در این شباهنگام آذرماه
به انتظار نشسته ام آمدنت را
و می ترسم از آن شبی که خرد شوم
زیر پاهای گذر زمان
و از یادت بروم ...
که از یادت می روم
...
به انتظارت هستم
و شمارشگرتیک تیک و تیک تاک لحظه های بیهوده ای که
جاری می شوند بدون نشانی کوچک از تو
...
لحظه ای را بیا ندیش
همه ی بودنم را که سرد است و سیاه
و شتابم را در گذران افق تردید
و روزهایم را چون آینه ای زنگار گرفته
لحظه ای را بیاندیش و احساسش کن
تمام دلدادگی ام را ...
...
نسیم ازم دست آخر پرسی
چه غم دارد رضا؟!
که با تبسمی گویا جوابت گویم.
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن ۱۳۸۶ ساعت 18:5 توسط سیامک و الهام جون
|