تا زنده باشم، چون کبوتر دانه می خواهم
امروز محتاج توام، فــــــــــردا نمی خواهم
آشفته ام، زیبایی ات باشـــــد برای بعـــد
من درد دارم، شانه ای مردانه می خواهم
از گوشه محراب عمری دلبری جستــــــم
امشب خدا را گوشه میخانه می خواهم
می خندم و آیینه می گرید به حـــــال من
دیوانه ام! هم صحبتی دیوانه می خواهــم
در را به رویـــــم باز کــــــن! انـــــدوه آوردم
امشب برای گریه کردن شانه می خواهم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
آخر..
ب.ار آخری که خندیدی یادت هست...؟
ا.کران آخر نمایش بی رحمی هایت..
ر.وز رفتن... وقت ی نف س ن فس میز دم..
آ.خرین باری که مردم را چطوری...؟
خ.واهش های شهیدم
ر.است بگو...الان نمی خندی...؟
گاهي... آنقدر تنها مي شوم كه انگار تمام مردم دنيا از قلب من رد مي شوند... مي شوم، گاهي كه انگار قلب دنيا، مردمي مي شود كه از تمام من رد مي شود.. انگار تماما از مردم تنهاي تو، رد مي شود... گاهي آنقدر به تنهايي.. كه مي خواهم به اندازه ي تمام مردم تنها، از قلب من، رد شوي گاهي كه، آنقدر، تنها مي شوم...
و... اشک هایم! این آخرین یادگاری است که برایم امضاء می کنی و میگذاری زیر اسم خودت تا هر وقت آن را دیدم یاد خاطراتت بیوفتم عکسی که با هم! کنار آرامگاه ویران شده ی قلبم گرفتیم چقدر زود گذشت... تو نبودی! و من بودم و من و من و من و من و من و... ...اشک هایم
و من تازه بيدار شدم...
از آخرين باري كه شعر چشمهايت را خواندم فقط بغض هاي بي اراده ام را به خاطر مي آورم... و تنها به اين دليل كه خيال كنم هنوز زنده ام يادآوريش را نزديك ترين راه مي پندارم و تو ؛ تنها، گاهي... ميخندي به روزگارت به سرنوشتت به من كه گاهي شعر چشمهايت را يادت مي آورم... 
و تنها،
و قلبم،

وقتي خوابيده بودي
روي موج دست هاي نجواگر
و روان بودي به سمت ايستگاه پاياني
با چشم هاي خيس....تازه بيدار شدم و نبودنت به اندازه ي تمام سالهايي
كه كنارت زيستم با اشك دوره كردم..
تو ميرفتي ..
و من ...
برايت مي سرودم...
خداحافظي شايد تلخ ترين شعر جهان باشد....
