صدایم کن از هر کجا می توانی
صدا کن مرا از صدف های سر شار باران
صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن
صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو
بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازیست ؟
بگو با کدامین نفس می توان با کبوتر سفر کرد؟
بگو با کدامین افق می توان تا شقایق خطر کرد ؟
(از آلبوم مهربانی -محمدرضا عبدالملکیان)
تلنبار خاطرات خاک گرفته ام را
اگر می خواهی جستجو کنی
به حتم در میان پستو های بی حوصلگی ام می یابی
اما بی محابا در نزن که گرد دلم
تا ابد به سُرفه ات می اندازد
و عزای سیاه پوشش به گریه ات!
آرام که آمدی
اول از آینه تنهایی بپرس از کدام سو
آنگاه به نرمی قدم بردار
که ناگزیر تخته های زوار در رفته روحم
پای برهنه ات را خراش نیندازد
به گمانم جایی برای تکیه کردن نیست
تنها شانه های پوشالی مترسک خنده هایم
که آن هم استراحت گاه ناامنی است
آخر بارها هجوم سخت کلاغ های سیاه را دیده است
تصمیم با خودت ...
هنوز هم جستجوی خاطراتم را در سر می پرورانی؟
هر روز حرف می زنم با تو و برای تو و گاهی که کلماتم کال و نارسند، خاموش می مانم تا خودت بخوانی
عجبا! سکوت که می کنم،واضح تر می شنوی ام ... این را از پاسخ کریمانه ای دریافته ام، که به اراده ی تو در لحظه هایم جاری می شود.

به ایوان می روم و انگشتانم را
برپوست کشیده شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسار
پرنده مردنی است
(از آلبوم پری خوانی-فروغ فرخزاد)
و تو نیز پژواک صدایم را می شنوی!
و اندوه این فاصله را ...
فاصله دست هامان و نه قلب هامان
فاصله نگاه من ،نگاه تو
و هرآنچه در چشم هامان می زییَد!
قلبم را تنها مگذار
اگرچه دست هایم تنهایند
و نگاهم نیز...
قلبم را تنها مگذار
چرا که لحظه باور قلب تو نزدیک است
و قلب من نیز ...
تنها گویم دوستت دارم تا نهایت این عشق
و تو این را می دانی!



