در این شباهنگام آذرماه

 به انتظار نشسته ام آمدنت را
و می ترسم از آن شبی که خرد شوم
زیر پاهای گذر زمان
و از یادت بروم ...

که از یادت می روم 

...

 به انتظارت هستم
و شمارشگرتیک تیک و تیک تاک لحظه های بیهوده ای که
جاری می شوند  بدون نشانی کوچک از تو

...
لحظه ای را بیا ندیش
همه ی بودنم را که سرد است و سیاه

و شتابم را در گذران افق تردید
و روزهایم را چون آینه ای زنگار گرفته
لحظه ای را بیاندیش و احساسش کن
تمام دلدادگی ام را ...

...

  نسیم  ازم دست آخر پرسی

 چه غم دارد رضا؟!

که با تبسمی گویا جوابت گویم.