خسته و آرام هستم باز با شعرهایم با دفتر خیسی همیشه باز...
امشب شبی ست زیبا که در هر لحظه ی آن میتوان صدای خداحافظی ثانیه ها را شنید و تپش لحظه های جاری زندگی را حس کرد.امشب شبی ست زیبا که من تنها به او می اندیشم واین اندیشه ای ست ژرف که به اعماق وجودم گره خورده وبا هیچ سخنی نمیتوان آن را وصف کرد.آری شاید عاشق شده ام اما عاشق کسی که از عشق هیچ نمیداند.آری من احساسم را به پای کسی ریختم که بی احساس است.به وصال خود و کسی می اندیشم که از وصل معشوق و عاشق هیچ نمیداند و در این اندیشه به یاد شعری می افتم که به افکار من پاسخی زیبا و مقبول می دهد:

اگر از جانب معشوق نباشد کششی                             کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد!

ومن نیز اکنون میتوانم تنها انتظار کشم...انتظار تا اندیشه ی او،هم اندیشه ی من باشد...

درد عشق دردی درمان ناپذیر است..

 
 
 
 
 

 
 
 
دلم گرفت  از این همه فریب          چرا؟؟

مگر آدم نبودیم وقتی آفریده شدیم ...چه بودیم و چه شدیم!

تصمیمی در ذهن خدا بودیم و حال احساسی در پس افکار خویش گشته ایم

نبودیم و هست شدیم

از خاک بوده ایم و حال سنگ شده ایم!

و خداوند خواند ما نیز خواندیم،حال چرا از خدا دیگر نمیخوانیم

آمدیم پشت دیواری   یک فاصله     یک قدم تا خدا....

اما حال پنهان گشته ایم پشت صد دیوار یعنی هیچ قدمی تا خدا     برای خدا

زن بودیم و مرد         اما گفتیم من زن هستم و تو هم  مرد! تا مرد ها نابود شدند و زن ها گم گشته اند.

                             مگر ما را انسان نیافرید چرا از انسانیت کم شده ایم؟؟؟؟

 

 

 

 
 
 
بیایید عاشق ها    چیزی نگویید

در این دنیا باید تنها از شرم آدم ها بگویید

در این دنیا کسی عاشق شود جرم است

در این دنیا عاشق شدن از عشق گفتن نامردی ست

اگ گویی که عاشق گشته ای کودکی       و اگرنه عالمی

در این دنیا کسی را جای عاشق شدن نیست

بیایید عاشق ها قطار زمان ایستاده تا عظمت عشق را درک کند

بیایید عاشق ها چمدان های شعرهایتان را به دست بگیرید

بیایید برویم   برویم تا ارزشمند گردیم     نزد همان هایی که مارا کودک خطاب می کنند

برویم تا نکند سخن بی احساس ها بر ما نیز اثر کند

بیایید عاشق ها سوار شوید      قطار درک در انتظار ماست (درک=فهم!)

 
 
 
 

 
 
 
 
 
 

 
 
 
من تنها صفتی را که برای خودم میپسندم صمیمیت و صداقت است و اگر هم کم داشته باشم لا اقل آنرا دوست میدارم که عزیز ترین حالتی است که یک انسان میتواند داشته باشم

 
 
 
 

آری آدم آفریده شد

شیطان سجده نکرد

خداوند اخطار داد و بعد هشدار

اما صدایی شنیده نشد              آدم سیبی چید

سیب زیر دندان های تازه شکفته ی بانویی جویده شد!...عشق جریان یافت

ذهنی نا امید  گشت و قلبی شکست و من بوجود آمدم

اما هنوز نیز میتوان در جای پای دندان های حوا که روی سیب سرخ نقش بسته،عشق را جستجو کرد

 
 
 

 
 
 
گلی احساس پردرد مرا تفسیر میکرد

به هنگام سرای سرد پاییز

به هنگام فریاد پر از شوق تحمیل

به هنگام تمنای درختی ،که در این لحظه های واپسین خود را کرده پیدا

ووقتی باد پاییزی وزید، همه سردی،همه تحمیل به خاموشی،همه خواب

ووقتی مهتا با دفتری گرم

از احساس سرد وجودت پذیرا می شود

بادی می وزد تا اسم تو را از دفترم محو سازد،همان باد پاییزی

اما نمی گذارم    درست به هنگام شکوفایی عشق    لبخندی مرا تمسخر می کند

و دستی حرفم را می گیرد و نگاهی مرا می خرد

من می روم      درست به هنگام گذر تو از برابر احساس گرم و عاشقانه ام

به هنگام باد       همان باد پاییزی          می روم     درست همان هنگام که تو مرا دیده ای      وتو مرا شناخته ای انتظار به پایان رسید ....

پس حال من از سر احساس تو گذر می کنم

احساس عاشقانه ای که نه برای من است

.....به همراه باد              همان باد پاییزی.

 
 
 
 
 

 
 
.
شب شد شب شد باز                        بازهم فکر تو فکری بهتر از فکری

باز میخوابم من                                  اما فکرهایم بهر بیداری هاست

باز شب شد      گل ها خوابیدند     اما احساسشان از سر هر شاخه آویزان است

باز تیره آسمان    آبی بی روشنی در آسمان،،خورشید هم خوابید

اما فکر نور در سر او جاری است..

باز هم ماه آمد                         ماه با روشنی آمد در دل تاریکی گنجید

باز پرواز سقوط کرد                  از سر بام پروانه افتاد و شکست

باز شب شد شب شد                پروانه آرام گرفت

اما فکر من در پی آرام شدن نیست هنوز ،،چون بدون تو و با فکر تو هر شب،

آرمیدن غیر ممکن شدنیست                    بی تو از هر شب گذشتن ممکن نیست نیست!

 
 
 
 

 
 
 
 
تویی بی انتهایی در دو عالم ،

تویی آغاز هر شعری از این دل

تویی با من ،بمان با من خدایا

تویی هر هستی و مستی در این دل

تویی عشق وجودم، عاشقت هست  

اگر هم پر ز درد و ناله شد،......دل...