هر آن چه می گذرد با شتاب می گذرد
بهار هستی ما چون سراب می گذرد
خمار و خسته و خردیم در شبانه ی مرگ
تلاش هشیاری ما در شراب می گذرد ...
زدیم نقش رهایی یکی یکی بر سنگ
و سنگ ها همه در خواب آب می گذرد
میان چاه شب ویل می کشم فریاد :
نگـــــــاه کـن!
ز منظر ما این خراب میگذرد
غریب و عاصی و خونین فشان
بـرخـیـــزتو ای اسیر شب !
که این آفتاب می گذرد
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی ۱۳۸۶ ساعت 10:3 توسط سیامک و الهام جون
|