چرا به جای اینکه خود مسئله رو پاک کنیم کلا صورت مسئله رو از بین می بریم؟؟؟!
چرا جنبه ایستادن در برابر حرف راست رو نداریم؟
چرا وقتی می بینیم یکی حرفش یکم با مزاق ما جور نیست می خواهیم کلا از عرصه گیتی حذفش کنیم!
چرا اگر حق با ماست عرضه بحث کردن منطقی رو در رابطه با اون موضوع رو نداریم؟
چرا به جای حرف منطقی همش یاد گرفتیم مغلطه بازی کنیم؟
چرا به جای پذیرفتن ضعفهامون همش دنبال بهانه های جور وارجوریم
چرا به جای پیشرفت خودمون همش دنبال تخریب دیگرانیم؟!!
و چرا؟چرا؟چرا....
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
از نظر من وجود انسان یه امر عاشقانه است زیاد تو جلد قانون موندن برای من خوشایند نیس...
میدونید چرا همه آدما خاطرات کودکی شون رو خیلی دوس دارن؟
برای اینکه کودک واقعیت رو نمی بینه.سختی رو زمان رو نمی فهمه...توی دنیایی غرقه که همه چی خیالیه...دست نیافتنیه اما قشنگه!
مثل عشق که دست نیافتنیه و خیلی قشنگه!!!
![]()
![]()
![]()
حالا یه خاطره قشنگ از دوران ۷-۸سالگی ام براتون تعریف میکنم...دوس دارم دوستایی که تا اینجا خوندن بقیه رو هم بخونن...!!!
تو اون دوران عروسک خیلی قشنگی داشتم همیشه با نخ و سوزن براش لباس میدوختم.زیاد خوشگل نبودنا...اما من فیض میبردم!!!!
تو همسایگی مون دوستی داشتم که هر از گاهی برای بازی کردن می امد خونمون و بیشتر بخاطر عروسکم دوس داشت بیاد...
دوستم یه خواهر عقب مونده جسمی داشت که یه چند وجب از عروسکم بزرگ بود اما از نظر جسمی ازمن بزرگتر بود.
دوستم وقتی می امد خونمون خواهرش رو هم می اورد.
خواهرش میشد بچه من
و عروسک من میشد بچه دوستم!!!!!!!!!!!!
خواهر دوستم همه چی رو میفهمید...من بغلش میکردم-زیر چادر کوچیکم میگرفتمش-روپاهام میخوابوندمش-لا لایی میگفتم براش...
اون بزرگتر از من بود همه چی رو میفهمید اما جیک نمیزد...فقط ریز میخندید!
دوستم هم مثل من با عروسکم بازی میکرد اما عروسکم مصنوعی میخندید هیچی نمیفهمید...
نمیتونست راه بره...اما...
خواهر دوستم تو خاله بازی ها باهام راه میرفت
حتی اون پاهای کوچیک و کم طاقتش رو هم پای خودم میدوندم.اعتراضی نداشت و همچنان می فهمید و می خندید!
۵-۶سال بعد منو دوستم بزرگتر شدیم .دیگه خاله بازی نداشتیم.مشق هامون زیاد شده بود
فقط گاهی تو کوچه قایم باشک بازی میکردیم
و خواهر دوستم همونطور کوچیک مونده بود و ما رو از لای در نگاه میکرد و
با اندوه می فهمید و میخندید
اما دیگه دوستی نداشت!!!!!!!!!!!!!!
وقتی چادر گل گلی ام قد چادر مامانم شده بود
وقتی میرفتم خونه دوستم تا ریاضی حل کنیم خواهر دوستم می امد و رو پاهام می نشست
و به ما نگاه میکرد. ما غرق قانون معادله بودیم
و اون از ریاضی هیچی نمی فهمید اما لبخند می زد!!!!
یه روز که بعد از ظهر قشنگی داشتم
و برای چشام خط چشم میکشیدم و فکر میکردم بزرگ شدم
خواهر دوستم بزرگتر شد
و
برای همیشه رفت...
!
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
روی سطرهای دفترم
گاه دراز می کشم
گاه
غم می خورم!
برادرم
با مقداری پسته لب باز
برای شعرهایم
حاشیه می کشد!!!
دوباره شاعر
می شوم
با پسته ها
قهقهه می زنم...
این زمستان
آدم برفی ها نیامدند!!!
آنها
دیگر بزرگ شدند...!
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
شب را روی تنم
میکشم
ستاره ها سر میخورند!!!
و
مردی که زیر گوشم زمزمه
میکند
دوستت دارم!
(۲)
هوا سرد است
کلاه میگذارم
سرم!
شعر میگوم
باد
آنها
را
میبرد!!!
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
نه دل در دست محبوبي گرفتار، نه سردرکوچه باغي برسردار
از اين بيهوده گرديدن چه حاصل ؟؟ پياده مي شوم، دنيا نگهدار
بی تو بودن کار من نیست، تا دلت نرفته برگرد
توي اردو گاه قلبتء منم يه اسير جنگيء تو منو شکنجه ميديءتوي اين قلعه ي سنگی
اي كه از درد دلم با خبري / قرص دل درد مرا كي مي خري؟
ماه به من گفت،اگر دوستت به تو پیامی نمی دهد چرا ترکش نمی کنی؟ به ماه نگاهی کردم و گفتم آیا آسمان تو را ترک می کند زمانی که نمی درخشی؟
در یک آشنایی دوستانه ما با هم دست دادیم !! تو فقط دست دادی.. و من.. همه چیز از دست دادم
موقعي که داري واسه بدست آوردن کسي ميدوي آروم بدو چون شايد يکي هم داره واسه بدست آوردن تو ميدوه
صوير چشمان تو را در رويا ها كشيدم، باغ گلي از جنس مريم ها كشيدم، تو گم شدي در جاده هاي ساكت و دور، من هم به دنبال نفس هايت دويدم
باز در کلبه ی عشق، عکس تو مرا ابری کرد.عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک ، چشم مرا جاری کرد
در اخرين لحظه ديدار به چشمانت نگاه كردم و گفتم بدان آسمان قلبم با تو يا بي تو بهاريست
هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود
مثل شقايق زندگى كن:كوتاه اما زيبا،مثل پرستو كوچ كن:فصلى اما هدفمند،مثل پروانه بمير:دردناك اما...عاشق
بهترينم اگر دل سپردن به تو يک خطاست به تکرار باران خطا ميکنم
زندگي مثل بازي حکمه!! مهم نيست که دست خوبي نداري مهم اينه که يار خوبي داشته باشي؛ اينطوري شايد حتي بتوني بازي باخته رو ببري
می نويسم (( د ي د ار )) تو اگر بي من و دلتنگ مني ... يك به يك فاصله ها را بردار
ما غم زده ي شهر خرابيم گر مئ نخوريم خانه خرابيم ما ز کس و کسي کينه نداريم يک شهر پر از دشمن و يک دوست مثل تو داريم
گرچه سكوت بلندترين فرياد عالم است ولي گوشم ديگر طاقت فريادهاي تو را ندارد عزیز دلم كمي با من حرف بزن
در صفحه شطرنج زندگی همه ی مهره های من مات مهربانی تو شدند و من قلبم را به تو باختم
هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند
هر شب برو کنار پنجره تا ستاره ها ببيننت و حسوديشون بشه که...... ماهشون مال منه
محبت مثل يک سکه ميمونه که اگه بيفته تو قلک قلب ديگه نميشه درش اورد اگرم بخواي درش بياري بايد اونو بشکنی