دوستانی دارم همه خوب، همه پاک
به زلالی قطره شبنم، دم صبح
هنگام سحر
به طراوت همچو عطر بوی گل
که کند مست هزاران بلبل
به زیبایی باغ گل سرخ
به شکوه دشت شقایق تا افق
در خنکای نسیم این بهار
باز کردم پنجره را
که برون افکنم این جسم فرسوده از ظلم زمان
تا به بلندای جهان
شاید
شاید رسدم دست به دامان خدا
تا نشانش بدهم خزان خویش را
در بهار او
دلم تنگ است
رود چشمم میخروشد
ای نشسته در کنار ساحل رود دلم
به تفریح و نشاط
هشدار
گویی سیلاب بهاری در راه است
پنجره بگشوده شد
بوی عطر گل و باران
صد صدای نغمه گنجشککان
همه شاد
همه خوش
بلبلی تک زان میان
آواز خوش عشق بهار فریاد میکرد
در میان نغمه هایش اما،
این سئوال
یاری اندر کس نمیبینم، یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد، دوست داران را چه شد
....
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 16:52 توسط سیامک و الهام جون
|