لیلای واقعی
بی وضو در کوچه لیلی نشست
عشقه آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام سستش کرده بود
گفت:یا رب از چه خوارم کرده ای؟
خسته ام زین عشق ُ دلخون ام نکن
من که مجنون ام تو مجنون ام نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو
من نیستم.
گفت:ای دیوانه لیلایت منم
در رگ و پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلی ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
و آن زمان که خدا تو را آفرید به فکر نا امیدی دل من بود
که با دیدن تو توان زندگی پیدا کرد
دوباره رنگ گرفت
دوباره نفس کشید
دوباره خندید
و امروز به یاد آن لحظه دوباره گریه خواهد کرد...
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
شاید غزلی بگویم...
شاید غزلی بگویم دراین کوچه های تنگ دنیا
شاید از درددلی بگویم با خدای این دو دنیا
شاید روزگاری من هم سکوت خدا را بشنوم
شاید روزگاری من هم به آن آیین بگروم
شاید امشب شاید امروزو شایدم فردا نمی دانم
اما غزلی می گویم ...
غزلی می گویم که در آن وسعت ثانیه ها پیداست
غزلی می گویم که در آن ارزش انسانها به وفاست
که در آن هیچ کس تنها نیست همه چیز زیباست
در شعرم باران را به تصویر می کشم باد را به مهمانی می خوانم و خدا را
پادشاه قصرم می سازم
خاطره ها را در گوشه ای از تصویر می کشم
شاید آبی باشند نمی دانم ولی اکنون شعر من خیس شدست از باران خاطرات
.....و بوی کاه گل می آید از کلماتم بوی ده و روستا و خدا
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::