بچه های 8-5 سال و جدایی پدر و مادر
با جدایی پدر و مادر از هم، بچه های بین 5 تا 8 سال نگرانی زیادی پیدا می کنند. بچه ها تو این سن انقدر تجربه و مهارت فکری و رشدی پیدا نکردند تا بتونن زندگی در پیش شون رو جمع و جور کنند. ترس از آینده مبهم و ناشناخته ها، اون ها رو وحشت زده می کنه. اونها می ترسن که اگه اون یکی از والدینش هم برن چه بلایی سرشون میاد؟ بچه ها در این سن نیاز دارند مطمئن بشن که در امنیت کامل بسر خواهند برد.
وقتی که بچه های تو این سن در این حالت پر از رویا بسر می برند، یکی از پیامد هاش بر روی درس و مدرسه اشونه که بر روی اونها هم اثر میزاره. ممکنه مشکل تمرکز کردن و ناهتجاری های رفتاری پیدا کنند.
مشکلات که تو کلاس درس پیدا می کنن می تونه شامل موارد زیر باشه:
- خیلی راحت هواس شون پرت میشه
- به سرعت دلسرد و نا امید میشه
- تو کلاس کاملا خسته میشن و به خواب میرن
حالت های تهاجمی از خودش تو حیاط مدرسه و موقع بازی بروز میدن
گاهی به بیرون خیره میشن
بکار بردن کلمات زشت با حالتی عصبی به معلم و بچه ها
نسبت به نظرات معلم و دیگران حساسایت بیش از اندازه نشون میدن
مشکل تمرکز حواس پیدا می کنن
نمرات شون کم میشه یا حتی نمره پایین تر از 10 میگیرن
به عنوان پدر و مادر ما باید با معلم و مسئولان مدرسه در تماس مدام باشیم و از اوضاع بچه هامون تو مدرسه مطلع بشیم. از چیزهای که ممکنه بشنویم منقلب نشیم و به جای گرفتن موضع تدافعی موضع مثبت و فعال بگیریم. با معلم مدیر و ناظم مدرسه و همینطور کلاس های خارج مدرسه در تعامل باشیم تا بتونیم نیازهای بچه ها رو بشناسیم و مرتفع کنیم و محیطی فراهم کنیم تا اون ها از این دوران طاقت فرسا به سلامت عبور کنن.
و از خدا کمک بخواهیم که ما رو در تربیت درست فرزندانمون یاری کنه.۲۲۰
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
پایه های ایمان که اولش صبره
حدیث جالبی دیدم بد ندیدم بزارم شما هم ببینید:
امام باقر (ع ) فرمود: اميرالمؤ منين (ع ) را از ايمان سؤ ال كردند، فرمود: خداى عزوجل ايمان را بر چهار پايه قرار داده است :
1صبر، 2 يقين ، 3 عدالت ، 4 جهاد.
1- صبر چهار شعبه داده است : اشتياق و ترس و زهد و مراقبت (انتظار)
پس هر كه اشتياق بهشت داشته باشد، هوس رانيها را كنار گذارد، و هر كه از دوزخ بيم دارد، از چيزهاى حرام رو گرداند، و هر كه در دنيا زهد ورزد (و بى رغبت شود)، مصيبتها بر او آسان شود، و هر كه منتظر مرگ باشد بانجام دادن نيكيها شتاب كند.
2- يقين چهار شعبه دارد: 1 زيركى و روشن بينى ، 2 رسيدن بحقايق ، 3 عبرت شناسى 4 روش پيشينيان ،
پس هر كه روشن بين شود حقيقت شناس گردد و هر كه بحقايق رسد عبرت شناس شود و هر كه عبرت شناس باشد،سنت و روش را بفهمد و هر كه سنت را شناسد مثل اينستكه با پيشينيان بوده و بطريقه ايكه درست تر است هدايت شود و نگاه كند هر كه نجات يافته بچه وسيله نجات يافته و هر كه هلاك شده براى چه هلاك شده ، و همانا خدا هر كه اهلاك نمود تنها بسبب نافرمانيش هلاك نموده و هر كه را نجات بخشيده بسبب اطاعتش بوده.
3- عدالت چهار شعبه دارد: 1 فهميدن امر مشكل (دقت در فهميدن ) 2 رسيدن بحقيقت دانش 3 روشنى حكم (داورى )، 4 خرمى شكيبائى ،
پس هر كه بفهمد همه دانش را تفسير كند، و هر كه بداند آبگاههاى داورى را بشناسد و هر كه بردبارى ورزد، در كارش زياد روى نكند و ميان مردم ستوده زندگى نمايد.
4- جهاد چهار شعبه دارد: 1 امر بمعروف 2 نهى از منكر 3 راستگوئى در هر حال 4 دشمنى با بد كاران .
پس هر كه امر بمعروف كند، مؤ من را يارى كرده و پشتش را محكم نموده ، و هر كه نهى از منكر كند، بينى منافق را بخاك ماليده و از نيرنگش ايمن گشته هر كه همه جا راستگويد، وظيفه ايكه بر او بوده انجام داده و هر كه با بدكاران دشمنى كند براى خدا خشم نموده و هر كه براى خدا خشم نمايد، خدا هم بخاطر او خشم نمايد، اينست ايمان و پايه ها و شعبه هايش
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
تاریکی قلبم
نمی دونم چرا دلم مرده؟ یعنی میدونم چرا، آخه دیشب بهش فکر کردم که چرا از وقتی که اومدم اینجوری شدم ؟ حس می کنم دلم مثل قبل روشن نیست کدر شده تاریک شده، اون حس قشنگ رو دیگه ندارم حتی تو عبادت و نماز خوندنم کاملا اون پرده ضخیم و تاریک رو می بینم. حداقل این که اون حس مهربونی و به فکر بقیه بودم درون بد جوری کم شده خیلی کم.
شاید حق داشته باشم وقتی که اون جوری و با اون کلک ها و ترفندها اون بلا رو سرم میارن و وقتی که حقیقتی که خودشون می دونن رو اون جوری زیر پا میزارن و سعی می کن بقیه هم اونو نگن و به هر کسی رشوه میدن تا خودشون رو توجیه و منو کمی ازار بدن، دیگه چی باقی می مونه؟ کسانی که تا همین دیروز یه جور دیگه بودن اما حال با بی رحمی و نامردی تموم هر کاری که از دست شون بر میاد رو انجام میدن تا از پا در بیام.
داشتم فکر می کردم اون مدت و تو تنهایی و خلوت خودم و جایی که وقت داشتم تا فکر کنم و دور باشم از همه چیز، رسیدم به چیزهایی که واسم زجرآوره و وقتی هم که دوباره برگشتم دیدم بازم همون آدم های تو قالب های دیگه دارن همون رفتارهای زشت و نفرت انگیز رو می کنن تو جای دیگه و با شکل و شمایل دیگه.
می بینم و با تمام وجودم حس می کنم خیلی چیزهام رو از دست دادم و لگد مال شده، خیلی از داشته هام نه صفر که حتی رفته زیر صفر. آیا دیگه جایی می مونه واسه اینکه بازم بقیه رو خوب ببینم؟ مگه تو این مدت من چقدر زیبایی دیدم؟چقدر؟
غیر از تاریکی و نامردی و خنجر زدن از پشت از همه طرف چیز دیگه ایی بود؟ فقط تاریکی بود و حصار، دیوارهای بلند و سر به فلک کشیده و تیره که فقط اسمون رو اون هم نه همش رو فقط قسمت کوچیک و محدودش رو اونهم واسه مدت زمان خاص دیدم. تازه اون هم نه هر وقت که می خواستم هر وقت که می گفتند.
چقدر سخته تو بند بودن و نداشتن حرکت. محدود شدن، محدود شدن تو همه چیز. زمان مکان. محدود بودن تو خودت و همون چهار دیواری که واست گذاشتن. می تونی بشکونی اون محدودیت رو البته فقط تو خیالت نه واقعیت. که اون هم بستگی داره به عمق رویاهات و قدرت پرواز اندیشه هات که تا کجا می تونه پر بکشه و بره بالا. دلته که می تونه بره هرجا خواست و خبر بیاره اما بعدش که واقعیت رو می بینی بیشتر از همیشه حس می کنی که تو بندی و گرفتار، یک گرفتار واقعی.
جقدر گاهی به اون پرنده ها نگاه می کردم که براحتی میرن و میان تو جایی که واسه من زجرآور بود. اونها لونه هم ساخته بودن. واسه اون پرنده چه فرقی داشت؟ اون که آزاد بود بره و بیاد و شاید واسش خیلی هم امن بود. تو بند نبودن اون من بودم که نمی تونستم بپرم من تو بندبودم گرفتار دیوارهای بلند.
شاید اون تاریکی بیرون تو قلبم هم نفوذ کرده که اینجوری شدم تاریکی بیرون رو قلبم اثر گذاشته
خدایا به فریادم برس
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
اولين مربي انسان در زندگي ، زن ( مادر ) است كه نه تنها نقش ماندگاري در تعليم و تربيت فرزندان خود دارد و از هيچگونه ايثار و فداكاري دريغ نمي ورزد بلكه مهربانانه و عاشقانه در زندگي مشترك با همسر خود نيز نهايت سعي به خرج مي دهد تا رضائيت خاطر شوهر را فراهم نموده و دل او را به دست آورد .
همه روز اگر غم خوري غم مدار
چو شب غـمگـساري بود در كنار
به طور مثال آسيه با اشتياقي تمام مي خواهد همسر خود فرعون را از گمراهي و هلاكت نجات دهد و به سوي سعادت هميشگي رهنمون گردد. زماني كه موسى (ع) دين برحق خود را به فرعون عرضه كرد و از او به آئين خداوندي دعوت به عمل آورد ، فرعون محرمانه موضوع را با زن خود آسيه در ميان گذاشت و طالب مشورت گرديد .
آسيه اشك شادي از ديدگان خود فرو ريخت و با عشق و محبت زياد فرعون را تشويق به قبول آئين الهي موسى نمود ، وعده و وعيد خداوندي را برايش شرح داد و گفت :
اكنون كه اين سعادت را باز يافته أي زنهار درنگ مكن و اين دعوت را كه از درياي رحمت الهي آمده است ، بپذيري.
كوشش آسيه سودي نبخشيد و فرعون برخلاف سفارش آسيه ، با وزير پليد خود هامان به شور نشست و مشوره غلط هامان ، باب سعادت را به رويش بست و لطف حق شامل حالش نگرديد به عذاب الهي دچار و به چاه ضلالت فرو رفت[2] .
مولانا از زناني هم ياد ميكند كه مايه ي رنج و عذاب شوهران خود بوده اند مانند آن زن كه هر چه را شوهرش با هزاران زحمت و كوشش مي آورد ، تلف ميكرد و گوشتي را كه براي مهمان مي خريد ، زن با كباب و شراب مي خورد و چون شوهرش مي آمد ، مي گفت گوشت را گربه خورده است و يا زن شيخ ابوالحسن خرقاني عارف مشهور، كه چون درويشي از راه دور به زيارت شيخ آمد و در كوفت ، درويش بيچاره چون از محل شيخ پرسيد ، زن گفت :
صد هزاران ابله مانند تو ، توسط وي به گمراهي افتاده اند و اگر تو او را نبيني و سلامت برگردي به صلاح تست او مانند گوساله سامري است كه معلوم نيست مردم براي چه بر او دست ميمالند . . درويش به انتظار نشست و با خود انديشيد :
كاين چنين زن را چرا اين شيخ دين
دارد انـدر خـانـه يـار و هـمـنـشـيـن
در همين حال شيخ را ديد كه بر شيري هيزم نهاده است و خود بر روي هيزم ها نشسته ، ماري را به جاي تازيانه در دست گرفته است و شير را مي راند شيخ چون نزديك شد سؤال ذهن درويش را به فراست دريافت و گفت :
تحمل آن زن از سر هواي نفس و شهوت نيست اگر من بر آزار او صبر نمي كردم ، شير نر ، رام من نمي شد و براي من بيگاري نمي كرد[3].
مولانا در باره اين گونه زنان نا هنجار به مردان توصيه مي كند كه جور ايشان را بكشد تا زمينه مجاهده و تهذيب خود را فراهم آورد .
شايد اين تلقي مولانا در وهله اول براي خوانندگان ، خوش آيند نباشد اما با اندكي تأمل روشن مي شود كه وي نهايت مدارا را درحق زنان غير قابل تحمل ، توصية مي كند. به هر حال زن بايد مايه صلح و صفاء ، مهر و محبت ، أنس و عطوفت باشد و به مصداق آيه كريمه :
( وَ مِنْ آيـَـاتـِهِ أَنْ خَـلـَـقَ لـَكـُمْ مِنْ أنْــفـُـسِكُمْ أزْواجاً لـِتـَسْكُـنـُوا إليْهَا وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِيْ ذلِكَ لآيـَـاتٍ لــِــقـَـوْمٍ يـَـتـَفـَكَّرُونَ. )[4]
ترجمه : ( و يكي از نشانه هاي خدا اين است كه از جنس خود تان همسراني را براي شما آفريد تا در كنار آنان بيآراميد و در ميان شما و ايشان مهر و محبت انداخت مسلماً در اين نشانه ها و دلايلي است براي افرادي كه مي انديشند ) .
سكينه و آرامش از وجود زن خيزد و اگر زن غير از اين باشد خلاف طبيعت خودش عمل كرده است بايد تفكر كند و تعقل نمايد تا به فطرت خود باز گردد .
مادران ، خواهران و دختران قبل از همه بايد به دامان علم و دانش پناه ببرند و از ارزش و اهميت خواندن و نوشتن با خبر گردند و تا حد امكان علم و دانش را جايگزين زيورات و مود و فيشن نمايند و از طريق مدرسه ، مكتب ، دانشگاه و ساير نهاد هاي تعليم و تربيه خود ها را آگاه سازند تا مفهوم واقعي و درست آزادي و حقوق بشري و انساني را درك كرده بتوانند تا عزت و سعادت نصيب شان گردد .
اشك مادر حكايتي است از قلب صبور و با صفاي مادري كه مدت بيست سال در فراق يگانه فرزند خود راه مجاهده را در پيش گرفت ، از سردي و گرمي نهراسيد از سعي و تلاش خود باز نه ايستاد ، گل هاي شاداب جواني اش به زردي گرائيد ، زحمات و تكاليف زيادي را متقبل گرديد و آنقدر به پيشگاه پروردگار خود ناله كرد و اشك ريخت تا آنكه باران رحمت الهي بالايش باريدن گرفت و جگر گوشهء خود را باز يافت و به مرام دل خود رسيد .
در اين داستان به خاطر بزرگداشت و عظمت اين مهربان ترين موجود هستي ( مادر ) از قطعه هاي منظوم و منثور ستاره هاي درخشان آسمان شعر و ادب فارسي استفاده گرديده است اميد مورد پسند خوانندگان با ذوق قرار گيرد .
در باره رواج زبان فارسي در هند بايد گفت از آن جايي كه زبان فارسي در هند ، با ورود مسلمانان فارسي زبان در قرن دهم ميلادي برابر با قرن چهارم هجري رواج پيدا كرده بود با تسخير هند توسط سلطان محمود غزنوي و ورود عارفان و شاعران مسلمان فارسي زبان گسترش وسيعتري پيدا كرد و فارسي ، زبان درباري گرديد و با پايه گذاري امپراطوري بابري هند به اوج ترقي و اعتلاي خود رسيد. توجه و علاقهء پادشاهان بابري هند به زبان و ادبيات فارسي به جايي رسيد كه پادشاه و ملكه در گفتگو هاي روزانه أي خود با شعر فارسي سخن مي گفتند و تعدادي از پادشاهان و شاهزادگان اين دودمان از خود ، ديوان هاي پرارزش شعر فارسي بر جاي گذاشته اند و كتاب هاي فراواني در رشته هاي گوناگون به فارسي نوشته شد تا اينكه زمام امور به دست انگليس ها افتاد. آنها نيز در آغاز ناگزير شدند از زبان فارسي براي امور رسمي و ديواني بهره گيرند .
اما به نوشته ملك الشعراء بهار در سال 1837ميلادي دولت انگليس كه بر سراسر شبه قاره تسلط كامل يافته بود با صدور فرماني ، استفاده از خط و زبان فارسي در ادارات و دادگاه ها را ممنوع و به جاي آن بر به كار گيري زبان هاي محلي تأكيد نمود و با اين اقدام ، خط بطلان بر رسميت زبان فارسي كشيد .
اين تصميم هر چند كه ظاهراً در حمايت از زبان هاي محلي در ايالات مختلف هند بود ، اما با مخالفت شديد هنديان روبرو شد و از جمله 481 تن از فضلاي بنگال كه 199 تن از ايشان هندو بودند ، با نگارش نامه اعتراضيه أي در برابر فرمان انگليسها واكنش نشان دادند و با آنكه اين اعتراض ها به جايي نرسيد و زبان فارسي ، جاي خود را در نهاد هاي حكومتي باز نيافت ، اما در صحنه فرهنگ همچنان جايگاه خود را حفظ كرد چنانكه ( راجا رام موهن ) كه از رهبران بسيار با نفوس ديني در ميان هندوان و مردي دانشمند بود ، كتاب معروف خود ( تحفةالموحدين ) را به فارسي نوشت و ( ديبندرانات تاگور) از پيشوايان روحاني هندوان و پدر تاگور فيلسوف و اديب نامي ، ديوان حافظ را بالتمام از بر داشت و حافظي حافظ بود و همواره صبح را با قرائت حافظ آغاز مي كرد در كنار اوپانيشاد ، و حتى در سده 19ميلادي شاعران هندي شعر فارسي را سرمشق خود قرار دادند و در انواع سروده هاي شان ، پيروي از سخنوران فارسي گو آشكار است و در سده بيستم نيز در بسياري از شاعران اين خطه ، اثر پذيري از فرهنگ و ادب فارسي را مي توان ديد .
در پايان بخشي از شعر نغز پروين اعتصامي را كه در باره زن ( مادر ) سروده است تقديم حضور شما مي نمايم :
درآن سراي كه زن نيست ، اُنس و شفقت نيست
در آن وجود كه دل مُرد ، مُرده است iiروان
به هيچ مبحث و ديباچه أي ، قضا iiننوشت
براي مرد كمال و براي زن iiنُقصان
زن از نخست بود ركن خانه أي iiهستي
كه ساخت خانه أي بي پاي بست و بي بنيان ii؟
اگر فلاطُن و سقراط بوده اند iiبزرگ
بزرگ بوده پرستارِ خورديِ iiأيشان
به گهواره أي مادر ، به كودكي بس iiخفت
سپس به مكتب حكمت ، حكيم شد iiلقمان
چه پهلوان و چه سالك ، چه زاهد و چه iiفقيه
شدند يكسره ، شاگردِ اين iiدبيرستان
وظيفه أي زن و مرد ، أي حكيم داني iiچيست
يكيست كشتي و آن ديگريست iiكشتيبان
هميشه دخترِ امروز ، مادرِ فرداست
ز مادرست ميسر ، بزرگي iiپسران
زنِ نِكوي ، نه بانوي خانه تنها iiبود
طبيب بود و پرستار و شحنه و iiدربان
به روزگار سلامت ، رفيق و يار iiشفيق
به روزِ سانحه ، تيمار خوار و iiپشتيبان
نه بانوست كه خود را بزرگ ميشمرد
به گوشواره و طوق و بياره أي iiمرجان
براي گردن و دستِ زنِ نِكو ، iiپروين
سزاست گوهرِ دانش ، نه گوهرِ iiالوان