شبی از دست نور افشان مهتاب
به سیمای جهان می ریخت سیماب.
ستاره در فلک چشمک زنان بود،
قمر تاجی بفرق آسمان بود.
نسیم مشکبو هر سو گذر داشت،
تو گویی همره خود مشک تر داشت.
مهی با من در آن مهتاب شب بود،
مرا لعل سخنگویی بلب بود.
ز دست غم نجاتم داد آن شب،
لبش آب حیاتم داد آن شب.
مرا آنشب دو مه در پیش و رو بود،
یکی خاموش یکی در گفتگو بود.
مرا همچون هلالی بود آغوش
درونش کوکبی سیمین بناگوش.
همه رنج جهان رفت از تن من
چو دستش حلقه شد بر گردن من.
نگاهش با نگاهم راز می گفت
سخن ها چشم او با ناز می گفت.
به چشمم اشک شادی حلقه زن بود،
که دلدارم نبود،او جان من بود.
تن او خرمنی بود از گل یاس
دلم افتاد از شوقش به وسواس.
دلم می خواست در پایش بمیرم
ز وصلش داد هجران را بگیرم.
بدو گفتم ای ماه شب افروز
که از روی تو یابد روشنی روز.
کجا بودی که بینی شب تارم،
گهر ریزان دو چشم اشکبارم؟
بپاسخ گفت یار مهر آیین
سخن از حال بگو بگذر ز پیشین.
بگفتم:با وصالت غم ندارم،
بگفتا:منم از تو کم ندارم.
بگفتم:بوسه باشد مطلب من
بگفتا:این تو و این لب من.
بگفتم درد هجران را دوا کن،
بگفت:از وصل کامت را روا کن.
چه خوش باشد که بعد از انتظاری
به امیدی رسد امیدواری.
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
از دل و دیده گرامی تر هم
آیا هست؟
ـ دست
آری،ز دل و دیده گرامی تر :
دست!
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان
بی گمان دست گرانقدر تر است.
شرف دست همین بس که نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.
بیستون را یاد آر،
دست هایت را بسپار به کار،
کوه را چون پر کاه از سر راهت بر دار.
وه چه نیروی شگفت انگیزی است،
دست هایی که بهم پیوسته است
به یقین،هر که به هر جای،در آید از پای
دست هایش بسته است!
دست در دست کسی
یعنی:پیوند دو جان
دست در دست کسی
یعنی:پیمان دو عشق!
دست در دست کسی داری اگر
دانی دست،
چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست؛
......
آنچه آتش به دلم می زند اینک،هر دم
سرنوشت بشر است،
داده با تلخی غمهای دگر دست به هم!
...
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
|
آرامش دهنده شب های بی قراری من ، |
|
|
|
|
|
قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق و عشق ارمغان دلداگیست و این سرنوشت سادگیست چه قانون عجیبی،چه ارمغان نجیبی که هر بار ستاره های زندگی ات را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره امید کنی و خود در تنهایی و سکوت با چشمهایی خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره بنشینی و خموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنئ و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری و باز هم تو بمانی و یک عمر صبوری... |
|
|
|
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست |
|
|
|
دلم براي كسي تنگ است كه چشمهاي قشنگش را به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت و شعرهاي خوشي چون پرنده ها ميخواند دلم براي كسي تنگ است كه همچو كودك معصومي دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را نثار من ميكرد دلم براي كسي تنگ است |
|
|
|
دوباره عشق دوباره هوا دوباره نفس دوباره عشق دوباره هوی دوباره هوس دوباره ختم زمستان دوباره فتح بهار دوباره باغ من و فصل تو نسیم نفس دوباره باد بهاری - همان نه گرم و نه سرد دوباره آن وزش میخوش آن نسیم ملس دوباره مزمزه ای از شراب کهنه ی عشق دوباره جامی از آن تند تلخواره ی گس دوباره همسفری با تو تا حوالی وصل دوباره طنطنه ی کاروان طنین جرس نگویمت که بیامیز با من اما ، آه بعید تر منشین از حدود زمزمه رس که با تو حرف نگفته بسی به دل دارم که یا بسامدش این عمرها نیاید بس کبوترم به تکاپوی شاخه ای زیتون قیاس من نه به سیمرغ می رسد نه مگس برای یاختن آن به راه آزادی است اگر نکوفته ام سر به میله های قفس |
|
|
|
بیا برای پرستو ز مهر دانه بپاشیم بیا پناه کبوتر طیبی چلچله باشیم بیا که درد عطش را ز چشم غنچه بشوییم برای موج پریشان ز عشق قصه بگوییم بیا که دعوت گل را به باغ دل بپذیریم بیا ز هجرت مرغان خسته در س بگیریم بیا ز دفتر پروانه شعر شمع بخوانیم بیا به خاطر گل ها همیشه تاتزه بمانیم بیا که کشتی دل را به موج مهر سپاریم بروی دفتر دل ها رز امید بکاریم بیا زلال بمانیم مثل برکه و باران و حرمتی بگذاریم به صداقت یاران بیا حوالی یک گل ز عشق خانه بسازیم برای غربت گنجشک آشیانه بسازیم بیا سپیده که آمد صدا کنیم خدا را و تا افق برسانیم دست سبز دعا را |
|
|
|
بیا بیا که به سر ، باز هم هوای تو دارم به سر هوای تو دارم ، به دل وفای تو دارم مرا سری ست پر از شور و التهاب جوانی که آرزوی نثارش به خاک پای تو دارم بلای جان منت آفرید و کرد اسیرم شکایت از تو ندارم ، که از خدای تو دارم به هجر کرده دلم خو ، طمع ز وصل بریدم که درد عشق تو را خوشتر از دوای تو دارم به خامشی هوس سوختن ، چو شمع نمودم به زندگی طلب مردن از برای تو دارم خطا نکردم و کشتی مرا به تیر نگاهت عجب ز تیر نشانگیر بی خطای تو دارم به دام من ، دل شیران شرزه بود فتاده غزال من ! چه شد کنون که سر به پای تو دارم ؟ نکرد رحم به من گرچه دید تشنه ی وصلم همیشه این گله زان لعل جانفزای تو دارم دلم ز غم پر و جامم ز باده ، جای تو خالی که بنگری که چه همصحبتی به جای تو دارم به پیشت ار چه خموشم ، ولیکن از تو چه پنهان که با خیال تو گفتار در خفای تو دارم سیمین بهبهانی |
|
زمان نمی گذرد عمر ره نمیسپرد |
|
|
|
|
در ذهن آشفته ام مست٬
|