
|
چشم های تو که حقیقت دارند....!
تمام این روز ها هم که دروغ باشند،چشم های من که حقیقت دارند. هزار بار چشم میگذارم و قایم میشوم ...... هر بار از میان این دخترکان این حوالی پیدایت میکنم .می گویی "این بار من گرگم ....." و چشم میگذاری ...... من باورم نمی شود که گرگ باشی . قایم نمی شوم ،تنها کنج دیواری پنهان میگیرم ....... کمی دنبالم میگردی و از خودم سر می میروم که پیدایم کنی . می آیم که خودم را نشان دهم مبادا جستجو خسته ات کند بانو....... اما ششصد و سی ِ پسر کد خدا از راه میرسد و ........ سواره میروی ! من باورم نمی شود که تو گرگ باشد تو گرگ باشی ........ حقیقت ندارد .اما میروی و تمام جاده میرود ....... تمام جاده هم که حقیقت نداشته باشد،تمام این روز ها هم که دروغ باشد ....... چشم های تو که حقیقت دارند. ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
یه کاری کن دلم دوباره از تو زیرو رو شه دوباره با تو یه حس تازه روبه رو شه یه کاری کن که خونمون بهونه ت رو بگیره سر یه شب نبودنت یه زندگی بمیره منو ببر به خاطرات خوب نیمه کارم منو ببر که عاشق یه فرصت دوباره ام بذار کسی که میدونی برات مُرده همیشه دوباره با تو عاشق یه لحظه زندگی شه بسه ،خسته ام اگه میبینی چشامو بستم اگه دارم تو رو می پرستم میخوام ببینی پای تو هستم برای زندگی کنار تو بهونه میخوام اگه هنوزم عاشقی بدون نشونه میخوام بذار شونه ی تو تکیه گاه من شه بذار دوباه این خونه غرق این یکی شدن شه بسه ،خسته ام اگه میبینی چشامو بستم اگه دارم تو رو می پرستم میخوام ببینی پای تو هستم
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
بهش نگاه کردم چقدر گرم بود خنده هاش .... !با هیجان داشت برام حرف میزد منم بهش نگاه می کردم متوجه نگا هام شد. خندید و گفت : خسته شدی ؟نه ....؟ گفتم نه ... مگه میشه تو حرف بزنی من خسته بشم ؟ دستم رو گرفت و گفت بیا بریم کناررود خانه روی تخته سنگ نشسته بودیم و داشتم بهش نگاه میکردم و دستش توی دستام بود . اون مثل همیشه میخواست اینقدر حرف بزنه تا منو بخندونه یه دفعه دیدم صورتم خیس شد گفتم چی کار میکنی ؟ گفت خیلی دوستت دارم ...... خیلیییییییییییییییی خندیدم و به طرفش آب ریختمو گفتم : منم دوستت دارم خیس خیس شده بودیم داشت می لرزید بغلش کردم و گفتم سردت شد ؟ آروم سرش رو روی شونه هام گذاشت و چشم هاشو بست و گفت الان دیگه نه ..... با هم اومدیم توی چادر کتم رو انداختم رو شونه هاش ،سرش رو روی پاهام گذاشت و چشم هاشو بست من همینجور بهش نگاه میکردم . از وقتی اومده بود همه چیز بوی تازه ای گرفته بود حتی شیطنت هام، توی وجودم احساس عجیبی داشتم ،دلم میخواست شیطنت کنم .دلم میخواست مثل بچه ها پر انرژی باشم .باهاش همه جا رو بگردم ،در کنارش بخندم چه آرامش داشت چشماش . چه گرمایی داشت وجودش آروم چشماشو بوسیدم ، چشماشو باز کرد . بهش نگاه کردمو گفتم عزیزم بهتره لباست رو عوض کنی دلم نمیخواد سرما بخوری بهم نگاه کردو گفت از اینجا چقدر خوشگلتری سرم رو به صورتش نزدیک کردم چشمامو گرد کردم و گفتم اینطوری چی ...؟ خندیدو گفت : وای الان که ماه شدی دستش رو برد توی موهام و بهم ریختشون و گفت :تو عزیز دل منی موهامو مرتب کردمو گفتم تو تمام زندگی منی در کنارت هیچی تلخ نیست . صدای خنده هاش توی گوشم بود صدای بارون که میخورد به شیشه میومد چشمامو باز کردم هنوز شب تموم نشده بود لبخندی زدم دوباره چشمامو بستم تا شاید دوباره خواب ببینم کنارشم ............ ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
آوار چشم تو هر روز آواره ترم میکند از تو تا همین کنار می روم همه جا پاییز می شود ......
پا تا به سر، دلشوره ام و سراسیمگی و دلواپسی ........ اما .... ته دلم یک اشتیاق موهوم ناشناخته هم غنج می رود .آتش به جان ، همه جا را سرک می کشم . دو مشت خاک از بلندترین قله ها بر می دارم برای بلندای شانه هایت طالع شدن ِ آفتاب را بر قنوت دستهایم آرام می گشایم تا سپیده دم پیشانیت را رج بزند و پری واره ای که به آن همه چشم ،آشفتگی و وسواسم را نگاه می کند ،قدری از گسیوی هزار و یک شبش را در بافه ای از نور می پیچد و میدهدم تا ابریشم ترین گیسو از آن تو باشد ...... آخر او هم میداند که من همه ی خنده هایم را نذر کرده ام تا تو همان باشی که باید باشی . تمام خواب من ..... تمام مساحت شب ،همین چهار قدم است که از تو دور می شوم دور می شوم و دلم هُری میریزد ...... سراسیمه از خواب میپرم ..... گنگ و مبهم و گیجم انگار آرزو هایم درد می کند .....! قلبم انگار در سینه جا نمیشود ..... نفس هایم به شماره افتاده اند یادم می آید که تمام خنده هایم را نذر کرده ام ...... نذر کرده ام تا تو همان باشی که باید باشی ....... آرام میگیرم و بر میگردم به فردایی که قرار است چشم های تو در آن متولد شود .
تولدت مبارک خوش اومدی سپيده اگر چه از راه دور هیچ فایده نداره برای سال بعدم از حالا بی امونم هر چی تولد داری میخوام پیشت بمونم میان و تبریک میگن تموم سیاره ها امروز چراغونیه تو همه ی قصه ها دریا به احترامت امروزو طوفانی نیست مسافرا زود میان جاده ها طولانی نیست خدا تو این روز خوب تورو به ما هدیه داد همه مثل هم بودن یه فرشته فرستاد اولین روز اومدی تابیدی جای خورشید خدا گناهامونو به خاطر تو بخشید یه سبد عشق اوردی از آسمونای دور چه اسمی روت گذاشتن پر از شکوه و غرور روز تولد تو کسی شکار نمیره هیچ ماهیگیری حتی یه ماهی نمیگیره همه قراره امروز مثل تو مهربون شن باغا میخوان گل بدن برگا میخوان جوون شن بادکنکای رنگی شمع و گل و فشفشه الهی زنده باشی تا آخرو همیشه می شینم و می شمرم بازم ستاره ها رو به جون این تولد قسم میدم خدا رو که سال دیگم امروز نشسته باشی پیشم تولدت مبارک دوستت دارم عزيزم تولدت پر از گل پر از شمع های روشن کاش که تو این روز پاک یه کم باشی یاد من
|





