من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از اغاز این مردن نگو
کاش میشد در تو گم شد این همه
کاش میشد تا همیشه با تو بود ...
کاش میشد کاش های زندگی
گم شوند پشت نقاب بندگی
کاش میشد کاش ها مهمان شوند
در میان غصه ها پنهان شوند ...
دارم دلی شکسته و موجی ز اشک و خون
با قایق شکسته به دریا نشسته ام
ای اسمان مخند به بخت سیاه من
خالم که روی چهره ی زیبا نشسته ام ...
تماشایی ترین تصویر دنیا میشوی گاهی
دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی
حضور گاه گاهت بازی خورشید با ابر است
که پنهان میشوی گاهی و پیدا میشوی گاهی
به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را
ز نا چاریست گر هم صحبت ما میشوی گاهی...
تصویر تو
ترا یکدم اگر تنها ببینم
تمام لذت دنیا ببینم
چه خواهد شد ترا ای آفت جان
به کام این دل شیدا ببینم
از آن، می با لب من آشنا شد
که تصویر تو در مینا ببینم
مراد من تویی از هر چه خواهم
اگر زشت و، اگر زیبا ببینم
چه با من کرد خواهد چشم مستت
نگاهم کن عزیزم، تا ببینم
چه هنگامی میان جمع خوبان
ترا با قامت رعنا ببینم؟
فنای من اگر شرط وصالست
همین حالا، همین حالا، ببینم
مرا تا نیمه جانی هست در تن
نمی دانم ترا آیا ببینم؟
تمام لذت دنیا ببینم
چه خواهد شد ترا ای آفت جان
به کام این دل شیدا ببینم
از آن، می با لب من آشنا شد
که تصویر تو در مینا ببینم
مراد من تویی از هر چه خواهم
اگر زشت و، اگر زیبا ببینم
چه با من کرد خواهد چشم مستت
نگاهم کن عزیزم، تا ببینم
چه هنگامی میان جمع خوبان
ترا با قامت رعنا ببینم؟
فنای من اگر شرط وصالست
همین حالا، همین حالا، ببینم
مرا تا نیمه جانی هست در تن
نمی دانم ترا آیا ببینم؟
فلسفه گناه و دوست داشتن
دوست داشتن خیلی شبیه احتیاج داشتن است
يک جور احتياج داشتن مفرط
و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است
چند روزیست غریبه ای در زندگیم پیدا شده ... حس میکنم دوستش دارم ...
و خودش هم باور کرده که خیلی دوستش دارم !
نمی دانم ... شاید برای به خاکسپاری خاطرات گذشته !
يکبار ... نیمه شب ... از او پرسيدم :
- چرا منو دوست داری ؟
و حس کردم بعد از اين سئوال روی گونه سمت چپ او و
روی احساسات من چال کوچکی افتاد و این شروع تازه ای بود برای یک هم آغوشی ،
بوسه های عاشقانه در تاریکی ،
شنیدن نفسهای هوسناک ،
و لذت بردن از یک گناه .
همیشه معتقدم گناه بايد لذت داشته باشد
گناهی که لذت ندارد ؛ حماقت است
آدم ها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند
و هيچ لذتی در پس گناهان بيشمارشان نيست
يا آدم ها خيلی احمق شده اند
و يا من در تعريف گناه اشتباه می کنم
من همه چيز را می دانم و هيچ چيز را نمی فهمم
و اين عميقا تاسف بار است .
خیلی بد است
گاهی آدم دلش میخواهد از خودش فرار کند
از خودش و گذشته اش و آينده ای که نمی خواهد داشته باشد
به هر طرف که می دود ؛ باز هم جز خودش ؛ کسی نيست
به کسی دل می بندد تا خودش را فراموش کند
به کسی ديگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است و
از دیگران هم همینطور
مدتی می گذرد
اندکی آرام می گيرد و کمی فراموش می کند
اما دوباره عصيان می کند و خودش می شود
همانی می شود که روزی از او فرار کرده بود
همانی می شود که نمی خواست باشد
دل می کند و همه چيز را به هم می ريزد و در پی يافتن
سعادت
چیزی که گمشده همیشگی اوست
چیزی که گمشده همیشگی اوست
به تنهائی میگریزد و باز
خودش را می بيند و نااميدانه به ديوار بلند آرزوهای
سرکوب شده اش چنگ می زند
باز هراسان و دربدر از خويش می گريزد تا شايد
باز در خم کوچه ای ؛
کسی مثل خودش را بيابد و او را در آغوش بکشد
تا چند روزی باز فراموش کند و مشغول باشد
مدام واژه های عاشقانه تکرار می شود و مدام لبهای
ترک خورده (( دوستت دارم )) را تکرار می کنند
و شاید در لحظه ای کوتاه
و شاید در لحظه ای کوتاه
آدم بدون اينکه خودش بفهمد
در بالای پرتگاهی که راه برگشتنش سخت است
رها شود
آری ... اين جا نمی شود به کسی نزديک شد ،
آدم ها از دور دوست داشتنی ترند ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 20:19 توسط سیامک و الهام جون
|