، و اگر روزی بمیرم برای توست
عبداللّه بن فضل هاشمى گويد: شنيدم امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: «صاحب اين امر را غيبتى هست كه بناچار صورت پذيرد و باطل گرايان همگى در آن شك كنند». پرسيدم: فدايت شوم! چرا؟
فرمود: «بخاطر چيزى كه بيان آن را به ما اجازه نداده اند.»
قلت: فَماوَجْه الحكمة فى غيبته؟ قال: «وجه الحكمة فى غيبته، وجه الحكمة فى غيبات مَن تقدّمه مِن حجج اللّه تعالى ذكره».
محمد بن مسلم گويد: بر امام باقر(عليه السلام) وارد شدم در حالى كه قصد داشتم درباره قائم آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) سؤال كنم.
امام(عليه السلام) بدون اينكه چيزى بگويم فرمود: «اى محمد بن مسلم! در قائم آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) شباهتى به پنج نفر از پيامبران وجود دارد: يونس بن متى، و يوسف بن يعقوب، موسى، عيسى و محمد (صلى اللّه عليهم).
امّا شباهت او به يونس(عليه السلام) ; به خاطر آنست كه از غيبت باز مى گردد و پس از عمرى طولانى، جوان به نظر مى رسد.
امّا شباهت او به يوسف(عليه السلام) ; غيبت او از خاص و عام است و پنهان بودن او از برادرانش و مشكل شدن امر او بر پدرش يعقوب(عليه السلام) ، با اينكه مسافت بين او و پدرش و اهلبيت و شيعيانش نزديك بود.
امّا شباهت او به موسى(عليه السلام) ; استمرار خوف و طولانى شدن غيبت و مخفى بودن ولادت اوست و اينكه پيروان او بعد از غيبت او با ديدن سختى ها و خوارى هاى فراوان خسته شدند، تا آن زمان كه خداوند عزّوجلّ اجازه ظهور به او داده و ياريش نموده و بر دشمنانش پيروز گرداند.
امّا شباهت او به عيسى(عليه السلام) ; اختلاف كسانى است كه در باره او به مخالفت يكديگر پرداختند، برخى گفتند به دنيا نيامده، گروهى گفتند مُرده است، گروهى ديگر گفتند، كشته شده و به دار آويخته شده است.
و امّا شباهت او به جدّش حضرت محمّد مصطفى(صلى الله عليه وآله وسلم) ; قيام به شمشير و كشتن دشمنان خدا و پيامبر، و ستمگران و مستكبران است و اينكه او به وسيله سلاح و القاء وحشت بر دشمن غلبه مى يابد و هيچ پرچمى از پرچمهاى او بدون پيروزى بر نمى گردد.]
شيخ صدوق (رحمه اللّه) در مقدمه كتاب شريف «كمال الدين» آورده است: سبب تأليف اين كتاب چنان شد كه در يكى از سالها، زمانى كه از زيارت على بن موسى الرضا(عليه السلام) بر مى گشتم، در نيشابور اقامت گزيدم. و آنجا اكثر كسانى كه بر من وارد مى شدند، شيعيانى بودند كه امر غيبت حضرت مهدى(عليه السلام) آنان را به حيرت و شبهات دچار ساخته بود.
در بين آنان، يكى از مشايخ اهل فضل كه مدّتها در آرزوى ديدارش به سر مى بردم و به خاطر ديندارى و استقامت عقيده اش مشتاق زيارتش بودم، به نام «نجم الدين ابو سعيد محمد بن الحسن بن الصلت قمى» به ديدارم آمد و روزى سخن از فلاسفه و اهل منطق در بخارا به ميان آورد، كه با شبهات خويش حيرت و شك او را، در امر غيبت طولانى حضرت قائم(عليه السلام)، برانگيخته بودند.
زمانى كه جوابش را دادم و دلش آرام يافت، پيشنهاد كرد كه كتابى در اين باب بنويسم و من هم قول مساعد دادم.
پس از اين قضيه، شبى در خواب ديدم كه در مكّه هستم و به طواف «بيت اللّه» مشغولم و در هفتمين شوط، كنار حجرالاسود آمده، آن را استلام كردم و مى بوسيدم و مى گفتم: «امانتى ادّيتها و ميثاقى تعاهدته لتشهدلى بالموافاة».
«امانت خويش را ادا كردم و پيمانم را به عهده گرفتم، تا تو روز قيامت به وفاى آن برايم شهادت دهى».
در همين هنگام مولاى مان صاحب الزمان (صلوات اللّه عليه) را ديدم كه كنار درب خانه كعبه ايستاده است، نزديكش رفتم و او با نگاه به چهره من، با فراست هر چه را كه از دل مشغولى و انديشه هاى متفرقه داشتم دريافت. سلام كردم، جواب فرمود، سپس پرسيد: چرا كتابى درباره غيبت نمى نويسى تا هُمومِ تو را كفايت كند؟ گفتم: اى فرزند رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، درباره غيبت تصنيفات و تأليفاتى دارم.
فرمود: نه به آن ترتيب; بلكه از تو مى خواهم كه اينك كتابى درباره غيبت بنويسى و غيبت هاى پيامبران را در آن ذكر نمايى.
او با گفتن اين سخن، به راه افتاد و رفت و من دهشتزده از خواب بيدار شدم. آن شب را تا صبح به دعا و گريه وزارى و شكوه از فراقش گذراندم و صبحگاهان به عنوان امتثال فرمانش، تأليف اين كتاب را آغاز كردم.
آنچه در سفارش و فرمان ولى عصر (سلام اللّه عليه) نسبت به ذكر غيبت هاى پيامبران در كتاب شيخ صدوق قابل دقّت و بررسى است، به يقين اهميّت شناخت اين غيبت ها، در راستاى آشنايى با حكمت هاى مستور در اين سنّت دير پاى الهى است كه در احاديث معصومين(عليهم السلام)هم - چنانكه ذكر شد ـ مورد تأكيد مكرّر قرار گرفته است.
شيخ صدوق اوّلين باب هاى كتاب گرانقدر خود «كمال الدين و تمام النعمة» را، به بررسى نهانزيستىِ پيامبران (صلوات اللّه عليهم) مى پردازد:
* اولين باب، درباره غيبت حضرت ادريس (سلام اللّه عليه) است، كه در ضمن حديثى طولانى آمده است:
«ادريس در غارى از كوهى بلند، دور از چشم مردم پناه گرفت و به روزه دارى و عبادت پرداخت. مردم پس از خروج و اختفاى او، مدّت بيست سال به قحطسالى و بيچارگى مبتلا بودند، تا اينكه طى ماجرايى، حضرت ادريس در طلب آب و غذا از نهانگاه خويش بيرون مى آيد و مردم او را مى شناسند و طاغوت زمانش به خوارى كشيده مى شود و او به ميان مردم باز مى گردد.»
* دوّمين باب، با ذكر چهار حديث، درباره حضرت نوح(عليه السلام) است، كه در سوّمين حديث آمده است:
امام صادق(عليه السلام) فرمود: «زمانى كه مرگ نوح (عليه السلام) نزديك شد، پيروان خويش را فرا خواند و به آنان گفت: بدانيد كه پس از من، غيبتى خواهد بود كه در طى آن طاغوتها به قدرت خواهند رسيد، و همانا خداى تعالى به قيام كننده اى از فرزندان من كه نامش «هود» است، درامر شما گشايشى پديد خواهد آورد.
* سوّمين باب، درباره غيبت حضرت صالح(عليه السلام) است كه در آن تنها يك حديث از امام صادق(عليه السلام) نقل شده است كه طى آن فرمود:
«همانا صالح(عليه السلام)مدتى از ميان قوم خويش غائب بود، آن روز كه تازه غيبت كرده بود عاقل مردى ميانسان، تنومند و زيبا اندام و با محاسنى فراوان و گونه هايى مناسب وقامتى متناسب بود. امّا وقتى بسوى قومش بازگشت ـ در اثر كثرت ضعف و تغيير صورت ـ او را نشناختند و مردم درباره او سه دسته شدند.
همانا مثل قائم اهلبيت(عليهم السلام) همانند صالح(عليه السلام) است.»
* چهارمين باب، درباره غيبت حضرت ابراهيم(عليه السلام) است و در ابتداى آن آمده است:
«امّا غيبت حضرت ابراهيم خليل الرحمن(عليه السلام) شباهت به غيبت قائم ما (صلوات اللّه عليه) دارد، بلكه عجيب تر از آن است زيرا خداوند عزوجلّ حتى در شكم مادر، اثر ابراهيم(عليه السلام) را مخفى گرداند و ولادتش را نيز پنهان داشت، تا زمان تقدير شده ظهور آن، فرا رسد.»
در اين باب طى دو حديث نسبتاً طولانى از دو نوع غيبت حضرت ابراهيم(عليه السلام) كه طى سه مرحله انجام يافت سخن به ميان آمده است: يكى در هنگام ولادت و قبل از آن، ديگرى در زمانى كه طاغوت مصر او را تبعيد كرد، و سوّمين مرحله آن زمانى كه براى عبرت گرفتن به تنهايى روانه سرزمينهاى دور و نزديك شد.»
* پنجمين باب، درباره غيبت حضرت يوسف(عليه السلام) است كه با نقل سه حديث، كيفيت غيبت حضرت يوسف(عليه السلام) و جنبه امتحان داشتن اين غيبت، براى حضرت يعقوب(عليه السلام) مطرح شده و نتيجه گرفته شده كه حال شيعيان آگاه در زمان ما نسبت به امام غائب خويش (سلام اللّه عليه)، همانند حال حضرت يعقوب(عليه السلام) است كه مى گفت: «اى فرزندان من! برويد يوسف و برادرش را جستجو كنيد».
و حال ناآگاهان و معاندين در امر غيبت او همچون حال برادران يوسف است كه مى گفتند: «بخدا سوگند! تو در همان گمراهى سابق خود هستى».
* ششمين باب، درباره غيبت حضرت موسى(عليه السلام) است، در اولين حديث از قول پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) آمده است كه فرمود:
«پس از حضرت يوسف(عليه السلام) شدّت و غيبتى براى بنى اسرائيل واقع شد كه چهار صد سال طول كشيد، در حالى كه آنان همگى منتظر قيام قائم يعنى حضرت موسى(عليه السلام) بودند.
در اين باب پنج حديث ذكر شده كه طى آنها غيبت حضرت مهدى(عليه السلام) به غيبت حضرت موسى(عليه السلام) تشبيه شده است.
* هفتمين باب، درباره غيبت اوصياى حضرت موسى(عليه السلام) تا روزگار حضرت مسيح(عليه السلام) است.
و در بابهاى بعدى نيز به اخبارى در زمينه نهانى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) و اولياء پرداخته شده است.





















