|
حرفهای ناتمام و سوخته..... تا آغاز می کنیم وقت رفتن است، و باز هم همان حسرت تلخ همیشگی : ثانیه ها رفته اند حتی پیش از آن که باخبر شویم... گویی همین دیروز بود که در گوشم خواندی : "هرگز فراموشم نکن " ای دریغ ، چقدر زود دیر می شود ...جای و خودم غمگین تر از آنها ... دیگر حتی حوصله جنگیدن با خاطراتم را هم ندارم توانش را نیزاز دست دادم و خود را سپرده ام به تقدیر وسر نوشت که او مرا به این سو ان سو بکشد... راستی ،اگر همین دلخوشی لعنتی هم نبود دیگر تنهایی و خلوت برایم چه مفهومی داشت ؟ خیس و خسته به خانه می آیم بس است ! دیگر نمی خواهم عاشق باشم یا قلبم برای کسی بتپد.. می خواهم خود باران باشم ... باید بروم ؛ باید جایی دور بروم که کسی در خلوت خاطراتم وجود نداشته باشد.... پسره غمگین |
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی ۱۳۸۶ ساعت 10:3 توسط سیامک و الهام جون
|