حرفهای ناتمام و سوخته.....

تا آغاز می کنیم وقت رفتن است،   و باز هم همان حسرت تلخ همیشگی :   ثانیه ها رفته اند حتی پیش از آن که باخبر شویم... 

گویی همین دیروز بود که در گوشم خواندی : "هرگز فراموشم نکن "

ای دریغ ، چقدر زود دیر می شود ...جای تعجب ندارد که گاهینوشته هایم غمگینند !

و خودم غمگین تر از آنها ...

دیگر حتی حوصله جنگیدن با خاطراتم را هم ندارم توانش را نیزاز دست دادم و خود را سپرده ام به تقدیر وسر نوشت که او مرا  به این سو ان سو بکشد...

راستی ،اگر همین دلخوشی لعنتی هم نبود دیگر تنهایی و خلوت برایم چه مفهومی داشت ؟

خیس و خسته به خانه می آیم

بس است ! دیگر نمی خواهم عاشق باشم یا قلبم برای کسی بتپد..

می خواهم خود باران باشم ...

باید بروم ؛ باید جایی دور بروم که کسی در خلوت خاطراتم وجود نداشته  باشد....

 

پسره غمگین