هر آن چه می گذرد با شتاب می گذرد

بهار هستی ما چون سراب می گذرد

خمار و خسته و خردیم در شبانه ی  مرگ

تلاش هشیاری ما در شراب می گذرد ...

زدیم نقش رهایی یکی یکی بر سنگ

و سنگ ها همه در خواب آب می گذرد

میان چاه شب ویل می کشم فریاد :

نگـــــــاه کـن!

 ز منظر ما این خراب میگذرد

غریب و عاصی و خونین فشان

 بـرخـیـــزتو ای اسیر شب !

که این آفتاب می گذرد