دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی و وقتی که نیست ، توی زندگیت يه چيزي رو کم احساس كني !
دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که میگی و خیالت راحته که ازش هیچ سوء تعبیری نمی شه.
دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار که دلت می گیره ، یه دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه.
دوست یعنی وقت اضافه ... یعنی تو همیشه براش عزیزی حتی توی وقت اضافه.
دوست یعنی تنهایی هامو می سپرم دست تو چون شک ندارم که می فهمیشون ...
دوست یعنی یه راه دو طرفه ٬ یه قدم من ، یه قدم تو ... اما بدون شمارش و حساب و کتاب.
دوست یعنی من از بودنت سربلندم نه سر به زیر و شرمنده
دوست يعني يه چيز گرمي رو تو قلبت احساس مي كني كه هميشه از خاموش شدنش مي ترسي
دوست يعني من ، يعني تو ...
پس مواظب خودت باش كه يه دوست بيشتر ندارم .

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

من و تو
 
نشود فاش کسی انچه میان منو توست
 
تا اشارات نظر نامه رسان منو توست
 
گوش کن با لب خاموش سخن میگویم
 
پاسخم گو به نگاهی که زبان منو توست
 
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
 
حالیا چشم جهانی نگران منو توست
 
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
 
همه جا زمزمه ی عشق نهان منو توست
 
اینهمه قصه ی فردوس و قضای بهشت
 
گفتوگویی و خیالی ز جهان منو توست
 
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
 
هر کجا نامه ی عشق است نشان منو توست
 
سایه از اتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
 
وه از این اتش روشن که به جای منو توست

 

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

مرد را به عقلش نه به ثروتش


زن را به وفايش نه به جمالش


دوست را به محبتش نه به کلامش


عاشق را به صبرش نه به ادعايش


مال را به برکتش نه به مقدارش


خانه را به آرامشش نه به اندازه اش


اتومبيل را به کاراییش نه به مدلش


غذا را به کيفيتش نه به کميتش


درس را به استادش نه به سختیش


دانشمند را به علمش نه به مدرکش


مدير را به عمل کردش نه به جایگاهش


نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش


شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش


دل را به پاکیش نه به صاحبش


جسم را به سلامتش نه به لاغریش


سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

یمه شبِ پریشب گشتم دچار کابوس‏


دیدم به خواب حافظ ، توى صف اتوبوس


گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم
گفتم: کجا روانى ؟ گفتا: خودم ندانم
گفتم: بگیر فالى، گفتا: نمانده حالى
گفتم: چگونه ‏اى؟ گفت: در بند بى‏خیالى

گفتم که: تازه تازه شعر و غزل چه دارى

گفتا که: مى‏سرایم شعر سپید بارى‏

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

یه توپ دارم قلقلیه
سرخ و سفید و آبیه
می‌زنم زمین، هوا می‌ره
نمی‌دونی تا کجا می‌ره
من این توپو نداشتم
مشقامو خوب نوشتم
بابام بهم عیدی داد
یه توپ قلقلی داد


یه توپ دارم قلقلیه :از آنجا که همه‌ی توپها قلقلی هستند؛ این مصرع نشان حماقت شاعر است. یا بیانگر این موضوع است که شاعر توپ‌های مثلثی و مربعی و لوزی هم داشته ولی حالا فقط می‌خواهد در مورد آن توپش که قلقلی است، صحبت کند. در هر صورت می‌توان این فرضیه را هم در نظر گرفت که شاعر می‌خواسته در لفافه و با استفاده از آرایه‌های ادبی نظیر تشبیه و استعاره، به گردی زمین که مرحوم گالیور (!) آن را به اثبات رساند، تاکید کند.


سرخ و سفید و آبیه:
این سه رنگ که نماد پرچم فرانسه است، نشان‌ دهنده‌ی فرانسوی بودن توپ مورد نظر است. حالا چرا فرانسه؟ خدا می‌داند!


می‌زنم زمین هوا می‌ره/ نمی‌دونی تا کجا می‌ره:این مصراع گویای مکان سروده شدن شعر است. جایی بیرون از جو زمین. چون این مصراع بحث جاذبه‌ی زمین را نقض می‌کند و در ادامه به لایتناهی بودن دنیا اشاره دارد که مسلماً به من و شما هیچ ربطی ندارد.


من این توپو نداشتم/ مشقامو خوب نوشتم:فقر! نداشتن توپ و آتاری و پلی استیشن و ... باعث شده که شاعر از درد نداری و بدبختی بنشیند و درس بخواند و مشق‌هایش را خوب بنویسد. برای مثال اکثر فوتبالیست‌ها که همیشه با توپ سر و کار دارند، وضعیت درسی مساعدی ندارند.


بابام بهم عیدی داد / یه توپ قلقلی داد:
این مصراع هیچ تفسیر خاصی ندارد! جز اینکه شاعر از آرایه‌ی مبالغه استفاده کرده است

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

سلامی از دلی تنها/

دلی آکنده از غمها/

گهی با یارو گه بی یار /

گهی از عاشقی بیزار/

گهی گریانو گه خندان /

گهی رنجیده از اطراف/

بدان با اینکه تنهایم /

نخواهی رفت از یادم.......................

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس

تو این قمار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس

از نا محربونی ها دارم از غصه می میرم

رفیق روز تنهایی یک روز دستات و می گیرم

تو این شب گریه می تونی پناه حق حقم باشی

تو ای هم زاد هم خونه چی میشه عاشقم باشی

دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما

دو هم نفس دو هم زبون دو هم صفر دو هم صدا

تو ای پایان تنهایی پناه آخر من باش تو

تو این شب مرگی پاییز بهار باور من باش

بزار با مشرق چشمات شبم روشن ترین باشه

می خوام آئینه ی خونه با چشمات هم نشین باشه

دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس

تو این قمار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس

تو این قمار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس

از نا محربونی ها دارم از غصه می میرم

رفیق روز تنهایی یک روز دستات و می گیرم

تو این شب گریه می تونی پناه حق حقم باشی

تو ای هم زاد هم خونه چی میشه عاشقم باشی

دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما

دو هم نفس دو هم زبون دو هم صفر دو هم صدا

تو ای پایان تنهایی پناه آخر من باش تو

تو این شب مرگی پاییز بهار باور من باش

بزار با مشرق چشمات شبم روشن ترین باشه

می خوام آئینه ی خونه با چشمات هم نشین باشه

دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس

تو این قمار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 
 
بی قرارم ، واسه چشمات

اون نگاهی که به یک دنیا می ارزه

می خوام از تو ، بنویسم

اما اسمت که میاد ، دستم می لرزه

چیکه چیکه ، آب شدم من

وقتی گفتی نمی خوام با تو بمونم

حالا تنها ، یه پریشون

خیلی وقته که دیگه بی هم زبونم

من هنوز از تو می خونم عاشقونه

جای دستای تو خالی توی خونه

من هنوز از تو می خونم عاشقونه

جای دستای تو خالی توی خونه

خواب چشماتو می بینم ، فردا آفتابی دنیام

تو می شی تعبیر خوابم ، می رسم به آرزوهام

می دونم میای دوباره ، آسمون آفتابی می شه

باز بهار میاد سراغ گلدون های پشت شیشه

چشم به راه تو می مونم ، اگه می شنوی صدامو

تکیه کن باز هم به شونم ، گوش بده ترانه هامو

یه دریچه مهربونی ، هدیه کن به خلوت من

نشو با دلم غریبه ، سر بزن به غربت من

نشو با دلم غریبه ، سر بزن به غربت من

من هنوز از تو می خونم عاشقونه

جای دستای تو خالی توی خونه

من هنوز از تو می خونم عاشقونه

جای دستای تو خالی توی خونه


 

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

بخوام از تو بگذرم ، من با یادت چه کنم

تو رو از یاد ببرم ، با خاطراتت چه کنم

حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو

بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم

تو همونی که واسم ، یه روزی زندگی بودی

توی رویاهای من ، عشق همیشگی بودی

آره سهم من فقط از عاشقی یه حسرته

بی کسی عالمی داره ، واسه ما یه عادته

چه طور از یاد ببرم اون همه خاطراتمو

آخه با چه جراتی به دل بگم نمون ، برو

دل دیگه خسته شده ، به حرف من گوش نمی ده

چشم به راه تو می مونه ، همیشه غرق امیده

چشم به راه تو می مونه ، همیشه غرق امیده

بخوام از تو بگذرم ، من با یادت چه کنم

تو رو از یاد ببرم ، با خاطراتت چه کنم

حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو

بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم
 
 
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 

بی تو شعر خسته ام بی تاب شد                            

                                 عشق تو در پستوی خانه قاب شد

بی تو ای تنها امید زندگی                                   

                                  قلب من خاموش چون مرداب شد

بس که بی تاب تو ام ای بی وفا                              

                             چشمه چشمان من بی آب شد

آه! ای تعبیر خوب بودنم                                     

                          نام تو در خلوتم مهتاب شد

 
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 



از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه می خواهم

پا بر سر دل نهاده می گویم
بگذاشتن از آن ستیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه آتشین خوشتر

پنداشت اگر شبی به سرمستی
در بستر عشق او سحر کردم
شب های دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کردم

دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را

آنکس که مرا نشاط و مستی داد
آنکس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تامل گفت :
« او یک زن ساده لوح عادی بود »

می سوزم از این دو رویی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه ی جاودانه می خواهم

رو ، پیش زنی ببر غرورت را
کو عشق ترا به هیچ نشمارد
آن پیکر داغ و دردمندت را
با مهر به روی سینه نفشارد

عشقی که ترا نثار ره کردم
در سینه دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت

در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم

دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو در بدر نمی گردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم

در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وان آه نهان به لب نمی رانم

ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو ، مجو ، هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز

(( فروغ فرخزاد ))