|
|||||
|
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
| |||||
|
| ||
| .........زندگی بافتن یک قالیست
نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی نقشه را اوست که تعیین کرده . تو در این بین فقط میبافی نقشه را خوب ببین نکند آخر کار !!!........قالی زندگیت را نخرند.
|
||
| ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ | ||
|
| ||
|
گفت: مي خوام برات يه يادگاري بنويسم گفتم: كجا؟ گفت : رو قلبت گفتم مگه ميتوني ؟ گفت : اره سخت نيست آسونه گفتم باشه بنويس تا هميشه يادگاري بمونه يه خنجر برداشت گفتم اين چيه ؟ گفت : هيسس ساكت شدم گفتم : بنويس چرا معطلي خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت دوستت دارم ديوونه اون رفته ؟ خيلي وقته؟ كجا ؟ نميدونم اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده
|
||
| ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ | ||
|
| ||
|
ای عشق من چه زيباست به خاطر تو زيستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن.
آنروز که مهمان قلبم شدی ، خوب به ياد دارم ، روزي كه با خود گُفتم كسي را يافته ام كه ديگر از دست نخواهم داد.
|
||
| ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ | ||
|
| ||
|
بی تو امشب باز يک گوشه نشستم
در خيالم آمدم پيش تو و
گفتم که خستم از همه چيز و همه کس
به تو گفتم های های گريه کردم زار زار ناله کردم
گفتم اينجا غصه دارم هيچکس را هم ندارم
از همه چيز و همه کس من گسستم
با همين دستهای بستم مثل اينکه کودک هستم
از تو پرسيدم تو ميدانی که هستم؟
تو به من خنديدی و گفتی
که باز هم در اين دنيای زيبا چشم بر خوبيها بستم
|
||
|
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ | ||
|
| ||
|
تو بگو وقتی خواب بودم چه کسی مداد رنگیشُ برداشت
و فاصله ها رو پٌررنگ کرد ؟؟.. .نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد . نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم. نگاهم کرد دل به او بستم. نگاهم کرد اما بعدها فهمیدم فقط نگاه میکرد .. .....از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت . ....آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد.. .حتی حق آنکه دیگر دوستمان نداشته باشد ........نمی توان از او رنجشی به دل گرفت ..
.بلکه باید تنها از خود رنجید.
.
...که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که دوست ما را ترک کند
. و این خود دردی کشنده است
|
||
|
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
| ||
|
| ||
| تو را دوست دارم و وقتی تو نیستی غمگینم و به آسمان آبی بالای سرت و اخترانی که تو را میبینند رشک میبرم تو را دوست دارم وآنچه میکنی درنظرم بی همتا جلوه می کند و بارها در تنهایی از خود پرسیده ام چرا آنهائیکه که دوستشان دارم بیشتر شبیه تو هستند تو را دوست دارم اما هنگامی که نیستی از هر صدایی بیزارم حتی اگرصدای آنانی باشد که دوستشان دارم زیرا صدای آنها طنین آهنگین صدایت را در گوشم می شکند می دانم که دوستت دارم اما افسوس که دیگران دل ساده ام را کمتر باور می کنند و چه بسا به هنگام گذر می بینم به من میخندند زیرا آشکارا می نگرند نگاهم به دنبال توست
|
||
| ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ | ||
|
| ||
| دراين روزها اسمان انقدر صاف است كه تو مي تواني خورشيد راازفاصله ي دور در دست بگيري وشبهاشاهد پرواز پرندگان در اسمان ابي باشي
.عشق من و توتازه پا گرفته بود وقلب هايما ن به روشني صبح مي ماندند. روزهايمان، روزهاي باطراوتمان همراه باخاطره هامي گذشت وشبهاي طولاني با شنيدن اواز پرندگان،اگر تو بودي ،اگر تو بودي.... اما اگر تو بماني من روزها وشبهاي خوبتري براي تو خواهم ساخت اما نه مانند روزها وشبهاي گذشته ،با هم به سوي خورشيدو روشنايي مي رويم،بر دانه هاي باران سوار مي شويم با درختان گفتگو خواهيم كرد و باد را خواهيم پرستيد با اين حال اگر بروي احساس مي كنم براي من به انداره ي كافي عشق به جاي گذاشته اي انقدر كه مي توان تمام وجودم را به خودت اختصاص بدهي، اگر تو بروي......... مي دانم كه خواهي رفت و تمام دنيا اين را مي دانند ولي برگرد و در راه عشقمان بكوش،من تمام احساسم و تمام وجودم در پايت مي ريزم اگر تو مرا ترك كني من خواهم مرد ، اگر تو بروي...... اما اگر بماني من شب هاي خوبي براي تو خواهم ساخت نه شب هايي مثل گذشته ونه چون شب هاي اينده، با لبخند ت مرا به سوي خود جلب خواهي كرد در بازوهايم خواهي بود ومن باچشمانت راز دل خواهم گفت چشمهايي كه خيلي دوستشان دارم از تو مي خواهم كه مرا ترك نكني خواهش مي كنم نرو.........چرا خورشيد هنوز مي درخشد ،چرا دريا به سوي ساحل مي شتابد ،انها نمي دانند پايان دنيا فرا رسيده زيرا تو ديگر مرا دوست نداري . چرا پرندگان هنوز مي خوانند ،چرا ستارگان در اسمان مي درخشنند انها نمي دانند پايان دنيا فرا رسيده دنيا پايان يافت وقتي من عشق تو را از دست دادم... هرروز صبح كه از خواب برمي خيزم تعجب مي كنم چرا همه چير مثل گذشته است نمي فهمم نه نمي توانم بفهمم چطور همه چيز عادي است چرا هنوز قلب من مي تپد چرا چشمان من گريان است ، انها نمي دانند پايان دنيا فرا رسيده ، دنيا پايان يافت وقتي تو با من وداع گقتي ، ................... كوشش كردم به تو فكر نكنم اما هر چه بيشتر سعي مي كنم اين حقيقت را بيشتر در مي يابم كه نمي توانم گذ شته را فراموش كنم ، وقتي تو را داشتم چقدر خوشحال بودم اما ان روزها كه با هم بوديم چه زود گذشت و اين شب هاي بدون تو چقدر طولاني هستنند اين مهم نيست كه در كجا هستم وچه مي كنم فقط مي دانم به هر چه نگاه مي كنم تو را مي بينم به هر كجا كه مي روم تو انجا هستي چشمانم را مي بندم اما باز هم تو را مي بينم من زندگي را بي تو نمي خواهم وجز تو به كسي عشق نمي ورزم به اميد روزي هستم كه تو به سويم باز گردي و براي هميشه نزدم بماني ، به هر راهي كه مي روم به تو مي رسم به هر چه نگاه مي كنم تو را مي بينم ...زماني را كه من واو با هم بوديم خوب به خاطر مي اورم، با عشقي كه تصور مي كرديم براي هميشه خواهد ماند سخت همديگر را دوست داشتيم ،پرتوي ماه روشنگر راهمان بود، وچشمان او روشني بخش فردايي كه در انتظارش بوديم ، ناگهان نمي دانم چه چيز عقيده ي او را تغيير داد ،بعد از او بازوان عشق پروري نبود تا به رويم گشوده شود ،......هر روز را به شب مي رسانيم در حالي كه اميدي براي زندگي نداريم من نمي توانم بي او در اين دنيا زندگي كنم اگر تو او را ديدي به او بگو كه هنوز دوستش دارم بگو كه هنوز قلبم برايش مي تپد....
|
||
| ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ | ||
|
| ||
| در این دنیا کسی است بفهمد
که در این لحظه چه میکشم؟ چه حالی دارم؟
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم و هنگامی تشنه ي آتش شدم که در برابر دریا بود... دریا و دریا...
|
||
| ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ | ||
|
| ||
|
| ||

