باران همه حرفهای نگفته من به توست.
حرفهایی عاشقانه سرشار از محبت و پیوند!و من تو را دوست میدارم بیش از همه حرفهای نگفته ام............آنکه ویران شده از دوست مرا میفهمدآنکه تنها شده بسیار مرا میفهمدآنچنان از تو فروریخته امکه فقط ریزش آوار مرا میفهمد قطره ی عشق در زیــــر بــــــاران نشستـــــــه بـــــــــودم چشمـــــم را بـه آسمــــــــان دوختـــــــــه بــــــــودم چشمـــــم را بـه ابـــــرهـای سـرگــــــردان دوختـــــــه بــــــــودم انتظــــــار مـی کشیــــــــدم انتظـــــار قطــــره ای عــــــاشق از بـــــــاران کـه از آسمـــــان بیــــایــــد و بــر چشمـــــانـــم بنشینـــــــــد تــا شــــایــد چشمــــــانــم عــــــــــــــــــاشق آن قطـــــره شــــــــود بـــــاران مـی بـــاریــد آسمــــان مـی نـــالیــــد ابــــــرهـا بـی قــــــرار بـودنــــد صــــدای رعـــد ابــــرهـا سکــــــوت آسمـــــان را در هـــم شکستـــــــــه بــــــــــــود خیــــس خیــــس شــــده بــــــــــودم مثــل پـــــرنـــده ای در زیــــــر بـــــــاران دوســـــت داشتـــــم پــــــــــرواز کنــم در اوج آسمـــان هـــــا تـا شـــایـد قطــــره عــــاشق را از میــــان ایـــن همــــــه قطـــره پیــــدا کــــنم مـی دانستـــم قطــــره هـایـی کـه از آسمــان مـی ریـــزد اشــــک هــای آسمـــان ست اشـــک هــایــی کـه هـــر قطــــره از آن خــاطــــره ای بیــــش نبــــود در رویــــاهـــایــم پـــــــــروازکـــــردم در اوج آسمــــان هــا، در میـــان ابــــرهــا، در میـــان قطـــــره هــا چطــــور مـی شـــــود از میـــان ایـــن همــــــه قطـــــره بـــــاران قطــــره عـــــــــاشق را پیـــــدا کــــرد؟! قطـــــره هــایــی کـه هـــر وقـــت بـه زمیــــن مـی ریخـــــت یــا بـه دریــــا مــی رفــــــت یــا بـه رودخــــانــه یــا بـه صحـــرا مـی رفــــــت و بـه زمیــــن فــــرو مــی رفـــــــت و یــا بــــر روی گـــل مـی نشســـــت مــــــن بـه دنبـــال قطــــــره ای بــــودم کـه بـــر روی چشمــــانـم بنشینــــد نـه قطـــــره ای کــه عــــاشق دریــــا یــا گــــل شـــــود و یــا اینکـــــه نـــاپدیــــد شـــــــود مــــن قطـــــره عـــــاشق را مـی خــواستـــــم کـه یـــک رنــــگ بــاشــــد همـــان رنـــگ بـــــاران عشــــــــــــق مـــن نگـــــاهـم بـه بـــــــــاران بــــود در دلـــــم چـه غــوغــــــایـی بــــــــود انتظــــــار بـه ســــر رسیـــــــد قطـــــره عـــــــاشق بـه چشمـــــانـم نـــرسیــــــد بـــــــاران کـم کـم داشـــت رد خـــود را گــــم مــی کــــــرد و آسمــــــان داشــــت آرام مـی گـــــرفت دلــــم نمـی خـــــــواسـت آسمـــــــــان آرام بگیــــــرد امـــا مـــــن نـا امیـــــد نشـــــدم و بــــاز هــــم منتظـــــر مــــانــــدم آن قـــــــــــدر انتظــــار کشیــــــدم تــــا… قطــــــره آخــــر بــــــاران را از آن بالاهـــــا مـی دیــــــدم قطـــــره ای کـه آرزو داشتـــــــم بـه چشمـــــانــــم بنشینـــــــــــد آرزو داشتــــــم بیـــایــــد و بـا چشمــــــانم دوســـــت شـــــــــــــــــــــــــود قطــــره بـــــاران داشــــت بـه ســـــوی چشمـــــانـم مـی آمــــد نگــــــاهــم همچنـــــــــان بـه آن قطـــــــره بـــــود طــــــوفـان سعــی داشــــت قطـــــره را از چشمــــانــم جـــدا کنــــــد و نگـــذارد بـه چشمـــــانــم بنشینـــــد امــــــا آن قطـــــره عشـــــــــــــق بــا طـــــوفــان جنگیــــــــد از طـــــــوفــان گذشــــــت و بـه چشمـــانـم نشســــــت چـــه لحظـــــه قشنگــــــــی در همـــان لحظـــه کـه قطـــره بـــــاران عشقــــــم داشــت بـه زمیـــن مـی ریخــــت چشمـــــان مــــن هــم شــــــروع بـه اشـــک ریختــــن کـــــرد اشــــک هـــایـم بـا آن قطــــــره یکــــی شـــــده بــــود احســـــــاس کـــــردم قطــــــره عـــــــــاشق در قلبــــــم نشستـــــــــه بـه قطــــــره وابستــــــه شــــــــــدم آن قطــــــره پــاک پــاک بــــــود چــــون از آسمـــــان آمــــده بـــــود همـــان قطــــــره ای کـه بــــــاران عشقــــــم بـه مـــن هــدیــــــه داد آری عشـــــــــــــــق مـــن آن قطــــــره ی زیبــــا تــــــــــــــــو بــــــودی قطـــــــره ای کـه تـا ابــــــــــــــــد در قلبـــــم خـــــواهــد مــــــــانــد کاش می شد کاش می شد سرزمین عشق را در میان گامها تقسیم کرد کاش می شد با نگاه شاپرکعشق را بر آسمان تفهیم کردکاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد کاش میشد با نسیمشامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد کاش می شد با خزان قلبها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد کاش میشد در سکوت دشت شب ناله غمگین باران را شنید بعد دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزو ها پر کشید کاش می شد مثل یک حس لطیف لا به لای آسمان پر نور شد کاش میشد چادر شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد کاش می شد از میان ژاله ها جرعه ای از مهربانی را چشید در جواب خوبها جان هدیه داد سختی و نامهربانی را ندید کاش میشد با محبت خانه ساخت یک اطاقش را به مروارید داد کاش می شد آسمان مهر را خانه کرد و به گل خورشید داد کاش میشد بر تمام مردمان پیشوند نام انسان را گذاشت کاش می شد که دلی را شاد کرد بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت کاش میشد در ستاره غرق شد در نگاهش عاشقانه تاب خورد کاش می شد مثل قوهای سپید از لب دریای مهرش آب خورد کاش میشد جای اشعار بلند بیت ها را ساده و زیبا کنمکاش می شد برگ برگ بیت را سرخ تر از واژه رویا کنمکاش میشد با کلامی سرخ و سبز یک دل غمدیده را تسکین دهم کاش میشد در طلوع باس ها به صنوبر یک سبد نسرین دهمکاش میشد با تمام حرف ها یک دریچه به صفا را وا کنمکاش میشد در نهایت راه عشق آن گل گم گشته را پیدا کنم انتظار و اشک این روز ها و شبها.................. چشم های من خسته است گاهي اشك گاهي انتظار.............. اين سهم چشمان من است. ببار باران.......که تنهایم ببار باران که دلتنگم....مثال مرده بی رنگمببار باران کمی آرام....که پاییز هم صدایم شد که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شدببار باران بزن بر شیشه قلبم....بکوب این شیشه را بشکن که درد کمتری دارد اگر با دست تو باشدببار باران که تا اوج نخفتن ها مدام باریدم از یادشببار باران درخت و برگ خوابیدن اقاقی....یاس وحشی.... کوچه ها روزهاست خشکیدنببار باران جماعت عشق را کشتن کلاغا بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن ولی باران ، تو با من بی وفایی توهم تا خانه ی همسایه می باری و تا من میشوی یک ابر تو خالیببار باران ببار باران.......که تنهایم زانو نزن از خستگی اگر گریستی هرگز زانو نزن زیرا قانون طبیعت اجبار به برخاستن دوباره است پس چون درختان باش که ایستاده میمیرند باران اشک آسمان باور دارم باران اشک آسمان است آسمان تحمل بغض را ندارد برای سبک شدن می بارد برای همین باران را دوست دارم من هم می بارم تا شوری اشکهایم در شیرینی باران گم شود و چه زیباست سبک شدن فراموشی حکم فراموشیت را اوردند ولی به یاد مهربانیت امضا نکردم یار مرا... من از همه دوستای گلم معذرت میخوام... مینا...نوید...سودابه...رستا....ببخشین منو خب؟ نظرای خصوصیتونو خوندم... میام...بخدا میام... من بی خود و تو بی خود...ما را که برد خانه... من چند تو را گفتم...کم خور به سه پیمانه... در شهر یکی کس را هوشیار نمی بینم... هر یک بدتر از دیگر شوریده و دیوانه... اندک اندک جمع مستان میرسد... اندک اندک می پرستان میرسد... اندک اندک زین جهان هست و نیست... نیستان رفتند و مستان میرسند... اندک اندک... یار مرا غار مرا...عشق جگر خوار مرا.. یار تویی غار تویی خواجه نگه دار مرا... قطره تویی...بحر تویی...لطف تویی...قهر تویی... قند تویی...زهر تویی...بیش میازار مرا... یار منم غار منم...دلبر و دلدار منم... غنچه منم...خار منم...دور مشو... این همه مغرور مشو... خانه خراب میکنی...خانه برآب میکنی... خانه سراب میکنی... ناز نکن...ناز بیا...خانه برانداز بیا... باز مرو...باز بیا.... دور مشو...دور مشو... تو را گم کـــ ـــــرده ام تو را گم کـــ ـــــرده ام امـــ ــــروز و حالا لـــ ـــحظه های من گرفـــ ـــتار سکوتـــ ــــی سـرد و سنگیـــ ــــن اند. و چشمانــ ــم که تا دیروز به عشــــ ــــقت می درخشیدند نمی دانـــ ـــی چه غمگیـــ ـــن اند... چراغ روشــــ ــــن شب بـــــــ ــــود برایــــ ــــم چشمهــــ ــــای تو نمی دانــــ ـــــم چه خـــ ــــواهد شد... پر از دلـــ ــــشوره ام بـــــ ــــی تاب و دلگــــ ــــیرم دل من باز گریست دل من باز گریست قلب من باز ترک خورد و شکست باز هنگام سفر بود و من از چشمانت میخواندم که به آسانی از این شهر سفر خواهی کرد و نخواهی فهمید بی تو این باغ پر از پاییز است دلم گریه می کند امشب که زخم های دلم گریه می کند تنها ولی برای دلم گریه می کند هم اشک ها به گریه مجالی نمی دهند هم زخم ها به جای دلم گریه می کند در این سکوت غم زده فریاد بی کسیست پیوسته با صدای دلم گریه می کند دیگر به خاطرات تو دلخوش نمی شوم هر چند که پا به پای دلم گریه می کنند بر من مگیر خورده که دلدادگان شهر هرشب به های های دلم گریه می کنند کار من از طبیب گذشته ست و دشمنان بر درد بی دوای دلم گریه می کنند حالا که عشق بود و نبود مرا گرفت پیر و جوان برای دلم گریه می کنند آب از سرم گذشته واین تکه ابر ها دارند در عزای دلم گریه می کنند فریاد عشق می شوم و شاعران شهر شب ها در انزوای دلم گریه می کنند باران بهانه ای است باران بهانه ای است برای سرگردانی ابرها برای گریستن غریبانه اسمان برای پنهان شدن ماه از نگاه گناه الود زمین برای هماغوشی قله های پرغرور با مه سحرگان برای پریشانی بید مجنون در رقص باد برای گریز نسیم از التهاب خاک و برای من ..... باران بهانه ای است برای غزل های ناسروده ام بغض های فرو خورده ام شبهای پر التهاب نیاسوده ام و ................ لبخند لبخند می زنی لبخند می زنم پشت لبخندم پنهان می شوم تمام درونم نابود می شود و لبخند می زنم می دانم دیگر حرفهایم معجزه نمی کنند با كدام واژه بگویم؟ دلم تنگ می شود دلم می گیرد خسته تر از آنم که تقلا کنم .............. دلت که تنگِ یک نفر باشد خودِ خدا هم بیاید تا خوش بگذرد و لحظه ای فراموش کنی فایده ندارد تو دلت تنگ است ...دلت برای همان یک نفر تنگ است تا نیاید ، تا نباشد هیچ چیز درست نمیشود متــــــــاسفم متــــــــاسفم نه براـے تو که دروغ برایــــت خـــود زندگیست نه براـے خودم که دروغ تنهـــا خط قرمز زندگیـــستــــ بـــرایم متاسفم که چرا مزه ے عشـــــــق را از دستـــــــــ تــــــو چشیــــدم تا همیشه در شکـــــــــــ دروغ بودنش بمـــانم یادته؟؟ یادته یه روز بهم گفتی هر وقت خواستی گریه كنی برو زیر بارون كه نكنه نامردی اشكاتو ببینه و بهت بخنده. گفتم :اگه بارون نباره چی ؟ برگشتی و گفتی : اگه چشمای قشنگ تو بباره آسمون هم گریش میگیره !!! ............. از اون روز خیلی گذشته ... حالا من دارم گریه میكنم آسمون هم نمیباره تو هم اون دور ایستادی و به من میخندی عشقبازی زیر باران!! اولین روز بارانی را به خاطر داری؟ غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم… فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو.. خدایا....... خدایا ؛ کسی را که قسمت کس دیگریست، سر راهمان قرار نده تا شبهای دلتنگیش برای ما باشد و روزهای خوشش برای دیگری .............. تقصیر فاصله نیست. هیچ پروازی مرا به تو نمیرساند وقتی که تو در کار گمکردن خود باشی بنویس و برو... خــودَم قَبـــول دارم کـــهنه شـــده ام آنـــقدر کــهنه کــه می شــوَد رویِ گَردو خـــاک تَنـــَم یــادگــاری نــوشت بنویس و برو مداد سفید مدادرنگی ها مشغول بودن بجزمداد سفید هیچکس به او کاری نمیداد همه به او میگفتن تو به هیچ دردی نمیخوری یک شب که مداد رنگیها توسیاهی شب گم شده بودن مداد سفید تاصبح کارکرد.... ماه کشید مهتاب کشید آنقدرستاره کشیدکه کوچک وکوچکترشد....... صبح توجعبه مدادرنگی جای خالی او باهیچ رنگی پرنشد!!!!!!!!!!!!!!!!! قطره ا ی کو که به دریا ریزم شب سردی است و من افسرده راه دوری است و پایی خسته تیرگی هست و چراغی مرده می کنم تنها از جاده عبور ------------------------------------------------ دور ماندند زمن ادم ها سایه ای از سر دیوار گذشت غمی افزود مرا بر غم ها فکر تاریکی و این ویرانی ------------------------------------------------ بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر سحر نزدیک است ------------------------------------------------ هر دم این بانگ بر ارم از دل وای این شب چقدر تاریک است خنده ای کو که به دل انگیزم قطره ا ی کو که به دریا ریزم صخره ای کو که بدان آویزم ------------------------------------------------ مثل این است که شب غمناک است دیگران را هم غمی هست به دل غم من لیک غمی غمناک است نشانی من من نشانی از تو ندارم، اما نشانی ام را برای تو می نویسم: در عصرهای انتظار، به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن ، کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام! در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا خواهی دید با بغضی کویری که غرق عصاره ی انتظار، پشت دیوار دردهایم نشسته ام ........... دکتر علی شریعتی... دوستت دارم ها را نگه میداری برای روز مبادا... دلم تنگ شده هارا...عاشقتم ها را... این جمله ها را که ارزشمندند...الکی خرج کسی نمیکنی... باید آدمش پیدا شود... باید همان لحظه که از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا از امروز... گفتنش پشیمان نخواهی شد... سنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده...کلی دلم تنگ شده و عاشقتم... مانده که خرج کسی نکرده ای...و روی هم تلنبار شده اند... فرصت نداری صندوقت را خالی کنی...صندوقت سنگین شده نمیتوانی با خودت بکشی اش... شروع میکنی به خرج کردنشان... توی میهمانی اگر نگاهت کرد..اگر نگاهش را دوست داشتی.. توی رقص اگر پا به پایت آمد.. اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند... توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد... در سفر اگر شوخ و شنگ بود...اگر مدام به خنده ات انداخت...و اگر منظره های قشنگ را نشانت داد... برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برای یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک...چقدر زیبایی..یک...با من میمانی؟ بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند..متهمت میکنند به هیزی... به مخ زدن به اعتماد آدمها!!! سو استفاده کردن به پیری و معرکه گیری... اما بگذار به سن تو برسند.. بگذار صندقچه شان لبریز شود!!آن وقت حال امروز تو را میفهمند...بدون اینکه تو... را به یاد بیاورند!!!! دوره ی ارزانی چه کسی می گوید گرانی شده است؟ دوره ی ارزانیست. دل ربودن ارزان دل شکستن ارزان.دوستی ارزان دشمنیها ارزان چه شرافت ارزان. تن عریان ارزان.آبرو قیمت یک تکه نان و دروغ از همه چیز ارزانتر قیمت عشق چه قدر کم شده است!کمتر از آب روان! و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان کاش امشب باران می بارید کاش امشب باران می باریدو تا سحر ، زیر قطره های باریدهزیر آسمان آواز می خواندمکاش باران می باریدو قلبم را می شست ، از ذره ذره غم های خاک گرفتهکاش باران می بارید ، تا با بوی خاک آرام بگیرم دلم می خواست ، امشب باران با من بود تا شادیم را با او قسمت کنم ...امشب اندکی شادم ... دلم.... دلم پرواز می خواهد دلم با تو پریدن در هوای باز می خواهد دلم آواز می خواهد، دلم از تو سرودن با صدای ساز می خواهد دلم بی رنگ و بی روح است دلم نقاشی یک قلب پر احساس می خواهد فاصله بگیر از من از من فاصــــــــــــله بگـــــــــــــیر هر بار که به من نزدیک می شوی باور می کنم هنوز می شود زندگی را دوست داشت از من فــــــــــــاصله بگـــــــــــــیر خسته ام از امــــــــیدهای کــــــوتاه
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۰ ساعت 17:2 توسط سیامک و الهام جون
|