یادمان باشد در این بهر دورنگی و ریا
دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم
یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست
دگر آنروز پی قلب سیاهی نرویم
یادمان باشد دگر لیلی و مجنونی نیست
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم؟؟
یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد
طلب مهر زهر چشم خماری نکنیم
یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
خود بسازیم به هر درد که از دوست رسد
بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم
جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم
شکوه از غیر خطا هست،خطایی نکنیم
و به هنگام عبادت سر سجاده عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یاور خویش بدانیم خدا یاران را
جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم
گله هرگز نبود شیوه دلسوختگان
با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پر پر شدنش ساز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم
دوستداری نبود بندگی غیر خدا
بی سبب بندگی غیر خدایی نکنیم
مهربانی صفت بارز عشاق خداست
یادمان باشد از اینکار ابایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
ای سرآغاز کتاب زندگی
ای تمام عشق ای معنای دین
ای خدای دیگری روی زمین
تو خداوندی ولی در آینه
و خدا یعنی علی در آینه
ای خدا من خاک این آیینه ام
من گریبان چاک این آیینه ام
از سر من کم مکن این سایه را
وا مگردان از من این سرمایه را
من فقیرم سفره بازت کجاست
تشنه هستم جام اعجازت کجاست
باز بر بال و پرم دستی بکش
من یتیمم بر سرکم دستی بکش
بر من آواره این در را مبند
الهای این کبوتر را مبند
آب دریا را اگر نتوان کشید
هم به قدر تشنگی باید چشید
ای علی ای آفتاب بی دریغ
ای خداوند گل و لبخند و تیغ
آب و آتش را کسی همسر نکرد
عقل را با عشق همبستر نکرد
مهر و قهر و کینه اما در تو جمع
کوه و دشت و ابر و دریا در تو جمع
رمزی از چشمان خود با ما بگو
حرفی از آن آبی دریا بگو
چاه را چشم صداقت باز بود
چاه آری چاه اهل راز بود
ما ندانستیم رمز چاه را
باز هم گم کرده ایم این راه را
باز هم باید تو را در چاه جست
باز هم در آب باید ماه جست
گر چه از خورشید پیدا تر تویی
باز هم از خویش تنها تر تویی
چیست از نام تو پر آوازه تر
ما چه داریم از کلامت تازه تر
ای محبت دکمه پیراهنت
بوی الفت می وزد از دامنت
ذوق من با یاد تو گل می کند
شعر من میل تکامل می کند
من از اول با تو عادت داشتم
و تو را جز خود نمی پنداشتم
من تو را آنگاه در خود یافتم
که به نام تو تولد یافتم
کودکی با نام تو آغاز شد
با تو بال زندگانی باز شد
نام تو در شیر مادر موج زد
در وجود من سراسر موج زد
مادرم با نام تو مانوس بود
آری او هم اهل اقیانوس بود
راه بردن چون از او می خواستم
یا علی می گفت و بر می خواستم
یا علی می گفتم و پا می شدم
غنچه می خندیدم و وا می شدم
خنده می زد زندگی بر بال من
عشق می آمد به استقبال من
خستگی از جان من پر می گرفت
بال من بوی کبوتر می گرفت
چون نجات از چشم بد می خواستم
یا علی از تو مدد می خواستم
در فضای چشمت ایمان خانه داشت
عشف در آن گوشه مهمان خانه داشت
روزهای تشنگی ای نور ناب
سایه می انداختی بر آفتاب
ای علی جان فصل سرخ انتقام
حیف باشد ذوالفغارت در نیام
این خوارج این خوارج باز هم......
ملت از عشق خارج باز هم.......
تیغ باید تا خداوندان زر
دست بردارند از این شور و شر
نیست حرفی غیر از این با اهل رد
با زبان تیغ باید حرف زد
حیف باشد باز هم اینگونه حیف
باز باشد سفره ابن حنیف
اشک زیر اهل ایمان تا به کی
سفره های خالی از نان تا به کی
این فقط فصل است بی پایان که نیست
راستی این درد بی درمان که نیست
عاقبت آن عشق طغیان می کند
ظلم را از پایه ویران می کند
باز نجوا کن شبی را با کمیل
تا ببارد آسمان از دیده سیل
شور بر پا کن مرا در من شکن
این من بی مایه را گردن شکن
آرزو دارم دلم را خون کنی
مرا این بار دیگرگون کنی
چشمهایم میل بارش کرده اند
امشب از من شعله خواهش کرده اند
با نگاهت شعله ای در من بزن
آتشی در قلب این خرمن بزن
هر که دردی در درونش خفته است
دائما آرامشش آشفته است
هر که با سختی تفاهم کرده است
شعر خود را وقف مردم کرده است
عشق یعنی شب نخفتن با علی
در دل شب راز گفتن با علی
عشق یعنی با علی تنها شدن
قطره ای بودن ولی دریا شدن
عشق یعنی راست بودن با علی
عشق یعنی ، عشق یعنی یا علی