از هجوم رو شنایی شیشه های در تکان می خورد
صبح شدُآفتاب آمد
چای را خوردیم روی سبزه زار میز
ساعت نه ابرآمد نرده ها تر شد
لحظه های کوچک من زیر لادن نهان بودند
یک عروسک پشت باران بود
ابرها رفتند
یک هوای صاف یک گنجشک یک پرواز
دشمنان من کجا هستند؟
فکر میکردم:
در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد.
سمیه ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: سیامک
هی منتظر بارونم و وقتی که میاد غم عالم می ریزه تو دلم. بی خودی, الکی . شایدم با دلیل.
توی کوچه هایی که منو می رسونه خونه راه می رمم و راه می رم و چاله آب های خوشگلی رو نگاه می کنم که تازه درست شدن رو تن خیس آسفالت و عکس درختها افتاده توشون. کتونی هام خیس.دوباره.دستام یخ دوباره.قطره های فضول بارون روی شیشه عینکم دوباره. مصرع شعری رو می خونم که وقتی بارون میزنه مدتیه ناخوداگاه میاد رو زبونم." باران که ببارد همه عاشق هستند" شعری که مصرع اولش رو بلد نیستم, یادم رفته. یه آه می کشم و تا خونه آروم آروم میرم.
هوا خوبه ترد و تازه است جون می ده واسه زندگی کردن.زنده بودن.چیزهای دیگه
سمیه ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: سیامک
که سراسر راه به پنجره ها خیره ئی زیباترین خانه اتاقی است که پای پنجره اش تو باشی
ای بوته ی گل در دستم
سمیه ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: سیامک
از عید دیدنی خونه یکی از فامیل ها بر میگشتیم. درخت های توی خیابون رو نگاه می کردم فقط.شکوفه هایشان و بوی عجیبشان که یک دفعه داخل فضای ماشین رو پر می کرد. سرخوشی می آوردند یک دفعه بی مقدمه. پشت چراغ قرمز که وایسادیم. نگاهم چرخید به کوچه باغی که کنارش منتظر سبز شدن چراغ بودیم. ته کوچه یه در آهنی بسته بزرگ بزرگ بود. و کنار در نزدیک به دیوار گلی باغ یه درخت بزرگ با شاخه های بلند و لانه پرنده رویش.درخت برگ نداشت.حتی یه برگ حتی یه جوونه کوچیک. به درختهای سبز و سفید توی مسیر نگاه کردم و دیدم کلی درخت هست که هنوز برگ ندارند یا کلا برگ ندارن نمی دونم.به دستهام نگاه کردم.به انگشتام.به موهام فکر کردم به برق چشام.نکنه منم از اون درختهایی ام که هنوز برگ درنیاوردن.انگار قهرن دلخورن.دختر برگ دربیار.شکوفه کن.....
