دلم مي خواست من باشمو تو با يک دنياي خالي.دوست داشتم تو باشي منو دو قلب ر احساس.اما نميشه
بدون تو دنيا برام ارزشي نداره.کاش خودم مي مردم. اما مرگ لحظه هاي ر احساس زندگيمو نمي ديدم.خدايا چه سخته.تحملش چه سخته
اما مي دونم که اگه نشد باهم باشيم .اما قلبامون هنوز باهمه.من الان بيش از هر زماني اون دلي که بهم دادي تو قلبم حس مي کنم
امشب اگه تنهام
اگه نيستي باهم اشک بريزيم.اما ضربان قلبتو توي دلم احساس مي کنم
اگه هر شب از شوق بودن با تو خوابم نمي برد.امشب از درد جدايي و غم نبودنت نمي تونم بخوابم
نيستي اما من حست مي کنم.باهام حرف نمي زني اما من صداتو مي شنوم که تو دلت داري حرف مي زني.نمي بينمت اما با همه وجود تو ذهنمي
الان به ياده لحظه آخر افتادم.لحظه آخر صدات لرزيد.صداي منم لرزيد
وقتي صدات قطع شد باور لحظه ها برام مشکل شد.تازه فهميدم که ديگه هرگز اين صدارو نمي شنوم.اشک ريختم.اما چيزي عوض نشد
من موندم با يک جاده بي انتها که از اين به بعد کسي رو براي همراهي ندارم.چه دردناک بود اون لحظه.قدرت تحملشو نداشتم.اما چاره اي جز تحمل نداشتم
زندگي با من چي کار کرد؟امشب چه طولاني شده.بغضمم نميشکنه. امشب همه چيز عزاب آور شده.سکوت٫بغض خفه کننده٫ فکر تو٫ صداي ضربان قلبم٫ تحمل٫ نفس کشيدنم٫ باور لحظه هام و نگه داشتن قلبي که تو به من دادي
سخته.سخت تر از حد توانم.حست ميکنم. با همه وجود حست مي کنم.مي دونم که الان داري به من فکر مي کني.مي دونم. باور دارم
با من نيستي اما من تورو با ذره ذره وجودم حس مي کنم
مي دونم که تو هم منو حس مي کني
دارم آهنگايي که با همه وجود به تو دادم گوش مي دم.اون روز که اون آلبومو به تو دادم مي دونستم که توي اين شب که عزاب آور ترين شب زندگيمه تنها اين آلبوم ميتونه منو با آهنگاش باور کنه.براي همين به تو دادم. تا تو هم تو اين شب بري سراغش.کاش تو هم الان گوش بدي و مثل من خودتو به احساس واقعي اين آهنگا اري
يک بار بهت گفته بودم.الان بازم ميگم.به تو ساده دل ندادم که بري ساده ز يادم.هر چقدر بيشتر فکر مي کنم کمتر مي تونم باور کنم که ديگه باهم نيستيم
چه اک بود اين احساسي که بين ما بود.چه ساده بوديم هردومون
ما که توقع زيادي نداشتيم.فقط مي خواستيم خودمونو فداي احساسي که برامون ارزش داشت بکنيم. اما نشد
زندگي به ما مهلت نداد
خدايا زندگي چه بي رحمه
ما که توقع زيادي نداشتيم. فقط مي خواستيم با هم باشيم.اما زندگي اين حقو از ما گرفت.کاش بودي و مي ديدي که بدون تو دليلي براي ادامه ندارم
ساعت ها از لحظه آخره با هم بودنمون گذشته.اما من انگار تو اون لحظه متوقف شدم
دوست ندارم که از ذهنم بيرونش کنم
خدايا چه سخته جدايي.هنوز به اندازه نصف روز از لحظه آخر نگذشته اما من طاقتم داره تموم ميشه.چقدر دلم برات تنگ شده
دلم بد جوري گرفته.اما اين بار تو نيستي که برات از دل تنگيام بگم.ستاره دلتنگي هاي منم امشب تو آسمون گم شده. يداش نمي کنم
اين شبم که به آخر نميرسه
خدايا اين زجر تا کي مي خواد ادامه داشته باشه؟چرا ديشب که با هم مي خنديديم زود گذشت؟ولي امشب که با هم نيستيم ايان نداره؟
مي خوام از خدا بخواهم که به هر دومون کمک کنه.من دعا مي کنم تو هم دستاتو بالا بگير تا دعامون بر آورده بشه.مي دونم که سخته اما بيا باور کنيم که براي ما بازگشت امکان نداره
نمي دونم امشب تا کي مي خواهد طول بکشه
اما من تحمل مي کنم.تو هم تحمل کن.ميدونم که ميگي سخته.مي دونم که داري اشک ميريزي و ميگي نميخوام
اما اينم مي دوني که ما مجبوريم که زير بار غصه هامون تحمل کنيم . س منم با تو اشک ميريزم و سعي مي کنم که با هر قطره اشکم هم باورمو بيشتر کنم و هم احساسمو
دوستت دارم براي هميشه.مي دونم که تو هم تا آخرين لحظه دوستم خواهي داشت
مي خوام برم .برمو از فردا با سکوت و دل شکستم يک زندگي بي دليلو شروع کنم.ميخوام برم و با همه اين چيزايي که اتفاق افتادباز خدارو شکر کنم.تو هم برو.برو تا کم کم بتوني باور کني که هميشه هر چي تو زندگي دوست داشته باشي بهش نميرسي
دلم برات چه تنگه .دنيا دلش چه سنگه
دنيا حسابي مارو دور خودش دوونده.صبرم زياده اما عمري ديگه نمونده
برام سخته.خيلي هم سخته
اما بايد بگم
خداحافظ زيباترين لحظه هاي زندگي من.خداحافظ خاطرات من
خداحافظ براي هميشه
 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 



قالی زندگی.

.........زندگی بافتن یک قالیست

نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی

نقشه را اوست که تعیین کرده .

تو در این بین فقط میبافی

نقشه را خوب ببین

نکند آخر کار

!!!........قالی زندگیت را نخرند.


¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤



یادگاری

گفت: مي خوام برات يه يادگاري بنويسم

گفتم: كجا؟

 گفت : رو قلبت

گفتم مگه ميتوني ؟

گفت : اره سخت نيست ‌‌ آسونه

گفتم باشه بنويس تا هميشه يادگاري بمونه

 يه خنجر برداشت

گفتم اين چيه ؟

گفت : هيسس

 ساكت شدم گفتم : بنويس چرا معطلي

خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت دوستت دارم ديوونه

اون رفته ؟

خيلي وقته؟

 كجا ؟

نميدونم اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده

 

 

Click to view full size image


¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤



دوستت دارم

 

ای عشق من چه زيباست به خاطر تو زيستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن.

آنروز که مهمان قلبم شدی ، خوب به ياد دارم ، روزي كه با خود گُفتم كسي را يافته ام كه ديگر از دست نخواهم داد.
روزي كه اميد ها و آرزوهاي فراواني از خاطرم مي گذشت...
و آنروز كه چشمانم با چشمان تو ديدار كرد ، دانستم ، دير زمانيست كه مي شناسمت...
روزي كه تورا ديدم با خود گفتم كه يگانه ي خويش را يافتي پس ديوانه وار عاشقش باش ، عزيز بدارش و تا سرحد مرگ دوستش داشته باش ..... يادم هست آن هنگام كه عاشقت شدم باخود پيمان بستم كه ديگر در نگاه هيچ كسي كه تمناي مهر و توجه دارد ، نگاهي نكنم ، پيمان بستم كه تنها نگاه عاشقم را وقف چشمان زيبا و سيماي دلرُباي تو كنم تا فردا روزي پشيمان نباشم ... پشيمان نباشم كه چرا آنگونه كه لايقش بودي دوستت نداشتم ، پشيمان نباشم كه چرا عشقم را ابراز نكردم ، عمل نكردم به آنچه مي گويم تا اثباتي باشد بر حرفهاي عاشقانه ام ...
واينك نيز ، همچنان ، بر عهد خود وفادارم و پيماني دوباره مي بندم كه خورشيد نگاهم بر هيچ افق ديگري جز وجود تو طلوع نكند و بر هيچ كس جز تونتابد ... عشقم را در سينه پنهان و قلبم را از هركس مخفي خواهم كرد تا دور از چشمانت كسي آندو را از من نگيرد . و اينك بر بُلنداي قله ي عشق و صداقت نام تورا فرياد مي كنم ،
اميدوارانه نامت را مي خوانم و اميدوارم كه مرور زمان ذره اي از عشقت در من نكاهد و گذر ثانيه ها ،افزاينده ي مهر و محبتم به تو باشد . مي خواستم زيباترين كلام را به ياري بگيرم ، تا صميمانه ترين عشق ها را تقديمت كنم ، ذهنم ياري نكرد . پنداشتم كه ساده نوشتن چون ساده زيستن زيباست ،
پس ساده و بي تكلف مي گويم : دوستت دارم


¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤





خوبی

 

بی تو امشب باز يک گوشه نشستم
در خيالم آمدم پيش تو و
 گفتم که خستم از همه چيز و همه کس
 به تو گفتم های های گريه کردم زار زار ناله کردم
 گفتم اينجا غصه دارم هيچکس را هم ندارم
 از همه چيز و همه کس من گسستم
با همين دستهای بستم مثل اينکه کودک هستم
از تو پرسيدم تو ميدانی که هستم؟
 تو به من خنديدی و گفتی
 که باز هم در اين دنيای زيبا چشم بر خوبيها بستم

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤






.........رفت

 

تو بگو وقتی خواب بودم چه کسی مداد رنگیشُ برداشت

و فاصله ها رو پٌررنگ کرد ؟؟..

.نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد

. نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم.

 نگاهم کرد دل به او بستم.

 نگاهم کرد اما بعدها فهمیدم فقط نگاه میکرد ..

.....از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت .

....آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد..

.حتی حق آنکه دیگر دوستمان نداشته باشد

........نمی توان از او رنجشی به دل گرفت ..
 
.بلکه باید تنها از خود رنجید.
.
 ...که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که دوست ما را ترک کند
 
. و این خود دردی کشنده است

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 


 

تو را دوست دارم
و وقتی تو نیستی غمگینم
و به آسمان آبی بالای سرت
و اخترانی که تو را میبینند رشک میبرم
تو را دوست دارم
وآنچه میکنی درنظرم بی همتا جلوه می کند
و بارها در تنهایی از خود پرسیده ام
چرا آنهائیکه که دوستشان دارم بیشتر شبیه تو هستند
تو را دوست دارم
اما هنگامی که نیستی از هر صدایی بیزارم
حتی اگرصدای آنانی باشد که دوستشان دارم
زیرا صدای آنها طنین آهنگین صدایت را در گوشم می شکند
می دانم که دوستت دارم
اما افسوس که دیگران دل ساده ام را کمتر باور می کنند
و چه بسا به هنگام گذر می بینم به من میخندند
زیرا آشکارا می نگرند نگاهم به دنبال توست

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤


............روزهای بدون تو

 

دراين روزها  اسمان انقدر صاف است كه تو مي تواني خورشيد راازفاصله ي دور در دست بگيري وشبهاشاهد پرواز پرندگان در اسمان ابي باشي

.عشق من و توتازه پا گرفته بود وقلب هايما ن به روشني صبح مي ماندند.

روزهايمان، روزهاي باطراوتمان همراه باخاطره هامي گذشت وشبهاي طولاني با شنيدن اواز پرندگان،اگر تو بودي ،اگر تو بودي.... اما اگر تو بماني من روزها وشبهاي خوبتري  براي تو خواهم ساخت

 اما نه مانند روزها وشبهاي گذشته ،با هم به سوي خورشيدو روشنايي مي رويم،بر دانه هاي باران سوار مي شويم با درختان گفتگو خواهيم كرد و باد را خواهيم پرستيد با اين حال اگر بروي احساس مي كنم براي من به انداره ي كافي عشق به جاي گذاشته اي انقدر كه مي توان تمام وجودم را به خودت اختصاص بدهي، اگر تو بروي.........

مي دانم كه خواهي رفت و تمام دنيا اين را مي دانند ولي برگرد و در راه عشقمان بكوش،من تمام احساسم و تمام وجودم در پايت مي ريزم اگر تو مرا ترك كني من خواهم مرد ، اگر تو بروي...... اما اگر بماني من شب هاي خوبي

براي تو خواهم ساخت نه شب هايي مثل گذشته ونه چون شب هاي اينده، با لبخند ت مرا به سوي خود جلب خواهي كرد در بازوهايم خواهي بود  ومن باچشمانت راز دل خواهم گفت چشمهايي كه خيلي دوستشان دارم از تو

مي خواهم كه مرا ترك نكني خواهش مي كنم نرو.........چرا خورشيد هنوز مي درخشد ،چرا دريا به سوي ساحل مي شتابد ،انها نمي دانند پايان دنيا فرا

رسيده زيرا تو ديگر مرا دوست نداري . چرا پرندگان هنوز مي خوانند ،چرا ستارگان در اسمان مي درخشنند انها نمي دانند پايان دنيا فرا رسيده دنيا پايان يافت وقتي من عشق تو را از دست دادم... هرروز صبح كه از خواب برمي خيزم

تعجب مي كنم چرا همه چير مثل گذشته است نمي فهمم نه نمي توانم بفهمم چطور همه چيز عادي است چرا هنوز قلب من مي تپد چرا چشمان من گريان است ، انها نمي دانند پايان دنيا فرا رسيده ،

دنيا پايان يافت وقتي تو با من وداع گقتي ،

 ................... كوشش كردم به تو فكر نكنم اما هر چه بيشتر سعي مي كنم اين حقيقت را بيشتر در مي يابم كه نمي توانم گذ شته را فراموش كنم ،

 وقتي تو را داشتم چقدر خوشحال بودم اما ان روزها كه با هم بوديم چه زود گذشت و اين شب هاي بدون تو چقدر طولاني هستنند اين مهم نيست كه در كجا هستم وچه مي كنم فقط مي دانم به هر چه نگاه مي كنم تو را مي بينم به هر كجا كه مي روم تو انجا هستي

چشمانم را مي بندم اما باز هم تو را مي بينم من زندگي را بي تو نمي خواهم وجز تو به كسي عشق نمي ورزم به اميد روزي هستم كه تو به سويم باز گردي و براي هميشه نزدم بماني ،

به هر راهي كه مي روم به تو مي رسم به هر چه نگاه مي كنم تو را مي بينم ...زماني را كه من واو با هم بوديم خوب به خاطر مي اورم، با عشقي كه تصور مي كرديم براي هميشه خواهد ماند سخت همديگر را دوست داشتيم ،پرتوي ماه روشنگر راهمان بود،

وچشمان او روشني بخش فردايي كه در انتظارش بوديم ، ناگهان نمي دانم چه چيز عقيده ي او را تغيير داد ،بعد از او بازوان عشق پروري نبود تا به رويم گشوده شود ،......هر روز را به شب مي رسانيم در حالي كه اميدي براي زندگي نداريم من

نمي توانم بي او در اين دنيا زندگي كنم اگر تو او را ديدي به او بگو كه هنوز دوستش دارم بگو كه هنوز قلبم برايش مي تپد....

 


¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤



جدایی

 

در این دنیا کسی است بفهمد

 که در این لحظه چه میکشم؟

چه حالی دارم؟


چقدر زنده نبودن خوب است... خوب خوب خوب


- هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود،

هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم

و هنگامی تشنه ي آتش شدم که در برابر دریا بود...

 دریا و دریا...


.......هنگامی عاشق واقعی شدم که مزه ی تلخ جدایی را چشیدم


¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤





خاطره.............