احساس انزجار، تنفر...
از همه ی حس هایی که دارم و نمی خوام...
حس هایی که اذیتم می کنند.
گاهی وقتا گلوم رو میگیرن، گاهی وقتا سرم رو...
گاهی وقتا هم هزار تا کرم دیگه می ریزند
چه فرقی می کنه؟ حس بد، حس بده...
حس خفگی ناشی از حرف نزدن یا حس سر درد به خاطر ندونستن
حس تنهایی بر خلاف تنها نبودن
من مریضم!
شایدم دارم به خودم تلقین می کنم که مریضم!
شرط می بندم هیچ کدومتون معنی این اراجیفی رو که من اینجا به رشته ی تحریر در میارم نمی فهمید
من خسته ام!
از داشتن احساسات بد خسته ام
از این محیط اتاقم خسته ام
از خودمم دارم خسته میشم
دیشب به خاطر گفتن این حرفا از دست دو تا از دوستام_سجاد و محمد صادق_ کتک خوردم
از این وبلاگم خیلی خسته ام
خودشم نمی دونه چه غلطی میخواد بکنه
یه روز سیاسی مینویسه، یه روز جفنگ...
خودمو میگم...
نتونستم خودمو بزنم به کوچه ی علی چپ
به کوچه ی علی راست هم
من بیمارم!
در مورد تک تک شما شخصیت پردازی می کنم
اون جوری که خودم دلم میخواد
شخصیت هایی باب طبع خودم
به خاطر اینه که همه تون رو دوست دارم
من آدم ضعیفی هستم
احساس می کنم کامنت های تمجید آمیزتون الکی هست
از کامنت های انتقادی تون متنفرم
از این که نمیتونم با نوشته هام حرف بزنم بدم میاد
راما می گفت من خیلی ساده ام
سادگی من عمدی نیست، از روی ناآگاهیه
از ندونستن ها متنفرم، خیلی نمیدونم!
روزی دو بار از زیر پل عابر پیاده  رد میشم
میدونم فقط احمق ها این کارو می کنن
نمی گم احمقم
اول برای اینکه شما که نشستید بگم بسوزید
دوم برای اینکه احمق بودن آرزومه
از تحقیر بدم میاد
تو زندگیم هیچ کس رو اذیت نکردم
نه تو دبستان
چرا...
تو راهنمایی
اذیت می کردم
چون قدرت داشتم
اونایی که بقیه رو اذیت می کردن رو اذیت می کردم
اسمشون رو رد می کردم دفتر مدرسه
دسته جمعی دهنشونو سرویس می کردن
آدم فروشی
هنوزم از کارم خجالت می کشم
ولی به جز گروه مذکور، کسی رو اذیت نکردم
بیشتر از بقیه خودم خودم رو تحقیر می کنم
دودوک ساز قشنگیه
حالمم از همه ی اونایی که این روزا غمگین می نویسند به هم میخوره.
من نویدم، همین!
تمام اون چیزی که می بینید، و تمام اون چیزی که نمی بینید...
خوب بسه دیگه
 دستم درد گرفت
ثبت مطلب و بازسازی وبلاگ
شما هم خوش باشید
همین!